خاطرات اسارت یک ارتشی جانباز (بخش دوم)

خاطرات اسارت یک ارتشی جانباز (بخش دوم)
ژنرال یوگسلاوی بعد از شنیدن حرفهای اسرا اردوگاه الرمادیه گفت: من خودم دو سال اسیر هیتلر بودم اما رفتاری که اینجا با شما می شود هیتلر با اسرایش نکرد.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از سولدوز خبر، شیرزاد باقری عضو تیپ 4 لشگر 21 حمزه(ع) ارتش جمهوری اسلامی ایران، یکی از اسرای جوانی بود که در تک دشمن در منطقه مهران پس از 24 ساعت مقاومت به مدت 4 سال و 4 ماه به همراه تعدادی از رزمندگان دیگر به اسارت نیروهای دشمن در می آید. بخش اول خاطرات شیرزاد قبلا منتشر شد ( اینجا ) و اینک بخش دوم این خاطرات را باهم مرور می کنیم.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, سولدوز خبر, شیرزاد باقری عضو تیپ 4 لشگر 21 حمزه(ع) ارتش جمهوری اسلامی ایران، یکی از اسرای جوانی بود که در تک دشمن در منطقه مهران پس از 24 ساعت مقاومت به مدت 4 سال و 4 ماه به همراه تعدادی از رزمندگان دیگر به اسارت نیروهای دشمن در می آید. بخش اول خاطرات شیرزاد قبلا منتشر شد ( اینجا ) و اینک بخش دوم این خاطرات را باهم مرور می کنیم., اینجا,
 
,

پذیرایی بعثی ها پس از رفتن نمایندگان سازمان ملل

, پذیرایی بعثی ها پس از رفتن نمایندگان سازمان ملل, پذیرایی بعثی ها پس از رفتن نمایندگان سازمان ملل,

نماینده صلیب سرخ کلی از بچه ها درباره اوضاع اسفبار اردوگاه الرمادیه حرف شنید و به ما قول داد که این مطالب را حتما در اختیار مقامات بالا قرار دهد.

, نماینده صلیب سرخ کلی از بچه ها درباره اوضاع اسفبار اردوگاه الرمادیه حرف شنید و به ما قول داد که این مطالب را حتما در اختیار مقامات بالا قرار دهد.,

بالاخره از اردوگاه رفت و برنگشت، بعدها شنیدیم که عراقی می گفتند وی جاسوس بوده اما بعد فهمیدیم که صلیب سرخی ها قبل از آنکه گزارش را به سازمان ملل ببرند آن را در اختیار فرمانده اردوگاه قرار میدادند و به این ترتیب کینه آنها را بیشتر می کردند.

, بالاخره از اردوگاه رفت و برنگشت، بعدها شنیدیم که عراقی می گفتند وی جاسوس بوده اما بعد فهمیدیم که صلیب سرخی ها قبل از آنکه گزارش را به سازمان ملل ببرند آن را در اختیار فرمانده اردوگاه قرار میدادند و به این ترتیب کینه آنها را بیشتر می کردند.,

عراقی ها از اینکه ما موضوع شکنجه ها را به صلیب سرخ گفته بودیم از دستما خیلی عصبانی بودند و شروع به زدن بچه ها کردند که در این گیر و دار سر یکی از اسرا بر اثر شدت ضربه باتوم شکست و خون جاری شد. یکدفعه همه یکصدا فریاد "الله اکبر" و "مرگ بر صدام" سر دادند عراقی ها که از پس ساکت کردن اسرا برنیامدند صدای بلندگوها را آنقدر بالا بردند که صدا به صدا نمی رسید. شب شد و همه چیز آروم بود و ما هم خیال کردیم عراقی ها دیگر کاری به کارمان ندارند. صبح که برای نماز بیدار شدیم دیدیم که تعداد بسیار زیادی نیروی ضد شورش در داخل حیاط اردوگاه به همراه یک نفربر مسلح مستقر شده اند نگهبانان وارد هر بندی میشدند حداقل 100 نفر همراهشان بود و از اولین بند تا آخرین بند بچه ها را کتک مفصلی زدند.

, عراقی ها از اینکه ما موضوع شکنجه ها را به صلیب سرخ گفته بودیم از دستما خیلی عصبانی بودند و شروع به زدن بچه ها کردند که در این گیر و دار سر یکی از اسرا بر اثر شدت ضربه باتوم شکست و خون جاری شد. یکدفعه همه یکصدا فریاد "الله اکبر" و "مرگ بر صدام" سر دادند عراقی ها که از پس ساکت کردن اسرا برنیامدند صدای بلندگوها را آنقدر بالا بردند که صدا به صدا نمی رسید. شب شد و همه چیز آروم بود و ما هم خیال کردیم عراقی ها دیگر کاری به کارمان ندارند. صبح که برای نماز بیدار شدیم دیدیم که تعداد بسیار زیادی نیروی ضد شورش در داخل حیاط اردوگاه به همراه یک نفربر مسلح مستقر شده اند نگهبانان وارد هر بندی میشدند حداقل 100 نفر همراهشان بود و از اولین بند تا آخرین بند بچه ها را کتک مفصلی زدند.,

 

,

به خاطر ارتباطم با بسیجی ها به من دجال می گفتند!

, به خاطر ارتباطم با بسیجی ها به من دجال می گفتند!, به خاطر ارتباطم با بسیجی ها به من دجال می گفتند!,

من ارتباطم با بسیجی های اسیر زیاد بود چون من ارتشی بودم این ارتباط به مذاق عراقی ها خوش نمی آمد به همین خاطر به من "دجال" می گفتند. وقتی نیروهای ضد شورش وارد بند ما شدند یک سرباز عراقی صاف آمد یقه من را گرفت و بلند کرد گفت این دجال و مزدور است باید دخلش را بیاورید و مرا انداخت جلوی چهار نفر و گفت "بکشیدش". دقیقا یک ربع ساعت کتکم زدند و بعد همینطور بقیه بچه ها را هم زدند. مدتی بعد از رفتن صلیب سرخی ها عراقی ها فشارشان را روی اسرا زیادتر کردند بطوری که حدود 10 نفر از اسرا را آنقدر زدند که حالت جنون پیدا کردند و دست آخر هم با آمپول هوا شهیدشان کردند یا وقتی اسرا برای رفع حاجت میرفتن، سربازان عراقی دمپایی آلوده را در دهان اسیر قرار میدادند و بشدت کتکش می زدند و بعد مجبورش می کردند با آب سرد استحمام کند. آبان سال 63 بود که عده ای اسرا اعتصاب کردند. آن موقع ارشد اردوگاه ما آقای علی ناهید حسینی بود. فرمانده اردوگاه آمد و از ارشد اردوگاه خواست تا ساکت کردن اسرای اعتصاب کننده دیگر اسرا را به سکوت دعوت کند ولی آقای حسینی با اقتدار گفت اگر قرار بر تنبیه است باید همه ما را تنبیه کنید.

, من ارتباطم با بسیجی های اسیر زیاد بود چون من ارتشی بودم این ارتباط به مذاق عراقی ها خوش نمی آمد به همین خاطر به من "دجال" می گفتند. وقتی نیروهای ضد شورش وارد بند ما شدند یک سرباز عراقی صاف آمد یقه من را گرفت و بلند کرد گفت این دجال و مزدور است باید دخلش را بیاورید و مرا انداخت جلوی چهار نفر و گفت "بکشیدش". دقیقا یک ربع ساعت کتکم زدند و بعد همینطور بقیه بچه ها را هم زدند. مدتی بعد از رفتن صلیب سرخی ها عراقی ها فشارشان را روی اسرا زیادتر کردند بطوری که حدود 10 نفر از اسرا را آنقدر زدند که حالت جنون پیدا کردند و دست آخر هم با آمپول هوا شهیدشان کردند یا وقتی اسرا برای رفع حاجت میرفتن، سربازان عراقی دمپایی آلوده را در دهان اسیر قرار میدادند و بشدت کتکش می زدند و بعد مجبورش می کردند با آب سرد استحمام کند. آبان سال 63 بود که عده ای اسرا اعتصاب کردند. آن موقع ارشد اردوگاه ما آقای علی ناهید حسینی بود. فرمانده اردوگاه آمد و از ارشد اردوگاه خواست تا ساکت کردن اسرای اعتصاب کننده دیگر اسرا را به سکوت دعوت کند ولی آقای حسینی با اقتدار گفت اگر قرار بر تنبیه است باید همه ما را تنبیه کنید.,

ما از اینکه بالاخره بعد از 6 ماه خانواده هایمان از طریق صلیب سرخ دانسته بودند زنده ایم خوشحال بودیم اما فرمانده اردوگاه نه! بعد از اینکه کارشان از کتک زدن تمام شد همه اسرا جمع کردند و فرمانده اردوگاه پرسید "صلیب شما را گول زد؟" ما هم می گفتیم "بله"، شما را فریب داد؟ بله، دیگه اعتصاب غذا نمیکنید؟ نخیر و ...

, ما از اینکه بالاخره بعد از 6 ماه خانواده هایمان از طریق صلیب سرخ دانسته بودند زنده ایم خوشحال بودیم اما فرمانده اردوگاه نه! بعد از اینکه کارشان از کتک زدن تمام شد همه اسرا جمع کردند و فرمانده اردوگاه پرسید "صلیب شما را گول زد؟" ما هم می گفتیم "بله"، شما را فریب داد؟ بله، دیگه اعتصاب غذا نمیکنید؟ نخیر و ...,

فرمانده اردوگاه بعد از ماجرای اعتصاب گفته بود که باید برای جلوگیری از اعتصابات بعدی، اسرایی را که دیگران را تحریک می کنند شناسایی کنیم. یک روز برای گرفتن آمار آمدند آسایشگاه ما و سرباز عراقی بلافاصله مرا نشان داد و گفت: "هذا دجال" و همانجا یک کتک مفصل به من زدند. از آن به بعد من به عنوان یکی از کسانیکه اسرا را به اعتصاب تحریک می کردم شناخته میشدم آنقدر کتک خورده بودم که شب ها نمیتوانستم بخوایم.

, فرمانده اردوگاه بعد از ماجرای اعتصاب گفته بود که باید برای جلوگیری از اعتصابات بعدی، اسرایی را که دیگران را تحریک می کنند شناسایی کنیم. یک روز برای گرفتن آمار آمدند آسایشگاه ما و سرباز عراقی بلافاصله مرا نشان داد و گفت: "هذا دجال" و همانجا یک کتک مفصل به من زدند. از آن به بعد من به عنوان یکی از کسانیکه اسرا را به اعتصاب تحریک می کردم شناخته میشدم آنقدر کتک خورده بودم که شب ها نمیتوانستم بخوایم.,

یک روز صبح همه را در حیاط جمع کردند تا فرمانده اردوگاه صحبت کند. اول ما چند نفر را که به خیال خودشان تحریک کننده اسرا به شورش بودیم از بین بچه ها جدا کردند بعد فرمانده اردوگاه خطاب به اسرا گفت: این ها همان افرادی هستند که باعث شدند تا شما انقلاب کنید، تلویزیون را بر شما حرام کردند و در حالیکه باید تا الان جنگ تمام میشد همچنان در جنگیم! شروع کردن به زدن ما که یک دفعه سرم شکست و خون به شدت بیرون زد بطوریکه افسر عراقی که مرا میزد دستپاچه شد و مرا سریع به بهداری بردند اما جالب اینکه تا رسیدن به بهداری هم کتکم زدند و حتی می خواستن داخل بهداری هم به کتک زدن ادامه دهند اما مسئولان آنجا اجازه ندادند. البته باید بگویم که چون مسئولان بهداری همه شیعه بودند خیلی هوای اسرا را داشتند و مخفیانه برایمان دارو میفرستادند.

, یک روز صبح همه را در حیاط جمع کردند تا فرمانده اردوگاه صحبت کند. اول ما چند نفر را که به خیال خودشان تحریک کننده اسرا به شورش بودیم از بین بچه ها جدا کردند بعد فرمانده اردوگاه خطاب به اسرا گفت: این ها همان افرادی هستند که باعث شدند تا شما انقلاب کنید، تلویزیون را بر شما حرام کردند و در حالیکه باید تا الان جنگ تمام میشد همچنان در جنگیم! شروع کردن به زدن ما که یک دفعه سرم شکست و خون به شدت بیرون زد بطوریکه افسر عراقی که مرا میزد دستپاچه شد و مرا سریع به بهداری بردند اما جالب اینکه تا رسیدن به بهداری هم کتکم زدند و حتی می خواستن داخل بهداری هم به کتک زدن ادامه دهند اما مسئولان آنجا اجازه ندادند. البته باید بگویم که چون مسئولان بهداری همه شیعه بودند خیلی هوای اسرا را داشتند و مخفیانه برایمان دارو میفرستادند.,

تا قبل از فرا رسیدن زمستان هر روز ما را می بردند حمام، آن هم چه حمامی! برای 10 اسیر یک دوش وجود داشت که آب آن هم به اندازه بند انگشت بود و فشاری نداشت. برای هر اسیر کمتر از 10 دقیقه وقت میرسید. باید در هفته دوبار صورتمان را با تیغ اصلاح می کردیم، عراقی ها برای 10 اسیر یک تیغ میدادند با یک لیوان آب.

, تا قبل از فرا رسیدن زمستان هر روز ما را می بردند حمام، آن هم چه حمامی! برای 10 اسیر یک دوش وجود داشت که آب آن هم به اندازه بند انگشت بود و فشاری نداشت. برای هر اسیر کمتر از 10 دقیقه وقت میرسید. باید در هفته دوبار صورتمان را با تیغ اصلاح می کردیم، عراقی ها برای 10 اسیر یک تیغ میدادند با یک لیوان آب.,

 

,

ژنرال یوگسلاوی: هیتلر هم مثل صدام با اسرا رفتار نکرد

, ژنرال یوگسلاوی: هیتلر هم مثل صدام با اسرا رفتار نکرد, ژنرال یوگسلاوی: هیتلر هم مثل صدام با اسرا رفتار نکرد,

بعد از اعلام آتش بس و پذیرفتن قطعنامه، یک ژنرال ارتش یوگسلاوی به عنوان نماینده سازمان ملل برای نظارت بر آتش بس وارد عراق می شود و به کمپ صلاح الدین می رود و از اسرای آنجا می شنود که تعدادی از اسرا در اردوگاه الرمادیه تحت شدیدترین شکنجه ها هستند. ژنرال به اردوگاه ما آمد و خواست با اسرا صحبت کند ولی دید کسی لب از لب وا نمی کند. گفت من میدانم شما از بس شکنجه شدید نمیخواهید حرفی بزنید اما من به جان خانواده ام قسم میخورم که اگر شما با من حرف بزنید من تمام و کمال در اختیار سازمان ملل قرار میدهم. بالاخره تعدادی از اسرا شروع کردن به حرف زدن و از شکنجه های وحشتناک اردوگاه گفتند، این را هم گفتند که این اواخر عراقی ها اسرا را به برق وصل می کردند. ژنرال یوگسلاوی بعد از شنیدن حرفهای اسرا اینطور گفت: من خودم دو سال اسیر هیتلر بودم اما رفتاری که اینجا با شما می شود هیتلر با اسرایش نکرد.

, بعد از اعلام آتش بس و پذیرفتن قطعنامه، یک ژنرال ارتش یوگسلاوی به عنوان نماینده سازمان ملل برای نظارت بر آتش بس وارد عراق می شود و به کمپ صلاح الدین می رود و از اسرای آنجا می شنود که تعدادی از اسرا در اردوگاه الرمادیه تحت شدیدترین شکنجه ها هستند. ژنرال به اردوگاه ما آمد و خواست با اسرا صحبت کند ولی دید کسی لب از لب وا نمی کند. گفت من میدانم شما از بس شکنجه شدید نمیخواهید حرفی بزنید اما من به جان خانواده ام قسم میخورم که اگر شما با من حرف بزنید من تمام و کمال در اختیار سازمان ملل قرار میدهم. بالاخره تعدادی از اسرا شروع کردن به حرف زدن و از شکنجه های وحشتناک اردوگاه گفتند، این را هم گفتند که این اواخر عراقی ها اسرا را به برق وصل می کردند. ژنرال یوگسلاوی بعد از شنیدن حرفهای اسرا اینطور گفت: من خودم دو سال اسیر هیتلر بودم اما رفتاری که اینجا با شما می شود هیتلر با اسرایش نکرد.,

خلاصه بعد از اجرا شدن آتش بس برنامه منافقان در اردوگاه برای جذب اسرا شد و سعی داشتند با وعده و وعید تعدادی از اسرا را با خودشان همراه کنند. اتفاقا در اردوگاه ما یک مسیحی بنام آندریک اسکندریان خیلی توجه منافقان را به خودش جلب کرد اما آن مسیحی با گفتن اینکه " من با این بچه ها اسیر شدم و با همین ها هم آزاد می شوم" آب پاکی را روی دست منافقان ریخت.

, خلاصه بعد از اجرا شدن آتش بس برنامه منافقان در اردوگاه برای جذب اسرا شد و سعی داشتند با وعده و وعید تعدادی از اسرا را با خودشان همراه کنند. اتفاقا در اردوگاه ما یک مسیحی بنام آندریک اسکندریان خیلی توجه منافقان را به خودش جلب کرد اما آن مسیحی با گفتن اینکه " من با این بچه ها اسیر شدم و با همین ها هم آزاد می شوم" آب پاکی را روی دست منافقان ریخت.,

خاطرات تلخ و شیرین زیادی از آن دوران هست اما دو اتفاق برایمان خیلی تلخ بود یکی رحلت امام خمینی(ره) و دیگری هم زلزله رودبار شمال که بچه ها واقعا طوری عزاداری کردند که هنوز هم در یادم است.

, خاطرات تلخ و شیرین زیادی از آن دوران هست اما دو اتفاق برایمان خیلی تلخ بود یکی رحلت امام خمینی(ره) و دیگری هم زلزله رودبار شمال که بچه ها واقعا طوری عزاداری کردند که هنوز هم در یادم است.,

 

,

زمزمه های آزادی

, زمزمه های آزادی, زمزمه های آزادی,

یک روز فرمانده اردوگاه آمد و به اسرا گفت که قول میدهم که شما تا یکماه دیگر اینجا نباشید اما چون بچه ها چندین بار این وعده را از صلیب سرخ شنیده بودند دیگر باور نمیکردن حتی با قسم خوردن فرمانده اردوگاه الرمادیه. روزهای بعد شروع کردند به توزیع لباس و کفش نو بین بچه ها.

, یک روز فرمانده اردوگاه آمد و به اسرا گفت که قول میدهم که شما تا یکماه دیگر اینجا نباشید اما چون بچه ها چندین بار این وعده را از صلیب سرخ شنیده بودند دیگر باور نمیکردن حتی با قسم خوردن فرمانده اردوگاه الرمادیه. روزهای بعد شروع کردند به توزیع لباس و کفش نو بین بچه ها.,

زمان آزادی اسرا رسیده بود و بچه ها داشتند آماده رفتن می شدند، عراقی ها بین مان قرآن با امضای صدام هم توزیع کردند که یادمان باشند آنها هم مثلا مسلمان بودند.

, زمان آزادی اسرا رسیده بود و بچه ها داشتند آماده رفتن می شدند، عراقی ها بین مان قرآن با امضای صدام هم توزیع کردند که یادمان باشند آنها هم مثلا مسلمان بودند.,

سوار اتوبوس هایی شدیم که منتظر بودند تا ما را به خاک وطن ببرند. با نزدیک شدن اتوبوس به مرز خسروی روح بچه ها به پرواز در می آمد و سر از پا نمیشناختیم در زمانی که هیچ امیدی به آزادی و بازگشت نداشتیم به وطن برگشتیم. لحظه ورود به وطن اصلا قابل وصف نیست انگار دوباره زاده شده بودیم، مرز مملو از جمعیتی منتظر بود. سوم شهریور بود که آزاد شدم و هرگز فراموشش نمیکنم.

, سوار اتوبوس هایی شدیم که منتظر بودند تا ما را به خاک وطن ببرند. با نزدیک شدن اتوبوس به مرز خسروی روح بچه ها به پرواز در می آمد و سر از پا نمیشناختیم در زمانی که هیچ امیدی به آزادی و بازگشت نداشتیم به وطن برگشتیم. لحظه ورود به وطن اصلا قابل وصف نیست انگار دوباره زاده شده بودیم، مرز مملو از جمعیتی منتظر بود. سوم شهریور بود که آزاد شدم و هرگز فراموشش نمیکنم.,

بعد از وارد شدن به ایران، اول به اسلام آباد غرب رفتیم برای ناهار، بعد به سمت تهران پرواز کردیم و در آنجا ما را 48 ساعت قرنطینه کردند. مردم دسته دسته می آمدند برای خوش آمدگویی و برایمان میوه می آورند. بعد از قرنطینه ما را به دیدار مقام معظم رهبری بردند و بعد از بیانات ایشان ما را برای گردش به شهر بردند که در یکی از خیابان ها چند نفر با خیال اینکه ما اسیر عراقی هستیم شروع کردند به شعار "مرگ بر صدام" دادن، تقصیری هم نداشتند چون ما هم مثل عراقی ها آفتاب سوخته شده بودیم بعد که متوجه شدند آزاده هستیم می آمدند و دست و صورت ما را می بوسیدند.

, بعد از وارد شدن به ایران، اول به اسلام آباد غرب رفتیم برای ناهار، بعد به سمت تهران پرواز کردیم و در آنجا ما را 48 ساعت قرنطینه کردند. مردم دسته دسته می آمدند برای خوش آمدگویی و برایمان میوه می آورند. بعد از قرنطینه ما را به دیدار مقام معظم رهبری بردند و بعد از بیانات ایشان ما را برای گردش به شهر بردند که در یکی از خیابان ها چند نفر با خیال اینکه ما اسیر عراقی هستیم شروع کردند به شعار "مرگ بر صدام" دادن، تقصیری هم نداشتند چون ما هم مثل عراقی ها آفتاب سوخته شده بودیم بعد که متوجه شدند آزاده هستیم می آمدند و دست و صورت ما را می بوسیدند.,

به اولین نفری که در ایران زنگ زدم خاله ام بود که در مرکز طبی کودکان کار می کرد که برایم مثل مادر بود. وقتی گوشی را برداشت بغض گلویم را گرفت و به جز اینکه گفتم"خاله جان من برگشتم" چیز دیگری نتوانستم بگویم.

, به اولین نفری که در ایران زنگ زدم خاله ام بود که در مرکز طبی کودکان کار می کرد که برایم مثل مادر بود. وقتی گوشی را برداشت بغض گلویم را گرفت و به جز اینکه گفتم"خاله جان من برگشتم" چیز دیگری نتوانستم بگویم.,

سوار هواپیما شدیم و به سمت فرودگاه ارومیه پرواز کردیم، از بس خسته بودم خیلی زود خوابم برد و وقتی بیدار شدم که در حال فرود بودیم در داخل فرودگاه انبوه جمعیتی حضور داشت که هر کدام به طرف آزاده ای هجوم می برد تا یک وعده میهمانش کنند و من هم به اصرار میهمان یکی از خانواده هایی شدم که برای استقبال از اسرا آمده بودند و بعد مرا تا سه راهی محمدیار آوردند آنجا جمعیت زیادی منتظر آزاده ها بودند و من از میان آن همه جمعیت می توانستم تمام فامیلم را ببینم. اولین نفری که مرا در آغوش گرفت مادرم بود که فریاد میزد و گریه می کرد و من سعی داشتم آرامش کنم وقتی خوب مادرم را نگاه کردم دیدم که چقدر پیر و شکسته شده.

, سوار هواپیما شدیم و به سمت فرودگاه ارومیه پرواز کردیم، از بس خسته بودم خیلی زود خوابم برد و وقتی بیدار شدم که در حال فرود بودیم در داخل فرودگاه انبوه جمعیتی حضور داشت که هر کدام به طرف آزاده ای هجوم می برد تا یک وعده میهمانش کنند و من هم به اصرار میهمان یکی از خانواده هایی شدم که برای استقبال از اسرا آمده بودند و بعد مرا تا سه راهی محمدیار آوردند آنجا جمعیت زیادی منتظر آزاده ها بودند و من از میان آن همه جمعیت می توانستم تمام فامیلم را ببینم. اولین نفری که مرا در آغوش گرفت مادرم بود که فریاد میزد و گریه می کرد و من سعی داشتم آرامش کنم وقتی خوب مادرم را نگاه کردم دیدم که چقدر پیر و شکسته شده.,

در همان سه راهی چند ساعتی زیر یک درخت منتظر شدیم تا بقیه آزادگان هم برسند و بعد با سلام و صلوات راهی شهر شدیم. همه برای تبریک به منزلمان آمده بودند، روز به یاد ماندنی بود و یکماه این دید و بازدیدها ادامه داشت.

, در همان سه راهی چند ساعتی زیر یک درخت منتظر شدیم تا بقیه آزادگان هم برسند و بعد با سلام و صلوات راهی شهر شدیم. همه برای تبریک به منزلمان آمده بودند، روز به یاد ماندنی بود و یکماه این دید و بازدیدها ادامه داشت.,

 

,

شیرزاد باقری یکسال پس از رهایی از اسارت رژیم بعث عراق، خدمت در ارتش را از سر گرفت و هم اکنون نیز پس از بازنشستگی بعنوان یکی از راویان کاروان های راهیان نور در مناطق عملیاتی حضور دارد.

, شیرزاد باقری یکسال پس از رهایی از اسارت رژیم بعث عراق، خدمت در ارتش را از سر گرفت و هم اکنون نیز پس از بازنشستگی بعنوان یکی از راویان کاروان های راهیان نور در مناطق عملیاتی حضور دارد.,

انتهای پیام/

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه