تمام خاطرات هاشمی رفسنجانی از روستایش؛
از روستایی که شش روز تا قم فاصله داشت تا علی حمامی و جن در کوچه باغ
آقای هاشمی بهرمانی رفسنجانی در روزهای گذشته طی سخنرانی با طعنه گفته بود: "تا دیروز در کوچه روستایشان می گشتند، امروز انقلابی شده اند" این در حالی است که ایشان دوران کودکی خود را در بهرمان از روستاهای کرمان گذرانده است.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به گزارش شبکه خبر دانشجویان البرز(اسنا)؛ در پی سخنان تامل برانگیز هاشمی رفسنجانی، خاطرات ایشان از روستای محل زندگی شان منتشر می شود:
**زندگی در یک خانواده نیمه روحانی در بهرمان
اصولا زندگى من در یک خانواده نیمه روحانى و نیمه کشاورز در روستائى به نام [بهرمان] در جلگه[ لوحقره] از جلگه هاى رفسنجان بود. پدرم – خدا رحمتشان کند – مقدارى درس طلبگى خوانده بود ولى چون بر قرآن ادبیات عرب واحادیث علاقه مند بود تادوران پیرى هیچ گاه مطالعه این امور را رها نکرد. بااینکه شغل روحانى نداشت و کشاورز متوسطى بود از مطالعه و خواندن احادیث و عربى به مقدارى که مى فهمید – دست نمى کشید.
** کوچه باغ بهرمان که جن داشت
پیش از طلوع فجر، خواب وحشتناکی دیدم. در خواب ناله می کردم. عفت بیدارم کرد. یادم آمد که خواب میدیدم در روستای بهرمان، به تنهائی از کوچه کنار باغ مسجد، جایی که در بچگی به ما میگفتند جن دارد، عبور میکردم. قیافه مهیبی از دور پیدا شد که در عالم خواب تصور داشتم جن است. از کنارم عبور کرد و مقداری دورتر، به سوی من برگشت و من ترسیدم. دیگر خواب نرفتم.
**فرار از سربازی به بهرمان
بعد از اتمام مقاله، به فکر ترجمه کتاب افتادم. همان موقع با اعزام به سربازی مواجه شدم. دو ماه سرباز بودم و بعد فراری شدم. در دوران متواری بودند، به روستای خودمان بهرمان، نوق رفتم. در آنجا، در بین مردم سخنرانی میکردم و وضع خوبی داشتم. درآنجا به خاطر وضع خانوادگی، سوابق و کمکهای پدرمان مأموران با علم به فراری بودن، متعرض من نمیشدند. تابستان را آنجا ماندم .
**زندگی معمولی در روستا
قبل از این که به قم بیائیم، همین جور زندگی میکردیم. یعنی ما در روستای بهرمان که زندگی میکردیم، بنظرم یک دوازدهم از آب و زمین روستا مال خانواده ما و مال پدرم بود. آنجا شش دانگ بود، هر دانگی هم ۱۶ حبه، که ۱۲ حبه از آن، ملک ما بود. زندگی ما با آن، معمولی بود، زهدی به آن معنا در آن نبود. بیرون هم که آمدیم و در خانه آقای اخوان بودیم، زندگیمان بد نبود. بعداً دوران طلبگی هم همین جور بود، به اندازه هزینه زندگی از رفسنجان و از ملک پدرم میرسید.
**حاجیه والده و همشیره از بهرمان آمدند
در جلسه شورای عالی انقلاب فرهنگی شرکت کردم. بحث درباره دانشگاه آزاد اسلامی بود. جمعی با توسعه آن مخالفند. قرار شد فقط آن واحدهایی که شرایط اساسنامه را دارند، رسمی شوند و مدرک بدهیم. سپس در [جلسه]شورای مرکزی روحانیت مبارز شرکت کردم. درباره مرجعیت روحانیت مبارز برای اختلافات در مساجد بحث شد. قرار شد از امام اجازه بگیریم. درباره احتمال فوت آقای شریعتمداری که اکنون در بیمارستاناند و میگویند سرطان دارند، بحث شد. نظر بر این شد که اجازه [برگزاری] مراسم بدهیم.
شب به خانه آمدم. حاجیه والده و همشیره طاهره آمده بودند برای سفر به عمره. مدتی بود آنها را ندیده بودم. احوالپرسی و دیداری به عمل آمد. آنها در روستای بهرمان، زادگاهمان زندگی میکنند؛ با خانهداری و اداره امور زندگی.
**حاجیه والده در بهرمان زمین خورده
در منزل بودم و بیشتر وقتم به مطالعه گذشت. پیش از ظهر شورای سرپرستی [صدا و سیما] جلسه داشت. در این جلسه تشکیلات صدا و سیما و مسأله سربازی فارغالتحصیلان دانشکده صدا و سیما مورد بحث بود. ظهر همشیره طیبه و بستگان مهمان بودند. اخوی محمد خبر داد حاجیه والده در بهرمان نوق رفسنجان زمین خورده ولی به خیر گذشته است.
**مخالفت حاجبه والده با تخریب دیوار منزلش
در خانه بودم. وقت به استراحت و مطالعه و پیادهروى در حیاط گذشت. همشیرهها فاطمه و طیبه و بستگان آمدند.
عصر آقای حسین هاشمى نسب، از بهرمان نوق آمد و براى تأمین آب روستا استمداد کرد. راجع به خراب کردن دیوار خانه ما در نوق که والده آنجا ساکناند صحبت شد؛ بناست کوچه را وسیع کنند، ولى والده با تخریب دیوار مخالفت مىکنند. گفتم ایشان را قانع کنند و اگر قانع نشد، وقتى که ایشان در سفر است، اقدام نمایند.
**روستایی که شش روز با قم فاصله داشت
۶۵ سال پیش با پیشنهاد آقای هاشمیان میخواستم برای تحصیل به قم بروم. شش روز طول کشید تا ما از بهرمان نوق به قم رفتیم، اما امروز دو ساعته از تهران به رفسنجان رسیدیم. من پیشبینی میکنم آینده جامعه ما با همین سرعت به طرف تکامل، تمدن، پیشرفت و توسعه میرود.
**شهادت همشیره زاده
شب به خانه رفتم. عفت هم از رفسنجان رسیدهبود. توضیحاتی درباره مراسم تشیع جنازه شهدا و از جمله دو نفر از شهدای بهرمان نوق داد که مهدی همشیرهزاده، یکی از آنهاست، با شکوه برگزارشدهاست.آقای رضایی، تلفنی اجازه خواست که حمله یک روز تاخیر بیفتد. موافقت کردم.
**خانه پدری در بهرمان
ظهر آقای صیاد[شیرازی] آمد. او تقریباً در اجرای طرح خود به بن بست رسیده و چارهجوئی میکرد. اخوی احمد از رفسنجان آمده بود؛ با جمعی از کارکنان [مس]سرچشمه عازم جبههاند. در مورد مزاحمت [سازمان]محیط زیست رفسنجان درباره شهرک کارکنان سرچشمه و خانه پدری مان در بهرمان نوق صحبت شد.
**حاجیه والده محافظ قبول نکردند
قرار شد، مصاحبهای راجع به جنگ داشته باشیم. عصر حاجیه والده وطیبه همشیره آمدند. خوشحال شدیم و بچهها همه جمع شدند.
در قریه بهرمان نوق رفسنجان زندگی میکنند و مایل نیستند وضع زندگیشان را تغییر بدهند وعلیرغم نگرانیهایی که در مورد امنیت آنها وجود دارد، پاسدار محافظ هم قبول نمیکنند.
**تقی برزگر ما از بهرمان گزارش داد
برای خطبههای نماز جمعه و کلاس درس مواضع [حزب جمهوری اسلامی]، مقداری از کتاب رسائل و المحجه البیضاء راجع به احتکار مطالعه و مطالب خوبی دریافت کردم. عصر محمد تقی،برزگر ما در بهرمان آمد و گزارش کارش را داد به او و همراهش انعام دادم. میگفت که پس ازانقلاب وضع مردم روستاهای نوق خیلی خوب شده و همه راضی و وفادار هستند.
**آب مروارید چشمان بی بی
والده حاجیه بی بی برای معالجه چشمشان که آب مروارید آورده است. از بهرمان نوق به تهرانآمدهاند، فاطی رفت و ایشان را از خانه همشیره زاده محمد آورد. نزدیک یک سال است که ایشانرا ندیده بودم. خوشحال شدم.
اول شب آقای [محمدتقی]بانکی رئیس سازمان برنامه وبودجه با دو معاونش آمدند وتوضیحاتی درباره اهداف برنامه بیست سال آینده دادند؛ کارخوبی را شروع کردهاند.
**تنها روحانی روستای ما
عموى من مرد فاضلى بود ایشان صرف را خوانده و خوب فهمیده بود. وى تنها روحانى روستاهائى که ما بودیم مثل : محمودآباد بهرمان و قاسم آباد بود. در چنین محیطى بطور طبیعى با عربى و بعضى چیزها مقدارى آشنا بودیم و چون آن جا مدرسه دولتى نبود مااز ۵ سالگى تا سیزده سالگى به مکتب مى رفتیم . کتابهاى مدرسه کتابهایى مثل : گلستان سعدى، معراج نامه و حافظ را مى خواندیم این اواخر پیش پدرم شروع بخواندن نصاب الصبیان کردم این اولین مرحله از ورود من به عالم طلبگى بود .
**مسقط الراس هاشمی
سخنرانی مفصلی در ماهیت اختلافاتمان با آقای بنیصدر کردم و افشاگریهایی نمودم.فکر میکنم روشنگر و مفید باشد.
عصر به طرف بهرمان نوق، روستای مسقط الرأس خودم، حرکت کردم. در بین راه اهالیاسماعیل آباد و فردوسیه اجتماع کرده بودند، برای استقبال ناچار برای تشکر صحبت کردم .غروب به سه قریه (بهرمان، نعمت آباد و قاسم آباد) رسیدیم. این سه روستا را که به هم متصلاست، سه قریه نام نهادهاند. استقبال پرشوری نمودند و شعارها علیه بنیصدر بود. نمازجماعت خوانده شد و من سخنرانی کردم.
ابتدا به منزل والده که منزل پدری ماست، رفتم. شام را در منزل آقای قاسم صفریانمهمان بودیم. جمع زیادی را شام دادند و شام مفصلی بود. آخر شب به کرمان رفتیم.
**علی حمامی
شب، آقای حسین سالاری آمد. گزارشی از خرید تعداد زیادی کشتی توسط وزرات نفت داد ومعتقد بود که مسئولان شرکت نفت در این مورد در جهت منافع شرکت ”سیترانس“ آلمان عملمیکنند و به کوتاهی آنها در تربیت کادر خدمه کشتیها انتقاد داشت. علی حمامی و مردهشویبهرمان هم از نوق [رفسنجان] آمده بود و برای رفع مشکلات، کمک میخواست.
,
, **زندگی در یک خانواده نیمه روحانی در بهرمان, **زندگی در یک خانواده نیمه روحانی در بهرمان,
,
,
, ** کوچه باغ بهرمان که جن داشت, ** کوچه باغ بهرمان که جن داشت,
,
,
, **فرار از سربازی به بهرمان, **فرار از سربازی به بهرمان,
,
,
, **زندگی معمولی در روستا, **زندگی معمولی در روستا,
,
,
, **حاجیه والده و همشیره از بهرمان آمدند, **حاجیه والده و همشیره از بهرمان آمدند,
,
,
,
, **حاجیه والده در بهرمان زمین خورده, **حاجیه والده در بهرمان زمین خورده,
,
,
, **مخالفت حاجبه والده با تخریب دیوار منزلش, **مخالفت حاجبه والده با تخریب دیوار منزلش,
,
,
,
, **روستایی که شش روز با قم فاصله داشت, **روستایی که شش روز با قم فاصله داشت,
,
,
, **شهادت همشیره زاده, **شهادت همشیره زاده,
,
,
, **خانه پدری در بهرمان, **خانه پدری در بهرمان,
,
, **حاجیه والده محافظ قبول نکردند, **حاجیه والده محافظ قبول نکردند,
,
,
,
, **تقی برزگر ما از بهرمان گزارش داد, **تقی برزگر ما از بهرمان گزارش داد,
,
,
, **آب مروارید چشمان بی بی, **آب مروارید چشمان بی بی,
,
,
,
, **تنها روحانی روستای ما, **تنها روحانی روستای ما,
,
,
, **مسقط الراس هاشمی, **مسقط الراس هاشمی,
,
,
,
,
, **علی حمامی, **علی حمامی,
,
انتهای پیام /
,]
ارسال دیدگاه