در گفتگو با مادر شهیدان تورانیان:

شهیدی که عکس حجله اش را طراحی کرد/ پیکر بی سر فرزند در دستان مادر

شهیدی که عکس حجله اش را طراحی کرد/ پیکر بی سر فرزند در دستان مادر
قبل اعزامش یک شب به جای درس خواندن در یک صفحه بزرگ عکس چهره خودش را طراحی کرد و پایین صفحه با خط قرمز نوشت پاسدار شهید علی اکبر تورانیان....
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از شاخه طوبی، وقتی که ازدواج کرد تا 7 سال بچه دار  نشد کم کم از گوشه و کنار حرف و کنایه هایی شنیده می شد که نازا است و روی زخمش نمک می پاشیدند آن سال ها که  به ییلاق می رفتند روزی سید سبز پوش به آنجا آمد و  به همسرش گفته بود که اگر شما یک دعا نگیرید همچنان بچه شما به دنیا نمی آید چون  قبل از آن دو فرزند سقط کرده بود . آن سید گفت اگر دعا بگیرید مشکلتان حل خواهد شد که همسرم گفته بود  نه من الان پولی ندارم که آن سید اشاره  می کند که در جیب لباست 500 تومان پول داری ولی الان ده تومن از تو می گیرم بقیه اش را بعد 3 سال اگر نیامدم به نیت حضرت ابوالفضل در صندوق بیانداز بعد چند سال که اولین فرزندش علی اکبر به دنیا آمده بود 3 نفر به خانه آنها آمدند که یکی از آنها که سید لال و ناشنوا بود با دست اشاره کرد مقام مقام مقام، این مقام دارد که بزرگ شود از شما دور می شود که با حرکات اشاره می گفت که خدا را سجده می کند و به خاک بر می گردد که آن وقت حرف این سید را تعبیر دیگری کردند که پسرشان به خارج می رود و یا سفر حج می رود.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, به نقل از شاخه طوبی،, شاخه طوبی,

در ادامه گفتگو خبرنگار شاخه طوبی را با مادر شهیدان علی اکبر و ذوالفقار تورانیان را بخوانید:

, در ادامه گفتگو خبرنگار شاخه طوبی را با مادر شهیدان علی اکبر و ذوالفقار تورانیان را بخوانید:,

لیلی کسائیان مادر دو شهید که متولد 1315 دارای 5 فرزند که دو پسرش  در 8 سال دفاع مقدس به شهادت رسیدند و یک دختر و پسر برایش باقی ماندند.

,

, ,

این مادر شهید با بیان موقع اعزام علی اکبر به جبهه اصلا رضایت نداشتم، گفت: انقلاب که شد این فرزندم اصلا در خانه حضور نداشت و چون خطاط بود تا نیمه های شب در کتابخانه شهید مطهری مشغول خطاطی و نوشتن پارچه بود.

,

وی ادامه داد: یک بار برای اعزام فرار کرده بود پدرش به او گفته بود برگرد و من تورا بعد از تمام شدن امتحاناتت به جبهه می فرستم ولی در تعطیلات عید به جبهه رفت و از وقتی که به جبهه رفته بود دیگر به این زندگی  پایبند نبود  و هر وقت می آمد می خواست که زودتر برگردد و به پدرش می گفت: اگه شما نمی روید من بروم که پدرش می گفت: درست را تمام کن بعدا.

,

این مادر شهید در ادامه افزود: امتحاناتش را داد ولی چند درس را افتاده بود می گفت: مدرک بگیرم که چه شود؟ که قاب بگیرم به دیوار بزنم؟ انشالله مدرک واقعی را در جبهه می گیرم.

,

, ,

خانم کسائیان با اشاره به اینکه هرجور بود علی اکبر اجازه را از پدرش گرفت، اظهار کرد: شب قبل از اعزام علی اکبر، تمام فامیل ها در خانه مان جمع بودند که عمه اش به او گفت: تو که می خواستی بری چرا از خانه فرار نکردی؟ گفت: نه من می دانم اگر بروم جبهه شهید می شوم مخصوصا می خواهم با رضایت کامل بروم.

,

این مادر شهید از اعزام فرزندش گفت: ما برای بدرقه اش تا سپاه سمنان همراهی اش کردیم خیلی گریه کردم که علی اکبرگفت: مادر گریه نکن چشمهایت ضعیف می شوند با شور و عشق دیگری راهی جبهه شد و این آخرین اعزامش بود.

,

شهیدی که عکس حجله اش را طراحی کرد

, شهیدی که عکس حجله اش را طراحی کرد, شهیدی که عکس حجله اش را طراحی کرد,

حاج خانم از شب قبل از اعزام علی اکبر برایمان گفت: قبل اعزامش یک شب به بهانه درس خواندن به اتاقش رفته بود موقع شام که شد هرچه صدایش کردم علی اکبر بیا، نیامد به اتاقش رفتم  دیدم به جای درس خواندن در یک صفحه بزرگ عکس چهره خودش را نقاشی کرده و پایین صفحه با خط قرمز نوشته پاسدار شهید علی اکبر تورانیان، که من گفتم این هست درس خواندنت من پاره اش می کنم که گفت مادر حداقل عکس را پاره نکن.

,

, ,

وی ادامه داد: او آن عکس را پنهان کرده بود  که بعد از شهادتش عکس را بدون دست نوشته اش پیدا کردم.

,

خانم کسائیان با اشاره به اینکه ما در آن زمان تلفن نداشتیم و علی اکبر که در جبهه بود به خانه همسایه مان تماس می گرفت، بیان کرد: یک روز تماس گرفت و گفت ما باید به عملیات برویم و تا 15 روز دیگر نمی توانم زنگ بزنم و فرمانده اجازه مرخصی نمی دهد.

,

این مادر شهید ادامه داد: دقیقا همان 15 روز بعد برای پخت نان به خانه همسایه رفته بودم و هیچ خبری از علی اکبر نداشتیم وقتی به خانه همسایه رفتم دیدم رفتارهایشان با من مانند روز قبل نیست و بسیار اصرار داشتند که چیزی بخورم تا بتوانم کار کنم تازه داشتم به آنها می گفتم نان ها را کمی نازک تر پخت کنیم چون تا وقتی به دست رزمندگان می رسد کپک نزند که در همین حین یکی از همسایه ها صدا زد که تلفن با شما کار دارد که من هم گفتم امروز وعده من و علی است گفته بود که امروز زنگ می زند.

,

وی افزود: تا آمدم بیرون خانومی که مرا صدا زده بود برگشت و پشت به من کرد و گفت جلوی خانه تان کارتان دارند. در راه بودم که دخترم دوان دوان آمد و گفت مامان علی اکبر شهید شده است که من هم بر سرش زدمو گفتم این چه حرفیه که می زنی و این حرف دخترم زمانی که جلوی خانه رسیدم به من ثابت شد جلوی درب منزلمان چندتا برادر از سپاه آمده بودند که خبر شهادت فرزندم را به من دهند اما نگفتند که پسرم سر ندارد.

,

پیکر فرزندم سر نداشت

, پیکر فرزندم سر نداشت, پیکر فرزندم سر نداشت,

این مادر دلسوز، از روزی که پیکر فرزندش را آورده بودند برایمان گفت: وقتی پیکر علی اکبر را آوردند برای دیدنش که رفته بودیم صورتش را  به ما نشان ندادن و بعد متوجه شدیم که فرزندم سر ندارد که بعد از چند روز از دفن پیکرش سرش را آوردند و به پیکرش رساندند.

,

وی ادامه داد: شهید علی اکبر تورانیان در عملیات والفجر 3 در منطقه مهران در روز 16/5/1362 به شهادت رسید و گلزار شهدای مهدیشهر به خاک سپرده شد.

,

ذوالفقار بعد شهادت علی اکبر بی قرار جبهه بود

, ذوالفقار بعد شهادت علی اکبر بی قرار جبهه بود, ذوالفقار بعد شهادت علی اکبر بی قرار جبهه بود,

این مادر شهید، از بعد از شهادت علی اکبر می گفت: بعد رفتن علی اکبر پسر کوچکترم ذوالفقار بی قراری می کرد و هوای جبهه به سرش زده بود که هروقت نیرو اعزام می کردند ذوالفقار به جبهه می رفت.

,

حاج خانوم کسائیان، ادامه داد: یک بار سر از دزفول در آورد که پدرش هم برایش خرجی فرستاد و به او گفت الان که رفتی پس بمان اما مسئول اعزام قبول نمی کرد و می گفت هنوز آموزش ندیده است و فرستادنش به منطقه خطر بزرگی است و ذوالفقار گفته بود من به خط نمی روم حداقل قبول کنیدکه به رزمندگان آب برسانم آنها گفتند که نه ما اجازه نداریم دوباره به آنها گفته بود که حداقل بزارید مجروحان را حمل کنم آنها باز هم قبول نکردند ذوالفقار به آنها گفت پس من را سر این تپه اعدام کنید اما من ر ا برنگردانید آنها موافقت کردند و 10 روز او را به آموزش فرستادند تا بعد از آن به جبهه اعزام شود.

,

وی از آخرین اعزام ذوالفقار برایمان گفت: آخرین باری که می خواست اعزام شود از من خواست که او را از زیر قرآن رد کنم و از برادرش خواست تا از او عکس بگیرد .

,

, ,

این مادر فداکار در ادامه افزود: وقتی می خواست به جبهه برود برای بدرقه به سپاه سمنان آمدیم جلوی سپاه نسشته بودیم دیدم ذوالفقار انگار بی قرار است گفتم پسرم پول کم داری؟ چیزی می خواهی؟ گفت نه مادر یک چیزی می خواهم بگویم ولی قول بده که سرو صدا نکنی. گفتم بگو پسرم  که او هم نشست و دست بر روی زانوهایم گذاشت و گفت: مادر آمادگی داری که من هم گفتم نه من یک شهید دادم بس است اگر می خواهی از این حرفها بزنی سرو صدا می کنم که گفت باشه من می روم تا کربلا را ازاد کنم و بعد به کربلا ببرمت  و من در جوابش گفتم تو برو زنده باش رزمنده باش کربلا را خدا آزاد خواهد کرد که رفت و بعد از 10 روز خبر شهادتش را برایمان آوردند.

,

, ,

این مادر شهید از نحوه دادن خبر شهادت ذوالفقار می گفت: من در حال پخت نان بودم و یک خبرنگار برای مصاحبه آمده بود و به من گفتند خودت را معرفی کن گفتم من مادر یک شهید و رزمنده هستم دیدم همه با تعجب به من نگاه کردند و جور دیگری شدند و وقتی مصاحبه تمام شد به آنها گفتم چرا حالتان اینطوری شد گفتند بخاطراینکه گفتی مادر شهید هستی دلمان سوخت.

,

وی افزود: من آن موقع نمی دانستم که ذوالفقار شهید شده است ولی همه اطرافیانم باخبر بودند یک هفته کشید تا فرزندم را بعد از شهادتش بیاورند. یک روز برادر شوهرم آمد و گفت ذوالفقار شهید شده منم سریع گفتم به غیر از آن شهید ذالفقار ذوالفقاری است پسر من نیست که بعد از چند لحظه پسر دیگرم کنارم آمد و گفت مادر درست است ذوالفقار شهید شده است من در جوابش گفتم خداروشکر امانتی بود که خدا به ما داده بود و از ما گرفت باز هم شکر.

,

, ,

خانم کسائیان در خاتمه خاطرنشان کرد: شهید ذوالفقار تورانیان در 29/8/66  در منطقه ماووت عراق در عملیات نصر 8 دعوت حق را لبیک گفت و به دوستان شهیدش پیوست.

,

 

,

انتهای پیام/

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه