معرفی شهدای روحانی؛

روحانی شهید محمد علی ملک شاهکویی

روحانی شهید محمد علی ملک شاهکویی
روحانی شهید محمد علی ملک شاهکویی در علمیات کربلای 5 در منطقه عملیاتی شلمچه در سن 27 سالگی به شهادت رسید.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانابه نقل از  طوبی گلستان؛ این پایگاه خبری به معرفی شهدای روحانی استان گلستان می پردازد که ابتدا قرعه بنام شهید ملک افتاد.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, به نقل از  طوبی گلستان؛ این پایگاه خبری به معرفی شهدای روحانی استان گلستان می پردازد که ابتدا قرعه بنام شهید ملک افتاد., طوبی گلستان؛ , طوبی گلستان؛ , طوبی گلستان؛ , طوبی گلستان؛,

نام: محمد علی                           تحصیلات: ابتدایی

, نام: محمد علی                           تحصیلات: ابتدایی,

نام‌خانوادگی: ملک شاهکویی       تاریخ شهادت: 65/10/17

, نام‌خانوادگی: ملک شاهکویی       تاریخ شهادت: 65/10/17,

نام پدر: قنبر                                محل دفن:روستای قرن آباد

, نام پدر: قنبر                                محل دفن:روستای قرن آباد,

تاریخ تولد: 1344                          سن هنگام شهادت: 27

, تاریخ تولد: 1344                          سن هنگام شهادت: 27,

محل تولد: قرن آباد                       نام عملیات: کربالای 5

, محل تولد: قرن آباد                       نام عملیات: کربالای 5,

ش ش: 27                                 منطقة عملیاتی: شلمچه

, ش ش: 27                                 منطقة عملیاتی: شلمچه,

محبوب من! نگاهم رابه پنجرة آبی دریا دوخته ام و غروب غمگین دل را در ساحل تنهایی ام به نظاره نشسته ام.  

, محبوب من! نگاهم رابه پنجرة آبی دریا دوخته ام و غروب غمگین دل را در ساحل تنهایی ام به نظاره نشسته ام.  ,

خدایا! چه می شود گل بوتة امید در شوره زار بیقرار دلم، غنچه کند؟! آیا روزی خواهدآمد که قاصدک ها همراه با نسیم سحر مژدة وصال را برایم بیاورند ؟! معشوقم! آیا دل مجنون من، محکوم به ماندن در زندان ناسوت است؟! در انتظارم تا شهد شیرین شهادت، جان آتش گرفته از هجران دوست را مداوا کند. من به پروانه می اندیشم. به عروج فکر می کنم وفنا را نهایت آرزویم قرار داده ام و تو گنج عشق را در جانم نهادی، آنگاه مرا در این ویرانه منزل، جای دادی و حال زمزمه ام در شبهای تنهایی این است که : عزم دیدارتودارد ، جان بر لب آمده باز گردد یا برآید چیست فرمان شما آن روز پیر کنعانِ دل،در جستجوی گمگشته اش کتابها را ورق میزد.

, خدایا! چه می شود گل بوتة امید در شوره زار بیقرار دلم، غنچه کند؟! آیا روزی خواهدآمد که قاصدک ها همراه با نسیم سحر مژدة وصال را برایم بیاورند ؟! معشوقم! آیا دل مجنون من، محکوم به ماندن در زندان ناسوت است؟! در انتظارم تا شهد شیرین شهادت، جان آتش گرفته از هجران دوست را مداوا کند. من به پروانه می اندیشم. به عروج فکر می کنم وفنا را نهایت آرزویم قرار داده ام و تو گنج عشق را در جانم نهادی، آنگاه مرا در این ویرانه منزل، جای دادی و حال زمزمه ام در شبهای تنهایی این است که : عزم دیدارتودارد ، جان بر لب آمده باز گردد یا برآید چیست فرمان شما آن روز پیر کنعانِ دل،در جستجوی گمگشته اش کتابها را ورق میزد.,

امّا خیلی زود دانست که قیل و قال مدرسه،سینة آتش گرفته از عشق را آرام نمی کند. آری،جبهه مدرسة عشق است و بارها جذبة عشق الهی،مرا به وادی جبهه کشاند. در جبهه با شهید چمران آشنا شدم و از او عاشقانه وعارفانه زیستن را آموختم. و تـو میدانی از آن روزی کـه در سال 1344 در روستای« قرن آباد» گرگان چشم بـه دنیـا گشودم،گریه هـایم از سر شوق و فراق تو بود .در طول حیاتم آنگونه زندگی کردم که مورد پسند تو باشد.

, امّا خیلی زود دانست که قیل و قال مدرسه،سینة آتش گرفته از عشق را آرام نمی کند. آری،جبهه مدرسة عشق است و بارها جذبة عشق الهی،مرا به وادی جبهه کشاند. در جبهه با شهید چمران آشنا شدم و از او عاشقانه وعارفانه زیستن را آموختم. و تـو میدانی از آن روزی کـه در سال 1344 در روستای« قرن آباد» گرگان چشم بـه دنیـا گشودم،گریه هـایم از سر شوق و فراق تو بود .در طول حیاتم آنگونه زندگی کردم که مورد پسند تو باشد.,

 دوران کودکی را در دامان مادری از تبارمهربانی ها و پدری مؤمن و زحمتکش سپری کردم. چهار سال در مقطع ابتدایی درس خواندم.  قبل از انقلاب اعلامیه های حضرت امام(ره) را پخش می کردم و در سال 1356 مورد تعقیب ساواک قرار گرفتم. بعد از آن به شاهرود رفته و در مدرسة علمیة « قلعه»، نزد« آیت الله اشرفی» مشغول به تحصیل شدم. حوزه، کانون تجلّی نور بود و من، دل را به درگاه صاحب ومولایم امام زمان(عج) گره زدم.

,  دوران کودکی را در دامان مادری از تبارمهربانی ها و پدری مؤمن و زحمتکش سپری کردم. چهار سال در مقطع ابتدایی درس خواندم.  قبل از انقلاب اعلامیه های حضرت امام(ره) را پخش می کردم و در سال 1356 مورد تعقیب ساواک قرار گرفتم. بعد از آن به شاهرود رفته و در مدرسة علمیة « قلعه»، نزد« آیت الله اشرفی» مشغول به تحصیل شدم. حوزه، کانون تجلّی نور بود و من، دل را به درگاه صاحب ومولایم امام زمان(عج) گره زدم.,

در راهپیمایی های شهر شاهرود مجروح شدم و پس ازبهبودی، در سال 1357 توسط مزدوران رژیم شاه دستگیر و راهی زندان شدم و مدّت 28 روزدر زندان بودم تا انقلاب به پیروزی رسید. آنگاه به قم مهاجرت نموده، در زیر باران کرامت کریمة اهل بیت(س)، در مدارس علمیة امام صادق(ع)، شهابیه و مدرسة آیت الله مرعشی، علوم دینی را فرا گرفتم.

, در راهپیمایی های شهر شاهرود مجروح شدم و پس ازبهبودی، در سال 1357 توسط مزدوران رژیم شاه دستگیر و راهی زندان شدم و مدّت 28 روزدر زندان بودم تا انقلاب به پیروزی رسید. آنگاه به قم مهاجرت نموده، در زیر باران کرامت کریمة اهل بیت(س)، در مدارس علمیة امام صادق(ع)، شهابیه و مدرسة آیت الله مرعشی، علوم دینی را فرا گرفتم.,

در شهریور 1359 با اصرار زیاد در حالی که 14 ساله بودم به جبهه رفتم وبه عضویت گروه چریکی شهید چمران در آمدم و در جبهة مالکیه ودهلاویه به مدت شش ماه با دشمن جنگیدم و در سال 1360 در « فتح المبین» شرکت کردم.

, در شهریور 1359 با اصرار زیاد در حالی که 14 ساله بودم به جبهه رفتم وبه عضویت گروه چریکی شهید چمران در آمدم و در جبهة مالکیه ودهلاویه به مدت شش ماه با دشمن جنگیدم و در سال 1360 در « فتح المبین» شرکت کردم.,

درعملیّات« بیت المقدس» با چشم خود دیدم که چگونه جنود خداوندی بر دشمن تا دندان مسلح چیره گشتند و بعد از سه ماه به قم برگشتم . مجدداً در خرداد 1361 در تیپ محمّد رسول الله(ص) در عملیّات های رمضان، محرّم و والفجر مقدماتی شرکت کردم.

, درعملیّات« بیت المقدس» با چشم خود دیدم که چگونه جنود خداوندی بر دشمن تا دندان مسلح چیره گشتند و بعد از سه ماه به قم برگشتم . مجدداً در خرداد 1361 در تیپ محمّد رسول الله(ص) در عملیّات های رمضان، محرّم و والفجر مقدماتی شرکت کردم.,

در عملیّات والفجر مقدماتی از ناحیة گردن با تیر مستقیم به شرف جانبازی نائل آمدم. در شهریور61در منطقة شلمچه به مدت سه ماه حضور داشتم و در سال 62 عازم جبهة خیبر شدم که برای بار دوم از ناحیة کتف و سر مجروح گردیدم.

, در عملیّات والفجر مقدماتی از ناحیة گردن با تیر مستقیم به شرف جانبازی نائل آمدم. در شهریور61در منطقة شلمچه به مدت سه ماه حضور داشتم و در سال 62 عازم جبهة خیبر شدم که برای بار دوم از ناحیة کتف و سر مجروح گردیدم.,

 پس از چند ماه بهبودی در سال 1363 درلشگر 25 کربلا مسئولیت گروهان را بر عهده گرفتم. و در اردیبهشت 1364 عازم منطقة چنگوله شدم و مسئولیت گروهان 2 از گردان حمزه(ع) را به عهده گرفتم. در این زمان بود که بهترین دوستم ،« ناصر بهداشت» به شهادت رسید. چهار ماه در جبهه سخت ترین دروان زندگی ام را پس از او تحمل کردم.

,  پس از چند ماه بهبودی در سال 1363 درلشگر 25 کربلا مسئولیت گروهان را بر عهده گرفتم. و در اردیبهشت 1364 عازم منطقة چنگوله شدم و مسئولیت گروهان 2 از گردان حمزه(ع) را به عهده گرفتم. در این زمان بود که بهترین دوستم ،« ناصر بهداشت» به شهادت رسید. چهار ماه در جبهه سخت ترین دروان زندگی ام را پس از او تحمل کردم.,

 در والفجر 8 در منطقة فاو جانشین مسئول گردان وفرمانده گروهان بودم که در آنجا نیز مجروح شدم. پس از بهبودی در عملیّات کربلای 1همراه با گروهانم به مهران رفته و در مقابل دشمن بعثی ایستادیم و برای چندین بارمجروح شدم.

,  در والفجر 8 در منطقة فاو جانشین مسئول گردان وفرمانده گروهان بودم که در آنجا نیز مجروح شدم. پس از بهبودی در عملیّات کربلای 1همراه با گروهانم به مهران رفته و در مقابل دشمن بعثی ایستادیم و برای چندین بارمجروح شدم.,

شلمچه! رؤیای دور دست فرشتگان خداست. مسافران شلمچه، ستارگان بهشتند و شلمچه دعای مستجاب من بود . در تاریخ 30 / 9 / 65 با چند تن از دوستان روحانی به شلمچه اعزام شدیم و درتاریخ 24 / 10 / 65 برای شناسایی مرحلة دوم عملیّات کربلای 5 به خطوط مقدم رفتیم، در آن شب بود کـه ترکش خمپـارهای مرا بـه اوج آسمانها برد و در جوار لاهوت آرام گرفتم . و بدنم در گلزار شهدای گرگان برای اهل زمین به یادگار ماند.

, شلمچه! رؤیای دور دست فرشتگان خداست. مسافران شلمچه، ستارگان بهشتند و شلمچه دعای مستجاب من بود . در تاریخ 30 / 9 / 65 با چند تن از دوستان روحانی به شلمچه اعزام شدیم و درتاریخ 24 / 10 / 65 برای شناسایی مرحلة دوم عملیّات کربلای 5 به خطوط مقدم رفتیم، در آن شب بود کـه ترکش خمپـارهای مرا بـه اوج آسمانها برد و در جوار لاهوت آرام گرفتم . و بدنم در گلزار شهدای گرگان برای اهل زمین به یادگار ماند.,

انتهای پیام/ص

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه