گزارشی از تلاش کودک 12 ساله برای شفای مادرش؛
آیا کتاب دعاهای جمشید درمان شفای بیماری مادرش خواهد شد؟
جمشید 12 ساله، مرد زندگی مادرش است که در گرمای طاقت فرسای تابستان و سرمای زمستان برای اینکه کتاب هایش را بفروش برساند، این سو و آن سو می رود. او به خاطر احساس مسئولیتی که نسبت به مادرش دارد مانند یک مرد کار می کند تا مادرش رنج کمتری از درد و مریضی را متحمل شود.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا، به نقل از زاهدانه، صحبت کردن در خصوص رنج و اندوه هیچگاه خوشایند نیست، اما چه میشود کرد این مسأله هم جزیی از زندگی روزمره ما انسانهاست. «کودکان کار» اسمی که چندان خوشایند نیست ولی همه ما روزانه آنها را در کوچه و خیابانهای شهر خود مشاهده می کنیم بدون اینکه احساس خاصی نسبت به افرادی داشته باشیم که با دستانی ظریف، خشن ترین و سنگین ترین کارهای روزمره را انجام می دهد، بی تفاوت از کنار آنها که دنیای کودکیشان به فروش چند شاخه گل، واکس زدن کفش یا فروش کتاب های دعا خلاصه شده می گذریم؛ هر چند بکار بردن واژه دنیای کودکی برای آنها چندان مناسب نیست چون نه کودکیشان را باور دارند و نه کودکى کردن را بلد هستند آنها فقط کار کردن را مى شناسند.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, زاهدانه,
اینجا مرکز شهر زاهدان است. یکی از خیابان های اصلی و پرتردد شهر که طبق گفته مردم، اغلب ساکنان آن خانواده های مرفه و ثروتمند هستند و این کودکان، فرشته های کوچکی هستند که با شاخه گل ها با کتاب های دعایی که می فروشند، گذران عمر می کنند و چرخ زندگی خود و خانواده را می چرخانند.
,
در گرمای طاقت فرسای هوا کودکی نظرم را به سمت خودش جلب کرد که در این خیابان او را به اسم جمشید می شناسند.
کنار می ایستم و بدون اینکه متوجه من شود حرکات، کلمات و رفتارش را زیر ذره بین قرار می دهم، می خواهم ببینم چگونه کار می کند، لحن گفتارش برای فروش کتاب های کوچک دعایی که در دست دارد چگونه است و چگونه چرخ زندگی را با دستان کوچکش می چرخاند. چشمانش درخشش خاصی به خود می گیرد وقتی زیر نور آفتاب گرم و سوزان تابستان هیچکس حاضر نیست از کتاب هایش بخرد.
,
,
با دستان ظریف اما ناتوان که گویای کارکردن های زیاد است با نگاهی ملتمسانه به مردم می گوید: «آقا تو روخدا یه برگ دعا بخر»، «خانم خواهش می کنم یه برگ دعا بخر،ثواب داره ،قیمتش هزار تومن بیشتر نیست»، آقا ... خانم... اما جمله «برو خدا امواتت رو بیامرزه» یا « برو بچه پی کارت» پاسخی است که جمشید از اکثر عابران پیاده می شنود.
,
با ناامیدی از خیابان رد می شود تا به چهار راه برسد، وقتی به سمت خودروها می رود برخی افراد شیشه خودروهایشان را بالا کشیده و برخی هم صدای موزیک را تا انتها بلند می کنند، گویا صدای نازک و نحیف جمشید در این هیاهو به گوش کسی نمی رسد، بی محلی سرنشینان خودرو او را از عابران پیاده بیشتر می رنجاند. کمی روی جدول کنار خیابان استراحت می کند اما نگاهی به کتاب های در دستش می کند و از جا بر می خیزد، در حالی که چشمانش را به عابران پیاده دوخته با دستانی کوچک تمنا می کند که فردی از کتابهایش بخرد اما انگار فایده ای ندارد.
,
به بهانه خرید کتاب به سمتش می روم خوشحال می شود. از او می خواهم چند لحظه ای وقتش را بمن بدهد تا از دردهایش بدانم و یاد بگیرم چگونه در کشاکش سختی ها، جمشید و امسال او را الگوی خویش قرار دهم.
برای شفای مادرم کتاب دعا می فروشم
جمشید در گفت و گو با خبرنگار زاهدانه می گوید: 12سال سن دارم، پدرم را دو سال پیش از دست دادم و اکنون من و مادرم برای امرار معاش زندگی مان مجبور به کار هستیم، 12 سال داشت، اما جثه کوچکش 12 ساله به نظر نمی رسید، هرچند که دستانش مانند کسی بود که سال های سال خارهای زندگی را چیده و پوست خشک صورتش انگار سیلی زمانه را به جان خریده است.
جمشید 12 ساله، مرد زندگی مادرش است که در گرمای طاقت فرسای تابستان و سرمای زمستان برای اینکه کتاب هایش را بفروش برساند، این سو و آن سو می رود.
او به خاطر احساس مسئولیتی که نسبت به مادرش دارد مانند یک مرد کار می کند تا مادرش رنج کمتری از درد و مریضی را متحمل شود، کار می کند تا پول در بیاورد و مادرش را که از بیماری کبد رنج می برد نجات دهد.
آرزو دارم تلویزیون داشته باشم
از آرزوهایش می پرسم، سکوتی تلخ می کند چشمانش تعقیب می کند هم سن و سالانی را که در خیابان از جلویش رد می شوند، آهی از سر ناچاری می کشد و در جوابم می گوید: به خاطر فقر مالی و نداشتن حامی سالهاست آرزوی درس خواندن دارم، دوست دارم مثل دیگر کودکان کودکی کنم، درس بخوانم، آینده روشنی داشته باشم، اما حسرت نوشتن و خواندن سالهاست در دلم مانده؛ بغض می کند گویا درد دل های زیادی دارد اما غرور مردانه اش اجازه شکستن بغضش را به او نمی دهد. با کمی مکث ادامه می دهد من از کودکی ام فقط کار کردن را بلد هستم و بس.
جمشید از 12 سالگی مرد و نان آور خانه شده، «چه زود بزرگ می شوند برخی کودکان»، او که به دلیل دارا نبودن وضعیت مالی خوب نتوانست به خواسته هایش به کودکی اش برسد، ادامه می دهد: تا کنون به مشهد نرفته و دوست دارد یکبار زائر بارگاه ملکوتی امام رضا(ع) شود. چه غریبانه غریب فکر می کند و آرزوهایش را در دل نگه می دارد مبادا با بازگو کردنشان مادرش راشرمنده خود کند.
در اندرون دل جمشید آرزویی است که شاید برای خیلی از ما آرزو نباشد،او آرزو دارد تنها یک بار، فقط یک بار برای پابوس امام رضا(ع) به مشهد برود و گنبدش را از نزدیک ببیند تا آنجا با دلی شکسته برای شفای مادرش دعا کند.
,
, برای شفای مادرم کتاب دعا می فروشم,
,
, زاهدانه ,
,
,
,
, آرزو دارم تلویزیون داشته باشم,
,
,
,
,
چهره جمشید حکایت گر غمی بزرگ است نمیدانم چه؟ او آرام در حالی که کفش های پارهاش را از من مخفی می کند، نمی داند می خواهد در آینده چکاره شود برایش مهم نیست او فقط به یک چیز فکر می کرد آن هم این که چگونه می تواند ماردش را نجات دهد. آرزوی جمشید «خوب شدن بیماری کبد مادرش» است؛ چرا که دعاهای کوچک جمشید قرار است به داد دردهای مادرش برسد تا از نعمت داشتن مادر بی بهره نشود. بارالها چه بزرگ فکر می کنند این کودکان کوچک، براستی آیا کتابهای جمشید، شفای بیماری مادرش خواهد شد؟
او که تنها فرزند خانه است، شکر گذار خداست که در آمدش روزی 5 هزار تومان است! قانع است اما از اینکه توان بیشتری برای فروش کتابهایش ندارد تا مادرش را خوشحال کند، ناراحت، همینکه مادرش نفس می کشد و سایه اش را حس می کند برایش بزرگترین هدیه و نعمت الهی است.
تمام راه فکر می کردم که آیا پزشکی پیدا می شود که بیماری کبد مادر جمشید را درمان کند؟ خیّری وجود دارد تا آرزوی اولین زیارت امام رضا(ع) برای این کودک معصوم را برآورده کند.
انتهای پیام/
,
,
]
ارسال دیدگاه