آزاده هشت سال دفاع مقدس:

دوران اسارت غیرقابل توصیف است

دوران اسارت غیرقابل توصیف است
زمان بازگشت، همه چیز نو بود. از اول ورود ما از مرز قصر شیرین تا گیلان غرب، مردم پیاده به دنبال ما دویدند. در شهر خودمان هم استقبال بسیار گرمی از ما به عمل آمد. موقع بازگشت واقعا ما خیلی چیزها را نمی‌شناختیم، من حتی برادر خودم را نشناختم. زمان خیلی عوض شده بود.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از خطب شکن، روایت جنگ ایران و عراق تحت حاکمیت صدام و آنچه در خاطره ایران زمین به نام دفاع مقدس باقی ماند، روایت غریبی است؛ هر روز آن تاریخی است و هر انسانی که برای دفاع از سرزمین خود ایستاد یک اسطوره تمام و کمال‌.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, خطب شکن,  روایت جنگ ایران و عراق تحت حاکمیت صدام و آنچه در خاطره ایران زمین به نام دفاع مقدس باقی ماند، روایت غریبی است؛ هر روز آن تاریخی است و هر انسانی که برای دفاع از سرزمین خود ایستاد یک اسطوره تمام و کمال‌.,

اما دراین میان چند حکایت است که هنوز ناخوانده باقی مانده و چونان رازی سر به مهر، گویا قرار نیست آشکار شود و در این میان روایت اسرا یکی از همان هزار توی ناگفته است که گویا قرارشان نیست بگویند؛ آزادگانی که روزگارشان بی‌شباهت به اسیران کربلا نبود. داستان وزیر اسیر و روحانی مبارز، قصه قساوت در برابر رأفت، روایتی است که در اردوگاه‌های عراق گذشته است.

,

فصلی از ادبیات جنگ، ادبیات اردوگاهی‌است که متأسفانه در این بخش متولیان و نویسندگان کم‌کاری کرده و آزادگان نیز گویا تمایلی به بازگویی بسیاری از حوادث ندارند، ولی همین اندازه که گاه به سخن می‌آیند غنیمتی گرانبهاست. حاج رضا چاقیان آزاده ای است که پس از 8 سال اسارت در 26 مرداد 1369 به کشور بازگشته است. کسی که روزهای شیرین جوانی جایش را به ۸ سال اسارت در اردوگاه های عراق برای او می دهد. روزهایی که در عین سختی تجربه های بسیاری برای او داشته است. آنچه در پی می‌خوانید فقط بخشی از گفتوگوی مفصل «خطب شکن» با این آزاده سرافراز است که امروز در کسوت یکی از اعضای شورای شهر آران و بیدگل مشغول به کار است:

,

لطفا خودتان را معرفی کنید.

, لطفا خودتان را معرفی کنید., لطفا خودتان را معرفی کنید.,

این جانب رضا چاقیان، متولد سال 1340 هستم که بعد از هشت سال اسارت در 26 مرداد 1369 به کشور بازگشتم. 6 ماه پس از آزادی هم ازدواج کردم و در حال حاضر دارای 2 فرزند هستم. مدرک تحصیلی‌ام لیسانس نظامی ‌است.

,

چگونه به جبهه اعزام شدید؟ نحوه‌ی اسارت شما چگونه بود؟                     

, چگونه به جبهه اعزام شدید؟ نحوه‌ی اسارت شما چگونه بود؟                     , چگونه به جبهه اعزام شدید؟ نحوه‌ی اسارت شما چگونه بود؟   ,

هم‌زمان با تاسیس بسیج، ما داوطلبانه به عضویت آن درآمدیم و بعد از تشکیل سپاه، عضو سپاه کاشان شدیم. بعد از آن چون جزء کادر رسمی ‌سپاه بودیم، به سِمت آموزش و پشتیبانی سپاه آران و بیدگل منصوب شدیم و آموزش نیروهای اعزامی ‌به دوش ما افتاد. تا آن که بعد از عملیات رمضان به جبهه اعزام شدیم. در عملیات محرم، 16 آبان سال 61، در منطقه‌ی تپه‌های 298، در مرحله‌ی سوم عملیات در جریان تک و پاتکی که بین نیروهای ایران و عراق رد و بدل شد، بنده به اسارت نیروهای عراقی درآمدم.

