شهید زنده ای که 81 بار زیر تیغ جراحی رفته است +تصاویر

شهید زنده ای که 81 بار زیر تیغ جراحی رفته است +تصاویر
مراسم یادواره شهدای حوزه 315 سپاه امام ناحیه رضا(ع) شهرستان فردیس و پایگاه مقاومت بسیج شهید رهبری در هفته بسیج با حضور خانواده معظم شهدا و یادگاران دفاع مقدس در مسجد حضرت صاحب الزمان (عج)در شهرک استاندارد این شهرستان برگزار شد .
[

 

,
 
به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا به نقل از فردیسان،در این مراسم حجت الاسلام و المسلمین حاج محمد صادقی شهید زنده دوران دفاع مقدس ضمن گرامیداشت یاد و خاطره شهدا ازخاطرات خود گفت : شهید زنده محمد صادقی ادامه داد : در تاریخ 1/9/59 تشکیل پرونده‌ دادم؛ یعنی از سن 15 سالگی به جبهه رفتم. در آن زمان نادر بود کسی شناسنامه‌اش را دستکاری بکند اما دیدم که من را به جبهه نمی‌برند. به پایگاه بسیج سرایان و فردوس رفتم، ولی قبول نکردند. به ذهنم رسید که شناسنامه را دست‌کاری کنم. یک ماژیک بنفش رنگ!؟ خریدم. و عدد 44 را به 42 تبدیل کردم و بقیه را هم پررنگ کردم. دیدم شناسنامه خیلی بدشکل شد ـ البته این هم فتوکپی شناسنامه ام ملاحضه کنید فتوکپی گرفتم تا یک رنگ شود بعد به پایگاه بسیج فردوس رفتم. پیرمردی به نام آقای مجد نگاهی کرد و گفت: شناسنامه‌ات؟ گفتم: بعداً می‌آورم. در حالیکه تو جیبم بود. فتوکپی و عکسها را گرفت و گفت: بالایش را نگاه کنم یا پایینش را!؟ من هم که نمی‌دانستم منظورش چیه، گفتم: آقا شما لطف کنید هم بالا و هم پائین را ببینید و بگذارید بروم .
 بعدها فهمیدم وسط شناسنامه عدد 44 را به صورت حروفی نوشته‌اند و من فقط عدد بالای شناسنامه را پررنگ کرده بودم. به هر حال، ایشان اسم ما را نوشت. 1/9/59 به آموزش نظامی رفتم و 15 ـ 10 روز آموزش دیدم. و بعد از 2 روز مرخصی رفتم کردستان. دوباره با نیروی شهید چمران بودم و بعد به ستاد غرب باختران آمدم وحدود چهار سال و 17 ماه و 11 روز به طور قانونی طبق کارت و بقیه‌اش قاچاقی در جبهه بودم.
 
وی افزود :   اولین بار در 3/8/61 در عملیات مسلم‌بن‌عقیل مجروح شدم. پون عراقی ها خیلی به ما پاتک زده بودند به همین خاطر ما هم تصمیم گرفتیم یک پاتک بزنیم و تپه‌هایی که پایین کوه کله‌شوان بود را آزاد کنیم و عراقیها را از لابه‌لای تپه‌ها توی دشت بریزیم تا تسلط بیشتری به آنها داشته باشیم؛ در عملیاتی که انجام دادیم و تقریباً هم موفق بود، گلوله به سمت چپم خورد و لای استخوان لگنم ماند. من خیلی عاشق شهادت بودم و الان هم گاهی وقت‌ها می‌گویم چرا ماندم. نمی‌خواهم نسبت به عدالت خدا بی‌ادبی کنم ولی نسبت به آن عشقی که داشتم و اینکه می‌گویند هر کس که عاشق باشد به معشوق خود می‌رسد، این مسئله هنوز برایم خیلی لا ینحل است.
 
صادقی در ادامه بیان کرد : به خاطر علاقه‌ای که به شهادت داشتم به کسی نگفتم مجروح شدم. به دلایلی پیمان بستیم که اگر زخمی شدیم، چیزی نگوییم به خاطر آن پیمان و عشقی که به شهادت داشتم وقتی گلوله خوردم با باندی آن را بستم و به کسی ابراز نکردم؛ ولی بالطبع وقتی انسان گلوله می‌خورد در راه رفتن ضعف پیدا می‌کند. رفقای من جلوتر بودند و من لنگان لنگان می‌رفتم. افتادم وقتی بلند شدم دیدم طرف دیگرم هم می‌سوزد. در تاریکی شب احساس کردم خون می‌آید اول فکر کردم به خاطر گلوله‌ای بوده که این طرفم خورده اما بعد دیدم سوزش دارد و زخمی شده و من متوجه نشده‌ام. آن جا را هم با باند بستم. به خاطر خونریزی عطش شدیدی داشتم و قمقمة آبم هم تمام شده بود... از گودال بیرون آمدم تا کسانی که رفت و آمد می‌کنند مرا ببینند. اول احساس کردم فلج شدم بعد با قنداق تفنگ خودم را بالا کشیدم. آن موقع بچه‌ها خط را شکسته بودند و عراقیها داشتند فرار می‌کردند. یکدفعه خمپاره‌ای آمد و نزدیکم افتاد. البته به علت خونریزی شدید دچار خطای دید شده بودم و خیلی تار می‌دیدم. نمی دانم واقعاً نزدیک من بود یا من احساس می‌کردم. خمپاره جلوی شروع به دود کرد. به آن خیره شده بودم و برعکس خمپاره‌هایی که زود منفجر می‌شوند این دفعه کمی‌دیرتر منفجر شد. قبل از اینکه منفجر شود من شهادتینم را هم گفتم و چشمانم را بستم. همین که چشمانم را بستم خمپاره منفجر شد. بوی خاک و مواد منفجره قاطی شده بود و وقتی نفس عمیقی کشیدم گفتم این بوی بهشت است و واقعاً آن لحظه بوی بهشت را استشمام می‌کردم. هر چند بوی باروت بود ولی انگار خداوند عطری به آن زده بود.
 با آن انفجار باور نمی‌کردم که دوباره بوی دنیا را حس کنم. کم کم چشمانم را باز کردم دیدم همه جا تار است. به خودم نگاه کردم پایین شکمم پاره شده  بود، الان هم سیم‌کشی شده است چون به هم نمی‌رسیده است. روده‌هایم بیرون آمده بودند. آنها را جمع کردم و داخل شکمم گذاشتم. عمامه را به عنوان یک باند دور شکمم پیچیدم و خلاصه بعد از 25 شبانه روز در بیمارستان نمازی شیراز به هوش آمدم. آنجا هم ابتدا فکر می‌کردم که بهشت است. بعضی مسایل گفتنی است، ولی قابل نگارش نیست. وقتی به هوش آمدم این جمله را گفتم:
«من 25 روز در برزخ بودم و 25 روز پیش شهید شدم.. حالا اینجا بهشت است.» چون صحن بیمارستان با آن درخت‌های نارنجی که داشت و صدای عبدالباسط نزدیک ظهر. فکر نمی‌کردم صدای عبدالباسط از بلندگو باشد و من در همین دنیا هستم. فکر می‌کردم از تمام ذرات آن بیمارستان و از تمام در و دیوار، این صدا بلند می‌شود. اصلاً در دنیای مادی نبودم و بیشتر ماورای مادی بودم.
 
به خاطر همین هیچ دردی را حس نمی‌کردم. با خودم می‌گفتم ببین اینجا همه دارند ذکر خدا می‌گویند. فکر می‌کردم از همه جا حتی از آن متکایی که زیر سرم بود این صدا می‌آید. حتی وقتی نوار تمام شد، بعد از 5 روز موقعیت خودم را پیدا کردم که در همین دنیا هستم هر کسی باید در آن موقعیت قرار بگیرد تا بفهمد چه می‌گویم اما من احساس می‌کنم چیزهایی می‌دیدم که تصورم این بود که برزخ است. این‌ها را چون منتشر شده می‌گویم، بقیه را گفته‌ام که بعد از مرگم منتشر شود.
 
 من 81 بار جراحی شده‎ام. 31 بار بیش از 2 ساعت طول کشیده و بقیه‌اش هم یک ساعت یا 45 دقیقه بیهوشی دریافت کرده‌ام اما مجروحیت‌های بعدی، یک بار موج انفجار به کمرم پیچید و مدتی در بیمارستان بستری شدم. یک بار هم در والفجر 8 شیمیایی شدم که 10روز در بیمارستان فاطمه‌الزهرا بستری بودم البته هفته آینده هم یک عمل جراحی دارم .
 
 
,
 
,
به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا به نقل از فردیسان،در این مراسم حجت الاسلام و المسلمین حاج محمد صادقی شهید زنده دوران دفاع مقدس ضمن گرامیداشت یاد و خاطره شهدا ازخاطرات خود گفت : شهید زنده محمد صادقی ادامه داد : در تاریخ 1/9/59 تشکیل پرونده‌ دادم؛ یعنی از سن 15 سالگی به جبهه رفتم. در آن زمان نادر بود کسی شناسنامه‌اش را دستکاری بکند اما دیدم که من را به جبهه نمی‌برند. به پایگاه بسیج سرایان و فردوس رفتم، ولی قبول نکردند. به ذهنم رسید که شناسنامه را دست‌کاری کنم. یک ماژیک بنفش رنگ!؟ خریدم. و عدد 44 را به 42 تبدیل کردم و بقیه را هم پررنگ کردم. دیدم شناسنامه خیلی بدشکل شد ـ البته این هم فتوکپی شناسنامه ام ملاحضه کنید فتوکپی گرفتم تا یک رنگ شود بعد به پایگاه بسیج فردوس رفتم. پیرمردی به نام آقای مجد نگاهی کرد و گفت: شناسنامه‌ات؟ گفتم: بعداً می‌آورم. در حالیکه تو جیبم بود. فتوکپی و عکسها را گرفت و گفت: بالایش را نگاه کنم یا پایینش را!؟ من هم که نمی‌دانستم منظورش چیه، گفتم: آقا شما لطف کنید هم بالا و هم پائین را ببینید و بگذارید بروم .
, شبکه اطلاع رسانی دانا,
 بعدها فهمیدم وسط شناسنامه عدد 44 را به صورت حروفی نوشته‌اند و من فقط عدد بالای شناسنامه را پررنگ کرده بودم. به هر حال، ایشان اسم ما را نوشت. 1/9/59 به آموزش نظامی رفتم و 15 ـ 10 روز آموزش دیدم. و بعد از 2 روز مرخصی رفتم کردستان. دوباره با نیروی شهید چمران بودم و بعد به ستاد غرب باختران آمدم وحدود چهار سال و 17 ماه و 11 روز به طور قانونی طبق کارت و بقیه‌اش قاچاقی در جبهه بودم.
,
 
,
وی افزود :   اولین بار در 3/8/61 در عملیات مسلم‌بن‌عقیل مجروح شدم. پون عراقی ها خیلی به ما پاتک زده بودند به همین خاطر ما هم تصمیم گرفتیم یک پاتک بزنیم و تپه‌هایی که پایین کوه کله‌شوان بود را آزاد کنیم و عراقیها را از لابه‌لای تپه‌ها توی دشت بریزیم تا تسلط بیشتری به آنها داشته باشیم؛ در عملیاتی که انجام دادیم و تقریباً هم موفق بود، گلوله به سمت چپم خورد و لای استخوان لگنم ماند. من خیلی عاشق شهادت بودم و الان هم گاهی وقت‌ها می‌گویم چرا ماندم. نمی‌خواهم نسبت به عدالت خدا بی‌ادبی کنم ولی نسبت به آن عشقی که داشتم و اینکه می‌گویند هر کس که عاشق باشد به معشوق خود می‌رسد، این مسئله هنوز برایم خیلی لا ینحل است.
,
 
,
صادقی در ادامه بیان کرد : به خاطر علاقه‌ای که به شهادت داشتم به کسی نگفتم مجروح شدم. به دلایلی پیمان بستیم که اگر زخمی شدیم، چیزی نگوییم به خاطر آن پیمان و عشقی که به شهادت داشتم وقتی گلوله خوردم با باندی آن را بستم و به کسی ابراز نکردم؛ ولی بالطبع وقتی انسان گلوله می‌خورد در راه رفتن ضعف پیدا می‌کند. رفقای من جلوتر بودند و من لنگان لنگان می‌رفتم. افتادم وقتی بلند شدم دیدم طرف دیگرم هم می‌سوزد. در تاریکی شب احساس کردم خون می‌آید اول فکر کردم به خاطر گلوله‌ای بوده که این طرفم خورده اما بعد دیدم سوزش دارد و زخمی شده و من متوجه نشده‌ام. آن جا را هم با باند بستم. به خاطر خونریزی عطش شدیدی داشتم و قمقمة آبم هم تمام شده بود... از گودال بیرون آمدم تا کسانی که رفت و آمد می‌کنند مرا ببینند. اول احساس کردم فلج شدم بعد با قنداق تفنگ خودم را بالا کشیدم. آن موقع بچه‌ها خط را شکسته بودند و عراقیها داشتند فرار می‌کردند. یکدفعه خمپاره‌ای آمد و نزدیکم افتاد. البته به علت خونریزی شدید دچار خطای دید شده بودم و خیلی تار می‌دیدم. نمی دانم واقعاً نزدیک من بود یا من احساس می‌کردم. خمپاره جلوی شروع به دود کرد. به آن خیره شده بودم و برعکس خمپاره‌هایی که زود منفجر می‌شوند این دفعه کمی‌دیرتر منفجر شد. قبل از اینکه منفجر شود من شهادتینم را هم گفتم و چشمانم را بستم. همین که چشمانم را بستم خمپاره منفجر شد. بوی خاک و مواد منفجره قاطی شده بود و وقتی نفس عمیقی کشیدم گفتم این بوی بهشت است و واقعاً آن لحظه بوی بهشت را استشمام می‌کردم. هر چند بوی باروت بود ولی انگار خداوند عطری به آن زده بود.
,
 با آن انفجار باور نمی‌کردم که دوباره بوی دنیا را حس کنم. کم کم چشمانم را باز کردم دیدم همه جا تار است. به خودم نگاه کردم پایین شکمم پاره شده  بود، الان هم سیم‌کشی شده است چون به هم نمی‌رسیده است. روده‌هایم بیرون آمده بودند. آنها را جمع کردم و داخل شکمم گذاشتم. عمامه را به عنوان یک باند دور شکمم پیچیدم و خلاصه بعد از 25 شبانه روز در بیمارستان نمازی شیراز به هوش آمدم. آنجا هم ابتدا فکر می‌کردم که بهشت است. بعضی مسایل گفتنی است، ولی قابل نگارش نیست. وقتی به هوش آمدم این جمله را گفتم:
,
«من 25 روز در برزخ بودم و 25 روز پیش شهید شدم.. حالا اینجا بهشت است.» چون صحن بیمارستان با آن درخت‌های نارنجی که داشت و صدای عبدالباسط نزدیک ظهر. فکر نمی‌کردم صدای عبدالباسط از بلندگو باشد و من در همین دنیا هستم. فکر می‌کردم از تمام ذرات آن بیمارستان و از تمام در و دیوار، این صدا بلند می‌شود. اصلاً در دنیای مادی نبودم و بیشتر ماورای مادی بودم.
,
 
,
به خاطر همین هیچ دردی را حس نمی‌کردم. با خودم می‌گفتم ببین اینجا همه دارند ذکر خدا می‌گویند. فکر می‌کردم از همه جا حتی از آن متکایی که زیر سرم بود این صدا می‌آید. حتی وقتی نوار تمام شد، بعد از 5 روز موقعیت خودم را پیدا کردم که در همین دنیا هستم هر کسی باید در آن موقعیت قرار بگیرد تا بفهمد چه می‌گویم اما من احساس می‌کنم چیزهایی می‌دیدم که تصورم این بود که برزخ است. این‌ها را چون منتشر شده می‌گویم، بقیه را گفته‌ام که بعد از مرگم منتشر شود.
,
 
,
 من 81 بار جراحی شده‎ام. 31 بار بیش از 2 ساعت طول کشیده و بقیه‌اش هم یک ساعت یا 45 دقیقه بیهوشی دریافت کرده‌ام اما مجروحیت‌های بعدی، یک بار موج انفجار به کمرم پیچید و مدتی در بیمارستان بستری شدم. یک بار هم در والفجر 8 شیمیایی شدم که 10روز در بیمارستان فاطمه‌الزهرا بستری بودم البته هفته آینده هم یک عمل جراحی دارم .
,
 
,
 
,
 
,
 
,
, ,
, , ,
, , ,
, , ,
, , ,
, , ,
, , ,
, , ,
, , ,
, , ,
, , ,
, , ,

انتهای پیام/

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه