گفتوگو با بانوی مدافع خرمشهر و جانباز 50درصد/1
تکههای مغز رزمنده به روپوش سفیدم پاشید؛ خدا خواست زنده بمانم
یک ذره جلو رفتیم با تیربار ما را زدند «محمدرضا مبارز درجا شهید شد، حتی یک آخ هم نگفت. مغزش روی لباس من پاشید و تکه بزرگی از مغزش روی لباس من افتاد.» در آن درگیری شدید بدن شهید"محمدرضا مبارز" مانند سپر جلوی گلوله ها را می گرفت و خدا خواست ما زنده بمانیم.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از پایگاه خبری تحلیلی طنین یاس، 24 مهر درگیر در خرمشهر به اوج رسیده بود. بیمارستانها همه تخلیه شده بودند و درگیری محله به محله بین نیروهای رژیم بعث و مدافعان شهر ادامه داشت. آن روز ساعت یک و نیم بعد از ظهر من و مریم کهندل همراه با دو نفر از مردان مدافع "محمدرضا مبارز" از همدان و "رضا لیامی" از خرمشهریهای ساکن تهران، سه مجروح از نیروهای ژاندارمری به فرماندهی "سرهنگ الفتی" را که در درگیری خانههای بندر با ترکش آرپیجی از ناحیه کمر و سینه زخمی شده بودند با یک سیمرغ آبی رنگ که پشتش را برای جا به جایی مجروحین و حمل برانکار درست کرده بودند به سمت شهرمیبردیم، هنگام حرکت دو نفر دیگر هم ما هم همراه شدند تا برای رفع خستگی خود را به شهر بر سانند.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, پایگاه خبری تحلیلی طنین یاس,

قبل از حرکت "مریم کهندل" گفت: «من اینجا میمانم اینجا درگیری است و قطعا نیروی امدادی میخواهند تو برو. » به جای مر یم دو نفر از نیروها که از صبح در منطقه بودند برای استراحت همراه ما شدند. سیمرغ ماشین پهنی است؛ محمدرضا مبارز در صندلی راننده نشست و من و رضا لیامی در جلو نشستیم، لیامی کنار پنجره نشسته بود - من بین آن دو قرار داشتم- مجروحین و آن دو مدافع هم در عقب جا گرفتند. حرکت کردیم به سوی شهر ... به مسجد جامع که رسیدیم احساس کردیم اتفاقی افتاده است، آدمها سراسیمه میدویدند و یک جیپ هم وارونه شده بود! حالت خیابان تغییر کرده و انگار درگیری صورت گرفته بود.
تکههای مغز محمدرضا مبارز، روی لباس سفیدم پاشید
نیروهای بعثی از اول 40 متری به سمت مسجد جامع تیراندازی میکردند، در این گیر و دار نگو مجبور به عقب نشینی شده بودند و ما نمیدانستیم! راه خود را به سمت خیابان 40 متری ادامه دادیم محمدرضا مبارز گفت: « برویم ما اصلا به اینها چه کار داریم هر اتفاقی افتاده که افتاده! »... سمت راست به فلکه فرمانداری رسیدیم، وسط راه نزدیکی هنرستان دیدیم که دو نفر نیمخیز اشاره میکنند، « نرید نرید» ما اهمیت ندادیم و گفتیم بذار برویم و مجروحان را برسانیم اما همین که یک ذره جلو رفتیم با تیربار ما را زدند. « محمدرضا مبارز درجا شهید شد، حتی یک آخ هم نگفت. مغزش روی لباس من پاشیده بود و تکه بزرگی از مغزش روی لباس من افتاده بود. من از ناحیه دست به شدت مجروح شده بودم و رضا لیامی هم از ناحیه کتف مختصر مجروحیتی داشت از سرنشینان عقب هم صدای ناله میآمد، به نظر نیروهای مجروح ژاندارمری شهید شده و دوستان لیامی و مبارز که سالم بودند حالا مجروح شده بودند!

فقط؛ ناظر جان کندن مجروحان بودم
ساعت دو بعدازظهر بود ما تا ساعت 7-6 شب هیچ کاری از دست ما بر نمیآمد. در آن درگیری شدید بدن شهید " محمدرضا مبارز" مانند سپر جلوی گلوله ها را می گرفت و خدا میخواست ما زنده بمانیم. این اتفاق فقط برای ماشین ما نیفتاده و شهید قنونی هم که با به طرز فجیعی توسط بعثیها به شهادت رسید در همان نقطه با پیکانی که سوار بر آن بوده به شهادت رسیده است.
روحانی شهید قنوتی به آن منطقه که میرسد، درست پشت سر ماشین سیمرغ ما با گلولههای بعثیها زمینگیر میشود و بعثیها این روحانی را از ماشین پیاده کرده و امامهاش را دور سرش میپیچند و با قنداقه تفنگ آنقدر به سرش میزند تا جمجمهاش خورد شده و به شهادت برسد و میشنیدم که به زبان عربی میگفتند: « خمینی را کشتیم! خمینی را کشتیم.»
ماشین ما روشن بود و عقبیها که متوجه نبودند در چه اوضاعی هستیم، دائم میگفتند: حرکت کنیم و خودمان را نجات دهیم اما رضا لیامی هر کاری کرد نتوانست بدن " محمدرضا مبارز" را جا به جا کند و ما زمینگیر شدیم. همه ناله میکردند و به دنبال راه نجاتی میگشتند و من ناظر بر جان کندن مجروحین..
مجروحیت دوباره با ترکش خمپاره
چندساعتی بعد نیروهای تکاور وارد شدند تا نیروهای عراقی را از چهل متری دور کنند، درگیرها شدت گرفت نگهان چرخگاری کنار ما آتش گرفت و ترکش خمپارهای به سر من اصابت کرد.. در آن لحظه احساس بیوزنی کردم و بیهوش شدم و بیش از یک ساعت در آن وضعیت ماندم.. وقتی به هوش آمدم رضا لیامی با من آهسته آهسته صحبت میکرد در حالی که صدای عراقیها را هم میشنیدیم.
دیگر غروب شده بود رضا که از من سرحالتر بود گفت: « من از ماشین خارج میشم و میرم آن طرف خیابان در ساختمان بغل ... وقتی گفتم؛ تو هم بیا.» دقایقی بعد لیامی به آن طرف خیابان رسید و نیمخیز با صدا و تکان دادن دست میگفت که من هم بروم اما نمیتوانستم حرکت کنم!
هر چه به او میگفتم که نمیتوان پاها حتی بالا تنهام را حرکت دهم، او اصرار داشت که خود را هر طور شده به آن طرف خیابان برسانم... گفتم تو برو من میمانم هر چه خدا بخواهد اما قبول نمیکرد و میگفت: « من باید تو را نجات دهم» در آن لحظات صدای چک چک بنزین روی زمین را میشنیدم هر آن ممکن بود ماشین منفجر شود.

دکتر گفت ممکن است تا آخر عمر فلج بمانی
در آن لحظات با خدا صحبت میکردم و خاطراتم به خصوص خاطرات کوکیام جلوی چشمانم میآمد... در همین حین با شنیدن صدای آژیر آمبولانسی شروع کردیم به داد زدن ما زندهایم مازندهایم ... آمبولانس برای جمعآوری اجساد در خیابان میگشت؛ وقتی به من رسیدند با تعجب گفتند: « خانم "اون باشی" تویی؟ ما نمیدانستیم شما زنده ای؟ چطور شد اینطوری شدی ؟» برای خود آنها هم عجیب بود که من زنده ماندم! یکی مرا از کتف و یکی از پا گرفت و داخل آمبولانس گذاشتند و به بیمارستان طالقانی انتقال دادند.
در بیمارستان طالقانی، دکتر طاهری که از بیمارستان شریعتی تهران آمده بود، مرا معاینه کرد.. مِن مِن کُنان گفت: « اگر به تو حقیقت را بگویم، پذیرای آن هستی؟» گفتم: «با این تصور که کشته یا دچار مجروحیت شدید میشوم در شهر ماندهام.» دکتر گفت: « متأسفانه ترکش به جای بد سرت خورده و مرکز عصب حرکتیات صدمه دیده است، اما کمانه کشیده و بیرون رفته؛ بدشناسی آوردی و ممکن است تا آخر عمرت فلج شوی...»
آنچه خواندید روایت "مژده اون باشی" از روزی است که امام خمینی "خرمشهر" را " خونینشهر" نامید، روایت لحظه لحظه جانباز شدن دختر 18 ساله امدادگری است که در کنار سایر مدافعان شهر تا غروب 24 مهرماه سال 1359 در شهر ماند و در مجاورت مسجد جامع خرمشهر جانباز 50 درصد شد. به مناسبت گرامی داشت هفته دفاع مقدس از خانم اون باشی دعوت کردیم تا روایت دیگری از روزهای خون و مقاومت را بشنویم.
پدرم در حمایت از امام خمینی کوتاه نمیآمد
"خانم اون باشی" خود را اینگونه معرفی میکند: «من "مژده اون باشی" متولد سال 1340 در خرمشهر هستم. پدرم "مجید اون باشی" از کارمندان بازنشسته گمرک و بسیار روحیه انقلاب داشت به طوری که همیشه در صفوف اول تظاهرات قبل از انقلاب دیده میشد، بر سر رهبری و دفاع فرمایشات امام خمینی(ره) کوتاه نمیآمد، یادم هست که حتی ساعتها با دوستانش برسر جریانات انقلاب بحث و گفت وگو می کرد. مادرم " فضیله گودرزی" اهل نماز بود و در زمان طاغوت که کمتر کسی به حجاب چادر پایبند بود، چادر به سر میکرد. اهل سیاست نبود اما اعتقادات قوی مذهبی داشت. به تربیت اخلاقی و اسلامی ما بسیار اهمیت، یادم هست که در زمان طاغوت وقتی وارد دبیرستان شدم مادرم مانتوهای بلند و جورابهای زخیم بر تن ما میکرد و تذکر میداد تا دکمههای لباسمان را تا بالا ببندیم.
در واقع من خانواده مذهبی داشتم که شامل مادر، پدر و سه برادر و یک خواهر بود و همگی به ویژه دو برادر بزرگ و خواهرم در جریانات انقلاب اسلامی قرار گرفته و ماننند سایر جوانان با تحول بزرگی رو به رو بودیم.
در آن زمان خرید کتاب و خواندن کتابهای استاد شهید مطهری و دکتر شریعتی بین جوانان باب بود و من و خواهر وبرادرهایم هم هر چه پول داشتیم کتاب میخرید و کارتونها کتاب داشتیم.
ـ خانم "اونباشی" تاریخ خوزستان نشان دهنده حضور زنان در کنار مردان در صحنههای مختلف مبارزاتی قبل از پیروزی انقلاب و بعد از آن دفاع مقدس است، شما ریشه این حضور تأثیرگذار را از کجا میدانید؟
حضور بانوان در آن شرایط خوزستان یک تحول بود و این تحول باید از یک جایی صورت میگرفت و من فکر می کنم، زمینههای آن از قبل از انقلاب بروز پیدا کرد. در آن دوران ی عده ای بودند که قبل از انقلاب حالتهای انقلابی را داشتند و در جریان انقلاب شکوفا شدند کم کم تودههای مردم وارد عرصه انقلاب شدند و جریانهای انقلابی و هم جریان های قومیتگرایی به طور وسیع هم برادرها و هم خواهرها را در عرصه سیاسی بسیار فعال کرد.
در خوزستان جریان قومیتگرایی یک سال بعد از انقلاب شکل گرفته، جریان "خلق عرب و خلق عجم" مشکلات عدیدهای در منطقه به ویژه ناحیه خرمشهر و آبادان ایجاد به وجود آورد. کار به جایی رسید که کار به درگیری مرزی کشید و نیروهای استخبارات رژیم بعث وارد شهر شدند و این مسائل باعث شد که خانمها هم وارد مسائل دفاعی شوند چرا که در خرمشهر از نیروهای ضدانقلاب زن استفاده میکردند من به خاطر اینکه با دادگاه انقلاب همکاری داشتیم و به طور وسیع کارهای فرهنگی می کردیم بیشتر در جریان این امور قرار داشتم.
تشکیل حزب جمهوری اسلامی آحاد مردم و همینطور زنان را بیشتر وارد مباحث انقلاب کرد. در چند مسجد و حسنیه گروه های فرهنگی تشکیل شده بود و سطح آگاهی مردم بالا میرفت. روحانیونی مانند آیتالله مکارم شیرازی، آیتالله خزعلی و گل سرخی به خرمشهر میآمدند و برای مردم سخنرانی، جلسات مذهبی و سیاسی برگزار میکردند و همین امور باعث شد که در مدت زمانی کوتاه حالت خمودگی و خوابزدگی در جامعه تغییر کند و در جریان انقلاب اسلامی و بعد از آن مردم متحول شوند.

تفکراتم دیگر تفکرات یک دختر در رژیم طاغوت نبود
خود من هم با جریان انقلاب از یک رو به یک روی دیگر شدم و تفکراتم دیگر یک تفکرات دختر طاغوتی نبود و تشنه آگاهی بودم و تشنه این بودم که اسلام و مذهب بود و آثار شهید مطهری و شریعتی را میخواندم تا آگاهی پیدا کنم و تئوری اسلام را بشناسم. به کلاسهای مختلف قرآن، زبان عربی، مطالعه آزاد و .. میرفتم در آن شرایط هیچ چیز مرا قانع نمیکرد و این انقلاب بود که زنان را وارد عرصههای مختلف کرد.
در آن دوران اکثر جوانان چه دختر و چه پسر که به جریانات انقلاب پیوسته بودند چنین حال و حوالی داشتند، یادم هست که ما حتی مکتبهای دیگر را مطاله میکردیم تا ببینیم مارکسیسم و .. چه می گویند و اسلام در برابر آنها چه حرفی برای گفتن دارد. جلسات مبادله اطلاعات برگزار میکردیم .
پیروزی انقلاب اسلامی چند سال داشتید؟
انقلاب پیروز شد 17 سال داشتم و در 18 سالگی در جریان خلق عرب وارد شدم و یک سال بعد از پیروزی انقلاب زمانی که 19 سال داشتم به عنوان امدادگر وارد جنگ شدم. از 57 تا اوایل 59 ما درگیر جریان های سیاسی و ضد انقلابی بودیم.
درباره جریان خلق عرب و خلق عجم برایمان بگویید
این اتفاق در سال 58 رخ داد و باعث شد که خانمها بسیار فعالتر از گذشته وارد عرصه دفاعی شوند "جریان خلق عرب و خلق عجم" جریان قومیتگرایی بود تمام شهر را درگیر کرده بود. نیروهای ضدانقلاب به کمک یکی از شیوخ عرب زبان منطقه، به شهر حمله کردند و دقیقاً یک هفته در خرمشهر درگیری نظامی به وجود آمد و مسجد خرمشهر در آن زمان هم پایگاه شهر شده بود و عده ای از آن دفاع می کردند.
بعد از مدتی، درگیریها زیاد شد و ضدانقلاب خانهها و مغازهها را به آتش کشیده و درگیری محله به محله شد. با تدابیر مسئولین و کمک سپاه از نیروهای سپاهی لرستان کمک گرفتند و در عرض 10 روز قائله را بخوانند و بچه های خرمشهر غیرمستقیم حمایت می کردند و درگیری رو در رو نیروهای غیربومی بودند و آدمهایی که همدیگر را میشناختند با هم رو به رو نشوند.
کمی از فعالیت های فرهنگیتان انقلابی قبل از انقلاب و فعالیت های بعد از پیروزی انقلاب اسلامی برایمان بگویید؟
در جریان پیروزی انقلاب اسلامی من هنوز دبیرستانی بود و در تحصنها و اعتصابهای مدرسه شرکت میکردم، هر جا جلسه قران بود از فرمانداری تا هر محلهای از شهر شرکت میکردم، به جلسات مختلف میرفتیم آن زمان جلسات اکثر انقلابی و تهییج کننده بود و در تظاهرات ها همیشه حضور داشتیم .
یادم هست در جریان انقلاب نیروهای منافق خیلی فعالیت میکردند. یک بار در سالن "خانه جوانان" که عموما کارهای ضدفرهنگی صورت میگرفت از خانمهای گروه منافقین دعوت شده بود تا سخنرانی کنند و ... ما به آنجا رفتیم و مجلسشان را بهم زدیم، برخوردی هم شد و پردهها را کنیدم و شعاردادیم ... این یکی از خاطرات من از آن دوران است. آنها آن زمان به گروههای حزبالهی " چماق به دست میگفتند"! در حالی که ما چماقی به دست نداشتیم و همین برچسب یکی از تبلیغات شدیدشان علیه انقلاب بود.
فعالیتهای فرهنگی ما در روستاها قبل از جنگ شروع شده بود. آن زمان بین مرز ایران و عراق، در منطقه "خین" پاسگاه مومنین، کتابخانه زده بودیم و به نوجوانان تدریس میکردیم. مردم هم در فقر مادی بودند و هم در فقر فرهنگی و ما کارهای فرهنگی را با برپایی نهضت سوادآموزی و افتتاح کتابخانه و .. شروع کردیم و توانستیم تمام روستاها را تحت پوشش قرار دهیم.
کانونی در خرمشهر داشتیم به نام " کانون فرهنگی – نظامی" که اعضای آن نیروهای ارزشی بودند که بعدها از همین اعضا کانون جهاد و سپاه تشکیل شد. اعضای متشکل از شهید محمد جهان آرا، مصطفی عنبری، خانم علامه، خانم فرقانی ...
شهید جهانآرا یک گروه فرهنگی در کتابخانه عمومی شهر تشکیل داده بود و من در کنار گروهی از خانمها و آقایان خرمشهری در آنجا تحت نظارت خانم شهید جهانارا با سپاه همکاری فرهنگی میکردیم.
ادامه دارد
انتهای پیام/خ

قبل از حرکت "مریم کهندل" گفت: «من اینجا میمانم اینجا درگیری است و قطعا نیروی امدادی میخواهند تو برو. » به جای مر یم دو نفر از نیروها که از صبح در منطقه بودند برای استراحت همراه ما شدند. سیمرغ ماشین پهنی است؛ محمدرضا مبارز در صندلی راننده نشست و من و رضا لیامی در جلو نشستیم، لیامی کنار پنجره نشسته بود - من بین آن دو قرار داشتم- مجروحین و آن دو مدافع هم در عقب جا گرفتند. حرکت کردیم به سوی شهر ... به مسجد جامع که رسیدیم احساس کردیم اتفاقی افتاده است، آدمها سراسیمه میدویدند و یک جیپ هم وارونه شده بود! حالت خیابان تغییر کرده و انگار درگیری صورت گرفته بود.
تکههای مغز محمدرضا مبارز، روی لباس سفیدم پاشید
نیروهای بعثی از اول 40 متری به سمت مسجد جامع تیراندازی میکردند، در این گیر و دار نگو مجبور به عقب نشینی شده بودند و ما نمیدانستیم! راه خود را به سمت خیابان 40 متری ادامه دادیم محمدرضا مبارز گفت: « برویم ما اصلا به اینها چه کار داریم هر اتفاقی افتاده که افتاده! »... سمت راست به فلکه فرمانداری رسیدیم، وسط راه نزدیکی هنرستان دیدیم که دو نفر نیمخیز اشاره میکنند، « نرید نرید» ما اهمیت ندادیم و گفتیم بذار برویم و مجروحان را برسانیم اما همین که یک ذره جلو رفتیم با تیربار ما را زدند. « محمدرضا مبارز درجا شهید شد، حتی یک آخ هم نگفت. مغزش روی لباس من پاشیده بود و تکه بزرگی از مغزش روی لباس من افتاده بود. من از ناحیه دست به شدت مجروح شده بودم و رضا لیامی هم از ناحیه کتف مختصر مجروحیتی داشت از سرنشینان عقب هم صدای ناله میآمد، به نظر نیروهای مجروح ژاندارمری شهید شده و دوستان لیامی و مبارز که سالم بودند حالا مجروح شده بودند!

فقط؛ ناظر جان کندن مجروحان بودم
ساعت دو بعدازظهر بود ما تا ساعت 7-6 شب هیچ کاری از دست ما بر نمیآمد. در آن درگیری شدید بدن شهید " محمدرضا مبارز" مانند سپر جلوی گلوله ها را می گرفت و خدا میخواست ما زنده بمانیم. این اتفاق فقط برای ماشین ما نیفتاده و شهید قنونی هم که با به طرز فجیعی توسط بعثیها به شهادت رسید در همان نقطه با پیکانی که سوار بر آن بوده به شهادت رسیده است.
روحانی شهید قنوتی به آن منطقه که میرسد، درست پشت سر ماشین سیمرغ ما با گلولههای بعثیها زمینگیر میشود و بعثیها این روحانی را از ماشین پیاده کرده و امامهاش را دور سرش میپیچند و با قنداقه تفنگ آنقدر به سرش میزند تا جمجمهاش خورد شده و به شهادت برسد و میشنیدم که به زبان عربی میگفتند: « خمینی را کشتیم! خمینی را کشتیم.»
ماشین ما روشن بود و عقبیها که متوجه نبودند در چه اوضاعی هستیم، دائم میگفتند: حرکت کنیم و خودمان را نجات دهیم اما رضا لیامی هر کاری کرد نتوانست بدن " محمدرضا مبارز" را جا به جا کند و ما زمینگیر شدیم. همه ناله میکردند و به دنبال راه نجاتی میگشتند و من ناظر بر جان کندن مجروحین..
مجروحیت دوباره با ترکش خمپاره
چندساعتی بعد نیروهای تکاور وارد شدند تا نیروهای عراقی را از چهل متری دور کنند، درگیرها شدت گرفت نگهان چرخگاری کنار ما آتش گرفت و ترکش خمپارهای به سر من اصابت کرد.. در آن لحظه احساس بیوزنی کردم و بیهوش شدم و بیش از یک ساعت در آن وضعیت ماندم.. وقتی به هوش آمدم رضا لیامی با من آهسته آهسته صحبت میکرد در حالی که صدای عراقیها را هم میشنیدیم.
دیگر غروب شده بود رضا که از من سرحالتر بود گفت: « من از ماشین خارج میشم و میرم آن طرف خیابان در ساختمان بغل ... وقتی گفتم؛ تو هم بیا.» دقایقی بعد لیامی به آن طرف خیابان رسید و نیمخیز با صدا و تکان دادن دست میگفت که من هم بروم اما نمیتوانستم حرکت کنم!
هر چه به او میگفتم که نمیتوان پاها حتی بالا تنهام را حرکت دهم، او اصرار داشت که خود را هر طور شده به آن طرف خیابان برسانم... گفتم تو برو من میمانم هر چه خدا بخواهد اما قبول نمیکرد و میگفت: « من باید تو را نجات دهم» در آن لحظات صدای چک چک بنزین روی زمین را میشنیدم هر آن ممکن بود ماشین منفجر شود.

دکتر گفت ممکن است تا آخر عمر فلج بمانی
در آن لحظات با خدا صحبت میکردم و خاطراتم به خصوص خاطرات کوکیام جلوی چشمانم میآمد... در همین حین با شنیدن صدای آژیر آمبولانسی شروع کردیم به داد زدن ما زندهایم مازندهایم ... آمبولانس برای جمعآوری اجساد در خیابان میگشت؛ وقتی به من رسیدند با تعجب گفتند: « خانم "اون باشی" تویی؟ ما نمیدانستیم شما زنده ای؟ چطور شد اینطوری شدی ؟» برای خود آنها هم عجیب بود که من زنده ماندم! یکی مرا از کتف و یکی از پا گرفت و داخل آمبولانس گذاشتند و به بیمارستان طالقانی انتقال دادند.
در بیمارستان طالقانی، دکتر طاهری که از بیمارستان شریعتی تهران آمده بود، مرا معاینه کرد.. مِن مِن کُنان گفت: « اگر به تو حقیقت را بگویم، پذیرای آن هستی؟» گفتم: «با این تصور که کشته یا دچار مجروحیت شدید میشوم در شهر ماندهام.» دکتر گفت: « متأسفانه ترکش به جای بد سرت خورده و مرکز عصب حرکتیات صدمه دیده است، اما کمانه کشیده و بیرون رفته؛ بدشناسی آوردی و ممکن است تا آخر عمرت فلج شوی...»
آنچه خواندید روایت "مژده اون باشی" از روزی است که امام خمینی "خرمشهر" را " خونینشهر" نامید، روایت لحظه لحظه جانباز شدن دختر 18 ساله امدادگری است که در کنار سایر مدافعان شهر تا غروب 24 مهرماه سال 1359 در شهر ماند و در مجاورت مسجد جامع خرمشهر جانباز 50 درصد شد. به مناسبت گرامی داشت هفته دفاع مقدس از خانم اون باشی دعوت کردیم تا روایت دیگری از روزهای خون و مقاومت را بشنویم.
پدرم در حمایت از امام خمینی کوتاه نمیآمد
"خانم اون باشی" خود را اینگونه معرفی میکند: «من "مژده اون باشی" متولد سال 1340 در خرمشهر هستم. پدرم "مجید اون باشی" از کارمندان بازنشسته گمرک و بسیار روحیه انقلاب داشت به طوری که همیشه در صفوف اول تظاهرات قبل از انقلاب دیده میشد، بر سر رهبری و دفاع فرمایشات امام خمینی(ره) کوتاه نمیآمد، یادم هست که حتی ساعتها با دوستانش برسر جریانات انقلاب بحث و گفت وگو می کرد. مادرم " فضیله گودرزی" اهل نماز بود و در زمان طاغوت که کمتر کسی به حجاب چادر پایبند بود، چادر به سر میکرد. اهل سیاست نبود اما اعتقادات قوی مذهبی داشت. به تربیت اخلاقی و اسلامی ما بسیار اهمیت، یادم هست که در زمان طاغوت وقتی وارد دبیرستان شدم مادرم مانتوهای بلند و جورابهای زخیم بر تن ما میکرد و تذکر میداد تا دکمههای لباسمان را تا بالا ببندیم.
در واقع من خانواده مذهبی داشتم که شامل مادر، پدر و سه برادر و یک خواهر بود و همگی به ویژه دو برادر بزرگ و خواهرم در جریانات انقلاب اسلامی قرار گرفته و ماننند سایر جوانان با تحول بزرگی رو به رو بودیم.
در آن زمان خرید کتاب و خواندن کتابهای استاد شهید مطهری و دکتر شریعتی بین جوانان باب بود و من و خواهر وبرادرهایم هم هر چه پول داشتیم کتاب میخرید و کارتونها کتاب داشتیم.
ـ خانم "اونباشی" تاریخ خوزستان نشان دهنده حضور زنان در کنار مردان در صحنههای مختلف مبارزاتی قبل از پیروزی انقلاب و بعد از آن دفاع مقدس است، شما ریشه این حضور تأثیرگذار را از کجا میدانید؟
حضور بانوان در آن شرایط خوزستان یک تحول بود و این تحول باید از یک جایی صورت میگرفت و من فکر می کنم، زمینههای آن از قبل از انقلاب بروز پیدا کرد. در آن دوران ی عده ای بودند که قبل از انقلاب حالتهای انقلابی را داشتند و در جریان انقلاب شکوفا شدند کم کم تودههای مردم وارد عرصه انقلاب شدند و جریانهای انقلابی و هم جریان های قومیتگرایی به طور وسیع هم برادرها و هم خواهرها را در عرصه سیاسی بسیار فعال کرد.
در خوزستان جریان قومیتگرایی یک سال بعد از انقلاب شکل گرفته، جریان "خلق عرب و خلق عجم" مشکلات عدیدهای در منطقه به ویژه ناحیه خرمشهر و آبادان ایجاد به وجود آورد. کار به جایی رسید که کار به درگیری مرزی کشید و نیروهای استخبارات رژیم بعث وارد شهر شدند و این مسائل باعث شد که خانمها هم وارد مسائل دفاعی شوند چرا که در خرمشهر از نیروهای ضدانقلاب زن استفاده میکردند من به خاطر اینکه با دادگاه انقلاب همکاری داشتیم و به طور وسیع کارهای فرهنگی می کردیم بیشتر در جریان این امور قرار داشتم.
تشکیل حزب جمهوری اسلامی آحاد مردم و همینطور زنان را بیشتر وارد مباحث انقلاب کرد. در چند مسجد و حسنیه گروه های فرهنگی تشکیل شده بود و سطح آگاهی مردم بالا میرفت. روحانیونی مانند آیتالله مکارم شیرازی، آیتالله خزعلی و گل سرخی به خرمشهر میآمدند و برای مردم سخنرانی، جلسات مذهبی و سیاسی برگزار میکردند و همین امور باعث شد که در مدت زمانی کوتاه حالت خمودگی و خوابزدگی در جامعه تغییر کند و در جریان انقلاب اسلامی و بعد از آن مردم متحول شوند.

تفکراتم دیگر تفکرات یک دختر در رژیم طاغوت نبود
خود من هم با جریان انقلاب از یک رو به یک روی دیگر شدم و تفکراتم دیگر یک تفکرات دختر طاغوتی نبود و تشنه آگاهی بودم و تشنه این بودم که اسلام و مذهب بود و آثار شهید مطهری و شریعتی را میخواندم تا آگاهی پیدا کنم و تئوری اسلام را بشناسم. به کلاسهای مختلف قرآن، زبان عربی، مطالعه آزاد و .. میرفتم در آن شرایط هیچ چیز مرا قانع نمیکرد و این انقلاب بود که زنان را وارد عرصههای مختلف کرد.
در آن دوران اکثر جوانان چه دختر و چه پسر که به جریانات انقلاب پیوسته بودند چنین حال و حوالی داشتند، یادم هست که ما حتی مکتبهای دیگر را مطاله میکردیم تا ببینیم مارکسیسم و .. چه می گویند و اسلام در برابر آنها چه حرفی برای گفتن دارد. جلسات مبادله اطلاعات برگزار میکردیم .
پیروزی انقلاب اسلامی چند سال داشتید؟
انقلاب پیروز شد 17 سال داشتم و در 18 سالگی در جریان خلق عرب وارد شدم و یک سال بعد از پیروزی انقلاب زمانی که 19 سال داشتم به عنوان امدادگر وارد جنگ شدم. از 57 تا اوایل 59 ما درگیر جریان های سیاسی و ضد انقلابی بودیم.
درباره جریان خلق عرب و خلق عجم برایمان بگویید
این اتفاق در سال 58 رخ داد و باعث شد که خانمها بسیار فعالتر از گذشته وارد عرصه دفاعی شوند "جریان خلق عرب و خلق عجم" جریان قومیتگرایی بود تمام شهر را درگیر کرده بود. نیروهای ضدانقلاب به کمک یکی از شیوخ عرب زبان منطقه، به شهر حمله کردند و دقیقاً یک هفته در خرمشهر درگیری نظامی به وجود آمد و مسجد خرمشهر در آن زمان هم پایگاه شهر شده بود و عده ای از آن دفاع می کردند.
بعد از مدتی، درگیریها زیاد شد و ضدانقلاب خانهها و مغازهها را به آتش کشیده و درگیری محله به محله شد. با تدابیر مسئولین و کمک سپاه از نیروهای سپاهی لرستان کمک گرفتند و در عرض 10 روز قائله را بخوانند و بچه های خرمشهر غیرمستقیم حمایت می کردند و درگیری رو در رو نیروهای غیربومی بودند و آدمهایی که همدیگر را میشناختند با هم رو به رو نشوند.
کمی از فعالیت های فرهنگیتان انقلابی قبل از انقلاب و فعالیت های بعد از پیروزی انقلاب اسلامی برایمان بگویید؟
در جریان پیروزی انقلاب اسلامی من هنوز دبیرستانی بود و در تحصنها و اعتصابهای مدرسه شرکت میکردم، هر جا جلسه قران بود از فرمانداری تا هر محلهای از شهر شرکت میکردم، به جلسات مختلف میرفتیم آن زمان جلسات اکثر انقلابی و تهییج کننده بود و در تظاهرات ها همیشه حضور داشتیم .
یادم هست در جریان انقلاب نیروهای منافق خیلی فعالیت میکردند. یک بار در سالن "خانه جوانان" که عموما کارهای ضدفرهنگی صورت میگرفت از خانمهای گروه منافقین دعوت شده بود تا سخنرانی کنند و ... ما به آنجا رفتیم و مجلسشان را بهم زدیم، برخوردی هم شد و پردهها را کنیدم و شعاردادیم ... این یکی از خاطرات من از آن دوران است. آنها آن زمان به گروههای حزبالهی " چماق به دست میگفتند"! در حالی که ما چماقی به دست نداشتیم و همین برچسب یکی از تبلیغات شدیدشان علیه انقلاب بود.
فعالیتهای فرهنگی ما در روستاها قبل از جنگ شروع شده بود. آن زمان بین مرز ایران و عراق، در منطقه "خین" پاسگاه مومنین، کتابخانه زده بودیم و به نوجوانان تدریس میکردیم. مردم هم در فقر مادی بودند و هم در فقر فرهنگی و ما کارهای فرهنگی را با برپایی نهضت سوادآموزی و افتتاح کتابخانه و .. شروع کردیم و توانستیم تمام روستاها را تحت پوشش قرار دهیم.
کانونی در خرمشهر داشتیم به نام " کانون فرهنگی – نظامی" که اعضای آن نیروهای ارزشی بودند که بعدها از همین اعضا کانون جهاد و سپاه تشکیل شد. اعضای متشکل از شهید محمد جهان آرا، مصطفی عنبری، خانم علامه، خانم فرقانی ...
شهید جهانآرا یک گروه فرهنگی در کتابخانه عمومی شهر تشکیل داده بود و من در کنار گروهی از خانمها و آقایان خرمشهری در آنجا تحت نظارت خانم شهید جهانارا با سپاه همکاری فرهنگی میکردیم.
ادامه دارد
انتهای پیام/خ

قبل از حرکت "مریم کهندل" گفت: «من اینجا میمانم اینجا درگیری است و قطعا نیروی امدادی میخواهند تو برو. » به جای مر یم دو نفر از نیروها که از صبح در منطقه بودند برای استراحت همراه ما شدند. سیمرغ ماشین پهنی است؛ محمدرضا مبارز در صندلی راننده نشست و من و رضا لیامی در جلو نشستیم، لیامی کنار پنجره نشسته بود - من بین آن دو قرار داشتم- مجروحین و آن دو مدافع هم در عقب جا گرفتند. حرکت کردیم به سوی شهر ... به مسجد جامع که رسیدیم احساس کردیم اتفاقی افتاده است، آدمها سراسیمه میدویدند و یک جیپ هم وارونه شده بود! حالت خیابان تغییر کرده و انگار درگیری صورت گرفته بود.
تکههای مغز محمدرضا مبارز، روی لباس سفیدم پاشید
نیروهای بعثی از اول 40 متری به سمت مسجد جامع تیراندازی میکردند، در این گیر و دار نگو مجبور به عقب نشینی شده بودند و ما نمیدانستیم! راه خود را به سمت خیابان 40 متری ادامه دادیم محمدرضا مبارز گفت: « برویم ما اصلا به اینها چه کار داریم هر اتفاقی افتاده که افتاده! »... سمت راست به فلکه فرمانداری رسیدیم، وسط راه نزدیکی هنرستان دیدیم که دو نفر نیمخیز اشاره میکنند، « نرید نرید» ما اهمیت ندادیم و گفتیم بذار برویم و مجروحان را برسانیم اما همین که یک ذره جلو رفتیم با تیربار ما را زدند. « محمدرضا مبارز درجا شهید شد، حتی یک آخ هم نگفت. مغزش روی لباس من پاشیده بود و تکه بزرگی از مغزش روی لباس من افتاده بود. من از ناحیه دست به شدت مجروح شده بودم و رضا لیامی هم از ناحیه کتف مختصر مجروحیتی داشت از سرنشینان عقب هم صدای ناله میآمد، به نظر نیروهای مجروح ژاندارمری شهید شده و دوستان لیامی و مبارز که سالم بودند حالا مجروح شده بودند!

فقط؛ ناظر جان کندن مجروحان بودم
ساعت دو بعدازظهر بود ما تا ساعت 7-6 شب هیچ کاری از دست ما بر نمیآمد. در آن درگیری شدید بدن شهید " محمدرضا مبارز" مانند سپر جلوی گلوله ها را می گرفت و خدا میخواست ما زنده بمانیم. این اتفاق فقط برای ماشین ما نیفتاده و شهید قنونی هم که با به طرز فجیعی توسط بعثیها به شهادت رسید در همان نقطه با پیکانی که سوار بر آن بوده به شهادت رسیده است.
روحانی شهید قنوتی به آن منطقه که میرسد، درست پشت سر ماشین سیمرغ ما با گلولههای بعثیها زمینگیر میشود و بعثیها این روحانی را از ماشین پیاده کرده و امامهاش را دور سرش میپیچند و با قنداقه تفنگ آنقدر به سرش میزند تا جمجمهاش خورد شده و به شهادت برسد و میشنیدم که به زبان عربی میگفتند: « خمینی را کشتیم! خمینی را کشتیم.»
ماشین ما روشن بود و عقبیها که متوجه نبودند در چه اوضاعی هستیم، دائم میگفتند: حرکت کنیم و خودمان را نجات دهیم اما رضا لیامی هر کاری کرد نتوانست بدن " محمدرضا مبارز" را جا به جا کند و ما زمینگیر شدیم. همه ناله میکردند و به دنبال راه نجاتی میگشتند و من ناظر بر جان کندن مجروحین..
مجروحیت دوباره با ترکش خمپاره
چندساعتی بعد نیروهای تکاور وارد شدند تا نیروهای عراقی را از چهل متری دور کنند، درگیرها شدت گرفت نگهان چرخگاری کنار ما آتش گرفت و ترکش خمپارهای به سر من اصابت کرد.. در آن لحظه احساس بیوزنی کردم و بیهوش شدم و بیش از یک ساعت در آن وضعیت ماندم.. وقتی به هوش آمدم رضا لیامی با من آهسته آهسته صحبت میکرد در حالی که صدای عراقیها را هم میشنیدیم.
دیگر غروب شده بود رضا که از من سرحالتر بود گفت: « من از ماشین خارج میشم و میرم آن طرف خیابان در ساختمان بغل ... وقتی گفتم؛ تو هم بیا.» دقایقی بعد لیامی به آن طرف خیابان رسید و نیمخیز با صدا و تکان دادن دست میگفت که من هم بروم اما نمیتوانستم حرکت کنم!
هر چه به او میگفتم که نمیتوان پاها حتی بالا تنهام را حرکت دهم، او اصرار داشت که خود را هر طور شده به آن طرف خیابان برسانم... گفتم تو برو من میمانم هر چه خدا بخواهد اما قبول نمیکرد و میگفت: « من باید تو را نجات دهم» در آن لحظات صدای چک چک بنزین روی زمین را میشنیدم هر آن ممکن بود ماشین منفجر شود.

دکتر گفت ممکن است تا آخر عمر فلج بمانی
در آن لحظات با خدا صحبت میکردم و خاطراتم به خصوص خاطرات کوکیام جلوی چشمانم میآمد... در همین حین با شنیدن صدای آژیر آمبولانسی شروع کردیم به داد زدن ما زندهایم مازندهایم ... آمبولانس برای جمعآوری اجساد در خیابان میگشت؛ وقتی به من رسیدند با تعجب گفتند: « خانم "اون باشی" تویی؟ ما نمیدانستیم شما زنده ای؟ چطور شد اینطوری شدی ؟» برای خود آنها هم عجیب بود که من زنده ماندم! یکی مرا از کتف و یکی از پا گرفت و داخل آمبولانس گذاشتند و به بیمارستان طالقانی انتقال دادند.
در بیمارستان طالقانی، دکتر طاهری که از بیمارستان شریعتی تهران آمده بود، مرا معاینه کرد.. مِن مِن کُنان گفت: « اگر به تو حقیقت را بگویم، پذیرای آن هستی؟» گفتم: «با این تصور که کشته یا دچار مجروحیت شدید میشوم در شهر ماندهام.» دکتر گفت: « متأسفانه ترکش به جای بد سرت خورده و مرکز عصب حرکتیات صدمه دیده است، اما کمانه کشیده و بیرون رفته؛ بدشناسی آوردی و ممکن است تا آخر عمرت فلج شوی...»
آنچه خواندید روایت "مژده اون باشی" از روزی است که امام خمینی "خرمشهر" را " خونینشهر" نامید، روایت لحظه لحظه جانباز شدن دختر 18 ساله امدادگری است که در کنار سایر مدافعان شهر تا غروب 24 مهرماه سال 1359 در شهر ماند و در مجاورت مسجد جامع خرمشهر جانباز 50 درصد شد. به مناسبت گرامی داشت هفته دفاع مقدس از خانم اون باشی دعوت کردیم تا روایت دیگری از روزهای خون و مقاومت را بشنویم.
پدرم در حمایت از امام خمینی کوتاه نمیآمد
"خانم اون باشی" خود را اینگونه معرفی میکند: «من "مژده اون باشی" متولد سال 1340 در خرمشهر هستم. پدرم "مجید اون باشی" از کارمندان بازنشسته گمرک و بسیار روحیه انقلاب داشت به طوری که همیشه در صفوف اول تظاهرات قبل از انقلاب دیده میشد، بر سر رهبری و دفاع فرمایشات امام خمینی(ره) کوتاه نمیآمد، یادم هست که حتی ساعتها با دوستانش برسر جریانات انقلاب بحث و گفت وگو می کرد. مادرم " فضیله گودرزی" اهل نماز بود و در زمان طاغوت که کمتر کسی به حجاب چادر پایبند بود، چادر به سر میکرد. اهل سیاست نبود اما اعتقادات قوی مذهبی داشت. به تربیت اخلاقی و اسلامی ما بسیار اهمیت، یادم هست که در زمان طاغوت وقتی وارد دبیرستان شدم مادرم مانتوهای بلند و جورابهای زخیم بر تن ما میکرد و تذکر میداد تا دکمههای لباسمان را تا بالا ببندیم.
در واقع من خانواده مذهبی داشتم که شامل مادر، پدر و سه برادر و یک خواهر بود و همگی به ویژه دو برادر بزرگ و خواهرم در جریانات انقلاب اسلامی قرار گرفته و ماننند سایر جوانان با تحول بزرگی رو به رو بودیم.
در آن زمان خرید کتاب و خواندن کتابهای استاد شهید مطهری و دکتر شریعتی بین جوانان باب بود و من و خواهر وبرادرهایم هم هر چه پول داشتیم کتاب میخرید و کارتونها کتاب داشتیم.
ـ خانم "اونباشی" تاریخ خوزستان نشان دهنده حضور زنان در کنار مردان در صحنههای مختلف مبارزاتی قبل از پیروزی انقلاب و بعد از آن دفاع مقدس است، شما ریشه این حضور تأثیرگذار را از کجا میدانید؟
حضور بانوان در آن شرایط خوزستان یک تحول بود و این تحول باید از یک جایی صورت میگرفت و من فکر می کنم، زمینههای آن از قبل از انقلاب بروز پیدا کرد. در آن دوران ی عده ای بودند که قبل از انقلاب حالتهای انقلابی را داشتند و در جریان انقلاب شکوفا شدند کم کم تودههای مردم وارد عرصه انقلاب شدند و جریانهای انقلابی و هم جریان های قومیتگرایی به طور وسیع هم برادرها و هم خواهرها را در عرصه سیاسی بسیار فعال کرد.
در خوزستان جریان قومیتگرایی یک سال بعد از انقلاب شکل گرفته، جریان "خلق عرب و خلق عجم" مشکلات عدیدهای در منطقه به ویژه ناحیه خرمشهر و آبادان ایجاد به وجود آورد. کار به جایی رسید که کار به درگیری مرزی کشید و نیروهای استخبارات رژیم بعث وارد شهر شدند و این مسائل باعث شد که خانمها هم وارد مسائل دفاعی شوند چرا که در خرمشهر از نیروهای ضدانقلاب زن استفاده میکردند من به خاطر اینکه با دادگاه انقلاب همکاری داشتیم و به طور وسیع کارهای فرهنگی می کردیم بیشتر در جریان این امور قرار داشتم.
تشکیل حزب جمهوری اسلامی آحاد مردم و همینطور زنان را بیشتر وارد مباحث انقلاب کرد. در چند مسجد و حسنیه گروه های فرهنگی تشکیل شده بود و سطح آگاهی مردم بالا میرفت. روحانیونی مانند آیتالله مکارم شیرازی، آیتالله خزعلی و گل سرخی به خرمشهر میآمدند و برای مردم سخنرانی، جلسات مذهبی و سیاسی برگزار میکردند و همین امور باعث شد که در مدت زمانی کوتاه حالت خمودگی و خوابزدگی در جامعه تغییر کند و در جریان انقلاب اسلامی و بعد از آن مردم متحول شوند.

تفکراتم دیگر تفکرات یک دختر در رژیم طاغوت نبود
خود من هم با جریان انقلاب از یک رو به یک روی دیگر شدم و تفکراتم دیگر یک تفکرات دختر طاغوتی نبود و تشنه آگاهی بودم و تشنه این بودم که اسلام و مذهب بود و آثار شهید مطهری و شریعتی را میخواندم تا آگاهی پیدا کنم و تئوری اسلام را بشناسم. به کلاسهای مختلف قرآن، زبان عربی، مطالعه آزاد و .. میرفتم در آن شرایط هیچ چیز مرا قانع نمیکرد و این انقلاب بود که زنان را وارد عرصههای مختلف کرد.
در آن دوران اکثر جوانان چه دختر و چه پسر که به جریانات انقلاب پیوسته بودند چنین حال و حوالی داشتند، یادم هست که ما حتی مکتبهای دیگر را مطاله میکردیم تا ببینیم مارکسیسم و .. چه می گویند و اسلام در برابر آنها چه حرفی برای گفتن دارد. جلسات مبادله اطلاعات برگزار میکردیم .
پیروزی انقلاب اسلامی چند سال داشتید؟
انقلاب پیروز شد 17 سال داشتم و در 18 سالگی در جریان خلق عرب وارد شدم و یک سال بعد از پیروزی انقلاب زمانی که 19 سال داشتم به عنوان امدادگر وارد جنگ شدم. از 57 تا اوایل 59 ما درگیر جریان های سیاسی و ضد انقلابی بودیم.
درباره جریان خلق عرب و خلق عجم برایمان بگویید
این اتفاق در سال 58 رخ داد و باعث شد که خانمها بسیار فعالتر از گذشته وارد عرصه دفاعی شوند "جریان خلق عرب و خلق عجم" جریان قومیتگرایی بود تمام شهر را درگیر کرده بود. نیروهای ضدانقلاب به کمک یکی از شیوخ عرب زبان منطقه، به شهر حمله کردند و دقیقاً یک هفته در خرمشهر درگیری نظامی به وجود آمد و مسجد خرمشهر در آن زمان هم پایگاه شهر شده بود و عده ای از آن دفاع می کردند.
بعد از مدتی، درگیریها زیاد شد و ضدانقلاب خانهها و مغازهها را به آتش کشیده و درگیری محله به محله شد. با تدابیر مسئولین و کمک سپاه از نیروهای سپاهی لرستان کمک گرفتند و در عرض 10 روز قائله را بخوانند و بچه های خرمشهر غیرمستقیم حمایت می کردند و درگیری رو در رو نیروهای غیربومی بودند و آدمهایی که همدیگر را میشناختند با هم رو به رو نشوند.
کمی از فعالیت های فرهنگیتان انقلابی قبل از انقلاب و فعالیت های بعد از پیروزی انقلاب اسلامی برایمان بگویید؟
در جریان پیروزی انقلاب اسلامی من هنوز دبیرستانی بود و در تحصنها و اعتصابهای مدرسه شرکت میکردم، هر جا جلسه قران بود از فرمانداری تا هر محلهای از شهر شرکت میکردم، به جلسات مختلف میرفتیم آن زمان جلسات اکثر انقلابی و تهییج کننده بود و در تظاهرات ها همیشه حضور داشتیم .
یادم هست در جریان انقلاب نیروهای منافق خیلی فعالیت میکردند. یک بار در سالن "خانه جوانان" که عموما کارهای ضدفرهنگی صورت میگرفت از خانمهای گروه منافقین دعوت شده بود تا سخنرانی کنند و ... ما به آنجا رفتیم و مجلسشان را بهم زدیم، برخوردی هم شد و پردهها را کنیدم و شعاردادیم ... این یکی از خاطرات من از آن دوران است. آنها آن زمان به گروههای حزبالهی " چماق به دست میگفتند"! در حالی که ما چماقی به دست نداشتیم و همین برچسب یکی از تبلیغات شدیدشان علیه انقلاب بود.
فعالیتهای فرهنگی ما در روستاها قبل از جنگ شروع شده بود. آن زمان بین مرز ایران و عراق، در منطقه "خین" پاسگاه مومنین، کتابخانه زده بودیم و به نوجوانان تدریس میکردیم. مردم هم در فقر مادی بودند و هم در فقر فرهنگی و ما کارهای فرهنگی را با برپایی نهضت سوادآموزی و افتتاح کتابخانه و .. شروع کردیم و توانستیم تمام روستاها را تحت پوشش قرار دهیم.
کانونی در خرمشهر داشتیم به نام " کانون فرهنگی – نظامی" که اعضای آن نیروهای ارزشی بودند که بعدها از همین اعضا کانون جهاد و سپاه تشکیل شد. اعضای متشکل از شهید محمد جهان آرا، مصطفی عنبری، خانم علامه، خانم فرقانی ...
شهید جهانآرا یک گروه فرهنگی در کتابخانه عمومی شهر تشکیل داده بود و من در کنار گروهی از خانمها و آقایان خرمشهری در آنجا تحت نظارت خانم شهید جهانارا با سپاه همکاری فرهنگی میکردیم.
ادامه دارد
انتهای پیام/خ

