زنی که پس از جدایی از همسرش با وساطت کمیته امداد دوباره با او ازدواج کرد
وقتی کمیته امداد از محبت خارها را گل می کند+تصاویر
از بس از پله دادگاه بالا و پایین رفتم خسته شدم و صبرم تمام شد دیگر درخواست طلاق دادم و از همه حق و حقوق خود گذشتم روزی که برای جدا شدن از هم به یکی از محضر های بیرجند رفتیم هر دو نفرمان بلند بلند گریه می کردیم طوری که باعث بهت و تعجب حضاری که برای عقد آمده بودند شده بود.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا به نقل از خاورستان در زمانی که گذشت گمشده دوران است و این موجب آن است که راهروی دادگاه های زمان ما از مراکز فرهنگی و مساجدمان شلوغ تر باشد گاهی پیدا می شوند آدم هایی از جنس آسمان که عفو و گذشت را سرلوحه کار خود قرار دادند و به نوعی به ما درس زندگی می دهند حکایت امروز خاورستان داستان زنی است که به دلایلی از شوهرش جدا می شود اما با پس از گذشت چند ماه با پادر میانی مدیری که کار خویش را فقط کمک مالی به نیاز مندان نمی داند و کارش باعث می شود کاشانه ای که خراب شده بود از نو بنا شود و آجر به آجر آن محبت و گذشت باشد. (تصاویر متعلق به روز عقد مجدد می باشد)
, شبکه اطلاع رسانی دانا, خاورستان, خاورستان ,خانم داشاب می گوید: اهل یکی از روستاهای سربیشه هستم و آن جا بزرگ شدم شوهرم یک استا بنا ساده بود که برای ساخت مدرسه به روستای ما آمده بود و به هم دیگر علاقه مند شدیم و سال 73 در حالی که من 18 ساله بودم و او 22 ساله با یکدیگر ازدواج کردیم پس از ازدواج به بیرجند آمدیم آبان 74 خداوند فرزند پسری را به ما عنایت کرد و سه سال بعد صاحب یک دختر شدیم.
همسرم بعدها برای آن که در روستایی دیگر کار کند و آن جا هم مدرسه ای بسازد به یکی از روستاهای شهرستان سربیشه رفت در آن جا در منزل یکی از اهالی بیتوته می کند و این بیتوته منجر به ازدواج مجدد او با یکی از دختران آن شخص می شود وقتی متوجه ازدواج دوم همسرم شدم مخالفت آن چنانی با ازدواج او نکردم در واقع مخالفت دیگر سودی نداشت.
او با همان سادگی که در کلامش موج می زد ادامه داد: او پس از ازدواج، زن دومش را هم به بیرجند آورد و این در شرایطی بود هر کدام از ما در یک خانه اجاره ای بودیم. پس از یک سال به دلیل آن که توان پرداخت اجاره دو خانه را نداشت به روستای همسرم رفتیم و در دو منزل ساکن شدیم من در منزل عموی همسرم ساکن بودم پس از مدتی که از اقامتمان در روستا گدشت صاحب خانه همسر دیگر شوهرم از او خواست تا منزلش را خالی کند همسرم مقداری مصالح فراهم آورد و برای همسر دیگرش منزلی بنا کرد البته تعهد کرد تا پس از او برای من و فرزندانم هم خانه ای بنا کند اما هر چه می گدشت خبری از ساخت خانه برای ما نبود و پس از 6 سالی که در آن خانه بودم صاحب خانه از ما خواست خانه را ترک کنیم همسرم که قصد خانه ساختن برای ما نداشت ما را به روستای خودم برد.
او که کم کم صدایش رگه دار شد ادامه داد: اوایل مرتب به ما سر می زد اما کم کم ما را فراموش کرد و دیگر به ما سر نمی زد کم کم اختلاف بین ما بالا گرفت و من به دادگاه شکایت کردم تا او را به ساختن خانه مجبور کنند اما او هر بار که در دادگاه حاضر می شد از این کار به بهانه نداری سر باز می زد در همان زمان به بیرجند آمدم چرا که دخترم دبیرستانی شده بود و روستا دبیرستان نداشت در آن زمان گاهی اوقات بر آن می شدم تا او را به زندان بیاندازم اما پشیمان می شدم خصوصا دختر کوچکم که هنوز دبستانی هم نشده است مرا نصیحت می کرد که این کار را نکنم بالأخره اواخر بهار امسال به صورت توافقی از هم جدا شدیم.
گاهی بغض گلویش را می فشرد تا اما قدری سکوت می کرد و بغض خود را فرو می خورد این بانوی با کرامت ادامه داد: از بس از پله دادگاه بالا و پایین رفتم خسته شدم و صبرم تمام شد دیگر درخواست طلاق دادم و از همه حق و حقوق خود گذشتم روزی که برای جدا شدن از هم به یکی از محضر های بیرجند رفتیم هر دو نفرمان بلند بلند گریه می کردیم طوری که باعث بهت و تعجب حضاری که برای عقد آمده بودند شده بود.
او با یادآوری آن روزها تلخ می گوید: از روزی که جدا شده بودم تا مدت ها گریه می کردم و روزهای خوشی که با همسرم داشتم درست مثل یک سریال از جلوی چشمم رد می شد و این بر حزن و اندوهم می افزود.
وی با ناراحتی افزود: به خاطر آن که بتوانم چرخ زندگی ام را بچرخانم به کمیته امداد مراجعه کردم و مدیران این نهاد قرار شد که در قالب طرح مفتاح الجنه سری هم به خانه من بزنند وقتی آمدند تقریبا 3 ماهی از جدایی ما می گدشت آقایان مولایی رییس کمکیته امداد شهرستان به همراه احمدی رییس کمیته امداد منطقه یک آمدند با من صحبت کردند و از من خواستند که دوباره با همسرم ازدواج کنم من که در این سه ماهه سختی فراوانی کشیده بودم قبول کردم
کمی گل لبخند بر لبانش شکفت و گفت: آقای احمدی از تلفن همراه پسرم به همسرم زنگ زد و با او که در روستا بود صحبت کرد و از او خواست به بیرجند بیاید فردا همسرم ابتدا به خانه من آمد و از من جویای موضوع شد گفتم برویم کمیته آنجا مشخص خواهد شد وقتی آمدیم برادران کمیته با ما صحبت کردند و در همان جلسه که اوایل مهر ماه بود با مهریه 14 سکه به عقد مجدد همسرم در آمدم وقتی به خانه برگشتم فرزندانم بسیار خوشحال شدند و دختر کوچکم تا صبح در آغوش پدرش بود
این زن کریمه گفت: با همسر دیگر شوهرم ارتباط خوبی دارم و هر وقت که بیرجند می آید به خانه من می آید و من هم به منزل او در روستا می روم.
وقتی از او خواستم توصیه ای به جوانان و کسانی که شرایط مشابه او دارند داشته باشد گفت: هر چند من برای این که جدا شوم خیلی سختی کشیدم اما سختی های بیشتری بعد از جدایی دیدم متأسفانه جامعه به زن مطلقه دید خوبی ندارد و به چشم یک طعمه به او نگاه می کند ضمن آن که این کار باعث ناامیدی فرزندان هم می شود و دچار سرخوردگی می شوند که شاید اگر یتیم شوند این چنین سرخوردگی را حس نکنند.
برای این زوج آرزوی موفقیت و شادکامی داریم و امیدواریم همه ما عفو گذشت را سرلوحه کار خود قرار دهیم تا شاهد خالی شدن راهروی مراکز حقوقی باشیم.
خانم داشاب می گوید: اهل یکی از روستاهای سربیشه هستم و آن جا بزرگ شدم شوهرم یک استا بنا ساده بود که برای ساخت مدرسه به روستای ما آمده بود و به هم دیگر علاقه مند شدیم و سال 73 در حالی که من 18 ساله بودم و او 22 ساله با یکدیگر ازدواج کردیم پس از ازدواج به بیرجند آمدیم آبان 74 خداوند فرزند پسری را به ما عنایت کرد و سه سال بعد صاحب یک دختر شدیم.
همسرم بعدها برای آن که در روستایی دیگر کار کند و آن جا هم مدرسه ای بسازد به یکی از روستاهای شهرستان سربیشه رفت در آن جا در منزل یکی از اهالی بیتوته می کند و این بیتوته منجر به ازدواج مجدد او با یکی از دختران آن شخص می شود وقتی متوجه ازدواج دوم همسرم شدم مخالفت آن چنانی با ازدواج او نکردم در واقع مخالفت دیگر سودی نداشت.
او با همان سادگی که در کلامش موج می زد ادامه داد: او پس از ازدواج، زن دومش را هم به بیرجند آورد و این در شرایطی بود هر کدام از ما در یک خانه اجاره ای بودیم. پس از یک سال به دلیل آن که توان پرداخت اجاره دو خانه را نداشت به روستای همسرم رفتیم و در دو منزل ساکن شدیم من در منزل عموی همسرم ساکن بودم پس از مدتی که از اقامتمان در روستا گدشت صاحب خانه همسر دیگر شوهرم از او خواست تا منزلش را خالی کند همسرم مقداری مصالح فراهم آورد و برای همسر دیگرش منزلی بنا کرد البته تعهد کرد تا پس از او برای من و فرزندانم هم خانه ای بنا کند اما هر چه می گدشت خبری از ساخت خانه برای ما نبود و پس از 6 سالی که در آن خانه بودم صاحب خانه از ما خواست خانه را ترک کنیم همسرم که قصد خانه ساختن برای ما نداشت ما را به روستای خودم برد.
او که کم کم صدایش رگه دار شد ادامه داد: اوایل مرتب به ما سر می زد اما کم کم ما را فراموش کرد و دیگر به ما سر نمی زد کم کم اختلاف بین ما بالا گرفت و من به دادگاه شکایت کردم تا او را به ساختن خانه مجبور کنند اما او هر بار که در دادگاه حاضر می شد از این کار به بهانه نداری سر باز می زد در همان زمان به بیرجند آمدم چرا که دخترم دبیرستانی شده بود و روستا دبیرستان نداشت در آن زمان گاهی اوقات بر آن می شدم تا او را به زندان بیاندازم اما پشیمان می شدم خصوصا دختر کوچکم که هنوز دبستانی هم نشده است مرا نصیحت می کرد که این کار را نکنم بالأخره اواخر بهار امسال به صورت توافقی از هم جدا شدیم.
گاهی بغض گلویش را می فشرد تا اما قدری سکوت می کرد و بغض خود را فرو می خورد این بانوی با کرامت ادامه داد: از بس از پله دادگاه بالا و پایین رفتم خسته شدم و صبرم تمام شد دیگر درخواست طلاق دادم و از همه حق و حقوق خود گذشتم روزی که برای جدا شدن از هم به یکی از محضر های بیرجند رفتیم هر دو نفرمان بلند بلند گریه می کردیم طوری که باعث بهت و تعجب حضاری که برای عقد آمده بودند شده بود.
او با یادآوری آن روزها تلخ می گوید: از روزی که جدا شده بودم تا مدت ها گریه می کردم و روزهای خوشی که با همسرم داشتم درست مثل یک سریال از جلوی چشمم رد می شد و این بر حزن و اندوهم می افزود.
وی با ناراحتی افزود: به خاطر آن که بتوانم چرخ زندگی ام را بچرخانم به کمیته امداد مراجعه کردم و مدیران این نهاد قرار شد که در قالب طرح مفتاح الجنه سری هم به خانه من بزنند وقتی آمدند تقریبا 3 ماهی از جدایی ما می گدشت آقایان مولایی رییس کمکیته امداد شهرستان به همراه احمدی رییس کمیته امداد منطقه یک آمدند با من صحبت کردند و از من خواستند که دوباره با همسرم ازدواج کنم من که در این سه ماهه سختی فراوانی کشیده بودم قبول کردم
کمی گل لبخند بر لبانش شکفت و گفت: آقای احمدی از تلفن همراه پسرم به همسرم زنگ زد و با او که در روستا بود صحبت کرد و از او خواست به بیرجند بیاید فردا همسرم ابتدا به خانه من آمد و از من جویای موضوع شد گفتم برویم کمیته آنجا مشخص خواهد شد وقتی آمدیم برادران کمیته با ما صحبت کردند و در همان جلسه که اوایل مهر ماه بود با مهریه 14 سکه به عقد مجدد همسرم در آمدم وقتی به خانه برگشتم فرزندانم بسیار خوشحال شدند و دختر کوچکم تا صبح در آغوش پدرش بود
این زن کریمه گفت: با همسر دیگر شوهرم ارتباط خوبی دارم و هر وقت که بیرجند می آید به خانه من می آید و من هم به منزل او در روستا می روم.
وقتی از او خواستم توصیه ای به جوانان و کسانی که شرایط مشابه او دارند داشته باشد گفت: هر چند من برای این که جدا شوم خیلی سختی کشیدم اما سختی های بیشتری بعد از جدایی دیدم متأسفانه جامعه به زن مطلقه دید خوبی ندارد و به چشم یک طعمه به او نگاه می کند ضمن آن که این کار باعث ناامیدی فرزندان هم می شود و دچار سرخوردگی می شوند که شاید اگر یتیم شوند این چنین سرخوردگی را حس نکنند.
برای این زوج آرزوی موفقیت و شادکامی داریم و امیدواریم همه ما عفو گذشت را سرلوحه کار خود قرار دهیم تا شاهد خالی شدن راهروی مراکز حقوقی باشیم.
خانم داشاب می گوید: اهل یکی از روستاهای سربیشه هستم و آن جا بزرگ شدم شوهرم یک استا بنا ساده بود که برای ساخت مدرسه به روستای ما آمده بود و به هم دیگر علاقه مند شدیم و سال 73 در حالی که من 18 ساله بودم و او 22 ساله با یکدیگر ازدواج کردیم پس از ازدواج به بیرجند آمدیم آبان 74 خداوند فرزند پسری را به ما عنایت کرد و سه سال بعد صاحب یک دختر شدیم.
همسرم بعدها برای آن که در روستایی دیگر کار کند و آن جا هم مدرسه ای بسازد به یکی از روستاهای شهرستان سربیشه رفت در آن جا در منزل یکی از اهالی بیتوته می کند و این بیتوته منجر به ازدواج مجدد او با یکی از دختران آن شخص می شود وقتی متوجه ازدواج دوم همسرم شدم مخالفت آن چنانی با ازدواج او نکردم در واقع مخالفت دیگر سودی نداشت.
او با همان سادگی که در کلامش موج می زد ادامه داد: او پس از ازدواج، زن دومش را هم به بیرجند آورد و این در شرایطی بود هر کدام از ما در یک خانه اجاره ای بودیم. پس از یک سال به دلیل آن که توان پرداخت اجاره دو خانه را نداشت به روستای همسرم رفتیم و در دو منزل ساکن شدیم من در منزل عموی همسرم ساکن بودم پس از مدتی که از اقامتمان در روستا گدشت صاحب خانه همسر دیگر شوهرم از او خواست تا منزلش را خالی کند همسرم مقداری مصالح فراهم آورد و برای همسر دیگرش منزلی بنا کرد البته تعهد کرد تا پس از او برای من و فرزندانم هم خانه ای بنا کند اما هر چه می گدشت خبری از ساخت خانه برای ما نبود و پس از 6 سالی که در آن خانه بودم صاحب خانه از ما خواست خانه را ترک کنیم همسرم که قصد خانه ساختن برای ما نداشت ما را به روستای خودم برد.
او که کم کم صدایش رگه دار شد ادامه داد: اوایل مرتب به ما سر می زد اما کم کم ما را فراموش کرد و دیگر به ما سر نمی زد کم کم اختلاف بین ما بالا گرفت و من به دادگاه شکایت کردم تا او را به ساختن خانه مجبور کنند اما او هر بار که در دادگاه حاضر می شد از این کار به بهانه نداری سر باز می زد در همان زمان به بیرجند آمدم چرا که دخترم دبیرستانی شده بود و روستا دبیرستان نداشت در آن زمان گاهی اوقات بر آن می شدم تا او را به زندان بیاندازم اما پشیمان می شدم خصوصا دختر کوچکم که هنوز دبستانی هم نشده است مرا نصیحت می کرد که این کار را نکنم بالأخره اواخر بهار امسال به صورت توافقی از هم جدا شدیم.
گاهی بغض گلویش را می فشرد تا اما قدری سکوت می کرد و بغض خود را فرو می خورد این بانوی با کرامت ادامه داد: از بس از پله دادگاه بالا و پایین رفتم خسته شدم و صبرم تمام شد دیگر درخواست طلاق دادم و از همه حق و حقوق خود گذشتم روزی که برای جدا شدن از هم به یکی از محضر های بیرجند رفتیم هر دو نفرمان بلند بلند گریه می کردیم طوری که باعث بهت و تعجب حضاری که برای عقد آمده بودند شده بود.
او با یادآوری آن روزها تلخ می گوید: از روزی که جدا شده بودم تا مدت ها گریه می کردم و روزهای خوشی که با همسرم داشتم درست مثل یک سریال از جلوی چشمم رد می شد و این بر حزن و اندوهم می افزود.
وی با ناراحتی افزود: به خاطر آن که بتوانم چرخ زندگی ام را بچرخانم به کمیته امداد مراجعه کردم و مدیران این نهاد قرار شد که در قالب طرح مفتاح الجنه سری هم به خانه من بزنند وقتی آمدند تقریبا 3 ماهی از جدایی ما می گدشت آقایان مولایی رییس کمکیته امداد شهرستان به همراه احمدی رییس کمیته امداد منطقه یک آمدند با من صحبت کردند و از من خواستند که دوباره با همسرم ازدواج کنم من که در این سه ماهه سختی فراوانی کشیده بودم قبول کردم
کمی گل لبخند بر لبانش شکفت و گفت: آقای احمدی از تلفن همراه پسرم به همسرم زنگ زد و با او که در روستا بود صحبت کرد و از او خواست به بیرجند بیاید فردا همسرم ابتدا به خانه من آمد و از من جویای موضوع شد گفتم برویم کمیته آنجا مشخص خواهد شد وقتی آمدیم برادران کمیته با ما صحبت کردند و در همان جلسه که اوایل مهر ماه بود با مهریه 14 سکه به عقد مجدد همسرم در آمدم وقتی به خانه برگشتم فرزندانم بسیار خوشحال شدند و دختر کوچکم تا صبح در آغوش پدرش بود
این زن کریمه گفت: با همسر دیگر شوهرم ارتباط خوبی دارم و هر وقت که بیرجند می آید به خانه من می آید و من هم به منزل او در روستا می روم.
وقتی از او خواستم توصیه ای به جوانان و کسانی که شرایط مشابه او دارند داشته باشد گفت: هر چند من برای این که جدا شوم خیلی سختی کشیدم اما سختی های بیشتری بعد از جدایی دیدم متأسفانه جامعه به زن مطلقه دید خوبی ندارد و به چشم یک طعمه به او نگاه می کند ضمن آن که این کار باعث ناامیدی فرزندان هم می شود و دچار سرخوردگی می شوند که شاید اگر یتیم شوند این چنین سرخوردگی را حس نکنند.
برای این زوج آرزوی موفقیت و شادکامی داریم و امیدواریم همه ما عفو گذشت را سرلوحه کار خود قرار دهیم تا شاهد خالی شدن راهروی مراکز حقوقی باشیم.
خانم داشاب می گوید: اهل یکی از روستاهای سربیشه هستم و آن جا بزرگ شدم شوهرم یک استا بنا ساده بود که برای ساخت مدرسه به روستای ما آمده بود و به هم دیگر علاقه مند شدیم و سال 73 در حالی که من 18 ساله بودم و او 22 ساله با یکدیگر ازدواج کردیم پس از ازدواج به بیرجند آمدیم آبان 74 خداوند فرزند پسری را به ما عنایت کرد و سه سال بعد صاحب یک دختر شدیم.
همسرم بعدها برای آن که در روستایی دیگر کار کند و آن جا هم مدرسه ای بسازد به یکی از روستاهای شهرستان سربیشه رفت در آن جا در منزل یکی از اهالی بیتوته می کند و این بیتوته منجر به ازدواج مجدد او با یکی از دختران آن شخص می شود وقتی متوجه ازدواج دوم همسرم شدم مخالفت آن چنانی با ازدواج او نکردم در واقع مخالفت دیگر سودی نداشت.
او با همان سادگی که در کلامش موج می زد ادامه داد: او پس از ازدواج، زن دومش را هم به بیرجند آورد و این در شرایطی بود هر کدام از ما در یک خانه اجاره ای بودیم. پس از یک سال به دلیل آن که توان پرداخت اجاره دو خانه را نداشت به روستای همسرم رفتیم و در دو منزل ساکن شدیم من در منزل عموی همسرم ساکن بودم پس از مدتی که از اقامتمان در روستا گدشت صاحب خانه همسر دیگر شوهرم از او خواست تا منزلش را خالی کند همسرم مقداری مصالح فراهم آورد و برای همسر دیگرش منزلی بنا کرد البته تعهد کرد تا پس از او برای من و فرزندانم هم خانه ای بنا کند اما هر چه می گدشت خبری از ساخت خانه برای ما نبود و پس از 6 سالی که در آن خانه بودم صاحب خانه از ما خواست خانه را ترک کنیم همسرم که قصد خانه ساختن برای ما نداشت ما را به روستای خودم برد.
او که کم کم صدایش رگه دار شد ادامه داد: اوایل مرتب به ما سر می زد اما کم کم ما را فراموش کرد و دیگر به ما سر نمی زد کم کم اختلاف بین ما بالا گرفت و من به دادگاه شکایت کردم تا او را به ساختن خانه مجبور کنند اما او هر بار که در دادگاه حاضر می شد از این کار به بهانه نداری سر باز می زد در همان زمان به بیرجند آمدم چرا که دخترم دبیرستانی شده بود و روستا دبیرستان نداشت در آن زمان گاهی اوقات بر آن می شدم تا او را به زندان بیاندازم اما پشیمان می شدم خصوصا دختر کوچکم که هنوز دبستانی هم نشده است مرا نصیحت می کرد که این کار را نکنم بالأخره اواخر بهار امسال به صورت توافقی از هم جدا شدیم.
گاهی بغض گلویش را می فشرد تا اما قدری سکوت می کرد و بغض خود را فرو می خورد این بانوی با کرامت ادامه داد: از بس از پله دادگاه بالا و پایین رفتم خسته شدم و صبرم تمام شد دیگر درخواست طلاق دادم و از همه حق و حقوق خود گذشتم روزی که برای جدا شدن از هم به یکی از محضر های بیرجند رفتیم هر دو نفرمان بلند بلند گریه می کردیم طوری که باعث بهت و تعجب حضاری که برای عقد آمده بودند شده بود.
او با یادآوری آن روزها تلخ می گوید: از روزی که جدا شده بودم تا مدت ها گریه می کردم و روزهای خوشی که با همسرم داشتم درست مثل یک سریال از جلوی چشمم رد می شد و این بر حزن و اندوهم می افزود.
وی با ناراحتی افزود: به خاطر آن که بتوانم چرخ زندگی ام را بچرخانم به کمیته امداد مراجعه کردم و مدیران این نهاد قرار شد که در قالب طرح مفتاح الجنه سری هم به خانه من بزنند وقتی آمدند تقریبا 3 ماهی از جدایی ما می گدشت آقایان مولایی رییس کمکیته امداد شهرستان به همراه احمدی رییس کمیته امداد منطقه یک آمدند با من صحبت کردند و از من خواستند که دوباره با همسرم ازدواج کنم من که در این سه ماهه سختی فراوانی کشیده بودم قبول کردم
کمی گل لبخند بر لبانش شکفت و گفت: آقای احمدی از تلفن همراه پسرم به همسرم زنگ زد و با او که در روستا بود صحبت کرد و از او خواست به بیرجند بیاید فردا همسرم ابتدا به خانه من آمد و از من جویای موضوع شد گفتم برویم کمیته آنجا مشخص خواهد شد وقتی آمدیم برادران کمیته با ما صحبت کردند و در همان جلسه که اوایل مهر ماه بود با مهریه 14 سکه به عقد مجدد همسرم در آمدم وقتی به خانه برگشتم فرزندانم بسیار خوشحال شدند و دختر کوچکم تا صبح در آغوش پدرش بود
این زن کریمه گفت: با همسر دیگر شوهرم ارتباط خوبی دارم و هر وقت که بیرجند می آید به خانه من می آید و من هم به منزل او در روستا می روم.
وقتی از او خواستم توصیه ای به جوانان و کسانی که شرایط مشابه او دارند داشته باشد گفت: هر چند من برای این که جدا شوم خیلی سختی کشیدم اما سختی های بیشتری بعد از جدایی دیدم متأسفانه جامعه به زن مطلقه دید خوبی ندارد و به چشم یک طعمه به او نگاه می کند ضمن آن که این کار باعث ناامیدی فرزندان هم می شود و دچار سرخوردگی می شوند که شاید اگر یتیم شوند این چنین سرخوردگی را حس نکنند.
برای این زوج آرزوی موفقیت و شادکامی داریم و امیدواریم همه ما عفو گذشت را سرلوحه کار خود قرار دهیم تا شاهد خالی شدن راهروی مراکز حقوقی باشیم.
خانم داشاب می گوید: اهل یکی از روستاهای سربیشه هستم و آن جا بزرگ شدم شوهرم یک استا بنا ساده بود که برای ساخت مدرسه به روستای ما آمده بود و به هم دیگر علاقه مند شدیم و سال 73 در حالی که من 18 ساله بودم و او 22 ساله با یکدیگر ازدواج کردیم پس از ازدواج به بیرجند آمدیم آبان 74 خداوند فرزند پسری را به ما عنایت کرد و سه سال بعد صاحب یک دختر شدیم.
,همسرم بعدها برای آن که در روستایی دیگر کار کند و آن جا هم مدرسه ای بسازد به یکی از روستاهای شهرستان سربیشه رفت در آن جا در منزل یکی از اهالی بیتوته می کند و این بیتوته منجر به ازدواج مجدد او با یکی از دختران آن شخص می شود وقتی متوجه ازدواج دوم همسرم شدم مخالفت آن چنانی با ازدواج او نکردم در واقع مخالفت دیگر سودی نداشت.
,او با همان سادگی که در کلامش موج می زد ادامه داد: او پس از ازدواج، زن دومش را هم به بیرجند آورد و این در شرایطی بود هر کدام از ما در یک خانه اجاره ای بودیم. پس از یک سال به دلیل آن که توان پرداخت اجاره دو خانه را نداشت به روستای همسرم رفتیم و در دو منزل ساکن شدیم من در منزل عموی همسرم ساکن بودم پس از مدتی که از اقامتمان در روستا گدشت صاحب خانه همسر دیگر شوهرم از او خواست تا منزلش را خالی کند همسرم مقداری مصالح فراهم آورد و برای همسر دیگرش منزلی بنا کرد البته تعهد کرد تا پس از او برای من و فرزندانم هم خانه ای بنا کند اما هر چه می گدشت خبری از ساخت خانه برای ما نبود و پس از 6 سالی که در آن خانه بودم صاحب خانه از ما خواست خانه را ترک کنیم همسرم که قصد خانه ساختن برای ما نداشت ما را به روستای خودم برد.
,او که کم کم صدایش رگه دار شد ادامه داد: اوایل مرتب به ما سر می زد اما کم کم ما را فراموش کرد و دیگر به ما سر نمی زد کم کم اختلاف بین ما بالا گرفت و من به دادگاه شکایت کردم تا او را به ساختن خانه مجبور کنند اما او هر بار که در دادگاه حاضر می شد از این کار به بهانه نداری سر باز می زد در همان زمان به بیرجند آمدم چرا که دخترم دبیرستانی شده بود و روستا دبیرستان نداشت در آن زمان گاهی اوقات بر آن می شدم تا او را به زندان بیاندازم اما پشیمان می شدم خصوصا دختر کوچکم که هنوز دبستانی هم نشده است مرا نصیحت می کرد که این کار را نکنم بالأخره اواخر بهار امسال به صورت توافقی از هم جدا شدیم.
,گاهی بغض گلویش را می فشرد تا اما قدری سکوت می کرد و بغض خود را فرو می خورد این بانوی با کرامت ادامه داد: از بس از پله دادگاه بالا و پایین رفتم خسته شدم و صبرم تمام شد دیگر درخواست طلاق دادم و از همه حق و حقوق خود گذشتم روزی که برای جدا شدن از هم به یکی از محضر های بیرجند رفتیم هر دو نفرمان بلند بلند گریه می کردیم طوری که باعث بهت و تعجب حضاری که برای عقد آمده بودند شده بود.
,او با یادآوری آن روزها تلخ می گوید: از روزی که جدا شده بودم تا مدت ها گریه می کردم و روزهای خوشی که با همسرم داشتم درست مثل یک سریال از جلوی چشمم رد می شد و این بر حزن و اندوهم می افزود.
,وی با ناراحتی افزود: به خاطر آن که بتوانم چرخ زندگی ام را بچرخانم به کمیته امداد مراجعه کردم و مدیران این نهاد قرار شد که در قالب طرح مفتاح الجنه سری هم به خانه من بزنند وقتی آمدند تقریبا 3 ماهی از جدایی ما می گدشت آقایان مولایی رییس کمکیته امداد شهرستان به همراه احمدی رییس کمیته امداد منطقه یک آمدند با من صحبت کردند و از من خواستند که دوباره با همسرم ازدواج کنم من که در این سه ماهه سختی فراوانی کشیده بودم قبول کردم
,کمی گل لبخند بر لبانش شکفت و گفت: آقای احمدی از تلفن همراه پسرم به همسرم زنگ زد و با او که در روستا بود صحبت کرد و از او خواست به بیرجند بیاید فردا همسرم ابتدا به خانه من آمد و از من جویای موضوع شد گفتم برویم کمیته آنجا مشخص خواهد شد وقتی آمدیم برادران کمیته با ما صحبت کردند و در همان جلسه که اوایل مهر ماه بود با مهریه 14 سکه به عقد مجدد همسرم در آمدم وقتی به خانه برگشتم فرزندانم بسیار خوشحال شدند و دختر کوچکم تا صبح در آغوش پدرش بود
,
این زن کریمه گفت: با همسر دیگر شوهرم ارتباط خوبی دارم و هر وقت که بیرجند می آید به خانه من می آید و من هم به منزل او در روستا می روم.
,
وقتی از او خواستم توصیه ای به جوانان و کسانی که شرایط مشابه او دارند داشته باشد گفت: هر چند من برای این که جدا شوم خیلی سختی کشیدم اما سختی های بیشتری بعد از جدایی دیدم متأسفانه جامعه به زن مطلقه دید خوبی ندارد و به چشم یک طعمه به او نگاه می کند ضمن آن که این کار باعث ناامیدی فرزندان هم می شود و دچار سرخوردگی می شوند که شاید اگر یتیم شوند این چنین سرخوردگی را حس نکنند.
,
برای این زوج آرزوی موفقیت و شادکامی داریم و امیدواریم همه ما عفو گذشت را سرلوحه کار خود قرار دهیم تا شاهد خالی شدن راهروی مراکز حقوقی باشیم.
,]
ارسال دیدگاه