با دست های بسته ات بند دست هایم را باز کن

با دست های بسته ات بند دست هایم را باز کن
دستهای بسته ات مثل دست هایی است ک در کف العباس جا ماند اگر دستت بسته نبود حتما می توانستی غبار خاک را از چشم هایت بزدایی یا شاید دست بر دهان گیری و اندکی بیشتر تاب بیاوری..
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از زنگ خبر، این روزها صحبت از عاشقی، دلدادگی، گمنامی، چشم انتظاری و دستان بسته  است...

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, زنگ خبر, ...,

این روزها سخن از مردانی است که  این بار از میان زلالی آب به آسمان لاجوردی پرگشودند و با بالهای بسته به پرواز درآمدند؛ سخن از کبوترانی که هرچند بسته بال بودند و اسیر دام اما سبک بال و آرام، 34 سال را به نظاره ما نشستند و اینک با پروازی دسته جمعی بر سرمان سایه افکندند.

به راستی حکمت آمدن به این شیوه آن هم با دستانی بسته چیست؟

چه شد دریادلانی که همدم آب بودند و سکوت و خروش اروند هم نفسشان با دست های بسته دست مارا گرفتند؟ آخر چرا دیر آمدید؟ چرا حالا؟ چرا و چرا...

باخود می اندیشم...هربار که راه به بی راهه پیمودیم درست سر هر بزنگاه یا بهتر بگویم سر هر پرتگاه خود را رساندند حتی آنهایی که در مسلک گمنامی بودند و بی نشانی آرزویشان، نشانی از خود نمایاندند.

این بار اما حکایت غریبی است غربتی که جسم و جان را به ستوه می آورد اما عجیب تر از این غربت، صدای خفاشان شبی ست که با چشم های نداشته خویش در غار تاریکی و سیاهی، پرواز سپید بالان را به شک گرفته اند و مظلومیتی که با نگاه پر از حقد و کینه کرکس صفتان و جهل بی خردان افزون شود.

براستی اگر یک تن از افلاکیان آب فرزند نسبی ما بودند در چگونگی شهادتش سخن به گزاف می راندیم و در فضای حقیقی و مجازی به شبه پراکنی می رسیدیم...

باشد اگر می خواهی چشمان خود را ببند ملالی نیست نورافشانی و دست گیری بچه های غواص ما شامل حال آشفته ات نخواهد شد.ما هم هر چند خبط وخطایی می کنیم اما شهیدان خود دستگیر مایند و ما رهرو راهشان.

برادر جان...

حالا که به تو فکر می کنم نشان و یادگاری هایت مرا به سال 61می برد. دست های بسته ات مثل دست های است که در کف العباس جا ماند، اگر دست بسته نبودی حتما می تواننستی غبار خاک را از چشم هایت بزدایی یا شاید دست بر دهان گیری و اندکی بیشتر تاب بیاوری

در علقمه هم دستی نبود تا خاک و خون از نگاه علمدار برگیرد و آخرین نگاه سقا را از رهبر و مولایش دریغ ندارد....

راستی سوالی دارم... تو که ماهی دریا بودی چرا در خاک فتادی؟ آیا تو در آب هم لب تشنه بودی؟...

تو که رفتی مادرت به انتظار بارگشتت آرام نداشت و بیقراری پدر در میان ابهت چهره مردانه اش گم می شد.مادرت شاید وقتی از آمدنت ناامید شد تو را به حضرت یاس سپرد و خاطرش پر بود از یاد عباس و مادرش حضرت باران...

بیا بگذریم هر چه من سوال می کنم و به رفتنت می اندیشم نه تو پاسخم می دهی و نه من می توانم رفتنت را این چنین بپذیرم!

 خوب شد که بعد سی و اندی سال آمدنت مادرت نیست تا وقتی می خواست تو را در آغوش بگیرد و زیر چادر خاکی اش پناهت دهد تو بخاطر بسته بودن دستهایت نتوانی او را در آغوش بگیری؛ خوب شد پدرت رفت اگر بود چگونه می توانستی عرق بر جبین نشسته اش را بزدایی؟

شرمنده ام حرفهایم زیادند و پرسشم بسیار! آخر من از نسل تو نیستم اگر به کلام آخرم گوش بسپاری دیگر از درد لحظه های آخر نخواهم پرسید از لحظاتی که نگاه پر مهر مادر، دست های پینه بسته پدر، خنده های شیرین خواهر و نگاه کنجکاوانه بردار کوچکت از ذهنت گذشت و همه آنها را به خدا سپردی رفتی...

 اصل ماجرا به همان سال61 می رسد، شب،شب عملیات بود صدای مناجات رزمنده ها دشت را مثل کندوی زنبور کرده بود؛ دراین میان صدای قدم هایی خشن نزدیک و نزیک تر می شد و کمی بعد صدای گفتگویی شنیده شد.... امان نامه ای است برای عباس و برادرانش هرچه باشد رگ و ریشه ای مشترک داریم.تو هم به حال سخت علمدار فکر می کنی حتما آنها نمی دانند که حتی نسب پیروی مولا بودن برای عباس علیه السلام از نسب برادری هم بالاتر و والاتر است و ثمره این امان نامه عرق شرمی بود که بر چهره دل آرای ماه قافله نشست.با خود می اندیشد مرا چه شده است که برایم امان نامه آورده اند فکرش حتی آزارش میدهد و ...
می دانی!اگر همان شب امان نامه امضا شده بود دستی بر زمین نمی افتاد و بر چهره ماه غبار خاک نمی نشست.

چقدر تو هم شبیه عباس شدی!دست، آب، مولا...

بیا! هنوز سوالی در کنج ذهن مرا به سخن وا می دارد... مگر نمی دانستی که ما یعنی مدعیان راه تو در حال امضای امان نامه ایم؟!!! تو که خود علمدار امام بودی و جان بر کف مولا البته خب تو هم می توانستی توافق کنی جان خود بستانی و در عوض... حالا با دست بسته آمدی که در بزم ما مهمان شوی!!! مگر نمی دانی اگر آنها اشاره ای کنند ما نابود خواهیم شد؟ برادر جان تو که سی سال پیس رفتی تا مواظب ما باشی کمی دیرتر می آمدی تا مذاکرات ما تمام می شد!!!


دنیای عجیبی است نه! تو با دست های بسته مانند ماهی از آب به خاک افتادی و از چنگ کوسه های وحشی رها شدی و حالا ما با همان کوسه ها هم سفره شدیم...

حتما می خواهی می گویی با دست های بسته هم می شود کاری کرد اگر تن رنجورت اجازه می دهد اول بند دست های مرا باز کن.

حال که امان نامه ها روی میز است بیا با همان دست های خسته ات کاری کن و ما هم در آخر مثل همیشه بگویم شهدا شرمنده ایم...


یاددداشت از: فاطمه احمدی

انتهای پیام/ر
,
, .,
,
,
,
, ...,
,
, .,
,
, .,
,
, ...,
,
, .,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه