یک جانباز فریدنی:
جنگ تحمیلی برای همه مردم دانشگاه بزرگی است
بهارستانی در مصاحبه با فریدن نا گفت: جنگ تحمیلی هرچند خیلی سخت بود و خسارات جانی و مالی فراوانی به همراه داشت ولی برای همه ی مردم دانشگاه بزرگی است.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از فریدن نا، هر سال در خرداد ماه خاطرات ناب غیرت و دلیری سربازان سرزمینمان در تقویم دل هایمان بیش تر به چشم می آید .
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, فریدن نا, هر سال در خرداد ماه خاطرات ناب غیرت و دلیری سربازان سرزمینمان در تقویم دل هایمان بیش تر به چشم می آید .,یاد رشادت و قهرمانی رزمندگان در خرداد ماه و هشت سال دفاع مقدس روح هر انسان انقلابی را جلاء می دهد و اکنون که سال ها از آن جنگ نابرابر می گذرد باز یادگارهای آن روزها همچون نگینی درخشان چراغ راه ما هستند،کسانی که هر یک زخمی شیرین از آن روزها با خود دارند و عهدی که با خدای خود بسته اند را مردانه به دوش می کشند.
,یکی از این مردان مرد جانباز هفتاد درصدی است که خیلی زود و در سن یازده سالگی طعم بی رحم جنگ و اسارت را می چشد و همه ی رویاهای شیرین کودکی اش مثل رویاهای مردان بزرگ می شود.
,قنبرعلی بهارستانی متولد ۱۳۴۸ آبادان است که در سال ۱۳۶۵ از ناحیه ی پا، شکم ، قفسه صدری و سر مجروح و به افتخار جانبازی نائل می شود.
, قنبرعلی بهارستانی متولد ۱۳۴۸ آبادان است که در سال ۱۳۶۵ از ناحیه ی پا، شکم ، قفسه صدری و سر مجروح و به افتخار جانبازی نائل می شود.,دو تن از برادران این جانباز پرافتخار شهید و یکی دیگر از برادرانش جزء آزادگان سرافراز کشورمان می باشد البته پدر ایشان همراه با خودشان مدتی در اسارت به سر برده اند.
,وی درحال حاضر در فریدن مشغول فعالیت در یک دفتر پیشخوان است و او همچون سال های پیش آرام و روشن از خاطرات طوفانی اش برایمان می گوید که در ادامه قسمت اول مصاحبه را می خوانید:
,فریدن نا: درآغاز جنگ تحمیلی کجا بودید و چه اتفاقی برایتان افتاد؟
, فریدن نا: درآغاز جنگ تحمیلی کجا بودید و چه اتفاقی برایتان افتاد؟, فریدن نا:,زمان آغاز جنگ آبادان زندگی می کردیم،یازده سال داشتم که در روز ۲۶ مهرماه سال ۵۹ پس از آن که خانواده را به فریدن منتقل کردیم همراه پدرم در مسیر بازگشت به سوی آبادان اسیر نیروهای عراقی شدیم.
,بعداز اسارت فهمیدیم که یکی از برادرانم نیز اسیر شده و ما پس از چهار سال در بهمن ماه سال ۶۳ به خاطر سن کم من و کهولت سن پدرم آزاد شدیم.
,بعد از آزادی متوجه شدیم که دو تن از برادرانم در جبهه های محاصره آبادان و در خرمشهر شهید شده اند وبرادر دیگرم هم که اسیر بود تا ده سال مدت اسارتش طول کشید و بعدها همراه با آزادگان به میهن بازگشت.
,فریدن نا: با این سن کم، دوران اسارت چگونه برشما گذشت؟
, فریدن نا: با این سن کم، دوران اسارت چگونه برشما گذشت؟, فریدن نا:,در این چهار سال اسارت هر قانونی که برای سایر اسرا بود برای من و پدرم هم اعمال می شد مثلا محدودیت غذایی ولی در شکنجه ها و کتک کاری ها اکثر اوقات اسرا را تفکیک کرده و مراعات کم سن،سال و افراد مسن را می کردند.
,در کل اردوگاه به دلیل وجود بچه های مومن و مخلصی که در اسارت بودند جو خوبی حاکم بود و من به دلیل این که پدرم را در کنارم داشتم با سختی های اسارت راحت تر کنار می آمدم.
,فریدن نا: پس از آزادی از اسارت به کجا رفتید؟
, فریدن نا: پس از آزادی از اسارت به کجا رفتید؟, فریدن نا:,پس از آزادی به مدت چهارسال در مدرسه راهنمایی شهیدبهشتی داران تحصیل کردم و پس از دو سال آموزش امدادگری دیدم.
,فریدن نا: قدری از آن روزها برایمان بگویید و چه شد که مجروح شدید؟
, فریدن نا: قدری از آن روزها برایمان بگویید و چه شد که مجروح شدید؟, فریدن نا:,در جبهه خورعبدالله فاو در تیرماه سال ۶۵ در خط مقدم حضور داشتم،آتش سنگین عراق روی فاو بود، حتی زمانی هم که عراقی ها نمی توانستند پیشروی کنند و یا بعد از اتمام عملیات هم این منطقه را به شدت بمباران می کردند و این قسمت هیچ گاه ساکت و آرام نمی ماند.
,بعثی ها حتی بدون هدف و دیوانه وار در طول شبانه روز آتش روی سر بچه ها می ریختند.
,نزدیک نماز ظهر منطقه را بیشتر بمباران می کردند،من به همراه شهید علی جزینی که از بچه های درچه ی اصفهان گردان امیرالمومنین (ع) بود تازه از کمین برگشته بودیم اسلحه جزینی را یکی از بچه های کاشان گرفت و مشغول تمرین شد،عراقی ها فاصله ای از ما نداشتند و یک لحظه متوجه شدیم که مورد هدف آنهاییم و آن نقطه ای که ما بودیم را با خمپاره ۶۰ زدند.
,من و جزینی کنارهم ایستاده بودیم ، علی بدون هیچ حرف و ناله ای مثل یک درخت تنومندی که از جا کنده شود روی زمین افتاد و شهید شد.
,شهید جزینی بسیار خوش اندام و در میان بچه های جبهه به اخلاق خوش،اخلاص و ایمان قوی شهرت داشت او در جبهه تک تیرانداز ماهری بود.
,بعد از افتادن علی من نیز پشت سرش افتادم و فکر می کردم پایم قطع شده آن لحظه واقعا نمی دانستم چه اتفاقی برایم افتاده و همه جا پر از گرد و خاک و سر و صدا بود و عراقی ها کل خط را می زدند.
,بچه هایی که در سنگر بودند به ما اشاره کردند که به سمت آن ها برویم اصلا نمی توانستم حرکت کنم به شدت مجروح شده بودم ولی به زحمت خودم را تا نزدیکی های سنگر کشان کشان بردم و بچه ها دستم را گرفتند و به داخل سنگر کشیدند.
,پس از آن مجروحین را به امدادگری پشت خاکریز می بردند و در آن جا حاج خسرو راعی از بچه های فریدن که باهم اعزام شده بودیم تا مرا دید شناخت به سمت من آمد و زخم هایم را بست و ما را به عقب انتقال دادند.
,من از اروند رود که رد شدم دیگر بیهوش بودم وقتی به هوش آمدم دیدم که اتاق عملم ، درد شدیدی داشتم و از پزشک کشیک خواستم اگر امکان دارد دردم را کم کند و او با نهایت مهربانی دستش را روی سرم کشید و داروی بیهوشی به من تزریق کرد و من دوباره ازحال رفتم.
,از بیمارستان چمران شیراز به دلیل آن که زیاد مجهز نبود و پزشکان آن جا به خارج از کشور رفته بودند ما را به بیمارستان شریعتی اصفهان منتقل کردند.
,آن زمان پزشک ارتوپدم دکتر حسین و توکلی دکتر اعصابم بودند اما نام جراحم را به یاد ندارم و تقریبا کل دوره نقاهت من در بیمارستان چهار ماه طول کشید با ویلچر مرخص شدم پس از مقداری ادامه ی درمان با عصا راه افتادم و وقتی متوجه شدم که دیگر نمی توانم به جبهه بروم تصمیم گرفتم درس بخوانم.
,دوران متوسطه را در دبیرستان شهدای مهران اصفهان گذراندم و پس از آن که در رشته ی ریاضی فیزیک دیپلم گرفتم آزمون دانشگاه شرکت کرده و چون به استخدام علوم پزشکی درآمده بودم کارشناس پرستاری گرفتم.
,سال ها بعد پس از آن که بیمه از شبکه بهداشت جدا شد من هم از بیمه جدا شدم و دفتری راه اندازی نمودم و مشغول کار شدم.
,فریدن نا: درمدتی که مشغول تحصیل بودید آیا دلتان هوای جبهه و جنگ می کرد؟چه احساسی داشتید؟
, فریدن نا: درمدتی که مشغول تحصیل بودید آیا دلتان هوای جبهه و جنگ می کرد؟چه احساسی داشتید؟, فریدن نا: درمدتی که مشغول تحصیل بودید آیا دلتان هوای جبهه و جنگ می کرد؟چه احساسی داشتید؟, درمدتی که مشغول تحصیل بودید آیا دلتان هوای جبهه و جنگ می کرد؟چه احساسی داشتید؟,در طول دوران تحصیل مرتب حال و هوای جبهه را از آقای راعی می پرسیدم تا آن که شنیدم ایشان شیمیایی شده اند . آخرای جنگ که دیپلم گرفتم خیلی دوست داشتم دوباره به جبهه بروم ولی با وضعیت جسمی که داشتم برایم مقدور نبود.
,فریدن نا: به عنوان کسی که جنگ را از نزدیک دیده اید تعریف شما از جنگ چیست؟
, فریدن نا: به عنوان کسی که جنگ را از نزدیک دیده اید تعریف شما از جنگ چیست؟, فریدن نا: ,جنگ تحمیلی هرچند خیلی سخت بود و خسارات جانی و مالی فراوانی به همراه داشت ولی برای همه ی مردم دانشگاه بزرگی است.
,فریدن نا: واژه ی خرمشهر شما را یاد چه کلماتی می اندازد؟
, فریدن نا: واژه ی خرمشهر شما را یاد چه کلماتی می اندازد؟, فریدن نا:,فداکاری ، ایثار، از خودگذشتگی ، ایمان قوی ، مردانگی و رشادت واژه هایی هستند که با نام خرمشهر در ذهن من تداعی می شود.
,
هر چه از خرمشهر و خوبی مردمانی که برای آن جنگیدند بگوئیم بازهم کم است فقط خداوند می تواند پاداش آنهایی را که در آن شرایط سخت و دست خالی در برابر دشمن ایستادند را بدهد.
فریدن نا: از حال و هوای منطقه فریدن در آن زمان برایمان بگوئید؟
, فریدن نا:, فریدن نا:, از حال و هوای منطقه فریدن در آن زمان برایمان بگوئید؟,
روزهای جنگ معنویت خاصی داشت و آرام و قرار نگرفتن رزمنده ها برای رفتن به جبهه هم به خاطر همین ویژگی بود.
,این معنویت در شهر ها هم بود و تقریبا همه ی مردم به هرنحوی در اوضاع سخت جنگ به رزمنده ها کمک می کردند.
,مردم فریدن هم همانند مردم سایر شهرها با این که خود بسیار در مضیقه بودند ولی از هرچه خود داشتند می گذشتند تا ما در جبهه ها کم نیاوریم.
,با همه ی کمبودها ، محاصره ها و فشارهای بین المللی بر ایران و حمایت های جهانی از عراق بازهم مردم از کمترین چیز تا با ارزش ترین آن برای رزمنده ها هدیه می کردند و هیچ کس از هرچه در توان داشت کم نمی گذاشت.
,فریدن نا در پایان قسمت اول مصاحبه با این جانباز عزیز لازم می داند که بگوید که منتطر گفته های شیرین این جانباز در درباره ای دیدار با مقام معظم رهبری باشید.
,انتهای پیام/
]
ارسال دیدگاه