به مناسبت تشییع پدر شهیدان باقری منتشر شد؛

مادر خوانده ای که از جنازه پسر شهیدش شفای برادرش را خواست

مادر خوانده ای که از جنازه پسر شهیدش شفای برادرش را خواست
مادر خوانده شهیدان باقری: اکنون هم هرگاه به مشکلی برمی‌خورم از آنها کمک می‌گیرم، آنها هم معمولا به خوابم می‌آیند و بعد هم مشکلم حل می‌شود.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از ورامین ما:

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, ورامین ما,

چه خوش است گرشوم من                           بفدای یک نگاهش

,

سر و جان ندارد ارزش                                که کنم فدای مهدی (ع)

,

چه خوش است دست حاجت                        بزنم به دامن او

,

چه خوشست گر گذارم                                سر خود به پای مهدی (ع)

,

چه خوش است گر که ظاهر                         شود آن امیر شیعه

,

به جهان شود مصفی                                 همه از صفای مهدی (ع)

,

همه عمر باقری هم                                  زخدای خویش خواهد

,

که ثنای کس نگویم                                 بجز از ثنای مهدی (ع)                                                                                                                                                                                شعر از: شهید احمد باقری

,

خود شهید مقدمه صحبت ما را از قبل و در زمان حیاتش تعیین کرده، مقدمه‌ای تقدیم به امیر شیعه، شعری در رسای مهدی فاطمه (س)، کلامی که نشان از عشق و آرمان والای این شهید گرانقدر دارد، و چه زیبا سر و جان را فدای یار خود نمود تا عشق را به زیبایی جلوه‌گر شود، او پس هفت سال خلوت با یار، گویا هفت منزل ره عشق را طی نموده و با فراق خاطر به آغوش خانواده بازگشت تا خاک میهن متبرک به پیکر پاک و مطهرش گردد.

,

پدر شهیدان احمد و محمود باقری ضمن گفتگویی گرم و صمیمی با خبرنگار گروه صالحین پایگاه خبری تحلیلی ورامین ما از فرزندان شهیدش گفت و سخنان خود را اینگونه آغاز کرد: فریدون باقری هستم، پدر شهید محمود و احمد باقری، پدر خانم شهیدان عباس باقری و یوسف خطری و بازنشسته صنایع دفاع.  

,

وی ادامه داد: بچه‌هایم همگی مداح و مکبرهای مسجد بودند، آنها حتی گاهی در خانه نماز را به جماعت می‌خواندند.

,

این پدر صبور و مهربان سپس گفت: وقتی خبر شهادت عباس، دامادم، در سال ۶۱ آمد، احمد گفت می‌خواهم از طریق بسیج به جبهه بروم، گفتم شما درستان را بخوانید که گفت نه اگر من و شما نریم چه کسی باقی می‌ماند که برود؟! ما باید بریم که شما راحت باشید.

,

پدر با بغض ادامه داد: وقتی این حرف را زد، دیگر نتوانستم مخالفتی بکنم، گفتم احسنت به تو، خودت صاحب اختیاری. او رفت و پس از مدتی در حالیکه ترکش خورده بود برگشت، به او گفتم دیگر نرو، اما او قبول نکرد و باز هم راهی شد، و اینبار مفقودالاثر شد، و بعد از ۷ سال توانستند او را بیابند.

,

حاج آقا باقری که به سختی صحبت‌های ما را می‌شنید، سعی می‌کرد با صبر و حوصله هرآنچه را که در خاطر دارد بیان کند تا چیزی از قلم نیفتد، او سپس در رابطه با محمود خاطرنشان کرد: وقتی خبر شهادت و مفقود شدن احمد رسید، محمود برای یافتن او به جبهه رفت، اما او را نیافت و خود نیز سرانجام پس از سال‌ها مجاهده در تاریخ ۵/۱/۶۷ در منطقه شاخ شمران به شهادت رسید و پیکر مطهر او را روز ۶ ام فروردین به خاک سپردیم.

,

پدر در پاسخ به این سوال که آیا مادر شهیدان با رفتن آنها مخالفتی داشته یا نه، بیان داشت: مادرشان هم خوشحال بود، ما مصیبت امام حسین علیه السلام را دیدیم، امام حسین (ع) وقتی علی اصغرش شهید شد، گفت خدایا این قربانی را از من قبول کن، ما هم می‌گوییم خدایا این قربانی را از ما قبول کن.

,

وقتی صحبت به اینجا رسید و پدر اطمینان حاصل کرد که دیگر مطلبی برای بازگو کردن باقی نمانده گفت، اگر اجازه بدهید من بروم نمازم را بخوانم و با احترام از ما خداحافظی کرد تا به راز و نیاز خود ادامه دهد، چرا که هنگام ورود ما نیز روی صندلی کوچکی در حیاط خانه نشسته و مشغول خواندن نماز بود.

,

پس از رفتن پدر کمی هم با مادرخوانده شهدا نیز صحبت کردیم، شاید بتواند خاطراتی از پسران شهیدش را که اطرافیان برایش بازگو کرده‌اند بیان کند، اما او با اینکه پس از شهادت محمود و احمد وارد این خانه شده، توانسته به زیبایی با آن دو ارتباط برقرار کند، او با اشتیاق و گویا سخن از فرزندان خودش می‌باشد اظهار داشت: وقتی پیکر احمد را آوردند من در این خانه بودم، بر حسب اتفاق همان زمان هم برادرم تصادف بدی کرده بود و ضربه مغزی شده بود، طوری که دکترها هم قطع امید کرده بودند، روز تشییع جنازه احمد بود، کفن او را گرفتم و گفتم شفای برادرم را بده، مگر شما آنجا دستتان باز نیست؟

,

وی در حالیکه اشک در چشمانش حلقه زده بود ادامه داد: بعد که رفتیم بیمارستان دیدم برادرم به هوش آمده، و می‌دانم که احمد او را شفا داده بود.

,

او با اشاره به قاب عکس آن دو روی دیوار افزود: اکنون هم هرگاه به مشکلی برمی‌خورم از آنها کمک می‌گیرم، آنها هم معمولا به خوابم می‌آیند و بعد هم مشکلم حل می‌شود.  

,

از خانه که خارج شدیم هنگام اذان مغرب بود و پدر با آن چهره آرام و نورانی، در مقابل صندلی مخصوص خود آماده نماز مغرب، کلامی به ذهنم خطور میکند، نمیدانم از که، و کجا آن را شندیده‌ام، که می‌گفت اگر با صدای اذان وضو گرفتی عاشق نماز نیستی بلکه اگر قبل از اذان به نماز ایستادی عاشق خدایی، و انسان عاشق عزیزترین‌هایش را فدای محبوب می‌کند و در آخر هم از او می‌خواهد که قربانیش را بپذیرد.

,

گزیده‌ای از وصیت‌نامه شهید احمد باقری:

,

 سر و جان ما فدای این انقلاب واین امام. ما فدایی راه حسین بن علی (ع) هستیم. لحظه به لحظه عمر ما فدای یک لحظه عمر امام. باید بدانیم که برای به ثمر رسیدن این انقلاب لحظه به لحظه‌اش خون عزیزی ریخته شده و باید حراست و حفاظت از این انقلاب را به عهده بگیریم.

,

 

,

                                                                                                                                                گزیده‌ای از وصیت‌نامه شهید محمود باقری:

,

اگر خدا قسمت کرد و ما به خیل یاران پیوستیم، اگر مزاری داشتم بر روی مزارم پرچم سبزی برافرازید که جمله لا اله الا الله بر روی آن نقش بسته باشد، تا تمام مردم بدانند که شهادت من فقط برای تحقق این کلمه وایجاد حکومت الله می باشد. 

,

انتهای پیام/ج

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه