گفتگو با جانباز و راوی دفاع مقدس

ماجرای اسلحه کلاشینکف در مقابل تانک های عراقی و فرار کردن تانک ها

ماجرای اسلحه کلاشینکف در مقابل تانک های عراقی و فرار کردن تانک ها
کلاشینکف در مقابل تانک یعنی هیچ! اما همین‌که کلاش‌ها و رگبارهای ما شروع به کار کرد و الله‌اکبر گفتیم، خدا می‌داند ترسیدند و تمام تانک‌ها برگشتند، درصورتی‌که دوشیکا هم روی تانک بود و می‌توانستند با یک تانک شلیک کنند و همه ما را از بین ببرند، اما دست خدا و ملائک در کار بود.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از "منبری ها" اکبر نجات اللهی فرزند محمدحسن از روستای دهقاید برازجان، جانباز 45 درصد و از یادگاران هشت سال دفاع مقدس است.

, به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از "منبری ها" اکبر نجات اللهی فرزند محمدحسن از روستای دهقاید برازجان، جانباز 45 درصد و از یادگاران هشت سال دفاع مقدس است., به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از "منبری ها" اکبر نجات اللهی فرزند محمدحسن از روستای دهقاید برازجان، جانباز 45 درصد و از یادگاران هشت سال دفاع مقدس است., شبکه اطلاع رسانی راه دانا , به نقل از "منبری ها" اکبر نجات اللهی فرزند محمدحسن از روستای دهقاید برازجان، جانباز 45 درصد و از یادگاران هشت سال دفاع مقدس است., "منبری ها",

وی پس از گذشت بیست‌وچند سال از پایان جنگ سخت، همواره در خط مقدم مبارزه و دفاع در جنگ نرم، عاشقانه حضور دارد و علاوه بر روایت گری آن دوران برای جوانان و مردم، دست‌به‌قلم شده و کتاب‌هایی از دفاع مقدس را به رشته تحریر درآورده است.

, وی پس از گذشت بیست‌وچند سال از پایان جنگ سخت، همواره در خط مقدم مبارزه و دفاع در جنگ نرم، عاشقانه حضور دارد و علاوه بر روایت گری آن دوران برای جوانان و مردم، دست‌به‌قلم شده و کتاب‌هایی از دفاع مقدس را به رشته تحریر درآورده است., وی پس از گذشت بیست‌وچند سال از پایان جنگ سخت، همواره در خط مقدم مبارزه و دفاع در جنگ نرم، عاشقانه حضور دارد و علاوه بر روایت گری آن دوران برای جوانان و مردم، دست‌به‌قلم شده و کتاب‌هایی از دفاع مقدس را به رشته تحریر درآورده است., وی پس از گذشت بیست‌وچند سال از پایان جنگ سخت، همواره در خط مقدم مبارزه و دفاع در جنگ نرم، عاشقانه حضور دارد و علاوه بر روایت گری آن دوران برای جوانان و مردم، دست‌به‌قلم شده و کتاب‌هایی از دفاع مقدس را به رشته تحریر درآورده است.,

, , , , ,

خبرنگار پایگاه خبری تحلیلی منبری‌ها، ساعاتی را با این یادگار دفاع مقدس به گفتگو نشسته است تا وی صمیمانه با لهجه‌ای شیرین و زبانی آمیخته با مزاح، از دوران باصفای حضورش در جبهه و عملیات می‌گوید و البته درد دل‌ها دارد.

, خبرنگار پایگاه خبری تحلیلی منبری‌ها، ساعاتی را با این یادگار دفاع مقدس به گفتگو نشسته است تا وی صمیمانه با لهجه‌ای شیرین و زبانی آمیخته با مزاح، از دوران باصفای حضورش در جبهه و عملیات می‌گوید و البته درد دل‌ها دارد., خبرنگار پایگاه خبری تحلیلی منبری‌ها، ساعاتی را با این یادگار دفاع مقدس به گفتگو نشسته است تا وی صمیمانه با لهجه‌ای شیرین و زبانی آمیخته با مزاح، از دوران باصفای حضورش در جبهه و عملیات می‌گوید و البته درد دل‌ها دارد., خبرنگار پایگاه خبری تحلیلی منبری‌ها، ساعاتی را با این یادگار دفاع مقدس به گفتگو نشسته است تا وی صمیمانه با لهجه‌ای شیرین و زبانی آمیخته با مزاح، از دوران باصفای حضورش در جبهه و عملیات می‌گوید و البته درد دل‌ها دارد.,

بخش اول ماحصل این گفتگوی دوقسمتی را در زیر، از زبان خود اکبر نجات اللهی بخوانید:

, بخش اول ماحصل این گفتگوی دوقسمتی را در زیر، از زبان خود اکبر نجات اللهی بخوانید:, بخش اول ماحصل این گفتگوی دوقسمتی را در زیر، از زبان خود اکبر نجات اللهی بخوانید:, بخش اول ماحصل این گفتگوی دوقسمتی را در زیر، از زبان خود اکبر نجات اللهی بخوانید:,

در تاریخ نهم شهریورماه سال 60 وارد جبهه سرپل ذهاب، پادگان ابوذر و بازی دراز شدم و مدتی را در آنجا حضور داشتم.

, در تاریخ نهم شهریورماه سال 60 وارد جبهه سرپل ذهاب، پادگان ابوذر و بازی دراز شدم و مدتی را در آنجا حضور داشتم., در تاریخ نهم شهریورماه سال 60 وارد جبهه سرپل ذهاب، پادگان ابوذر و بازی دراز شدم و مدتی را در آنجا حضور داشتم., در تاریخ نهم شهریورماه سال 60 وارد جبهه سرپل ذهاب، پادگان ابوذر و بازی دراز شدم و مدتی را در آنجا حضور داشتم.,

ما تازه از سرپل ذهاب آمده بودیم که از طرف بسیج پیغام دادند که کسانی که تازه از جبهه آمده‌اند، به دلیل کمبود نیرو باید دوباره به جبهه برگردند.

, ما تازه از سرپل ذهاب آمده بودیم که از طرف بسیج پیغام دادند که کسانی که تازه از جبهه آمده‌اند، به دلیل کمبود نیرو باید دوباره به جبهه برگردند., ما تازه از سرپل ذهاب آمده بودیم که از طرف بسیج پیغام دادند که کسانی که تازه از جبهه آمده‌اند، به دلیل کمبود نیرو باید دوباره به جبهه برگردند., ما تازه از سرپل ذهاب آمده بودیم که از طرف بسیج پیغام دادند که کسانی که تازه از جبهه آمده‌اند، به دلیل کمبود نیرو باید دوباره به جبهه برگردند.,

رفتم سپاه و ثبت‌نام کردم. به شیراز اعزام شدیم و ازآنجا با هواپیما به دزفول رفتیم و سپس به اندیمشک، پادگان دوکوهه منتقل شدیم و بعدازآن در عملیات فتح المبین شرکت کردیم.

, رفتم سپاه و ثبت‌نام کردم. به شیراز اعزام شدیم و ازآنجا با هواپیما به دزفول رفتیم و سپس به اندیمشک، پادگان دوکوهه منتقل شدیم و بعدازآن در عملیات فتح المبین شرکت کردیم., رفتم سپاه و ثبت‌نام کردم. به شیراز اعزام شدیم و ازآنجا با هواپیما به دزفول رفتیم و سپس به اندیمشک، پادگان دوکوهه منتقل شدیم و بعدازآن در عملیات فتح المبین شرکت کردیم., رفتم سپاه و ثبت‌نام کردم. به شیراز اعزام شدیم و ازآنجا با هواپیما به دزفول رفتیم و سپس به اندیمشک، پادگان دوکوهه منتقل شدیم و بعدازآن در عملیات فتح المبین شرکت کردیم.,

فرمانده‌ای به نام سردار سرلشکر شهید حسن درویش داشتیم، خدا رحمتش کند، الآن پادگانی در اهواز به نام ایشان است، به ما گفت الآن علمیات شروع‌شده و مثل روز عاشورا است، هر کس که نمی‌تواند برگردد؛ اما بچه‌ها با شور و علاقه‌ای که داشتند، پذیرفتند و وارد عملیات شدند.

, فرمانده‌ای به نام سردار سرلشکر شهید حسن درویش داشتیم، خدا رحمتش کند، الآن پادگانی در اهواز به نام ایشان است، به ما گفت الآن علمیات شروع‌شده و مثل روز عاشورا است، هر کس که نمی‌تواند برگردد؛ اما بچه‌ها با شور و علاقه‌ای که داشتند، پذیرفتند و وارد عملیات شدند., فرمانده‌ای به نام سردار سرلشکر شهید حسن درویش داشتیم، خدا رحمتش کند، الآن پادگانی در اهواز به نام ایشان است، به ما گفت الآن علمیات شروع‌شده و مثل روز عاشورا است، هر کس که نمی‌تواند برگردد؛ اما بچه‌ها با شور و علاقه‌ای که داشتند، پذیرفتند و وارد عملیات شدند., فرمانده‌ای به نام سردار سرلشکر شهید حسن درویش داشتیم، خدا رحمتش کند، الآن پادگانی در اهواز به نام ایشان است، به ما گفت الآن علمیات شروع‌شده و مثل روز عاشورا است، هر کس که نمی‌تواند برگردد؛ اما بچه‌ها با شور و علاقه‌ای که داشتند، پذیرفتند و وارد عملیات شدند.,

اول رفتیم مقبره حضرت دانیال نبی را زیارت کردیم که آن‌وقت‌ها مثل حالا نبود، خانه‌ای قدیمی بود که گنبد را هم با خمپاره زده بودند.

, اول رفتیم مقبره حضرت دانیال نبی را زیارت کردیم که آن‌وقت‌ها مثل حالا نبود، خانه‌ای قدیمی بود که گنبد را هم با خمپاره زده بودند., اول رفتیم مقبره حضرت دانیال نبی را زیارت کردیم که آن‌وقت‌ها مثل حالا نبود، خانه‌ای قدیمی بود که گنبد را هم با خمپاره زده بودند., اول رفتیم مقبره حضرت دانیال نبی را زیارت کردیم که آن‌وقت‌ها مثل حالا نبود، خانه‌ای قدیمی بود که گنبد را هم با خمپاره زده بودند.,

ما را به رودخانه کرخه اعزام کردند، آن زمان به این رود کرخه کور می‌گفتند، اما بعد اسمش را به کرخه نور تغییر دادند. یک پل شناور بود که بچه‌ها از آن عبور می‌کردند؛ ازبس‌که آتش می‌ریختند، ماشین‌ها هم به‌سختی روی این پل حرکت می‌کردند، درگیری خیلی شدید بود و پل هم بسیار صدا می‌داد.

, ما را به رودخانه کرخه اعزام کردند، آن زمان به این رود کرخه کور می‌گفتند، اما بعد اسمش را به کرخه نور تغییر دادند. یک پل شناور بود که بچه‌ها از آن عبور می‌کردند؛ ازبس‌که آتش می‌ریختند، ماشین‌ها هم به‌سختی روی این پل حرکت می‌کردند، درگیری خیلی شدید بود و پل هم بسیار صدا می‌داد., ما را به رودخانه کرخه اعزام کردند، آن زمان به این رود کرخه کور می‌گفتند، اما بعد اسمش را به کرخه نور تغییر دادند. یک پل شناور بود که بچه‌ها از آن عبور می‌کردند؛ ازبس‌که آتش می‌ریختند، ماشین‌ها هم به‌سختی روی این پل حرکت می‌کردند، درگیری خیلی شدید بود و پل هم بسیار صدا می‌داد., ما را به رودخانه کرخه اعزام کردند، آن زمان به این رود کرخه کور می‌گفتند، اما بعد اسمش را به کرخه نور تغییر دادند. یک پل شناور بود که بچه‌ها از آن عبور می‌کردند؛ ازبس‌که آتش می‌ریختند، ماشین‌ها هم به‌سختی روی این پل حرکت می‌کردند، درگیری خیلی شدید بود و پل هم بسیار صدا می‌داد.,

به منطقه‌ای رسیدیم که گفتند عملیات به پایان رسیده و دیدیم که بچه‌ها، ازجمله بچه‌های بوشهر روی مین رفته بودند.

, به منطقه‌ای رسیدیم که گفتند عملیات به پایان رسیده و دیدیم که بچه‌ها، ازجمله بچه‌های بوشهر روی مین رفته بودند., به منطقه‌ای رسیدیم که گفتند عملیات به پایان رسیده و دیدیم که بچه‌ها، ازجمله بچه‌های بوشهر روی مین رفته بودند., به منطقه‌ای رسیدیم که گفتند عملیات به پایان رسیده و دیدیم که بچه‌ها، ازجمله بچه‌های بوشهر روی مین رفته بودند.,

یکی از شهدا را دیدم که به حالت سجده مانند، درحالی‌که کوله‌پشتی‌اش هم روی دوشش بود، شهید شده بود. کارتش را نگاه کردم و متوجه شدم که از بچه‌های بوشهر است، اما متأسفانه اسمش را یادم نیست.

, یکی از شهدا را دیدم که به حالت سجده مانند، درحالی‌که کوله‌پشتی‌اش هم روی دوشش بود، شهید شده بود. کارتش را نگاه کردم و متوجه شدم که از بچه‌های بوشهر است، اما متأسفانه اسمش را یادم نیست., یکی از شهدا را دیدم که به حالت سجده مانند، درحالی‌که کوله‌پشتی‌اش هم روی دوشش بود، شهید شده بود. کارتش را نگاه کردم و متوجه شدم که از بچه‌های بوشهر است، اما متأسفانه اسمش را یادم نیست., یکی از شهدا را دیدم که به حالت سجده مانند، درحالی‌که کوله‌پشتی‌اش هم روی دوشش بود، شهید شده بود. کارتش را نگاه کردم و متوجه شدم که از بچه‌های بوشهر است، اما متأسفانه اسمش را یادم نیست.,

آمدند شهدا را عقب بردند و کشته‌های عراقی را هم زیر خاک کردند و ما هم برگشتیم.

, آمدند شهدا را عقب بردند و کشته‌های عراقی را هم زیر خاک کردند و ما هم برگشتیم., آمدند شهدا را عقب بردند و کشته‌های عراقی را هم زیر خاک کردند و ما هم برگشتیم., آمدند شهدا را عقب بردند و کشته‌های عراقی را هم زیر خاک کردند و ما هم برگشتیم.,

در عملیات بیت‌المقدس بود که حدود 15 هزار اسیر گرفته بودیم و دیدم که آن‌ها را به‌ردیف کرده بودند و می‌آوردند.

, در عملیات بیت‌المقدس بود که حدود 15 هزار اسیر گرفته بودیم و دیدم که آن‌ها را به‌ردیف کرده بودند و می‌آوردند., در عملیات بیت‌المقدس بود که حدود 15 هزار اسیر گرفته بودیم و دیدم که آن‌ها را به‌ردیف کرده بودند و می‌آوردند., در عملیات بیت‌المقدس بود که حدود 15 هزار اسیر گرفته بودیم و دیدم که آن‌ها را به‌ردیف کرده بودند و می‌آوردند.,

پس‌ از آن ما را به منطقه چنانه اطراف فکه بردند که آنجا پدافند کردیم و مدتی را همان‌جا ماندیم و سپس به منزل برگشتم.

, پس‌ از آن ما را به منطقه چنانه اطراف فکه بردند که آنجا پدافند کردیم و مدتی را همان‌جا ماندیم و سپس به منزل برگشتم., پس‌ از آن ما را به منطقه چنانه اطراف فکه بردند که آنجا پدافند کردیم و مدتی را همان‌جا ماندیم و سپس به منزل برگشتم., پس‌ از آن ما را به منطقه چنانه اطراف فکه بردند که آنجا پدافند کردیم و مدتی را همان‌جا ماندیم و سپس به منزل برگشتم.,

, , , , ,

عملیات رمضان در تاریخ بیست و سوم تیرماه سال 61 از پاسگاه زید شروع شد و من در دو مرحله‌اش شرکت کردم که با بچه‌های اقلید و ابرکوه یزد همراه بودیم. آن‌ها از همان بچه‌های ناب نماز شب خوان بودند که چهره‌های نورانی داشتند و من اگر چیزی دارم، از آن عزیزان است.

, عملیات رمضان در تاریخ بیست و سوم تیرماه سال 61 از پاسگاه زید شروع شد و من در دو مرحله‌اش شرکت کردم که با بچه‌های اقلید و ابرکوه یزد همراه بودیم. آن‌ها از همان بچه‌های ناب نماز شب خوان بودند که چهره‌های نورانی داشتند و من اگر چیزی دارم، از آن عزیزان است., عملیات رمضان در تاریخ بیست و سوم تیرماه سال 61 از پاسگاه زید شروع شد و من در دو مرحله‌اش شرکت کردم که با بچه‌های اقلید و ابرکوه یزد همراه بودیم. آن‌ها از همان بچه‌های ناب نماز شب خوان بودند که چهره‌های نورانی داشتند و من اگر چیزی دارم، از آن عزیزان است., عملیات رمضان در تاریخ بیست و سوم تیرماه سال 61 از پاسگاه زید شروع شد و من در دو مرحله‌اش شرکت کردم که با بچه‌های اقلید و ابرکوه یزد همراه بودیم. آن‌ها از همان بچه‌های ناب نماز شب خوان بودند که چهره‌های نورانی داشتند و من اگر چیزی دارم، از آن عزیزان است.,

دوستی مخلص به نام حبیب فلاح زاده داشتم که چهره‌ای نورانی داشت و قرآن صبحگاه را هم خودش می‌خواند، ما خیلی باهم انس داشتیم و زمانی که عملیات داشت شروع می‌شد، به من گفت اکبر اگر شهید شدی، من را شفاعت کن. گفتم من شهید نمی‌شوم. گفت پس بیا باهم قراری بگذاریم که باهم که هستیم، اگر شهید شدیم، دست‌هایمان در دست هم باشد و کتباً بنویسیم که شفاعت همدیگر را می‌کنیم و همین‌طور هم شد.

, دوستی مخلص به نام حبیب فلاح زاده داشتم که چهره‌ای نورانی داشت و قرآن صبحگاه را هم خودش می‌خواند، ما خیلی باهم انس داشتیم و زمانی که عملیات داشت شروع می‌شد، به من گفت اکبر اگر شهید شدی، من را شفاعت کن. گفتم من شهید نمی‌شوم. گفت پس بیا باهم قراری بگذاریم که باهم که هستیم، اگر شهید شدیم، دست‌هایمان در دست هم باشد و کتباً بنویسیم که شفاعت همدیگر را می‌کنیم و همین‌طور هم شد., دوستی مخلص به نام حبیب فلاح زاده داشتم که چهره‌ای نورانی داشت و قرآن صبحگاه را هم خودش می‌خواند، ما خیلی باهم انس داشتیم و زمانی که عملیات داشت شروع می‌شد، به من گفت اکبر اگر شهید شدی، من را شفاعت کن. گفتم من شهید نمی‌شوم. گفت پس بیا باهم قراری بگذاریم که باهم که هستیم، اگر شهید شدیم، دست‌هایمان در دست هم باشد و کتباً بنویسیم که شفاعت همدیگر را می‌کنیم و همین‌طور هم شد., دوستی مخلص به نام حبیب فلاح زاده داشتم که چهره‌ای نورانی داشت و قرآن صبحگاه را هم خودش می‌خواند، ما خیلی باهم انس داشتیم و زمانی که عملیات داشت شروع می‌شد، به من گفت اکبر اگر شهید شدی، من را شفاعت کن. گفتم من شهید نمی‌شوم. گفت پس بیا باهم قراری بگذاریم که باهم که هستیم، اگر شهید شدیم، دست‌هایمان در دست هم باشد و کتباً بنویسیم که شفاعت همدیگر را می‌کنیم و همین‌طور هم شد.,

او برای من و من برای او نوشتیم که اگر شهید شدم، شفاعتت می‌کنم، بعد باهم روبوسی کردیم و تجهیزات را بستیم.

, او برای من و من برای او نوشتیم که اگر شهید شدم، شفاعتت می‌کنم، بعد باهم روبوسی کردیم و تجهیزات را بستیم., او برای من و من برای او نوشتیم که اگر شهید شدم، شفاعتت می‌کنم، بعد باهم روبوسی کردیم و تجهیزات را بستیم., او برای من و من برای او نوشتیم که اگر شهید شدم، شفاعتت می‌کنم، بعد باهم روبوسی کردیم و تجهیزات را بستیم.,

باهم که روبوسی می‌کردیم، پرسیدند شما عطر زده‌اید؟ گفتم نه بابا عطر کجا بود؟ در آن گرمای مرداد فقط گردوخاک بود و چیزی به نام عطر پیدا نمی‌شد، اما وقتی یکی‌یکی همدیگر را بوسیدیم، متوجه شدیم همه بچه‌ها بوی خوش عطر دارند. به همین دلیل به ما اعلام کردند که امام زمان(عج) نظر دارند و رمز عملیات هم یا صاحب‌الزمان ادرکنی است.

, باهم که روبوسی می‌کردیم، پرسیدند شما عطر زده‌اید؟ گفتم نه بابا عطر کجا بود؟ در آن گرمای مرداد فقط گردوخاک بود و چیزی به نام عطر پیدا نمی‌شد، اما وقتی یکی‌یکی همدیگر را بوسیدیم، متوجه شدیم همه بچه‌ها بوی خوش عطر دارند. به همین دلیل به ما اعلام کردند که امام زمان(عج) نظر دارند و رمز عملیات هم یا صاحب‌الزمان ادرکنی است., باهم که روبوسی می‌کردیم، پرسیدند شما عطر زده‌اید؟ گفتم نه بابا عطر کجا بود؟ در آن گرمای مرداد فقط گردوخاک بود و چیزی به نام عطر پیدا نمی‌شد، اما وقتی یکی‌یکی همدیگر را بوسیدیم، متوجه شدیم همه بچه‌ها بوی خوش عطر دارند. به همین دلیل به ما اعلام کردند که امام زمان(عج) نظر دارند و رمز عملیات هم یا صاحب‌الزمان ادرکنی است., باهم که روبوسی می‌کردیم، پرسیدند شما عطر زده‌اید؟ گفتم نه بابا عطر کجا بود؟ در آن گرمای مرداد فقط گردوخاک بود و چیزی به نام عطر پیدا نمی‌شد، اما وقتی یکی‌یکی همدیگر را بوسیدیم، متوجه شدیم همه بچه‌ها بوی خوش عطر دارند. به همین دلیل به ما اعلام کردند که امام زمان(عج) نظر دارند و رمز عملیات هم یا صاحب‌الزمان ادرکنی است.,

عملیات را شروع کردیم و بی‌صدا به سمت خاک‌ریزهای عراق حرکت کردیم و وسط خاک‌ریزها که رسیدیم، هواپیمای عراق آمد و منور انداخت. همه بچه‌ها خوابیدند، لودرهای عراقی مشغول کار بودند و تیرباری هم روی خاک‌ریز عراقی‌ها گذاشته بود، منور همه‌جا را روشن کرد، اما عراقی‌ها متوجه حضور ما نشدند.

, عملیات را شروع کردیم و بی‌صدا به سمت خاک‌ریزهای عراق حرکت کردیم و وسط خاک‌ریزها که رسیدیم، هواپیمای عراق آمد و منور انداخت. همه بچه‌ها خوابیدند، لودرهای عراقی مشغول کار بودند و تیرباری هم روی خاک‌ریز عراقی‌ها گذاشته بود، منور همه‌جا را روشن کرد، اما عراقی‌ها متوجه حضور ما نشدند., عملیات را شروع کردیم و بی‌صدا به سمت خاک‌ریزهای عراق حرکت کردیم و وسط خاک‌ریزها که رسیدیم، هواپیمای عراق آمد و منور انداخت. همه بچه‌ها خوابیدند، لودرهای عراقی مشغول کار بودند و تیرباری هم روی خاک‌ریز عراقی‌ها گذاشته بود، منور همه‌جا را روشن کرد، اما عراقی‌ها متوجه حضور ما نشدند., عملیات را شروع کردیم و بی‌صدا به سمت خاک‌ریزهای عراق حرکت کردیم و وسط خاک‌ریزها که رسیدیم، هواپیمای عراق آمد و منور انداخت. همه بچه‌ها خوابیدند، لودرهای عراقی مشغول کار بودند و تیرباری هم روی خاک‌ریز عراقی‌ها گذاشته بود، منور همه‌جا را روشن کرد، اما عراقی‌ها متوجه حضور ما نشدند.,

خدا می‌داند زمانی که درست زیر خاک‌ریزهای عراق رسیدیم هم آن‌ها متوجه ما نشدند و همین‌طور که کنار تیربار ایستاده بودند و به عربی باهم صحبت می‌کردند، نیروهای ما الله‌اکبر گویان به آنان حمله کردند و بدون اینکه کسی تیری بخورد، فرد پشت تیربار خو به خود از بین رفت و این تیربار مستقیم به دست ما افتاد که آن را به‌طرف عراق برگرداندیم و دو سه بار گلنگدن را کشیدیم و فریاد زدیم یا مهدی(عج)، چون این اسلحه و گلنگدن خاک گرفته بود، پس از دو سه بار که کشیدیم، کار کرد.

, خدا می‌داند زمانی که درست زیر خاک‌ریزهای عراق رسیدیم هم آن‌ها متوجه ما نشدند و همین‌طور که کنار تیربار ایستاده بودند و به عربی باهم صحبت می‌کردند، نیروهای ما الله‌اکبر گویان به آنان حمله کردند و بدون اینکه کسی تیری بخورد، فرد پشت تیربار خو به خود از بین رفت و این تیربار مستقیم به دست ما افتاد که آن را به‌طرف عراق برگرداندیم و دو سه بار گلنگدن را کشیدیم و فریاد زدیم یا مهدی(عج)، چون این اسلحه و گلنگدن خاک گرفته بود، پس از دو سه بار که کشیدیم، کار کرد., خدا می‌داند زمانی که درست زیر خاک‌ریزهای عراق رسیدیم هم آن‌ها متوجه ما نشدند و همین‌طور که کنار تیربار ایستاده بودند و به عربی باهم صحبت می‌کردند، نیروهای ما الله‌اکبر گویان به آنان حمله کردند و بدون اینکه کسی تیری بخورد، فرد پشت تیربار خو به خود از بین رفت و این تیربار مستقیم به دست ما افتاد که آن را به‌طرف عراق برگرداندیم و دو سه بار گلنگدن را کشیدیم و فریاد زدیم یا مهدی(عج)، چون این اسلحه و گلنگدن خاک گرفته بود، پس از دو سه بار که کشیدیم، کار کرد., خدا می‌داند زمانی که درست زیر خاک‌ریزهای عراق رسیدیم هم آن‌ها متوجه ما نشدند و همین‌طور که کنار تیربار ایستاده بودند و به عربی باهم صحبت می‌کردند، نیروهای ما الله‌اکبر گویان به آنان حمله کردند و بدون اینکه کسی تیری بخورد، فرد پشت تیربار خو به خود از بین رفت و این تیربار مستقیم به دست ما افتاد که آن را به‌طرف عراق برگرداندیم و دو سه بار گلنگدن را کشیدیم و فریاد زدیم یا مهدی(عج)، چون این اسلحه و گلنگدن خاک گرفته بود، پس از دو سه بار که کشیدیم، کار کرد.,

عراقی‌ها در حال فرار بودند و ما هم رگبار بسته بودیم و بچه‌ها می‌گفتند راست، چپ، بالا، پایین و ما شلیک می‌کردیم.

, عراقی‌ها در حال فرار بودند و ما هم رگبار بسته بودیم و بچه‌ها می‌گفتند راست، چپ، بالا، پایین و ما شلیک می‌کردیم., عراقی‌ها در حال فرار بودند و ما هم رگبار بسته بودیم و بچه‌ها می‌گفتند راست، چپ، بالا، پایین و ما شلیک می‌کردیم., عراقی‌ها در حال فرار بودند و ما هم رگبار بسته بودیم و بچه‌ها می‌گفتند راست، چپ، بالا، پایین و ما شلیک می‌کردیم.,

یکی از دوستانمان به نام آقای ستوده که از بچه‌های اقلید ابرکوه و دبیر بود، الآن هم در قم زندگی می‌کند و از آن نیروهای ناب حزب‌الله است که هنوز هم روحیه جبهه‌ای خود را دارد؛ در همان حین متوجه شدیم که دست ایشان خمپاره خورده و بازشده است به‌طوری‌که وقتی منور می‌زدیم، مویرگ‌هایش را هم می‌دیدم، با چفیه دستش را بستیم و به عقب برگشت و ما ادامه دادیم.

, یکی از دوستانمان به نام آقای ستوده که از بچه‌های اقلید ابرکوه و دبیر بود، الآن هم در قم زندگی می‌کند و از آن نیروهای ناب حزب‌الله است که هنوز هم روحیه جبهه‌ای خود را دارد؛ در همان حین متوجه شدیم که دست ایشان خمپاره خورده و بازشده است به‌طوری‌که وقتی منور می‌زدیم، مویرگ‌هایش را هم می‌دیدم، با چفیه دستش را بستیم و به عقب برگشت و ما ادامه دادیم., یکی از دوستانمان به نام آقای ستوده که از بچه‌های اقلید ابرکوه و دبیر بود، الآن هم در قم زندگی می‌کند و از آن نیروهای ناب حزب‌الله است که هنوز هم روحیه جبهه‌ای خود را دارد؛ در همان حین متوجه شدیم که دست ایشان خمپاره خورده و بازشده است به‌طوری‌که وقتی منور می‌زدیم، مویرگ‌هایش را هم می‌دیدم، با چفیه دستش را بستیم و به عقب برگشت و ما ادامه دادیم., یکی از دوستانمان به نام آقای ستوده که از بچه‌های اقلید ابرکوه و دبیر بود، الآن هم در قم زندگی می‌کند و از آن نیروهای ناب حزب‌الله است که هنوز هم روحیه جبهه‌ای خود را دارد؛ در همان حین متوجه شدیم که دست ایشان خمپاره خورده و بازشده است به‌طوری‌که وقتی منور می‌زدیم، مویرگ‌هایش را هم می‌دیدم، با چفیه دستش را بستیم و به عقب برگشت و ما ادامه دادیم.,

ما مسئول سنگرهای اجتماعی و تانک بودیم، خیلی نارنجک داشتیم و تمام سنگرها را نارنجک می‌انداختیم و منفجر می‌کردیم تا اینکه به میدان مین رسیدیم؛ مین‌ها کاردی به‌کاربرده بودند و ما پس‌ازاینکه منور زدیم، متوجه شدیم که وسط میدان مین هستیم.

, ما مسئول سنگرهای اجتماعی و تانک بودیم، خیلی نارنجک داشتیم و تمام سنگرها را نارنجک می‌انداختیم و منفجر می‌کردیم تا اینکه به میدان مین رسیدیم؛ مین‌ها کاردی به‌کاربرده بودند و ما پس‌ازاینکه منور زدیم، متوجه شدیم که وسط میدان مین هستیم., ما مسئول سنگرهای اجتماعی و تانک بودیم، خیلی نارنجک داشتیم و تمام سنگرها را نارنجک می‌انداختیم و منفجر می‌کردیم تا اینکه به میدان مین رسیدیم؛ مین‌ها کاردی به‌کاربرده بودند و ما پس‌ازاینکه منور زدیم، متوجه شدیم که وسط میدان مین هستیم., ما مسئول سنگرهای اجتماعی و تانک بودیم، خیلی نارنجک داشتیم و تمام سنگرها را نارنجک می‌انداختیم و منفجر می‌کردیم تا اینکه به میدان مین رسیدیم؛ مین‌ها کاردی به‌کاربرده بودند و ما پس‌ازاینکه منور زدیم، متوجه شدیم که وسط میدان مین هستیم.,

بی‌سیم تماس گرفت و گفت که شما باید برگردید، خیلی جلو رفته‌اید و ممکن است در محاصره قرار بگیرید، اما ما راه را بلد نبودیم و به همین خاطر یک منور آبی شلیک کردند و گفتند روی همین منور بیایید؛ ما هم حرکت کردیم و رفتیم.

, بی‌سیم تماس گرفت و گفت که شما باید برگردید، خیلی جلو رفته‌اید و ممکن است در محاصره قرار بگیرید، اما ما راه را بلد نبودیم و به همین خاطر یک منور آبی شلیک کردند و گفتند روی همین منور بیایید؛ ما هم حرکت کردیم و رفتیم., بی‌سیم تماس گرفت و گفت که شما باید برگردید، خیلی جلو رفته‌اید و ممکن است در محاصره قرار بگیرید، اما ما راه را بلد نبودیم و به همین خاطر یک منور آبی شلیک کردند و گفتند روی همین منور بیایید؛ ما هم حرکت کردیم و رفتیم., بی‌سیم تماس گرفت و گفت که شما باید برگردید، خیلی جلو رفته‌اید و ممکن است در محاصره قرار بگیرید، اما ما راه را بلد نبودیم و به همین خاطر یک منور آبی شلیک کردند و گفتند روی همین منور بیایید؛ ما هم حرکت کردیم و رفتیم.,

به یاری خداوند در مرحله دوم همان عملیات بود که فقط با دادن دو مجروح پیروز شدیم.

, به یاری خداوند در مرحله دوم همان عملیات بود که فقط با دادن دو مجروح پیروز شدیم., به یاری خداوند در مرحله دوم همان عملیات بود که فقط با دادن دو مجروح پیروز شدیم., به یاری خداوند در مرحله دوم همان عملیات بود که فقط با دادن دو مجروح پیروز شدیم.,

, , , , ,

به عقب برگشتیم، خیلی خسته بودیم و فقط یک آرپی‌جی زن داشتیم که عراق پاتک زد و دیدیم که تانک‌هایشان به‌صورت ردیف و نیروهایشان هم پشت آن‌ها دارند می‌آیند.

, به عقب برگشتیم، خیلی خسته بودیم و فقط یک آرپی‌جی زن داشتیم که عراق پاتک زد و دیدیم که تانک‌هایشان به‌صورت ردیف و نیروهایشان هم پشت آن‌ها دارند می‌آیند., به عقب برگشتیم، خیلی خسته بودیم و فقط یک آرپی‌جی زن داشتیم که عراق پاتک زد و دیدیم که تانک‌هایشان به‌صورت ردیف و نیروهایشان هم پشت آن‌ها دارند می‌آیند., به عقب برگشتیم، خیلی خسته بودیم و فقط یک آرپی‌جی زن داشتیم که عراق پاتک زد و دیدیم که تانک‌هایشان به‌صورت ردیف و نیروهایشان هم پشت آن‌ها دارند می‌آیند.,

ما تنها یک دسته بودیم که تجهیزات خاصی هم نداشتیم، یعنی آن‌ها می‌توانستند با یک تانک بیایند ما را اسیر کنند و بروند.

, ما تنها یک دسته بودیم که تجهیزات خاصی هم نداشتیم، یعنی آن‌ها می‌توانستند با یک تانک بیایند ما را اسیر کنند و بروند., ما تنها یک دسته بودیم که تجهیزات خاصی هم نداشتیم، یعنی آن‌ها می‌توانستند با یک تانک بیایند ما را اسیر کنند و بروند., ما تنها یک دسته بودیم که تجهیزات خاصی هم نداشتیم، یعنی آن‌ها می‌توانستند با یک تانک بیایند ما را اسیر کنند و بروند.,

همه داخل سنگرها رفتیم و آماده بودیم که تانک‌ها برسند و وقتی‌که خوب به ما نزدیک شدند، بعد شلیک کنیم؛ اما کلاش در مقابل تانک یعنی هیچ!

, همه داخل سنگرها رفتیم و آماده بودیم که تانک‌ها برسند و وقتی‌که خوب به ما نزدیک شدند، بعد شلیک کنیم؛ اما کلاش در مقابل تانک یعنی هیچ!, همه داخل سنگرها رفتیم و آماده بودیم که تانک‌ها برسند و وقتی‌که خوب به ما نزدیک شدند، بعد شلیک کنیم؛ اما کلاش در مقابل تانک یعنی هیچ!, همه داخل سنگرها رفتیم و آماده بودیم که تانک‌ها برسند و وقتی‌که خوب به ما نزدیک شدند، بعد شلیک کنیم؛ اما کلاش در مقابل تانک یعنی هیچ!,

وقتی خوب نزدیک شدند، همه آیه شریفه " وَجَعَلْنَا مِنْ بَیْنِ أَیْدِیهِمْ سَدًّا وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَیْنَاهُمْ فَهُمْ لَا یُبْصِرُونَ‏ " را قرائت کردیم و شروع کردیم.

, وقتی خوب نزدیک شدند، همه آیه شریفه " وَجَعَلْنَا مِنْ بَیْنِ أَیْدِیهِمْ سَدًّا وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَیْنَاهُمْ فَهُمْ لَا یُبْصِرُونَ‏ " را قرائت کردیم و شروع کردیم., وقتی خوب نزدیک شدند، همه آیه شریفه " وَجَعَلْنَا مِنْ بَیْنِ أَیْدِیهِمْ سَدًّا وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَیْنَاهُمْ فَهُمْ لَا یُبْصِرُونَ‏ " را قرائت کردیم و شروع کردیم., وقتی خوب نزدیک شدند، همه آیه شریفه " وَجَعَلْنَا مِنْ بَیْنِ أَیْدِیهِمْ سَدًّا وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَیْنَاهُمْ فَهُمْ لَا یُبْصِرُونَ‏ " را قرائت کردیم و شروع کردیم., " ,

همین‌که کلاش‌ها و رگبارهای ما شروع به کار کرد و الله‌اکبر گفتیم، خدا می‌داند ترسیدند و تمام تانک‌ها برگشتند، درصورتی‌که دوشیکا هم‌روی تانک بود و می‌توانستند با یک تانک شلیک کنند و همه ما را از بین ببرند.

, همین‌که کلاش‌ها و رگبارهای ما شروع به کار کرد و الله‌اکبر گفتیم، خدا می‌داند ترسیدند و تمام تانک‌ها برگشتند، درصورتی‌که دوشیکا هم‌روی تانک بود و می‌توانستند با یک تانک شلیک کنند و همه ما را از بین ببرند., همین‌که کلاش‌ها و رگبارهای ما شروع به کار کرد و الله‌اکبر گفتیم، خدا می‌داند ترسیدند و تمام تانک‌ها برگشتند، درصورتی‌که دوشیکا هم‌روی تانک بود و می‌توانستند با یک تانک شلیک کنند و همه ما را از بین ببرند., همین‌که کلاش‌ها و رگبارهای ما شروع به کار کرد و الله‌اکبر گفتیم، خدا می‌داند ترسیدند و تمام تانک‌ها برگشتند، درصورتی‌که دوشیکا هم‌روی تانک بود و می‌توانستند با یک تانک شلیک کنند و همه ما را از بین ببرند.,

دست خدا و ملائک در کار بود و بچه‌ها این‌چنین با خدا مأنوس بودند.

, دست خدا و ملائک در کار بود و بچه‌ها این‌چنین با خدا مأنوس بودند., دست خدا و ملائک در کار بود و بچه‌ها این‌چنین با خدا مأنوس بودند., دست خدا و ملائک در کار بود و بچه‌ها این‌چنین با خدا مأنوس بودند.,

بعد از اینکه این عملیات تمام شد، ما را به جبهه کوشک بردند، وقتی رسیدیم، به ما اعلام شد که امشب عملیات است و آماده‌ باشید.

, بعد از اینکه این عملیات تمام شد، ما را به جبهه کوشک بردند، وقتی رسیدیم، به ما اعلام شد که امشب عملیات است و آماده‌ باشید., بعد از اینکه این عملیات تمام شد، ما را به جبهه کوشک بردند، وقتی رسیدیم، به ما اعلام شد که امشب عملیات است و آماده‌ باشید., بعد از اینکه این عملیات تمام شد، ما را به جبهه کوشک بردند، وقتی رسیدیم، به ما اعلام شد که امشب عملیات است و آماده‌ باشید.,

همان شب ماه رمضان بود و عملیات رمضان که در 19 ماه مبارک رمضان شروع‌شده بود و نیروها شور و حال عجیبی داشتند، اول یکی از دوستان دعای افتتاح را خواند و سپس ما را با بچه‌های لشکر 77 خراسان مخلوط کردند.

, همان شب ماه رمضان بود و عملیات رمضان که در 19 ماه مبارک رمضان شروع‌شده بود و نیروها شور و حال عجیبی داشتند، اول یکی از دوستان دعای افتتاح را خواند و سپس ما را با بچه‌های لشکر 77 خراسان مخلوط کردند., همان شب ماه رمضان بود و عملیات رمضان که در 19 ماه مبارک رمضان شروع‌شده بود و نیروها شور و حال عجیبی داشتند، اول یکی از دوستان دعای افتتاح را خواند و سپس ما را با بچه‌های لشکر 77 خراسان مخلوط کردند., همان شب ماه رمضان بود و عملیات رمضان که در 19 ماه مبارک رمضان شروع‌شده بود و نیروها شور و حال عجیبی داشتند، اول یکی از دوستان دعای افتتاح را خواند و سپس ما را با بچه‌های لشکر 77 خراسان مخلوط کردند.,

نشسته بودیم و کوله‌پشتی‌هایمان را می‌بستیم، کوله‌پشتی بند حمایل نداشت و چون ما مسئول منفجر کردن سنگرهای اجتماعی و تانک بودیم، بسته‌ای نارنجک هم در آن بود و ما آمدیم با یک پارچه آن را محکم بستیم.

, نشسته بودیم و کوله‌پشتی‌هایمان را می‌بستیم، کوله‌پشتی بند حمایل نداشت و چون ما مسئول منفجر کردن سنگرهای اجتماعی و تانک بودیم، بسته‌ای نارنجک هم در آن بود و ما آمدیم با یک پارچه آن را محکم بستیم., نشسته بودیم و کوله‌پشتی‌هایمان را می‌بستیم، کوله‌پشتی بند حمایل نداشت و چون ما مسئول منفجر کردن سنگرهای اجتماعی و تانک بودیم، بسته‌ای نارنجک هم در آن بود و ما آمدیم با یک پارچه آن را محکم بستیم., نشسته بودیم و کوله‌پشتی‌هایمان را می‌بستیم، کوله‌پشتی بند حمایل نداشت و چون ما مسئول منفجر کردن سنگرهای اجتماعی و تانک بودیم، بسته‌ای نارنجک هم در آن بود و ما آمدیم با یک پارچه آن را محکم بستیم.,

حاج سید جواد حسینی مقدم که 8 سال اسارت و جانباز 50 درصد و دارای پنج شهید در خانواده هستند، آمد و به من گفت چرا کوله‌پشتی‌ات را این‌طور بسته‌ای؟ این‌که اگر یک ترکش بخورد، پودر می‌شوی!! من هم گفتم بی‌خیال بابا مشکلی نیست، من اصلاً به این چیزها فکر نمی‌کردم و فقط عشق و علاقه بود که در ما موج می‌زد.

, حاج سید جواد حسینی مقدم که 8 سال اسارت و جانباز 50 درصد و دارای پنج شهید در خانواده هستند، آمد و به من گفت چرا کوله‌پشتی‌ات را این‌طور بسته‌ای؟ این‌که اگر یک ترکش بخورد، پودر می‌شوی!! من هم گفتم بی‌خیال بابا مشکلی نیست، من اصلاً به این چیزها فکر نمی‌کردم و فقط عشق و علاقه بود که در ما موج می‌زد., حاج سید جواد حسینی مقدم که 8 سال اسارت و جانباز 50 درصد و دارای پنج شهید در خانواده هستند، آمد و به من گفت چرا کوله‌پشتی‌ات را این‌طور بسته‌ای؟ این‌که اگر یک ترکش بخورد، پودر می‌شوی!! من هم گفتم بی‌خیال بابا مشکلی نیست، من اصلاً به این چیزها فکر نمی‌کردم و فقط عشق و علاقه بود که در ما موج می‌زد., حاج سید جواد حسینی مقدم که 8 سال اسارت و جانباز 50 درصد و دارای پنج شهید در خانواده هستند، آمد و به من گفت چرا کوله‌پشتی‌ات را این‌طور بسته‌ای؟ این‌که اگر یک ترکش بخورد، پودر می‌شوی!! من هم گفتم بی‌خیال بابا مشکلی نیست، من اصلاً به این چیزها فکر نمی‌کردم و فقط عشق و علاقه بود که در ما موج می‌زد.,

همان‌طور که به خاک‌ریز تکیه داده بودیم و منتظر بودیم که رمز عملیات را اعلام کنند تا حرکت کنیم، نماز مغرب و عشاء را با پوتین و در حالت نشسته خواندیم.

, همان‌طور که به خاک‌ریز تکیه داده بودیم و منتظر بودیم که رمز عملیات را اعلام کنند تا حرکت کنیم، نماز مغرب و عشاء را با پوتین و در حالت نشسته خواندیم., همان‌طور که به خاک‌ریز تکیه داده بودیم و منتظر بودیم که رمز عملیات را اعلام کنند تا حرکت کنیم، نماز مغرب و عشاء را با پوتین و در حالت نشسته خواندیم., همان‌طور که به خاک‌ریز تکیه داده بودیم و منتظر بودیم که رمز عملیات را اعلام کنند تا حرکت کنیم، نماز مغرب و عشاء را با پوتین و در حالت نشسته خواندیم.,

رمز عملیات را اعلام کردند: یا صاحب‌الزمان(عج) ادرکنی و رمز شب هم پیکان ژیان بود و ما حرکت کردیم.

, رمز عملیات را اعلام کردند: یا صاحب‌الزمان(عج) ادرکنی و رمز شب هم پیکان ژیان بود و ما حرکت کردیم., رمز عملیات را اعلام کردند: یا صاحب‌الزمان(عج) ادرکنی و رمز شب هم پیکان ژیان بود و ما حرکت کردیم., رمز عملیات را اعلام کردند: یا صاحب‌الزمان(عج) ادرکنی و رمز شب هم پیکان ژیان بود و ما حرکت کردیم.,

خدا لعنت کند ستون پنجم را که به عراق خبر داده بود این‌ها می‌خواهند عملیات کنند، به خاطر همین هم ما که از خاک‌ریز بالا رفتیم، نرسیده به خاک‌ریزهای مثلثی، متأسفانه در کمین دشمن قرار گرفتیم.

, خدا لعنت کند ستون پنجم را که به عراق خبر داده بود این‌ها می‌خواهند عملیات کنند، به خاطر همین هم ما که از خاک‌ریز بالا رفتیم، نرسیده به خاک‌ریزهای مثلثی، متأسفانه در کمین دشمن قرار گرفتیم., خدا لعنت کند ستون پنجم را که به عراق خبر داده بود این‌ها می‌خواهند عملیات کنند، به خاطر همین هم ما که از خاک‌ریز بالا رفتیم، نرسیده به خاک‌ریزهای مثلثی، متأسفانه در کمین دشمن قرار گرفتیم., خدا لعنت کند ستون پنجم را که به عراق خبر داده بود این‌ها می‌خواهند عملیات کنند، به خاطر همین هم ما که از خاک‌ریز بالا رفتیم، نرسیده به خاک‌ریزهای مثلثی، متأسفانه در کمین دشمن قرار گرفتیم.,

خاک‌ریزهای مثلثی طرح اسرائیل بود و اولین عملیاتی که عراق از آن‌ها استفاده کرد و موفق شد، عملیات رمضان بود. چون این عملیات اولین عملیات برون‌مرزی ما هم بود.

, خاک‌ریزهای مثلثی طرح اسرائیل بود و اولین عملیاتی که عراق از آن‌ها استفاده کرد و موفق شد، عملیات رمضان بود. چون این عملیات اولین عملیات برون‌مرزی ما هم بود., خاک‌ریزهای مثلثی طرح اسرائیل بود و اولین عملیاتی که عراق از آن‌ها استفاده کرد و موفق شد، عملیات رمضان بود. چون این عملیات اولین عملیات برون‌مرزی ما هم بود., خاک‌ریزهای مثلثی طرح اسرائیل بود و اولین عملیاتی که عراق از آن‌ها استفاده کرد و موفق شد، عملیات رمضان بود. چون این عملیات اولین عملیات برون‌مرزی ما هم بود.,

, , , , ,

عراقی‌ها یک‌مرتبه به سمت ما رگبار بستند و تمام بچه‌هایی که جلو بودند، افتادند و شهید شدند.

, عراقی‌ها یک‌مرتبه به سمت ما رگبار بستند و تمام بچه‌هایی که جلو بودند، افتادند و شهید شدند., عراقی‌ها یک‌مرتبه به سمت ما رگبار بستند و تمام بچه‌هایی که جلو بودند، افتادند و شهید شدند., عراقی‌ها یک‌مرتبه به سمت ما رگبار بستند و تمام بچه‌هایی که جلو بودند، افتادند و شهید شدند.,

همین‌طور سردرگم بودیم و نمی‌دانستیم چه‌کار کنیم، عراقی‌ها می‌گفتند تعل تعل یعنی بیا اینجا و دیگر با هم مخلوط شده بودیم.

, همین‌طور سردرگم بودیم و نمی‌دانستیم چه‌کار کنیم، عراقی‌ها می‌گفتند تعل تعل یعنی بیا اینجا و دیگر با هم مخلوط شده بودیم., همین‌طور سردرگم بودیم و نمی‌دانستیم چه‌کار کنیم، عراقی‌ها می‌گفتند تعل تعل یعنی بیا اینجا و دیگر با هم مخلوط شده بودیم., همین‌طور سردرگم بودیم و نمی‌دانستیم چه‌کار کنیم، عراقی‌ها می‌گفتند تعل تعل یعنی بیا اینجا و دیگر با هم مخلوط شده بودیم.,

یکی از دوستان صمیمی‌ام به نام مصطفی برزگری پاهایش تیرخورده بود و یا مهدی می‌گفت؛ سینه‌خیز خودم را به او رساندم و گفتم مصطفی بیا تا ببریمت عقب، گفت نه شما خودتان را نجات بدهید.

, یکی از دوستان صمیمی‌ام به نام مصطفی برزگری پاهایش تیرخورده بود و یا مهدی می‌گفت؛ سینه‌خیز خودم را به او رساندم و گفتم مصطفی بیا تا ببریمت عقب، گفت نه شما خودتان را نجات بدهید., یکی از دوستان صمیمی‌ام به نام مصطفی برزگری پاهایش تیرخورده بود و یا مهدی می‌گفت؛ سینه‌خیز خودم را به او رساندم و گفتم مصطفی بیا تا ببریمت عقب، گفت نه شما خودتان را نجات بدهید., یکی از دوستان صمیمی‌ام به نام مصطفی برزگری پاهایش تیرخورده بود و یا مهدی می‌گفت؛ سینه‌خیز خودم را به او رساندم و گفتم مصطفی بیا تا ببریمت عقب، گفت نه شما خودتان را نجات بدهید.,

همین‌طور که داشتیم صحبت می‌کردیم، یک آرپی‌جی به سمت من شلیک شد و توی کلاه من کمانه کرد، من را بلند کرد و دوباره به زمین زد، من دیگر گیج شدم و بااینکه کلاهم را بسته بودم، اما از سرم باز شد و رفت.

, همین‌طور که داشتیم صحبت می‌کردیم، یک آرپی‌جی به سمت من شلیک شد و توی کلاه من کمانه کرد، من را بلند کرد و دوباره به زمین زد، من دیگر گیج شدم و بااینکه کلاهم را بسته بودم، اما از سرم باز شد و رفت., همین‌طور که داشتیم صحبت می‌کردیم، یک آرپی‌جی به سمت من شلیک شد و توی کلاه من کمانه کرد، من را بلند کرد و دوباره به زمین زد، من دیگر گیج شدم و بااینکه کلاهم را بسته بودم، اما از سرم باز شد و رفت., همین‌طور که داشتیم صحبت می‌کردیم، یک آرپی‌جی به سمت من شلیک شد و توی کلاه من کمانه کرد، من را بلند کرد و دوباره به زمین زد، من دیگر گیج شدم و بااینکه کلاهم را بسته بودم، اما از سرم باز شد و رفت.,

آرپی‌جی کمانه کرد، اما منفجر نشد و من لیاقت شهادت را نداشتم، وگرنه اگر منفجر می‌شد، من هم مثل حضرت اباعبدالله الحسین(ع) بدون سر می‌رفتم.

, آرپی‌جی کمانه کرد، اما منفجر نشد و من لیاقت شهادت را نداشتم، وگرنه اگر منفجر می‌شد، من هم مثل حضرت اباعبدالله الحسین(ع) بدون سر می‌رفتم., آرپی‌جی کمانه کرد، اما منفجر نشد و من لیاقت شهادت را نداشتم، وگرنه اگر منفجر می‌شد، من هم مثل حضرت اباعبدالله الحسین(ع) بدون سر می‌رفتم., آرپی‌جی کمانه کرد، اما منفجر نشد و من لیاقت شهادت را نداشتم، وگرنه اگر منفجر می‌شد، من هم مثل حضرت اباعبدالله الحسین(ع) بدون سر می‌رفتم.,

ادامه دارد...

, ادامه دارد..., ادامه دارد..., ادامه دارد...,

انتهای پیام

, انتهای پیام, انتهای پیام, انتهای پیام]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه