روایت خواندنی سیزده رزمنده جامانده در عملیات رمضان

روایت خواندنی سیزده رزمنده جامانده در عملیات رمضان
عملیات رمضان در 23 تیر سال 61 همزمان با 21 رمضان 1402 ه.ق با مشارکت و فرماندهى ارتش و سپاه، نخستین عملیاتى بود که با هدف حضور قواى نظامى ایران در پشت شط العرب و تسلط بر معابر وصولى بصره و با این امید که در صورت موفقیت امکان پایان پیروزمندانه جنگ فراهم شود، در خاک عراق انجام شد.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از اترک نیوز، این عملیات در چهار مرحله انجام گرفت که در مرحله اول و دوم نیروهاى ایران توانستند به مواضع دشمن حمله کرده و به رغم تصرفات قابل توجه و تلفات و خسارات سنگینى که بر دشمن وارد کردند، ناچار به عقب نشینى شدند.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, اترک نیوز,
سرهنگ احیا محمد امیری یکی از رزمنده های جامانده در پشت خاکریز عملیات رمضان، راوی سیزده سربازی می شود که سه روز از خاکریزی دو کیلومتری در منطقه کوشک بعد از مرحله اول عملیات رمضان بدون آب ، غذا و مهمات پشتیبانی می کنند. 
,
سرهنگ امیری روایت می کند: مرحله اول عملیات رمضان تمام شده بود، در منطقه زید مامور به جا به جا شدیم و همراه با تیپ 21 حمزه به سمت کوشک رفتیم . نیروهای ما در خاکریزی مورب به خاکریز اصلی که حکم شناسایی، بازدارندگی و تامین نیروهای پشتیبانی را داشت برای عملیات پدافندی مستقر شد. سیزده نفر بودیم که از خاکریزی به طول دو کیلومتر مراقبت می کردیم. شب دشمن پاتک زد و درگیری هایی پیش آمد ولی اتفاق خاصی نیفتاد، فردا نزدیکی های ظهر بود که یکی از بچه ها به سرعت به سمت من آمد وگفت که پشت این خاکریز هیچ کسی نیست .عصبانی و نارحت شدم و گفتم این چه حرفی است یک تیپ پشت این خاکریز است و به سرعت به همان سمت رفتم دیدم هیچ کسی نیست یک لحظه احساس غربت کردم و نمی دانستم چه کار باید بکنم. ما به پشتیبانی آنها جلو بودیم اما نمی دانم چه اتفاقی افتاده بود که حالا تنها با یک خاکریز دو کیلومتری ودوازده نیرو مانده بودیم که هر لحظه احتمال پاتک دشمن وجود داشت. 
,
 
,
, ,
 
,
هوای اینکه اگر چیزی احتیاج باشد از پشت خاکریز می آوریم، آب و غذایی همراه نداشتیم  و تجهیزات ما اسلحه سبک و تعدای خمپاره 60 بود در حالی که روبروی ما دشمنی بود که اگر تکان می خوردیم ما را با انواع اسحله ها زیر آتش می گرفتند .
,
 هوا داشت کم کم غروب می شد پشت خاکریز هم هیچ نیروی کمکی نبود، بچه ها در مسیر خاکریز مورب به فاصله های متفاوت چیده شدند تا هر چند لحظه با جابه جایی شکلیک هایی با اسلحه کلاشینکف داشته باشند.
,
شب تا صبح پشت خاکریز ماندیم ساعت حدود 2 شب بود تانکها و بولدزرها حرکت می کردند و جا به جا می شدند نزدیک های صبح بود که تجهیزات داشت تمام می شد . حتی نان خشک و آب هم نداشتیم جدا از این مشکلات ما گم شده بودیم ونمی دانستیم کجا هستیم ، طول خاکریز زیاد و تعداد نیروها کم بود از همه چیز نا امید شده بودیم . حتی ارتباط بی سیم هم با پشت سر خودمان هم نداشتیم . مسیر انتهای این خاکریز هم محل گشتی های عراقی بود و از سمت چپ خاکریز هم کانال آبی را ایجاد کرده بودند روبروی این دشت هم کالیبر های دشمن مستقر بود که شب تا صبح تیراندازی می کرد. 
,
نمی توانستیم برگردیم اصلا نمی دانستیم که کجا برویم لحظه ای هم به فکرمان خطور نکرد که برگردیم چراکه به  غیرتمان بر می خورد. خاکریز در واقع کانال ارتباطی بین نیروهای چپ و راست و نیروهای خودی بود اگر به دست عراقی ها می افتاد شکاف بزرگی ایجاد می شد و عراق از وسط نیروها ی ما را دور می زد هرطوری بود باید خاکریز را حفظ می کردیم. 
,
 
