فریادهای این شهید هنوز در گوش آیتالله خامنهای مانده است+تصاویر
شهید شیخ عبدالوهاب قاسمی، نماینده مردم ساری در مجلس شورای اسلامی، مجاهد مظلوم و گمنامی که همه وجودش وقف امام و انقلاب شد
شیخ عبدالوهاب آثار علمی متعددی را در طول کسب علم و دانش، پدید آورده بود اما بخشی ازآن در یورش ساواک به خانه اش به تاراج رفت و آنچه که باقیمانده تاکنون چاپ نشده است؛ که از آن جمله می توان به «لطایف و ظرایف ادبی»، «تقریرات در فقه و اصول فقه»، «تدوین آیات و روایات در قالب حکمت» و نیز کشکول در باب کلمات حکماء و علماء، عرفا و شعرا اشاره کرد.
شیخ عبدالوهاب از آغاز نهضت اسلامی به رهبری حضرت امام خمینی(ره)، با حرکت انقلابی امام، همنوا شد و محور اصلی مبارزه و نهضت را با همراهی جمعی از فضلای مشهد راهاندازی کرد. در آن زمان از موقعیت و اعتبار ویژهای در حوزه علمیه مشهد و درس آیتالله قمی برخوردار بود. به عضوگیری پرداخت و در کمترین زمان با همفکران و همراهانش به جمع رهروان نهضت پیوست. و تمام خطرات و مشکلات مبارزه را به قیمت جان پذیرا شد. و در خط مقدم جبهه مبارزات سیاسی اسلامیون علیه رژیم پهلوی قرار گرفت. او که خطیبی توانا بود و در موعظه و خطابه، سبک دلنشین خود را داشت، به افشای ظلم و ستم جنایات رژیم پهلوی می پرداخت و در قیام 15 خرداد سال 1342 به دست مأموران رژیم دستگیر و زندانی شد.

رژیم پهلوی با آنکه شیخ عبدالوهاب 30 سال سن داشت. با هدف دور کردن از مردم او را به اجبار برای سربازی به پادگان اعزام کرد. درآنجا افسر پزشک، شیخ عبدالوهاب را به علت عارضه چشم معاف و نصیحت کرد تا بر جان و سلامتی خود رحم کرده و از خط مبارزه کنار برود. اما شیخ عبدالوهاب با نادیده گرفتن همه تهدیدات و شکنجه هایی که شده بود مبارزه را از سر گرفت و به روشنگری و ارشاد مردم مشهد پرداخت. در سال 1344(هـ.ش) بنابر دعوت جمعی از مومنین و تصویب و تاکید علمای بزرگ خطه مازندران در شهر ساری ساکن شد و با صراحت و شجاعت خط مبارزه علیه طاغوت را در مرکز استان مازندران گشود و برای براندازی حکومت دست نشانده پهلوی همه توان خود را به کار بست. شیخ عبدالوهاب، بارها به واسطه مبارزه علنی علیه رژیم دستگیر، شکنجه و زندانی شد اما هر بار پس از آزادی مصمم تر از پیش به مبارزه ادامه داد.
شیخ عبدالوهاب در ادامه خدمات مذهبی و تبلیغات اسلامی سفری به کویت و سفری به سوریه و چند سفر به عربستان سعودی و سفری هم به مصر داشت. جالب توجه این که توفیقات و تأثیرات ارزنده این مسافرتها به قدری مشهود بود که بعضاً عالم فرزانه، حضرت آیتالله وحید خراسانی، شیخ عبدالوهاب را به جایی میفرستادند که قرار بود خود افاضه فرمایند و این نشان از لیاقت بالای شیخ عبدالوهاب داشت. در همین رابطه یکی از مسئولین اطلاعات شهربانی میگفت: ما با مسافرت های قاسمی موافقت می کنیم به این امید که چند صباحی از گزند زبانش در امان بمانیم و در شعله زبان آتشبارش نسوزیم و چند روزی با استفاده از غیبت او آسوده بتمرگیم. اما او حتی در خارج از کشور هم ما را راحت نگذاشت و کارهایی میکرد و سخنانی میگفت که ما مورد سؤال قرار میگرفتیم.
سخنان افشاگرانه و آمیخته به صراحت و صداقت وی، در میان مردم مازندران، آنچنان جاذبه ای پدید آورد که حوزه مغناطیس وی اکثر افراد جامعه را به سوی خود می کشانید. به همین دلیل او به عنوان چهره ای شاخص و درخشان برای سازماندهی به مبارزات مردمی در این خطّه، خوش درخشید. مردم مسلمان و حق شناس شهرستان ساری نیز هرگز آن خطابه های آتشین، انقلابی، رشد دهنده و سازنده او را فراموش نخواهند کرد و هنوز طنین سخنان دلنشین وی، گوش مساجد، تکایا، حسینیه ها، محافل مذهبی و فضای شهر ساری را می نوازد و به تعبیر مقام معظم رهبری: فریاد جوش و خروش آقای قاسمی در مدرسه سلیمان خان مشهد هنوز در گوشم است.
شیخ عبدالوهاب، شامگاه هفتم تیر سال 1360 در میان خداباوران و خمینی یاوران به دست خوارجیان زمان به شهادت رسید. بدن مطهّرش بنا به وصیتش در قم و در قبرستان شیخان، به خاک سپرده شد. از ایشان هفت فرزند به نام های رباب(1340)، باقر (1344)، جواد (1347)، رضا (1351)، عباس(1353)، صدیقه (1349) و شهید محمدصادق (1345) به یادگار مانده است.
مقام معظم رهبری در مورد این شهید میفرماید: فریاد جوش و خروش آقای قاسمی در مدرسه سلیمان خان مشهد هنوز در گوشم است.
آیت الله سلیمانی «نماینده ولی فقیه در سیستان و بلوچستان» میگوید: چهار ضلع مبارزاتی مشهد در دوران طاغوت، آیات عظام: خامنهای، هاشمینژاد، واعظ طبسی و عبدالوهاب قاسمی بودهاند.

اساتید شیخ عبدالوهاب
1- والد ماجدش حاج عزیزالله قاسمی 2- عم مکرمش شیخ حسین فرقانی 3- آیت الله آقا سیدهادی میلانی متوفای1395 4- آیت الله شیخ هاشم قزوینی متوفای1380 5- آیت الله شیخ کاظم دامغانی متوفای1390 6- ادیب نیشابوری 7- آیت الله حاج آقا حسن قمی 8- آیت الله شیخ عبدالنبی کجوری 9- آیت الله وحید خراسانی 10- آیت الله شیخ مجتبی قزوینی 11- آیت الله آملی 12- علامه یحیی نوری

آثار گمشده
مجموعه ای ارزنده از سخنرانی های ایام نهضت از سال 1341 و قسمتی از این آثار گرانبها و ارزنده و مشتمل بر مطالب تاریخی افشا نشده تا سال 1357 بود که به بیش از 60 حلقه نوار می رسید و توسط یارانش ضبط شده، که متأسفانه توسط ساواک به تاراج برده شد.
شهید در همین رابطه می گوید: از چیزهایی که برایم ارزنده و در نزدم بسیار عزیز بود یکی نوشته ای بود تحلیلی و مستند که در دو بُعد نوشته بودم، یکی بُعد بازدهی رنگ و نیرنگ های حکومت شاه در زمان نخست وزیری هویدا، مانند: سخت گیریها در برهه ای که نسبت به شخص من نیز صورت گرفته بود و تطمیع در برهه ای دیگر که به سراغ من هم آمده بودند و تهدید در یک وقتی دیگر که در این مورد مرا نیز بارها تهدید کردند. دستگیری زندانی و شکنجه وقتی دیگر که من نیز از این دست پخت ها بی نصیب نماندم. در این بُعد به استناد مشاهدات و مسموعاتم، دیده هایم و شنیده هایم در زندهانها، بازداشتگاهها و کمیته و کلانتری ها به گونه ای گویا شکست حرکات ظالمانه حکومت را ترسیم نموده، نتیجه گرفته بودم که تلاش حکومت در همان روزهای اوج قدرت شاه مذبوحانه و ناموفق است. دیگر بُعد نمودار پیشرفت نهضت و خط نهضت در استان مازندران و مرکز آن ساری و در این بُعد حساب تمام جزر و مدهای حرکت انقلابی را در مرکز استان داشته و نوشته بودم و علل آن را نیز برشمرده بودم چرا مد یافت و صعود نمود؟ چرا جزر یافت و نزول کرد؟ و در این بُعد نام اشخاص و کنش آنها و واکنش و حرکت انقلابی، واکنش انقلابی و واکنش اشخاص و مخصوصاً متولیان و رجال حکومت را تفصیلاً آورده بودم. چون در متن آن قرار داشتم و در جریان ماجرا در منطقه، آن طوری که اتفاق می افتاد قرار داشتم. این نوشته را که قریب سیصد مطلب داشت و همه از مسائل مادر بود و برای ترسیم جریان نهضت سندی مستحکم به شمار می آمد و هر مطلبی و بخشی از آن می توانست موضوع کتاب مفصل و قطوری باشد و در یک کلمه واقعیتهای عینی و مصور سیر نهضت در مرکز استان مازندران بود را مأموران امنیتی شاه ضبط و گویا اعدام کرده و یا شاید در نزد، یکی از آنها موجود باشد و دیگری نوارهایی بود که سخنرانی های آتش زایم در آن ضبط شده و تعداد آنها به شصت عدد می رسید، این دو گنجینه گرانبهایم به همراه چند جلد کتاب، در غائله دستگیریم در ماه مبارک رمضان 57 به وسیله مأموران مربوطه نهب و غارت شد. گرچه حتی پس از پیروزی انقلاب برای یافتن آنها بسیار تلاش کردم، اما آنها را نیافتم. مأمورانی که این نوشته ها و نوارها و کتب مرا از خانه ام گرفته و برده بودند یافتم ولی آنها گفتند: ما تسلیم رئیس کردیم و رئیس هم فراری است و دسترسی به او نیست.

اُف بر تو ای فاقد شرف!
شیخ عبدالوهاب در نامه ای از هتاکی روزنامه نگار به ساحت مقدس حضرت امام خمینی(قدس سره)، در تاریخ 28 آبان 1343، خطاب به مدیر روزنامه پست تهران (محمد علی مسعودی) می نویسد:
من هر چه فکر کردم و به خود رنج دادم، نتوانستم قلبم و روحم و فکرم را قانع کنم، که یک نفر روزنامه نگاری که به ظاهر مدعی اسلام است و از تمام مزایای اسلامی برخوردار است، به یک شخصیت بارز و مرجع عالی قدر و رهبر مجاهد و رشید جهان شیعه که اسم مقدس و نام گرامش انسان را می لرزاند، آن جور هتاکی کند، که از یک مجنون و مالیخولیائی متوقع نبوده و انتظار نرود. راستی بشر این قدر جسور و بی وجدان!؟ این قدر بی عاطفه و بی انصاف!؟ این قدر بی شرف و دور از انسانیت!؟ که به خاطر پول و دیناری که باید خرج مستراح منزل و شکم شود، عفّت قلم و زبان را از دست داده و خوشایندگو و چاپلوس گشته، و از هیچ چیز حتی وجدانش خجالت نکشد. اُف بر تو ای بی ادب! اُف بر تو ای فاقد شرف!... در انتظار روزی باش که خدا از تبه کاران و سیه رویان انتقام شدید گرفته و گوشمالی سخت می دهد. خیال کردی با این کلمات پوچ که خودت هم به مضامین آنها معتقد نیستی، از مرتبه رفیعه حضرت آیت الله العظمی خمینی کاهیدی؟ شب پره گر وصل آفتاب نخواهد؛ رونق بازار آفتاب نکاهد. آیت الله خمینی(قدس سره) که هیچ گاه از انجام وظایف باز نایستاده و از عهده مسؤولیت سنگینی بخوبی برآمده و او و بقیه بزرگان روحانی، در راه دین و جهاد با مشرکین، از مرگ استقبال می کنند و هیچ متأثر نیستند؛ اما تو و اربابان بی عاطفه ات، منتظر روز سختی باشید و برای خود مفرّی تهیه کنید.
نفرت از نفاق و دورویی
شیخ عبدالوهاب، در یکصد و سی و هفتمین جلسه علنی مجلس شورای اسلامی، در تاریخ 6 اردیبهشت 1360، از جنایت گروهک های مزبور در ساری، قائم شهر و سوادکوه پرده برداشت و کشتار وحشیانه، هتاکی ها و ضرب و شتم اینان را نسبت به مردمان این سامان برملاء کرد. وی به عنوان نمونه، حادثه ای را چنین تعریف می کرد که: «شب جمعه ای در خیابان سنگ تراشان وقتی تعدادی از برادران زیر چادری نهج البلاغه می خوانند و کتب و نشریات مذهبی می فروشند، [منافقان ] به آنان حمله می کنند؛ چادرشان را به آتش می کشند و تمام کتب مذهبی، از جمله قرآن، نهج البلاغه و کتب ادعیه را می سوزانند. بعد به افراد حاضر در آنجا یورش برده و آنها را مورد اذیت و آزار قرار می دهند.»
شیخ عبدالوهاب فریاد می زد: «چرا باید اینها بیایند، گوش دختر مسلمان را ببرند و دست اندرکاران سکوت کنند؟ هرگز نمی توانم باور بکنم که اینها دست به جنایت ضد انسانی نزنند و متأسفم که مقامات اجرایی با همه قوت، ضعف نشان می دهند. خونسردی تا این حد روا نیست. وقتی اسلام دستور می دهد در برابر حمله یک دزد اگر آدمی به عنوان دفاع کشته شود، شهید است؛ چطور می شود مسلمان با این همه، دفاع نکند و ساکت باشد!؟ شاید فکر می کردند شمال و خصوصاً سوادکوه از پرتشنج ترین منطقه ایران خواهد بود و بحمد الله از نظر سیاسی آرامترین منطقه بود و نجیب ترین، عطوف ترین مردم، آدمهای مولد و فعال، مسلمان، معتقد، صادق و وفادار به امام، این جور باید مورد حمله و ضرب و شتم قرار گیرند، که در خانه آرامشی ندارند و جرأت ندارند برای تأمین احتیاجات بیرون بروند.»
فراگیری ۲۰ روضه در سن ۱۰ سالگی!
وقتی شهید ده ساله بود، یکی از جوانان محلشان از دنیا می رود؛ جهت ذکر مصیبت می رود، شهید به مراسم ختم آن مرحوم می رود. آنقدر در آن مراسم زیبا روضه خواند که یکی از بستگان آن مرحوم از او سوال کرد، که شما در این سن نونهالی چند مصیبت برای اهل بیت یاد گرفتی؟ شهید در جواب فرمودند: 20 روضه و مصیبت را بلدم.
خدمت بدون شکنجه ارزشی ندارد
دختر شهید میگوید: پدرم نوار امام رو تکثیر میکرد و عکس امام رو بین مردم پخش میکرد. ساواک چند بار دستگیرش کرده بود و با وحشیانهترین وضع شکنجهاش میکرد که وقتی پدرم به خونه میاومد نمیشناختیمش. یک جای سالم تو بدنش نبود؛ درد میکشید. خیلی خودش رو کنترل میکرد که ما متوجه دردش نشیم ولی کنترل خودشو از دست میداد و از درد ناله میکرد. میگفت: شیرین کاریها به همینهاست؛ اگر این شکنجهها نباشد که خدمت ما ارزش و مزهای ندارد.
دعا برای شاه؟ هرگز!
همسر شهید میگوید: تیر ماه سال 1344 یکی از نزدیکان شاه به نام: سرهنگ علی اشرفخان پهلوان که در آلاشت ساکن بود، شهید را برای سخنرانی و خواندن ذکر مصیبت دعوت کرده بود. همان روز اول در وسط مراسم، شخصی از طرف همسر سرهنگ به شهید پیغام داد که برای اعلیحضرت دعا کند. شهید گفت: من دعا برای عموم مردم میکنم نه شخص خاصی. شب بعد هم به شهید همین پیغام را دادند که شهید با عصبانیت گفت: اگر ناراحتید، میروم و شبای بعد هم نمیآیم. آنها با دیدن رفتار شهید از حرف خودشون منصرف شدند.
مبارزه با اسراف و تجمل پرستی
همسر شهید میگوید: وقتی شهید به عنوان نماینده مردم ساری در مجلس شورای اسلامی انتخاب شد، به بنده تأکید کرد: از الآن من نماینده همه مردم ایران هستم. حتی به اندازه یک کف دست نان و یا چند قاشق برنج هم نباید در منزل من اسراف شود و اگر در خانه من تجملپرستی، زیادهخواهی و اسراف وجود داشته باشد. دِین این ملت بر گردنم سنگینی میکند.

روایتی از اولین بازداشت شیخ عبدالوهاب به زبان خودش
به دنبال یک درگیری سخت با مأموران دولتی در داخل منزل آیتالله قمی مرا با جمعی از یاران و هوادارن نهضت در کوهسنگی قریب دو هفته بازداشت کردند و من به یاری خداوند و در نهایت نیرومندی و قدرت و قوت قلب بدون آنکه خم به ابرو بیاورم آن توقیف دشوار و رنجبار را با تمام توابع و ملحقاتش تحمل کردم. همچنان خداخدا و قرآن قرآن و اسلام اسلام میگفتم و مأموران تحقیق و تعقیب را بسوی خدا و قرآن و اسلام و علما می خواندم. مأموران مسئول حکومت وقت از دیدن مقاومت من و شنیدن نصیحت من، در نوعی بهت و تحیر فرو رفته، نسبت به آینده خود و حکومت دچار شک و تردید میشدند. امروز بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و گذشتن قریب هیجده سال، وقتی به مشهد شرفیاب میشوم با آنکه شرایط جغرافیایی کوهسنگی در این زمان با روزهای آغاز نهضت بسیار متفاوت است. معذلک چون عبور ماشین از کنار کوهسنگی است، تمام آن خاطرهها برایم تجدید شده، احساس غیرقابل توصیف دارم. من یقین داشتم آن حرکت به این موقعیت و پیروزی میانجامد... نمیدانستم آیا من هم این عصر را درک میکنم یا نه؟ حال که میبینم وعده الهی جامعه عمل پوشید و استکبار در این میهن اسلامی سقوط کرد، مستضعفان رنجدیده به حکومت رسیده و فحشاء و منکر در حال ریشهکن شدن است، اشک شوق بر چشمانم مینشیند...
ذکر مصیبت در بازداشتگاه ساواک
همسر شهید میگوید: در یکی از روزهای سال 1343، شهید جهت اقامه نماز ظهر به مسجد گوهرشاد میرفت، در بین راه دید جمعیتی در بازار سرپوشیده مشهد در حال حرکت به طرف مدرسه سلیمانخان هستند. داستان از این قرار بود که آیتالله قمی از منزل خود ممنوعالخروج بودند. آن روز ایشان به همراه جمعیتی به طرف حرم در حال حرکت بودند که مأموران مانع شده و ایشان و جمعیت همراهشان را به سمت منزل روانه کردند. و تا غروب همه را داخل منزل نگه داشتند و تعدادی ماشین آوردند و همهشان را به بازداشتگاه کوهسنگی مشهد بردند. 13 شبانهروز آنها بازداشت بودند. شب شهادت امام موسیبنجعفر (ع) شهید که جزء بازداشتیها بود شروع به خواندن ذکر مصیبت کرد. رییس اردوگاه، شهید را احضار کرد و گفت: چرا مصیبت میخوانی؟ شهید گفت: ما شیعه هستیم و در شهادت اماممان عزاداری میکنیم و از هیچ کس و چیزی نمیترسیم. در همین حال رییس اردوگاه از شدت عصبانیت شروع به فحاشی و هتاکی کرد. شهید که خیلی شجاع و غیرتی بود، طاقت نیاورد و با او درگیر شد و صندلیای که بر رویش نشسته بود را به طرف او پرتاب کرد. شهید را به سلول انفرادی بردند و او را مورد وحشیانهترین شکنجهها قرار دادند. 11 کیسهی شن را بر روی سینهاش قرار دادند و با شلنگ روی کیسهها آب میگرفتند. تا حدی که نفسش بند آمد و از ترس کیسهها را برداشتند. بعد از آزاد شدنش تنگی نفس گرفته بود و از درد سینه همیسه ناله میکرد، به هر دکتری هم مراجعه میکرد فایدهای نداشت. ما هر چه میپرسیدیم که چه شده؟ فقط میگفت: امام زمان(عج) میداند. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی این خاطرات را تعریف کرد. و ما دلیل درد سینهاش را فهمیدیم.

پایداری نهضت و سخنان آتش زایم در مسجد گوهرشاد
روزی که از قید و بند مأموران امنیتی خلاص شدم، جای شکنجه در بدنم درد داشت و مرا ناراحت میکرد. اما چنین دریافت کردم که مردم بعد از بگیر و ببند عمال رژیم خیال کردند همه چیز تمام شد و دیگر کسی جرأت ندارد دم برآورد و علیه مظالم حکومت چیزی بر زبان بیاورد. من برای آنکه به سهم خود نگذارم چنین فکری در جامعه رو به قیام و اقدام، نضج بگیرد، بعد از آزادی یکسره به سراغ یاران پراکنده شدهام رفتم و آنها را از گوشه و کنار پیدا کردم و با خود به مسجد گوهرشاد بردم. آنها دور من جمع شدند و به هوای اجتماع آنها که اندک بود. کمکم عابران و زائران بر جمع ما افزوده شدند و تا مطلب به خارج از مسجد درز کند و مأموران برسند و ما را متفرق کنند، گفتنیها را گفته و به مردم که آنها به مناسبت موقعیت مکانی جمع شده و ناخواسته سخنان آتشزایم را گوش میدادند. توصیه کردم و آنها را سوگند دادم که شما خود را هر جا دیدید این منظره و اجتماع شکوهمند مسلمانان و سخن مرا که سخن همین مردم است برای دوستان خود بازگو نمایید. مردم بدانید که دین شما، خدای شما، قرآن شما، این امام شما از شما این انتظار را دارد. این بگفتم و از منبر فرود آمدم و در لابهلای جمعیت که این موقع تقریباً تمام صحن مسجد گوهرشاد را پر کرده بودند. از نظر مأموران تازه رسیده پنهان ماندم.

شیخ عبدالوهاب در رابطه با انتقال خودش به ساری چنین میگوید: ماه مبارک رمضان بود دیگر نمیتوانستم در مشهد بمانم و نقشی داشته باشم. مأموران امنیتی حکومت سخت مرا تحت نظر داشتند. اکابر ما در تنگنا قرار گرفته بودند. حرکات و اقدامات سرکوبگرانه عمال دولت به اوج خود رسیده بود، ناچار شدم از مشهد بیرون بروم، تصمیم گرفتم به استان خودم مازندران بروم و براساس محاسباتی، شهر ساری مرکز استان را برای بسط و نشر بذر نهضت برگزیدم. به ساری آمدم، در شهر ساری براساس آگاهیهای قبلی و اطلاعاتی که بعد از ورود به شهر کسب کردم. دریافتم عالم وجیه و نیرومند شهر ساری حضرت آیتالله حاج سیدرضا سعادت رضواناللهعلیه است. خدمت ایشان رسیدم و به حق ایشان را قهرمان فکر و سخت و دانش دینی یافتم.
شیخ عبدالوهاب و مسجد دهقان زاده بخش ۸ ساری
شیخ عبدالوهاب تا سال 1344 تنها در محرم و صفر و ماه مبارک رمضان در ساری اقامت می فرمود و مردم از وجودش مستفیذ می شدند و از طرفی تحت فشار و تهدید و ارعاب مأموران امنیتی حکومت قرار داشت و در همین فواصل چندین بار در شهربانی ساری به وسیله شخص محمودی رییس متجاهر به فسق و فجور اطلاعاتی شهربانی در آن روزها مورد هتک و شتم و حتی ضرب واقع گردید و هر بار با پادرمیانی حاج آقا سعادت (قدس سره) آزاد میگردید و بیپرواتر و صریحتر به کار خود ادامه میداد.
در همین اثناء بود که مسجد حاج دهقانزاده در بخش 8 ساری بنا گردید و شیخ عبدالوهاب با اشاره حضرت آیتالله حاج سیدرضا سعادت (قدس سره) برای امامت جماعت و اداره این مسجد نامزد شد و بر حسب استدعای مردم ساری و تأیید علماء شهر و مخصوصاً تأکید حاج آقا سعادت (قدس سره)، آیات و اساتید مشهد مقدس به شیخ عبدالوهاب دستور دادند که در ساری بماند.

شیخ عبدالوهاب در مقابل پیشنهادات هدایا و رشوههای مالی حکومت به خودش، میگفت: اگر میخواهید کار خیری انجام دهید نان و آب مادی و معنوی مردم را قطع نکنید به داد گرسنهها و برهنهها و زاغهنشینها برسید. بیدار باشید و تماشا نکنید تا هر روز به تعداد اینان افزوده گردد... شما چقدر کوردل و کودن هستید راهحل اساسی و بنیادی را کنار گذاشته، مرا تحت فشار قرار میدهید. بروید، نه من عطایای شما را میپذیرم و نه برای شما سودی دارم.
مقدم تر از همه اهل منابر
یکی از مسئولان ساواک ساری میگوید: ما بارها با زمینهسازیهای قبلی و بهرهگیری از روحیات شهید قاسمی، اقداماتی میکردیم که به پرخاش کردن و بد و بیراه گفتن قاسمی نسبت به صاحبان مجلس و بانیان محفل منتهی میگردید. با این حال حس احترام مردم و صاحب مجلس نسبت به قاسمی بیشتر میشد و او را به تمام اهل منبر مقدم میشمردند.
قاسمی ما را کلافه کرده بود
رئیس اطلاعات شهربانی ساری میگوید: قاسمی برای ما به صورت مسئلهای غیرقابل حل درآمد و به راستی ما مأموران امنیتی و اطلاعاتی را کلافه کرده بود. از طرفی با همه خشکی و صراحتی که داشت با آنکه اهل مجامله و مداهنه نبود و هرگز لحن خوشآمدگویی نداشت، آنچنان در قلب و جان مردم جا داشت و ریشه دوانیده بود که هر کس در ساری می خواست مجلس مهمی تشکیل بدهد با آنکه ما غیرمستقیم و مستقیم نهی می کردیم. باز هم نام او را درست در صدر لیست گویندگان مجلس خود آمار می دادند و چون به صاحب مجلس می گفتیم با شرکت حاج شیخ عبدالوهاب قاسمی در مجلس شما موافقت نمیشود، می گفتند: پس اصل مجلس را تعطیل میکنیم و روضهخوانی نمیکنیم و ما با این ترتیب خود را با تعطیل عمومی مجالس روبهرو می کردیم که هرگز مصلحت ما نبود. از سوی دیگر به سراغ قاسمی می رفتیم، می دیدیم تسخیرپذیر نیست. نه به تطمیع از پا درمی آمد و نه با تهدید کوتاه می آمد و نه از حبس خسته می شد و نه از شکنجه پروا داشت و نه نیرنگهای ما را نزد او رنگی بود.

هشدارهای شیخ عبدالوهاب برای ولایتمداری
من احساس میکنم بسیاری از افرادی که در متن انقلاب قرار گرفتهاند. منالصدر الیالساقه به گواهی عملکرد خودشان با آنکه نام اسلام و قرآن بر زبان دارند، رنگ و بویی از اسلام ندارند که هیچ، هر وقت هم کمترین فرصتی یافتند. تیشه به ریشه اسلام و مسلمانان میزنند.
من میبینم که امام عظیم و عزیز به تنهایی و یکجا با انواع گرفتاریهایی که اجداد طاهرین او، ائمه هداه مهدیین علیهمالسلام، روبهرو و دست به گریبان بودند، روبهرو است نه یک معاویه بلکه معاویهها، نه یک یزید بلکه یزیدها، نه یک هارون بلکه هارونها، نه یک مأمون بلکه مأمونها را میبینم که در فکر و در کار آزار امام و دزدیدن انقلابند.
امام عظیم و عزیز ما به تنهایی به قدر طول تاریخ در جهت علو و اعتلای اسلام و مسلمانان و رهایی مستضعفان جهان نه تنها ایران اثر داشته و به قدر دشمنان اسلام در طول تاریخ حیات اسلام هم اکنون در برابر خود دشمن دارد. دشمنانی که هستی و آزادی خود را مدیون و مرهون امامند.
شیخ عبدالوهاب به زبان هاشمی رفسنجانی
یکی از این شهدای گرانقدر که این جانب در سالهای اول پس از پیروزی انقلاب اسلامی با ایشان در دوره اول مجلس شورای اسلامی و حزب جمهوری اسلامی آشنا و همکار بودم، شهید حجتالاسلام والمسلمین عبدالوهاب قاسمیسوادکوهی است. روحانی جوانی که خطابه آتشین و انقلابی او با آن شیوه خاص در روزهایی که گروهکهای فراوانی با اندیشههای مسموم سعی در جذب جوانان داشتند، راهنمای مردم سوادکوه، قائمشهر و ساری برای شناخت راه از چاه بود و به خاطر اعتمادی که مردم به صداقتش در بیان مواضع انقلابی داشتند. در اولین دوره مجلس به عنوان نماینده مردم مبارز شهر ساری، مرکز استان مازندران انتخاب شدند و در تهران نیز با حضور فعال در مجلس و در جلسات حزب جمهوری، به عنوان یک چهره سیاسی روحانی در راه نهادینه کردن تحزّب که لازمه دموکراسی واقعی و یکی از اصول قانون اساسی است، تلاشهای بسیاری کرد. شهید بزرگواری که با شهادت خویش در مقتل «سرچشمه» و در کنار دبیرکل شهید حزب، آیتالله دکتر بهشتی، مزد مجاهدت در راه خدا را گرفت و بر بال فرشتگان به بزم اولیا و انبیا رفت.
سیلی به بناگوش افسر نظامی برای مبارزه با بدحجابی
آیتالله سلیمانی «نماینده ولی فقیه در سیستان و بلوچستان» میگوید: روزی در بازار بزرگ مشهد خانم بیحجابی در کنار شوهر افسرش در حال عبور بود که تا آن زمان به حرمت امام رضا (ع) در حوالی حرم، زنان با این تیپ ظاهر نمیشدند و اولین باری بود که برای تشیت کردن غیرت دینی مردم، زنی با این وضع در اطراف حرم دیده میشد. مردم و بازاریان بخاطر درجه شوهر این زن جرأت نمیکردند، تذکر بدهند. شهید قاسمی با شهامت هرچه تمامتر رفت جلو و به آن زن تذکر داد. شوهرش به دفاع برآمد و درگیر شد. شهید قاسمی سیلی محکمی به بناگوش افسر نواخت به گونهای که کلاهش چند متر پرتاب شد. مأموران ریختند و او را دستگیر کردند و به زندان بردند. اما با قیام بازاریان بزرگ مشهد و اعتراض علیه حرکت آن زن و دفاع از این مجاهد نستوه، ساواک مجبور به رها کردن او شد.
تعریف شهید مطهری از خطابه دلنشین شیخ عبدالوهاب
آیتالله سلیمانی میگوید: در قدرت سخنوری شهید قاسمی همین بس که در دوران طلبگی برای تبلیغ به تربت حیدریه رفت. همزمان شهید مطهری هم در آن شهر برنامه سخنرانی داشت. بعداً شهید مطهری به اینجانب فرمود: خطابه من در برابر خطابه شیخ عبدالوهاب قاسمی جلوه آنچنانی پیدا نکرده بود. با آنکه همه ما به قدرت علمی و سخنوری این فیلسوف متأله واقفیم اما ملامت صوت و طلاقت لسان و جذابیت سخن و روح والای این عزیز (شهید قاسمی) در جلب و جذب مخاطبین و مستمعین کم نظیر بود.
سیلیهای مکرر شیخ عبدالوهاب به افسر نظامی در منزل آیتالله قمی
آیتالله منصور معلمی مازندرانی میگوید: در ایام تصویب لوایح ششگانه شاه معدوم، اجتماع بزرگی در منزل مرحوم آیتالله قمی تشکیل شده بود که بعد از یک سخنرانی حاد و تند، درگیری بین مردم و مأمورین صورت گرفت و افسری که فرمان حمله به مردم را داده بود مورد حمله شهید قاسمی قرار گرفت و او چندین سیلی بر آن افسر زد تا حدی که کلاه او از سرش افتاده و دورو بری هایش او را از صحنه بیرون بردند و در همان قضیه عدهای از طلاب از جمله شهید قاسمی را گرفتند و به زندان بردند.
جسارت در کلام شیخ عبدالوهاب
حجتالاسلام بزرگی میگوید: آخرین باری که شیخ عبدالوهاب را ساواک به تهران بردند در سالن ساواک عکس شاه معدوم نصب بود. مامور ساواک به شهید گفت: این همشهری و فامیل شماست، چرا بر علیه شاه حرف میزنی؟ شهید با همان لحن انقلابی در جواب گفت: ما چنین همشهری را میخواهیم وجود نداشته باشد.
خاطراتی از سردار سیدمحمد باقرزاده
صدای بسیار زیبا، سبک مخصوص روضهخوانی حاج آقا قاسمی که خطبه حضرت زینب (س) و اما سجاد (ع) را از حفظ میخواند، حقیقتاً گرمابخش محفل عاشورایی ما بود و من کسی را ندیدم بعد ایشان به این زیبایی این خطبه را در بالای منبر بخواند.
قبل از انقلاب در یک مقطعی عناصر فرصتطلب به مباحث خرافی گرایش داشتند و در محل پل تجن ساری که کارخانهای شالیکوبی در کنار رودخانه داشت، برنامه راه انداختند و مردم و جوانان را متوجه خود کرده و مدعی احضار ارواح بودند و میگفتند: ما قادریم ارواح مومنین را احضار نماییم. وقتی شهید قاسمی متوجه این حرکت میشود معترض میشود و با ارشاد و توجیه عالمانه از مردم و جوانها میخواهد این بساط را بر هم بزنند که زدند.

قیام ۱۸ دی و شهادت یاران
محمداسمعیل معمایی میگوید: روز 18 دی 57 بود که جمعیت عظیمی (حدوداً 20 هزار نفر) حرکت کرده و شعارهای انقلابی سر میدادند. شهید قاسمی هم مأموریت و فرماندهی راهپیمایی را برعهده داشت که در ابتدای میدان شهدای ساری (میدان دروازه گرگان) درگیری با سربازان ارتش شروع شد و گاز اشکآور زیادی ریخته شد و تیراندازی افراد پیاده و تانکهای نفربر تندرو، صحنه را به یک جنگ تمام عیار تبدیل کرده بود. شهید قاسمی مردم را به آرامش و صبر و تحمل و ادامه نهضت دعوت میکرد. آن روز در اثر این درگیریها شهدایی همچون شهیدان: توفیقی، گلمایی، ثمربخش، عابدینپور و ... تقدیم انقلاب گردید. که بعد از پیروزی انقلاب نام خیابان مسیر راهپیمایی، شاه عباس به خیابان 18 دی و میدان محل درگیری به نام شهدا تغییر یافت.
به من شلیک کن، به مردم شلیک نکن!
حجتالاسلام دکتر بهاری میگوید: در جریان درگیری روز 18 دی 57 در ساری دیدم یک روحانی با سرعت و صلابت به سمت تفنگداری که به سمت مردم شلیک میکرد، رفت. وحشت کردم با خود گفتم: این روحانی کیست؟ و چه جرأتی دارد! میخواهد چه کار کند؟ دیدم رفت در مقابل تفنگدار ایستاد و گفت: آقا به طرف مردم شلیک نکن. ما اینها را آوردهایم. سپس اشاره به طرف قلب خود کرد و گفت: به من شلیک کن، به مردم شلیک نکن. این عمل شهید قاسمی آنچنان زیبا و موثر بود که آن نظامی که ظاهراً سروان خلج بود، احساس شرم کرد و تیراندازی به طرف مردم را قطع و لوله تفنگش را به طرف هوا گرفت و به شلیک هوایی پرداخت.

بخشی از سخنرانیهای شیخ عبدالوهاب
خدا گواه است که من برای مدیر روزنامه اطلاعات مسعود در سال 1342 انقلاب در زمان کشتن آن برادران حاج رضا و حاج اسماعیل، برادران طیب، آن تهمت ناروایی که به امام بستند که امام از مصر پول میگیرد و میخواهد تشنج بکند. نامهای چهار صفحهای که برای مدیر روزنامه نوشتهام موجب دستگیری من شد و تا قصر مرا بردند. 17 بار در طول مبارزات دستگیر شدم و هرگز، عشق و ارادت من به امام کم نشد، پارسال در 17 رمضان(1399 ه.ق) خدا می داند مرا با چه وضع به کمیته تهران بردند و این خدا بود که نخواست من بمیرم وگرنه الان من مرده بودم.
شما خیال نکنید افرادی که بخواهند افکاری انحرافی را ترویج دهند بدانند گوششان را میگیرند و پرتشان میکنند، مگر ملت مسلمان اجازه میدهند؟ ما فرزندان نیاکانی هستیم که اسلام را با تحقیق به آنها دادند و محبت اهل بیت در دلهای ماست.
آقای ما و عزیز اسلام و محبوب خدا و پشتوانه ارزشمند و زوالناپذیر انقلاب، جمعی پابرهنهها و محروم از داشتن ابتداییترین وسیله رفاه هستند که چون کوهی بلند و استوار پشت سر رهبر کبیر انقلاب صف واحدی را تشکیل داده، بنیانی مرصوص را به نمایش نهاده، همواره همراه و همگام و همدل در صحنه حضور فعال و سازنده داشته، دشمنان داخلی و خارجی را مأیوس میسازند و هم اینانند که در جبههها و طول خط تجاوز حکام بعث سینه سپهر دارند.
فرازی از وصیتنامه
من شدیداً به طلب مغفرت و رحمت حق محتاج و سخت فقیر و ضعیفم. بر من ترحم آرید، ای بازماندگان و ای اهل بیت. ای ذوی الحقوق! از من درگذرید. من در زندگی زحمت و گرفتاری زیاد دیدم ولی برای آخرتم کاری نکردم. امید دارم خداوند منان به حق محمد و آلش (علیهم الصلوة و السلام) ببخشاید، و حشر و مماتم را با آن بزرگواران قرار دهد و خصوصاً حضرت ابا عبد الله الحسین (علیه السلام) از نظر آقایی و غلامپروری دورم ندارد و اطمینان دارم آقایی خواهد فرمود.
انتهای پیام/
,
,
,

, ,
,
,
,
,

, ,
,
,
,
,
,
,
,
, مقام معظم رهبری در مورد این شهید میفرماید: فریاد جوش و خروش آقای قاسمی در مدرسه سلیمان خان مشهد هنوز در گوشم است., مقام معظم رهبری در مورد این شهید میفرماید: فریاد جوش و خروش آقای قاسمی در مدرسه سلیمان خان مشهد هنوز در گوشم است.,
,
, آیت الله سلیمانی «نماینده ولی فقیه در سیستان و بلوچستان» میگوید: چهار ضلع مبارزاتی مشهد در دوران طاغوت، آیات عظام: خامنهای، هاشمینژاد، واعظ طبسی و عبدالوهاب قاسمی بودهاند., آیت الله سلیمانی «نماینده ولی فقیه در سیستان و بلوچستان» میگوید: چهار ضلع مبارزاتی مشهد در دوران طاغوت، آیات عظام: خامنهای، هاشمینژاد، واعظ طبسی و عبدالوهاب قاسمی بودهاند.,
,
,

, , اساتید شیخ عبدالوهاب, اساتید شیخ عبدالوهاب,
,
,
,
,

, ,
,
, آثار گمشده, آثار گمشده,
,
,
,
, شهید در همین رابطه می گوید: ,
,
,

, ,
, اُف بر تو ای فاقد شرف!, اُف بر تو ای فاقد شرف!,
,
, شیخ عبدالوهاب در نامه ای از هتاکی روزنامه نگار به ساحت مقدس حضرت امام خمینی(قدس سره)، در تاریخ 28 آبان 1343، خطاب به مدیر روزنامه پست تهران (محمد علی مسعودی) می نویسد:,
,
,
,
, نفرت از نفاق و دورویی, نفرت از نفاق و دورویی,
,
,
,
,
,
, فراگیری ۲۰ روضه در سن ۱۰ سالگی!, فراگیری ۲۰ روضه در سن ۱۰ سالگی!,
,
,
,
, خدمت بدون شکنجه ارزشی ندارد, خدمت بدون شکنجه ارزشی ندارد,
,
, دختر شهید میگوید:,
,
, دعا برای شاه؟ هرگز!, دعا برای شاه؟ هرگز!,
,
, همسر شهید میگوید:,
,
, مبارزه با اسراف و تجمل پرستی, مبارزه با اسراف و تجمل پرستی,
,
, همسر شهید میگوید:,
,
,

, , روایتی از اولین بازداشت شیخ عبدالوهاب به زبان خودش, روایتی از اولین بازداشت شیخ عبدالوهاب به زبان خودش,
,
,
,
, ذکر مصیبت در بازداشتگاه ساواک, ذکر مصیبت در بازداشتگاه ساواک,
,
, همسر شهید میگوید:,
,
,

, , پایداری نهضت و سخنان آتش زایم در مسجد گوهرشاد, پایداری نهضت و سخنان آتش زایم در مسجد گوهرشاد,
,
,
,
,

, ,
, شیخ عبدالوهاب در رابطه با انتقال خودش به ساری چنین میگوید:,
,
, شیخ عبدالوهاب و مسجد دهقان زاده بخش ۸ ساری, شیخ عبدالوهاب و مسجد دهقان زاده بخش ۸ ساری,
,
,
,
,
,
,

, ,
, شیخ عبدالوهاب در مقابل پیشنهادات هدایا و رشوههای مالی حکومت به خودش، میگفت:,
,
, مقدم تر از همه اهل منابر, مقدم تر از همه اهل منابر,
,
,
,
, قاسمی ما را کلافه کرده بود, قاسمی ما را کلافه کرده بود,
,
, رئیس اطلاعات شهربانی ساری میگوید:,
,
,

, ,
, هشدارهای شیخ عبدالوهاب برای ولایتمداری, هشدارهای شیخ عبدالوهاب برای ولایتمداری,
,
,
,
,
,
,
,
, شیخ عبدالوهاب به زبان هاشمی رفسنجانی, شیخ عبدالوهاب به زبان هاشمی رفسنجانی,
,
,
,
, سیلی به بناگوش افسر نظامی برای مبارزه با بدحجابی, سیلی به بناگوش افسر نظامی برای مبارزه با بدحجابی,
,
, آیتالله سلیمانی «نماینده ولی فقیه در سیستان و بلوچستان» میگوید:,
,
, تعریف شهید مطهری از خطابه دلنشین شیخ عبدالوهاب, تعریف شهید مطهری از خطابه دلنشین شیخ عبدالوهاب,
,
,
,
, سیلیهای مکرر شیخ عبدالوهاب به افسر نظامی در منزل آیتالله قمی, سیلیهای مکرر شیخ عبدالوهاب به افسر نظامی در منزل آیتالله قمی,
,
, آیتالله منصور معلمی مازندرانی میگوید:,
,
, جسارت در کلام شیخ عبدالوهاب, جسارت در کلام شیخ عبدالوهاب,
,
,
,
, خاطراتی از سردار سیدمحمد باقرزاده, خاطراتی از سردار سیدمحمد باقرزاده,
,
,
,
,
,
,

, ,
, قیام ۱۸ دی و شهادت یاران, قیام ۱۸ دی و شهادت یاران,
,
, محمداسمعیل معمایی میگوید:,
,
, به من شلیک کن، به مردم شلیک نکن!, به من شلیک کن، به مردم شلیک نکن!,
,
, حجتالاسلام دکتر بهاری میگوید:,
,
,

, ,
بخشی از سخنرانیهای شیخ عبدالوهاب
خدا گواه است که من برای مدیر روزنامه اطلاعات مسعود در سال 1342 انقلاب در زمان کشتن آن برادران حاج رضا و حاج اسماعیل، برادران طیب، آن تهمت ناروایی که به امام بستند که امام از مصر پول میگیرد و میخواهد تشنج بکند. نامهای چهار صفحهای که برای مدیر روزنامه نوشتهام موجب دستگیری من شد و تا قصر مرا بردند. 17 بار در طول مبارزات دستگیر شدم و هرگز، عشق و ارادت من به امام کم نشد، پارسال در 17 رمضان(1399 ه.ق) خدا می داند مرا با چه وضع به کمیته تهران بردند و این خدا بود که نخواست من بمیرم وگرنه الان من مرده بودم.
شما خیال نکنید افرادی که بخواهند افکاری انحرافی را ترویج دهند بدانند گوششان را میگیرند و پرتشان میکنند، مگر ملت مسلمان اجازه میدهند؟ ما فرزندان نیاکانی هستیم که اسلام را با تحقیق به آنها دادند و محبت اهل بیت در دلهای ماست.
آقای ما و عزیز اسلام و محبوب خدا و پشتوانه ارزشمند و زوالناپذیر انقلاب، جمعی پابرهنهها و محروم از داشتن ابتداییترین وسیله رفاه هستند که چون کوهی بلند و استوار پشت سر رهبر کبیر انقلاب صف واحدی را تشکیل داده، بنیانی مرصوص را به نمایش نهاده، همواره همراه و همگام و همدل در صحنه حضور فعال و سازنده داشته، دشمنان داخلی و خارجی را مأیوس میسازند و هم اینانند که در جبههها و طول خط تجاوز حکام بعث سینه سپهر دارند.
فرازی از وصیتنامه
من شدیداً به طلب مغفرت و رحمت حق محتاج و سخت فقیر و ضعیفم. بر من ترحم آرید، ای بازماندگان و ای اهل بیت. ای ذوی الحقوق! از من درگذرید. من در زندگی زحمت و گرفتاری زیاد دیدم ولی برای آخرتم کاری نکردم. امید دارم خداوند منان به حق محمد و آلش (علیهم الصلوة و السلام) ببخشاید، و حشر و مماتم را با آن بزرگواران قرار دهد و خصوصاً حضرت ابا عبد الله الحسین (علیه السلام) از نظر آقایی و غلامپروری دورم ندارد و اطمینان دارم آقایی خواهد فرمود.
, بخشی از سخنرانیهای شیخ عبدالوهاب, بخشی از سخنرانیهای شیخ عبدالوهاب,
,
,
,
,
,
,
,
, فرازی از وصیتنامه, فرازی از وصیتنامه,
,
,
انتهای پیام/
,]
ارسال دیدگاه