شعر/
«قتیل عشق» تقدیم به شهید مهدی عزیزی
مثنوی عاشورایی «قتیل عشق» تقدیم میگردد به فدائی حضرت زینب، مدافع حرم اهل بیت، شهید والا مقام مهدی عزیزی و تمامی شهدای مدافع حرم اهل بیت علیهمالسلام .[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ و به نقل از خبرنگار پیک هشترود، منصور نظری شاعر خوب کشورمان مثنوی «قتیل عشق» را به شهید مهدی عزیزی از شهدای مدافع حرم تقدیم کرده است.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, پیک هشترود, پیک هشترود,,
میگشایم کربلا را باب عشق – قبلۀ شش گوشۀِ اصحاب عشق
,مینویسم آن قتیل عشق را – باده نوشِ سلسبیلِ عشق را
,کوچه گرد عشق زینب در دمشق – غرقه شد در عمق اقیانوسِ عشق
,بیسر و سامان عشق فاطمه – شد نصیبش کربلا در خاتمه
,در سرش شور وَلا دیدی چه کرد – با وجودش کربلا دیدی چه کرد
,دل پریشانِ غمِ بانویِ آه — خیمههای زینبی را شد پناه
,وز خُم کوثر سبوی باده خورد – در دمشقِ عشقِ زینب، جان سِپُرد
,سینه ها را تا گذارم داغ عشق – نقش مهدی میکشم بر طاق عشق
,او که بودش کربلا را آرزو – مینویسم غصۀِ جانسوز او
,مینگارم بر سر نی لاله را – خونِ دل بر چشمِ زینب، ژاله را
,در دمشقِ عشقِ زینب کوچه گرد – مینویسم غِصۀِ آن اهل درد
,تا حدیث عاشقی را بشنوی – میسُرایم کربلا را مثنوی
,مینویسم غصۀِ محبوب را – آن مسیحای به نی مصلوب را
,غرقه در خون بر سر نی ماه را – پارهپاره نعش ثارالله را
,در غروب کربلا، اشراق را – چون شقایق، سینه ها، پُرداغ را
,بر سر نی مینگارم نور را – کرده اعجاز قَبَس در طور را
,کربلا را لالهها از اشتیاق – دم به دم نو میشود بر سینه داغ
,کربلا را این چه داغ است و چه سوز – دم به دم نو میشود هر شام و روز
,این چه آتش بر دل شوریده است – گشته جاری سیل خون از دیده است
,تا ابد بنهاده بر دل، داغ چیست -سر جدا بر نیزه را اشراق چیست
,اشکِ خون از دیده میبارد قلم – بر زمین افتاده ساقی بی علم
,غرقه در خون بر زمین افتاده ماه – آسمان را سینه میسوزد ز آه
,آنکه دریا بر لبش دارد عطش – نقش زهرا میزند خون بر لبش
,بر لب دریا به خون آغِشته عشق – نقش زیبای خدا را کِشته عشق
,ساقی و دست و سبو، بی باده مست – بر زمین آیینهای افتاده مست
,او که خونش میزند سر از گلو – نقش زیبای خدا پیدا در او
,وه چه زیبا بر زمین افتاده عشق – کرده مست آیینه را بی باده عشق
,کِشته خود را از غم زهرا به دار – اندر او پیدا چه زیبا نقش یار
,سر حق را بر سر نی فاش عشق – نقش ساقی میکشد نقاش عشق
,از لب ساقی تراود آب نور – میزند بر نیزه سر، مهتاب نور
,آن لب دریا عطشناکِ لبش – عاشقی بر روی زهرا مذهبش
,عشق زهرا برده تاب و توش او – بیرق سبز ولا بر دوش او
,چون شقایق کرده بر تن او لباس – میشود قربانیِ چشمانِ یاس
,ساقی و جام و سبو غرقاب خون – بر زمین جاری شراب لاله گون
,بیسر و بیپا و دستی میرسد – ساقی زینب پرستی میرسد
,بر سر نی میدرخشد ماه عشق – جان فدایی گشتۀِ الله عشق
,قدسیان سرمست عطر و بوی او – بوی زهرا میدهد گیسوی او
,بسته بر سر نام یا زهرا مهی – سِر حق را چون علی دل آگهی
,فاتح و سردار دشت کربلا – عشق زهرا کرده او را مبتلا
,یاور و پشت و پناه زینب او – عاشقی را کرده بر پا مذهب او
,روبه سوی قبله گاه یاس عشق – پا به مقتل مینهد عباس عشق
,عشق زهرا بیقرارش کرده باز – سر به روی نیزه میخواند نماز
,آن تَیَمُم کرده با خاک ولا – غرقه خون گوید اذان کربلا
,با شقایقها سراید بانگ عشق – کربلا را تا زند ششدانگ عشق
,قامت خون تا ببندد لاله مست – بانگ الا هو زند بر هرچه هست
,هم نماز او همه بود و نبود – قبله شش گوشه را دارد سجود
,آن ولا را قبلۀِ شش گوشه دار – کرده جان عاشقان را بیقرار
,بر الستش عرشیان مست بلا – هر طرف برپا ز عشقش کربلا
,از دمشق و از عراق و از یمن – میتراود عطر آن گلگون کفن
,کُلُ ارضٍ کربلا آورده عشق – اشک زینب کرده تر خاک دمشق
,چون شقایق قوم عاشق بر علی – بر الست زینبی مست بلی
,کرده ترک خان و مان و جان و تن – لالههای پرپر گلگون کفن
,داده سر گلبانگ عشق یاس را – کرده بر تن جوشن عباس را
,بیسروسامان عشق فاطمه – کربلا را بر گزیند خاتمه
,عاشقی این است و عشق آخر چنین – رَدِ سرخ خون عاشق بر زمین
,هرکه در سر شور مستی دارد او – اندر این ره گو قدم بگذارد او
,همچو مهدیِ عزیزی مست عشق – برگزیند کربلا را در دمشق
,نام یا زهرا کند سر بنده نقش – غرقه در خون پا نهد بر فرش و عرش
,در دمشق عاشقی شبگرد نور – باده نوشد از مِیِستان حُضور
,تا شود سرمست و شهر آشوب عشق – بر بلندای بلا مصلوب عشق
,در دمشق عاشقی از التهاب – وز خُم زهرا بنوشد دُردِ ناب
,تا شود مست آن شرابِ خاص را – سِرّ بداند کلنا عباس را
,کربلا، پایان و هم آغازِ عشق – کلنا عباس، رمز و رازِ عشق
,کلنا عباس یعنی او همه – جان و روح و تن فدای فاطمه
,از غم زینب غریق اشک و آه – سینهها سوزانِ از حُرمِ نگاه
,تا بگیریم انتقام خون یاس – شیعهایم و کلنّا مجنون یاس
,شعلهور از آتش احساس عشق – شیعهایم و کلنّا عبّاس عشق
,چون شقایق اهلِ وادیِ بلا – پاسبان خیمههای کربلا
,گشته بر گِرد حرم آیینه ها – داغِ عشقِ فاطمه بر سینه ها
,تا حرامی منگرد ناموس عشق – غرقه طوفان گشته اقیانوس عشق
,سینهها را قلزم خون پرخروش – بیرق سرخ حسینی را به دوش
,کلُّنا در تاب و تب از داغ یاس – بر حریم خیمههای او بهپاس
,کلُّنا در کف گرفته تیغ عشق – نوش کوثر کرده از اِبریق عشق
,کلُّنا دست و سر و پا را قلم – کلُّنا حیرانِ در وادیِ غم
,جان فدای زینب و درد و غمش – جان فدای قامت از غم خَمش
,جان فدای درد و رنج و ماتمش – جان فدای اشک و آهِ هر دمش
,چشم خون پالای غرقه شبنمش – آن مسیحا بر نیِ، دل مریمش
,کلنا عباس یعنی این حدیث – در دمشق عاشقی با چشم خیس
,گو قلم گردد ز تن ما را دو دست – ظلم شب گیرد ز ما هر آنچه هست
,گو دوتا فرقم شود همچون علی – خون دل از روی من گردد جلی
,گو به نیزه سر به دارم آورند – سر جدا از جسم زارم آورند
,تیر و ترکش بر تنم بارد بسی – نیزه بر تن کوبدم گو هر کسی
,تا مرا در تن بود یکذره جان – تا به تن باشد مرا روح و روان
,بر حریم حُرم زینب روز و شب – خیمهها را میدهم پاس از ادب
,تا نگیرد چشم زینب رنگ اشک – میکشم او را به دندان بار مشک
,گو جدا گردد دو دست از تن مرا – گو شود شامِ بلا مدفن مرا
,گو بُرَند از تن سرم را تشنه لب – غرقه گردم در دل بحر تَعَب
,کربلا را جمله سر بردار عشق – با علی در نهروان عمّار عشق
,ای دریغا گر که زینب وا نهیم – یاس زهرا را دمی تنها نهیم
,با ولایت عاشقانِ راستین – عهد کجباف و عزیزیهاست این
,ای دلت خون از غم مستوریَ اش – ای فریدونی مَنال از دوریَ اش
,دل قوی دار ای دلت آشوب عشق – اندکاندک میرسد آن خوب عشق
,ظلم اسکندر نمییابد دوام – میرسد ما را سحرگاه قیام
,یوسف زهرا عزیز مصر جان – میدهد ما را سحرگاهی اذان
,اندکی دیگر تحمل خوب عشق – میرسد آن شاه شهر آشوب عشق
,از یمن بانگ ولا آید به گوش – میرسد آن خرقۀ احمد به دوش
,چون علی دلدل سواری میرسد – یوسف زهرا تباری میرسد
,میرسد شهزادهای از ملک حق – آفتاب حق زند سر از شفق
,گرد کویاش آن ملائک در طَواف – بسته محمل، ناقه را آن شب شکاف
,کِشته دلها عاشقان را بر صلیب – میرسد ما را سحرگاهی قریب
,آن مسیحا را به پی آورده باز – مینماید پرچم حق را فراز
,میتراود از لبانش بوی سیب – میشود ما را ظهور او نصیب
,روشنای چشم زهرا میرسد – آن عزیز مانده تنها میرسد
,میرسد آری خدا را میرسد – یوسف گم گشته ما را میرسد
,شیعه را پایان شب غم میرسد – آن زلال چشم شبنم میرسد
,میرسد ما را سحرگاه ظهور – شام ظلمت را شکافد تیغ نور
,حیدری آن روی و مو آید میان – پا نهد بر تارک افلاکیان
,سینه ما را بر ظهورش پرهوس – یوسفی آید مسیحایی نفس
,آید از ره شهسواری چون علی – وَز رُخَش نور ولایت منجلی
,شیعه را سر میرسد این انتظار – میرسد آن یوسف زهرا تبار
,آخر آید این زمستان را بهار – چشم ما روشن شود از روی یار
,بر شب ظلمت سحرگاهی رسد – از شبستان علی ماهی رسد
,به امید ظهور یار ….
,۲۰ شهریور ۱۳۹۴ – منصور نظری
,,
پایان پیام/
]
ارسال دیدگاه