,

شما چه خاطره ای از جبهه دارید؟

, شما چه خاطره ای از جبهه دارید؟, شما چه خاطره ای از جبهه دارید؟,

یادم می‌آید عملیات محرم قرار بود شب عاشورا آغاز شود. ما 24 ساعت قبل از آغاز عملیات در منطقه مستقر شدیم. قبل از شروع عملیات باران شدیدی آمد و تقریبا نیمی‌از تدارکات ما را آب برد. آن شب آب حدود 300 نفر از رزمندگان اصفهان را با خود برد و تلفات سنگینی به ما وارد شد و ما مجموعا با حضور 80 نفر عملیات را شروع کردیم. با این حال آن عملیات موفقیت آمیز بود و دستاوردهایی به همراه داشت.

,

چند وقت در اسارت بودید و اردوگاه شما در کجا قرار داشت؟

, چند وقت در اسارت بودید و اردوگاه شما در کجا قرار داشت؟, چند وقت در اسارت بودید و اردوگاه شما در کجا قرار داشت؟,

من 7 سال و 10 ماه و 21 روز در اسارت بود. ما در اردوگاه‌های مختلفی بودیم. ابتدا در اردوگاهی به نام «عنبر» اسیر بودم. بعد در الرمادی، در اردوگاه‌های آن و بعد در اردوگاه‌های شهر موصل بودم. آخرین جایی هم که در آن اسیر بودم، اردوگاه موصل 1 بود.

,

آیا خانواده‌ی شما از اسارت شما خبر داشتند؟

, آیا خانواده‌ی شما از اسارت شما خبر داشتند؟, آیا خانواده‌ی شما از اسارت شما خبر داشتند؟,

ما جزء نیروهای رسمی‌بودیم. برای همین در اسارت، اول از ما بازجویی‌هایی کردند و بعد ما را به اردوگاه اسرا فرستادند. ما جزء نیروهایی بودیم که اسم و کارت عضویت داشتیم. برای همین خانواده‌های ما در جریان اسارت ما بودند. من در آن زمان مصاحبه ای در حدود 40 دقیقه با شبکه‌ی بغداد انجام داده بودم و بعدها خانواده‌های ما هم آن را از طریق تلویزیون دیده بودند. به همین خاطر از اسارت ما با خبر بودند.

,

خاطره ای هم از اسارت دارید؟

, خاطره ای هم از اسارت دارید؟, خاطره ای هم از اسارت دارید؟,

همه‌ی روزها و ساعت‌ها و دقایق اسارت برای ما خاطره بود، البته خاطرات بسیار تلخی هم بود. در منطقه‌ی اردوگاه عنبر، با وجود گرمای طاقت فرسای هوا، حدود هشتاد نفر در اتاقی که بیست نفر می‌توانستند در آن زندگی کنند جا داده شده بودند و تمام پنجره‌ها را با بلوک‌های سیمانی بسته بودند و فقط یک روزنه‌ی حدودا سی سانتی متری برای تهویه‌ی هوا باقی گذاشته بودند. شب‌ها گاهی آن قدر گرم بود که مجبور بودیم به نوبت پشت این هواکش‌ها برویم و نفس بگیریم. سال اولی که به عنبر رفته بودیم، ماه رمضان بود و به ما یک وعده در روز غذا می‌دادند ولی ما به سختی روزه می‌گرفتیم.

,

ما هر روز به اندازه‌ی سه لیوان یک بار مصرف سهمیه‌ی آب داشتیم. ما یک سطل داشتیم که منبع آب مان بود و هر نفر فقط حق داشت سه لیوان آب در روز بردارد... رفتار عراقی‌ها با ما بسیار بد بود. اصلا به این که ما مسلمان هستیم، توجه نمی‌کردند و سربازان را توجیه می‌کردند که ما را اذیت کنند. اصلا امکان ندارد سختی‌های زمان اسارت را توصیف کنیم. هر چقدر هم از آن بگوییم، باز نمی‌توان آن را لمس کرد...

,

 

,

, ,

زمان اسارت را به چه کارهایی می‌گذراندید؟

, زمان اسارت را به چه کارهایی می‌گذراندید؟, زمان اسارت را به چه کارهایی می‌گذراندید؟,

ما هر روز پنج بار سرشماری داشتیم. صبح عراقی‌ها از هر اتاق، آمار می‌گرفتند. این کار چند ساعت طول می‌کشید. بعد از آن حدود دو ساعت برای کارهای شخصی تلف می‌شد. بعد صبحانه می‌خوردیم و تا ظرف‌ها را می‌شستیم صبح‌مان تلف می‌شد. بعد نماز می‌خواندیم و برای ناهار هم همین داستان را داشتیم. عراقی‌ها وقت ما را این طوری می‌کشتند.

,

ما هفته‌ای چند بار تفتیش داشتیم و سربازان عراقی تمام وسایل ما را به هم می‌ریختند. وضعیت بسیار سختی در اردوگاه‌ها حاکم بود. این سختی‌ها باعث می‌شد برخی افراد کم بیاورند و به گروه‌هایی مثل مجاهدان بپیوندند یا با عراقی‌ها همکاری کنند... با این وجود وضعیت طوری بود که اصلا فکر فرار به ذهنمان نمی‌رسید. مثلا اردوگاه موصل دیوارهای بتنی 12 متری و سه طبقه نگهبان داشت. غیر از آن سیم خاردار هم روی دیوار نصب کرده بودند و حتی یک نفر در طول اسارت نتوانست فرار کند.

,

حجت‌الاسلام ابوترابی را می‌شناسید و با ایشان ملاقات داشته‌اید؟

, حجت‌الاسلام ابوترابی را می‌شناسید و با ایشان ملاقات داشته‌اید؟, حجت‌الاسلام ابوترابی را می‌شناسید و با ایشان ملاقات داشته‌اید؟,

آقای ابوترابی یکی از افتخارات اسرای ایرانی بودند. من اولین بار در اردوگاه اسرای موصل 1 با ایشان دیدار کردم... اسرا همیشه آرزو داشتند هرگز از اردوگاهی به اردوگاه دیگر منتقل نشوند. زیرا در حین انتقال به شدت از سربازان عراقی کتک می‌خوردند، طوری که جای سالمی در بدنشان نمی‌ماند. حتی تعدادی اسرا چشمشان بر اثر ضربات کابل از جا درآمده بود. گاهی بعضی بچه‌ها از شدت ضربات، از هوش می‌رفتند. با وجود این همه فشار، روز بعد از انتقال، بچه ها را به شدت فلک می‌کردند و کتک می‌زدند... بعد از آن که آقای ابوترابی به اردوگاه ما آمد بر اثر این کتک‌ها چند روز بستری بود.

,

خبر آزادی خود را چگونه دریافت کردید؟

, خبر آزادی خود را چگونه دریافت کردید؟, خبر آزادی خود را چگونه دریافت کردید؟,

در قرارداد آتش بس آزادی اسرا قرار داده شده بود. ما باور نمی‌کردیم آزاد شویم و دوران اسارت تمام شود. درست شب قبل از بازگشت ما اعلام کردند قطعنامه پذیرفته شد. اولین اردوگاهی که اسرای آن آزاد شدند، اردوگاه شماره یک موصل بود. اصلا باورمان نمی‌شد، به ایران برمی‌گردیم. درهای حیاط را باز کرده بودند. چند سال شده بود که ستاره‌های شب را ندیده بودیم. همه‌ی بچه‌ها گریه می‌کردند و همدیگر را در آغوش می‌گرفتند. آن شب در حیاط خوابیدیم و صبح به ایران برگشتیم. زمان بازگشت، همه چیز نو بود. از اول ورود ما از مرز قصر شیرین تا گیلان غرب، مردم پیاده به دنبال ما دویدند. در شهر خودمان هم استقبال بسیار گرمی از ما به عمل آمد. موقع بازگشت واقعا ما خیلی چیزها را نمی‌شناختیم، من حتی برادر خودم را نشناختم. زمان خیلی عوض شده بود.

,

انتهای پیام/

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه