مثنوی "غافله عشق" تقدیم به روح شهدا

اندک‌اندک می پرستان می‌رسند/ قوم زهرا را پرستان می رسند

اندک‌اندک می پرستان می‌رسند/ قوم زهرا را پرستان می رسند
مثنوی «غافلۀ عشق» تقدیم به روح پاک و مطهر۷۶ شهید دفاع مقدس جمهوری اسلامی ایران.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از خبرنگار پیک هشترود، منصور نظری از شاعران خوب کشورمان به مناسبت باز گشت پیکر پاک و مطهر۷۶ شهید دفاع مقدس به  خاک ایران اسلامی مثنوی «غافلۀ عشق»  را به ساحت مقدس غافله سالار عشق، بی‌بی دو عالم ، فاطمه زهرا سلام الله علیها  تقدیم کرد.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, پیک هشترود, پیک هشترود,

از شفق آوازه‌ای  آید به گوش    –   آید از ره کاروانی پُرخروش
می‌رسد از خاکِ گلگون عراق  –     کاروان اشک و آه و درد و داغ
کاروان لاله‌های کِشته رنج    –    شاهدان کربلای چهار و پنج
خاکیان را شُهره مفقود الجسد   –  در خَمِ  افلاکیان صاحب رَصَد
مُشت خاک و استخوانی و پلاک   –   مانده جا از عاشقانِ سینه چاک
لاله لاله، خفته در خون می‌رسد      –   عاشقی از دشت مجنون می‌رسد
می‌زند سر آفتابی از فَلَق   –    عاشقی گردیده از نورَش خَلَق
تارِ عشق حیدری را بوده پود   –    ساربانی قد کمان و رو کبود
مانده جا بین دَر و دیوار عشق    –      بسته بر محمل به ناقه بار عشق
عرشیان را قاتل از فرط حسد –   در قفایش کاروانی می‌رسد
می‌رسد با کاروانِ حِلّه  ماه  –  بر نگاه مستِ حیدر بسته را ه
فصل غم را نو بهاری می‌رسد   –      غرقه در خون گل عذاری می‌رسد
کاروان اشک و ناله می‌رسد    –    در کفن‌ها بسته لاله می‌رسد
لاله‌های پرپر دشت جنون    –     کرده بر تن‌ها کفن از خاک و خون
شد خبر دل را که بویی می‌رسد     –    صاحب سِرِّ مگویی می‌رسد
محرم رازِ شقایق می‌رسد      –    غرقه در خون، قُویِ عاشق می‌رسد
عاشقی را شهره مفقود الجسد    –   استخوانی و پلاکی می‌رسد
یادگار روزگار سخت جنگ    –   یار و غمخوار ولی در روز تنگ
با خمینی پیر مَستان، یار عشق     –      میر میدان بلا،  سردار عشق
در میان شعله چون پروانه‌ها   –  کربلا را رهسپار جبهه‌ها
جبهه گفتم کربلا تصویر شد   –     دل از این دنیای فانی سیر شد
غسل خون کردم نفس آزاد شد    –    کربلای جبهه‌ها را یاد شد
گفتم از جبهه سحر شد شام عشق   –     عینِ صحت شد همه آلامِ عشق
در گلو بشکسته بغض کوه و دشت   –     جبهه گفتم آسمان شوریده گشت
جبهه گفتم کربلا آمد به یاد  –    لاله‌ها را داغ خون بر دل نهاد
جبهه گفتم شد قلم شوریده مست   –       بغض باران در گلوی او شکست
خون چکید از چشم شیدای قلم   – بیرق سرخ حسینی شد علم
جبهه بود و عاشقانی بی‌بَدیل     –    بی عصا بگذشته‌ها از رود نیل
کرده از اعجاز خون، شقُّ‌ُّالقمر    –   سینه‌ها را کرده  بر زهرا سپر
جبهه بود و  آتش و عشق و خلیل   –  دستِ دل را بسته بر زهرا دخیل
بسته بر سر نام یا زهرا کسی    –   رهسپار کوچۀ دلواپسی
مست صهبای لثارات الحسین   –   کربلا را برگزیده کعبتین
بیرق سرخ حسینی را به دست   –    وز میِ آل عبا گردیده مست
جبهه بود و سادگی بود و صفا    –  عهدِ بسته با ولایت را وفا
عهد و پیمان بسته با مولای خویش    –   خود به مقتل رفته‌ها  با پای خویش
هم قطار همَّت آن سردار عشق   –  لشکر حق را علم بردار عشق
از دو کوهه تا شلمچه خاک عشق  –  رهسپار وادیِّ افلاکِ عشق
نینوا بود و بلا بود و وَلی   –   عاشقانی واله بر  گِردِ علی
کوچه بود و آتش و دیوار و دَر   –  یک به یک، میدان مین‌ها را گذر
معبر دل را نهادن پای عشق   –   پر کشیدن تا فراسوهای عشق
بر سر مین پا نهادن  از طرب   –   غرقه در خون ذکر یا زهرا به لب
رقص مستی بر سر مین کرده‌ها   –   جان فدا در مقتل دین کرده‌ها
جبهه بود و سینه‌هایی چاک عشق   –    پاره تن افتادن بر خاک عشق
جبهه بود و نیمه شب‌ها اشک و آه   –     گفتن درد دل همت به چاه
کربلایی هر طرف گردیده پا   –    عاشقانی گشته سر از تن جدا
دشت خونین شلمچه کوی یار   –  کربلا را عاشقانی بی‌قرار
باده نوشان شراب لم‌یزل    –    وارثان ذکر احلی مِن عسل
داغ سرخ  فکه شهر آشوب عشق  –  عاشقان فاطمه  مصلوب عشق
دست و بازو بسته‌های گشته خاک  –  تیر و ترکش کرده نعش لاله چاک
جبهه بود و کربلایی ناتمام   –   عاشقان را شور و شوقی مستدام
تپه الله و اکبر قاف عشق     –    تنگۀ چزابه آن اعراف عشق
سالکانی در پی سیمرغ حق    –    گشته محوِ آفتاب اندر فلق
جبهه بود و صد مسیحا بر صلیب   –   عاشقانی گشته مست از بوی سیب
کربلا بود و وَلا بود و بلا     –  قوم گشته عاشقی را مبتلا
می‌تراوید از صبا بوی بهشت    –  از شلمچه وادی زهرا سرشت
لاله لاله دسته‌دسته چیده عشق   –    آفتاب کربلا تابیده عشق
منزل جانان گزیده کربلا    –    بسته محمل ناقۀِ دل را ولا
بغض غم آورده خونین دل، جَرَس     –   سینه‌ها را می‌دمد، آتش نفس
از تبار لاله‌های خون جگر    –  خرقۀِ سرخ بلا را کرده بَر
بی‌سر وبی پا، سبک‌باران مست   –  غرقه در گردابِ مَوّاج الست
می رسند آن شاهدان بی مزار  – می رسد آخر به پایان انتظار
شاهدان بی مزار و بی‌نشان   –  چَشم دریا گشته طوفانیِ‌ّشان
لاله لاله، سینه سینه، درد و داغ     –  بوی یوسف آید از سمت عراق
بسته بسته، دست و بازوهایشان   –    اقتدا آورده برمولایشان
منتقم بر درد و رنج فاطمه    –   کرده بر پا محشری بی خاتمه
گرچه پوسیده تن و اندامشان    –   کربلایی کرده بر پا نامشان
سر به دار عاشقی  منصور عشق   –   یادشان آورده بر پا شور عشق
کرده گُم در شهر عُشّاقی جَسد   –  استخوانیُّ و پلاکی می‌رسد
ناوَک غم کرده دل‌ها را نشان    –   نافه خونین دل، ز داغ و دَردِشان
کاروانی می‌رسد همپای عشق   –     عاشقانِ غرقه  در دیایِ عشق
بی‌سر و بی پا و مَستان می‌رسند    –  ساغر کوثر به دستان می‌رسند
اندک‌اندک می پرستان می‌رسند   –    قوم زهرا را پرستان می رسند
غرقه در خون روی و مویی می‌رسد   –  عاشقی را آبرویی می‌رسد
کهنه بر تن پیرهن‌ها می‌رسند   –   بی کفن‌ها ، پاره تن‌ها می‌رسند

,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,

به امید ظهور یار….

,

 

,

پایان پیام/

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه