روایت دفاع مقدس؛
کسی که تو را خیلی دوست داشت شهید شد!/هرچه منتظر ماندم شهید نشدم+عکس
روحانی جانباز: من هرگز تصور نمی کردم احمد شهید شده باشد وقتی به عقب بازگشتم یکی از دوستانم اینگونه خبر شهادت احمد را به من داد گفت یکی دوستانت که تورا خیلی دوست داشت شهید شد؛ اصلا فکرم سمت پسرعمویم نرفت گفتم فلانی را می گویی؛ گفت نه پسر عمویت شهید شده من بسیار متاثر و ناراحت شدم.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از سایت خبری ثامن به مناسبت هفته دفاع مقدس گفتگویی داشتیم با فرزند جانباز و برادر شهید ، روحانی جانبازعلی صالحی که به تازگی بر اثر وجود ترکش های زمان جنگ از بستر بیماری برخواسته است.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, سایت خبری ثامن ,چگونگی ورود به جبهه های نبرد
, چگونگی ورود به جبهه های نبرد,16سال سن داشتم که با دوستان بسیج مسجد محل به واسطه یکی از بچه های محل که پاسدار بود و برای مرخصی به تهران باز گشته متوجه شدیم که در منطقه به نیرو نیازمند هستند همین کافی بود که با دوستان هم محلی برای اعزام به جبهه ثبت نام کردیم و به غرب اعزام شدیم و بیش از 10بار به مناطق جنگی اعزام شدیم و یکی از افتخاراتم این است با جاوید الاثر حاج احمد متوسلیان آشنا شدم و مدتی از وجود ایشان بهره بردیم.
,تصور می کردیم هر مجروحیتی منجر به شهادت می شود
, تصور می کردیم هر مجروحیتی منجر به شهادت می شود,پیش از جانبازی چندین بار مجروح شدم البته مجروحیت ها سطحی بود و در منطقه می ماندم، اما چند مرتبه به اجبار به عقب باز گشتم، در اولین مجروحیتم که در عملیات آزاد سازی خرمشهر بود ،زمانی که تیر و ترکشم به بدنم اصابت کرد بر روی زمین نشستم سن زیادی نداشتم و تصور می کردم هر کسی مجروح شود شهید می شود(با خنده) بقیه همرزمانم هم همین تصور را داشتند و به این احساس شهید شدن من دامن می زدند و به من می گفتند سلام ما را به حضرت زهرا(س) برسان، من هم منتظر شهادت بودم اما هر چه منتظر ماندم شهید نشدم، لیاقت شهادت را نداشتم.
,در حین مجروحیت دوستانم تجهیزات را از من جدا کردن و به عملیات ادامه دادند تا زمان رسیدن امداد گران دوباره مجروح شدم، هنگام اصابت گلوله و ترکش دردی را احساس نمی کردم حتی لذت هم می بردم حس خوبی داشتم دلم می خواست تا صبح تیرو ترکش دشمن به بدم اصابت کنم نمی خواهم بگویم به مقام بالایی رسیده بودم تنها یاد شهیدان کربلا افتاده بودم که بدنهایشان آماج نیزه های دشمن بودند و دردی را احساس نمی کردند به هر حال این درسهایی بود که از مجالس امام حسین(ع) گرفته بودیم.
,،
,
از شدت درد یک روز را چهار روز تصور می کردم
, از شدت درد یک روز را چهار روز تصور می کردم,فروردین سال 66در عملیات کربلای 8در شلمچه خمپاره60که بدون صدا است و رزمندگان متوجه آن نمی شدند نیم متری من اصابت کرد و ترکش های آن به تمام بدنم اصابت کرد، دوستانم چشم راست من را بستند و من با پاهای خودم تا آمبولانس رفتم هنگام بازگشت از خط به مقصد بیمارستان های صحرای بی هوش بودم و گاهی به هوش می آمدم. وقتی از اهواز به بیمارستان تهران منتقل شدم از شدت درد که کشیده بودم و به خاطر این که چندین باربی هوش شده بودم تصور می کردم که چهار، پنج روز است مجروح شدم پزشکان برای تست هوشیاری من از من سوال کردند چند روزاست مجروح شده ای من گفتم چهار پنج روز است گفتند در چه تاریخی گفتم 28فروردین ،پزشکان گفتند اما امروز29 فروردین است. چشم راست من را تخلیه کردند اطراف چشم چپ من هم ترکش اصابت کرده بود اما با کمک پزشکان بینایی چشم چپم حفظ شد اما عصب بویایی ام را به طور کامل از دست دادم، و هنوز هم تعدادی ترکش در بدنم جامانده است.
,چند وقت پیش چشم چپم بیرون زده بود درد و سوزش داشتم به چندین پزشک مراجعه کردم اما کسی تشخیص نمی داد تا اینکه یکی از پزشکا ن تشخیص داد یک توده عفونت به دلیل ترکش های جامانده از زمان جنگ پشت چشم چپم ایجاد شده است و به استخوان های جمجمه ام اسیب رسانده است و در این یک ماه اخیر دو عمل بر روی چشم انجام شد که خدا رو شکر با دعای دوستان و کمک پزشکان بینایی ام از دست نرفت.
,گاهی با پدرم و گاهی با برادرم در جبهه بودیم
, گاهی با پدرم و گاهی با برادرم در جبهه بودیم,گاهی بابرادرم و گاهی با پدرم همزمان در جبهه حضور داشتیم،و گاهی با پسر عمویم، من و پسر عمویم شهید احمد صالحی چندین نوبت به جبهه رفتیم احمد یکسال از من بزرگتر بود و من علاقه زیادی به او داشتم، در عملیات والفجر 1 پسر عمویم مجروح شد با باند سر او را بستم و گفتم به عقب برگرد اما احمد گفت تو هم باید برگردی گفتم اگه قرار شود با هر مجروح یک نفر به عقب برگردند خط خالی می شود، وقتی احمد بازگشت خیالم راحت شد اما در هنگام بازگشت در اثر تیرو ترکش هایی که خورده بود شهید شد.
,کسی که تورا خیلی دوست داشت شهید شد
, کسی که تورا خیلی دوست داشت شهید شد,من هرگز تصور نمی کردم احمد شهید شده باشد وقتی به عقب بازگشتم یکی از دوستانم اینگونه خبر شهادت احمد را به من داد گفت یکی دوستانت که تورا خیلی دوست داشت شهید شد؛ اصلا فکرم سمت پسرعمویم نرفت گفتم فلانی را می گویی؛ گفت نه پسر عمویت شهید شده من بسیار متاثر و ناراحت شدم زیرا از بچگی با هم بودیم و در یک خانه زندگی می کردیم و با هم به جبهه آمده بودیم مدام این فکر در ذهنم بود وقتی تنها به خانه برگردم جواب عمو و زن عمویم را چه بدهم، وقتی تنها به خانه بازگشتم زن عمویم وقتی مرا تنها دید گفت من خواب دیده بودم که پسرم شهید می شود.
,در همان عملیات برادرم در یک گردان دیگر بود و در حین عملیات شهید و مفقودالاثر شده بود خانواده تصور می کرد چون پیکر داود برنگشته او اسیر شده است اما بعد از دوازده سال استخوان های برادرم بازگشت و پدر و مادرم از چشم انتظاری بیرون آمدند. پدرم در عملیات والفجر 8در منطقه فاو در اثربمباران شیمایی رژیم بعث عراق به فیض جانبازی نائل شدند.
,کلام آخر
, کلام آخر,من و همه همرزمانم به عنوان یک بسیجی و جانباز تا آخرین قطره خونمان برای انقلاب و اسلام از هیچ کوششی دریغ نخواهیم کرد من سعی کردم همواره روحیه بسیجی خود را حفظ کنم هر جا احساس نیاز شود که باید در صحنه حضور داشته باشم چه نظامی و چه غیر نظامی از جمله تبلیغی و فرهنگی اعلام آمادگی می کنم زیرا انقلاب اسلامی ایران همان اسلام نابی است که حضرت محمد برایمان آورده است ما همان جبهه حقی هستیم که پیغمبر اسلام آن را تبین کردن و یک جبهه باطلی هم وجود دارد که ما باید با آن مبارزه کنیم.
]
ارسال دیدگاه