,
, ,
 
,
نزدیک صبح هوا مه آلود بود بدون آب و غذا و مهمات تنها فکری که به ذهنمان رسید این بود که از خود عراقی ها مهمات و غذا بیاوریم . منطقه دشتی بود دو تا سنگر اجتماعی حدود پانزده متر جلوتر دیده می شد مطمئن بودیم منطقه مین گذاری نیست چون چند شب قبل خود عراقی ها از این منطقه عقب نشینی کرده بودند.
,
 به بچه ها گفتم چه کسی حاضر است برای آوردن مواد غذایی با من همراه شود ؟ پسر بچه ای کمتر از شانزده سال با جثه ای کوچک از تربت جام بود فامیلی اش هم جامی بود گفت: من می آیم . به او گفتم: با من نمی آیی هر کدام یک سنگر می رویم و مهمات و غذا بر می داریم و بر می گردیم با فاصله از هم دیگر از خاکریز خیز برداشتیم و به سمت سنگر ها رفتیم دیدبان عراقی ها ما را دید و شروع کرد به آتش ریختن اما چون سنگر ها زیر زمین کنده شده بود گلوله ها رد می شد و یا به کنار سنگر می خورد و سرد می شد .
,
هر کدام داخل یک سنگر رفتیم، داد زدم جامی چی هست ؟ گفت همه چی هست ؟ گفتم  چیزهای سنگینی بر ندار نان و از مهمات هم یک جعبه بردار تا بتوانی سریع حرکت کنی هر وقت که اشاره کردم سریع با هم دیگر از سنگر خارج شویم . 
,
شروع به دویدن که کردیم دشمن شروع به تیر اندازی کرد، بیست دقیقه آتش ریختند یکی از بچه ها زخمی شد ترسیده بودم همه اش می گفتم خدایا اگر کسی زخمی بشود چه کار کنیم هیچ چیزی نداشتیم . دعا می کردیم شهید شوند . 
,
از  آب شور کانال کنار خاکریز آب برداشتیم و نان خشک هایی را که با خود آوردیم را خوردیم و استراحت کردیم تا برای فردا شب آماده شویم .
,
 نزدیک های غروب روز دوم دوباره تقسیم بندی کردیم وتا صبح مثل شب قبل گذراندیم . نان کمی آورده بودیم . نزدیک های صبح به جامی گفتم آماده ای که برویم ؟ آماده شد چند تا از بچه ها پشت خاکریز مسئول پشتیبانی شدند که اگر کسی پیاده به ما حمله کرد آنها را بزند و مثل روز گذشته زیر آتش عراقی ها به سنگرها رفتیم و نان خشک و مهمات آوردیم . ترکش ها که بعد از برخورد به  سنگر به ما می خورد لباسمان را سوراخ سوراخ کرده بود ولی آسیبی ندیدیم . 
,
 
,
, ,
 
,
خسته بودیم و از اینکه از سرنوشت مان اطلاعی نداشتیم حالمان خوب نبود، نمی دانستیم تا کی می توانیم طاقت بیاوریم . جوان تر ها شوخی می کردند و سر به سر دو تا از نیروها که پیرمرد بودند می گذاشتند. 
,
از سویی شهید ولی الله چراغچی در سخنرانی صبحگاه اعلام کرده بود که  سیزده نیروی که با تیپ 21 حمزه رفته بود اطلاعی از آنها نیست و معلوم نیست شهید یا اسیر شده اند . 
,
غروب روز سوم خیلی غریب بود .نیروها باز تقسیم شدیم . انتهای خاکریز خطرناک ترین جا بود چون گشتی های عراقی از آنجا رد می شدند شب تا صبح بین نیروها حرکت می کردم و روحیه می دادم . خاطرم هست یکی از نیروها که معلم بود دعای کمیل می خواند سوز صدایش خاطرم هست . 
,
صبح بچه ها خسته داخل سنگر شدند تا استراحت کنند و من نگهبانی می دادم دعای ندبه را دستم گرفته بودم خط یا صفحه ای می خواندم و چپ و راست و پشت سرم را نگاه می کردم و به پهنای صورت اشک می ریختم  در اوج غربت و تنهایی بودیم و به جز خدا کسی را نداشتیم. دو ساعت بیشتر طول کشید که یکی از بچه ها را بیدار کردم تا استراحت کنم . نزدیک های ظهر بود که متوجه شدیم از پشت خاکریز سر و صداهایی می آید یکی از نیروها برای شناسایی رفت یک لحظه فکر کردیم که عراقی ها ما را دور زده اند .برگشت گفت که بچه های خودمان هستند. 
,
فرمانده آنها وقتی ما را با ظاهری خسته، چشمانی قرمز و صورتی به شدت سوخته و نمک گرفته دید، گفت : شما همان سیزده نفری هستید که ولی الله(شهید چراغچی) می گفت ؟!! شما زنده اید ؟؟آب و غذا و مهمات از کجا آورده اید ؟؟ 
,
انتهای پیام /
]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه