داستان کوتاه کوتاه
فیشـشــشـــــــــــــــــش؛ روز جهانی ایدز مبارک!
چقدر وقتی می خواست وارد خونه بشه قشنگ و با حیا می نمود… شب اول که به خونش اومده بود و آروم با هم می رقصیدند… بین دو دستش صورت دخترک بود… هنوز هم گرمی اون صورت را یادش بود، چشمای بستهی اون چقدر معصوم بود…[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا به نقل از صاحب نیوز،همیشه همینطور بود، یک شعلهی دلیر و بلند که بیتابی می کرد و بعد آروم می شد و اگر ازش محافظت نمی کردی تنها یه نوار سفید ازش بالا می رفت… بازم خوبه که این کبریت باعث آلودگی هوا نمی شه!
, شبکه اطلاع رسانی دانا , صاحب نیوز, همیشه همینطور بود، یک شعلهی دلیر و بلند که بیتابی می کرد و بعد آروم می شد و اگر ازش محافظت نمی کردی تنها یه نوار سفید ازش بالا می رفت… بازم خوبه که این کبریت باعث آلودگی هوا نمی شه!,پسرک دستش را برای محافظت دور کبریت حلقه کرد و با آرامشی لطیف به سمت صورتش برد؛ سیگار سفیدی از قبل بین دو لب ترک خورده بود، همینطور که دستاش گرمتر می شد یاد گرمی صورتی افتاد…
,صورت گرم و لبخندی که باهاش غمهاش را پنهان میکرد، نگاهی که گاهی معصوم می نمود و گاهی موزیانه ، چقدر وقتی می خواست وارد خونه بشه قشنگ و با حیا می نمود… شب اول که به خونش اومده بود و آروم با هم می رقصیدند… بین دو دستش صورت دخترک بود… هنوز هم گرمی اون صورت را یادش بود، چشمای بستهی اون چقدر معصوم بود…
,اوفـفـفـ… تو خیال بود که کبریت دستش را سوزاند… یه کبریت جدید و این بار با حواس جمعتر سیگار را روشن کرد… قوطی کبریت را توی جیبش گذاشت و از جیب بزرگ پالتوش یک قوطی بلند که دورش یه جواب آزمایش بود درآورد…
,آرام کاغذ را باز کرد، هیچ عجلهای نداشت، بارها اون رو خوانده بود… HIV + … قوطی فلزی را با یه دست گرفت و با دست دیگر USA و just for EXPORT را – که به صورت منحنی دور مارک جذابی چاپ شده بود– با انگشتش دنبال کرد و بعد قوطی را باز و تموم کرد و بعد یه پرتاب ۳ امتیازی توی سطل آشغال… بعد برداشتن سویچ و حرکت به سمت پارک… ماشین را که روشن کرد کمی دستش لرزید ولی زیر لب گفت: به درک… مگه قبلی به فکر من بوده…
, ,
,
, تا میتونست ته ماتیک را سفت چرخوند و با کمی فشار آخرین بخش های ماتیکی که همراهش بود را استفاده کرد و بعد پرتش کرد تو سوراخ توالت عمومی– یه پرتاب ۳ امتیازی – تق تق تق … دخترک مثل همیشه سر وقت با کفش هایی که قدش را بلندتر نشون می داد از توالت عمومی پارک بیرون اومد… زززززیپ، از کیف قرمزش دوباره یه آینه درآورد و عینکش رو توش صاف کرد و برای تکمیل زیبایی روسریش را صاف کرد ولی مانتوی تنگش را نه… کنار خیابون ایستاد و بدون اینکه کسی متوجه بشه راننده ها را از زیر عینک دودی وارسی میکرد… صدای این ماشین با رانندهی بیست و چند سالهاش توجهش را جلب کرد… یه لحظه یاد اون مرتیکهی عوضی افتاد… اون موقع مثل همهی مردم پاک بود… پسرک سمج ایستاده بود و دوباره بوق زد… دخترک آرام به سمت ماشین رفت و دستگیره را گرفت… اول دلش نمییومد که در را باز کنه ولی زیر لب گفت به درک… به خانواده ما خوش اومدی عزیز…
,انتهای پیام/
,]
ارسال دیدگاه