قبل از حرکت "مریم کهندل" گفت: «من اینجا میمانم اینجا درگیری است و قطعا نیروی امدادی میخواهند تو برو. » به جای مر یم دو نفر از نیروها که از صبح در منطقه بودند برای استراحت همراه ما شدند. سیمرغ ماشین پهنی است؛ محمدرضا مبارز در صندلی راننده نشست و من و رضا لیامی در جلو نشستیم، لیامی کنار پنجره نشسته بود - من بین آن دو قرار داشتم- مجروحین و آن دو مدافع هم در عقب جا گرفتند. حرکت کردیم به سوی شهر ... به مسجد جامع که رسیدیم احساس کردیم اتفاقی افتاده است، آدمها سراسیمه میدویدند و یک جیپ هم وارونه شده بود! حالت خیابان تغییر کرده و انگار درگیری صورت گرفته بود.
تکههای مغز محمدرضا مبارز، روی لباس سفیدم پاشید
نیروهای بعثی از اول 40 متری به سمت مسجد جامع تیراندازی میکردند، در این گیر و دار نگو مجبور به عقب نشینی شده بودند و ما نمیدانستیم! راه خود را به سمت خیابان 40 متری ادامه دادیم محمدرضا مبارز گفت: « برویم ما اصلا به اینها چه کار داریم هر اتفاقی افتاده که افتاده! »... سمت راست به فلکه فرمانداری رسیدیم، وسط راه نزدیکی هنرستان دیدیم که دو نفر نیمخیز اشاره میکنند، « نرید نرید» ما اهمیت ندادیم و گفتیم بذار برویم و مجروحان را برسانیم اما همین که یک ذره جلو رفتیم با تیربار ما را زدند. « محمدرضا مبارز درجا شهید شد، حتی یک آخ هم نگفت. مغزش روی لباس من پاشیده بود و تکه بزرگی از مغزش روی لباس من افتاده بود. من از ناحیه دست به شدت مجروح شده بودم و رضا لیامی هم از ناحیه کتف مختصر مجروحیتی داشت از سرنشینان عقب هم صدای ناله میآمد، به نظر نیروهای مجروح ژاندارمری شهید شده و دوستان لیامی و مبارز که سالم بودند حالا مجروح شده بودند!

فقط؛ ناظر جان کندن مجروحان بودم
ساعت دو بعدازظهر بود ما تا ساعت 7-6 شب هیچ کاری از دست ما بر نمیآمد. در آن درگیری شدید بدن شهید " محمدرضا مبارز" مانند سپر جلوی گلوله ها را می گرفت و خدا میخواست ما زنده بمانیم. این اتفاق فقط برای ماشین ما نیفتاده و شهید قنونی هم که با به طرز فجیعی توسط بعثیها به شهادت رسید در همان نقطه با پیکانی که سوار بر آن بوده به شهادت رسیده است.
روحانی شهید قنوتی به آن منطقه که میرسد، درست پشت سر ماشین سیمرغ ما با گلولههای بعثیها زمینگیر میشود و بعثیها این روحانی را از ماشین پیاده کرده و امامهاش را دور سرش میپیچند و با قنداقه تفنگ آنقدر به سرش میزند تا جمجمهاش خورد شده و به شهادت برسد و میشنیدم که به زبان عربی میگفتند: « خمینی را کشتیم! خمینی را کشتیم.»
ماشین ما روشن بود و عقبیها که متوجه نبودند در چه اوضاعی هستیم، دائم میگفتند: حرکت کنیم و خودمان را نجات دهیم اما رضا لیامی هر کاری کرد نتوانست بدن " محمدرضا مبارز" را جا به جا کند و ما زمینگیر شدیم. همه ناله میکردند و به دنبال راه نجاتی میگشتند و من ناظر بر جان کندن مجروحین..
مجروحیت دوباره با ترکش خمپاره
چندساعتی بعد نیروهای تکاور وارد شدند تا نیروهای عراقی را از چهل متری دور کنند، درگیرها شدت گرفت نگهان چرخگاری کنار ما آتش گرفت و ترکش خمپارهای به سر من اصابت کرد.. در آن لحظه احساس بیوزنی کردم و بیهوش شدم و بیش از یک ساعت در آن وضعیت ماندم.. وقتی به هوش آمدم رضا لیامی با من آهسته آهسته صحبت میکرد در حالی که صدای عراقیها را هم میشنیدیم.
دیگر غروب شده بود رضا که از من سرحالتر بود گفت: « من از ماشین خارج میشم و میرم آن طرف خیابان در ساختمان بغل ... وقتی گفتم؛ تو هم بیا.» دقایقی بعد لیامی به آن طرف خیابان رسید و نیمخیز با صدا و تکان دادن دست میگفت که من هم بروم اما نمیتوانستم حرکت کنم!
هر چه به او میگفتم که نمیتوان پاها حتی بالا تنهام را حرکت دهم، او اصرار داشت که خود را هر طور شده به آن طرف خیابان برسانم... گفتم تو برو من میمانم هر چه خدا بخواهد اما قبول نمیکرد و میگفت: « من باید تو را نجات دهم» در آن لحظات صدای چک چک بنزین روی زمین را میشنیدم هر آن ممکن بود ماشین منفجر شود.

دکتر گفت ممکن است تا آخر عمر فلج بمانی
در آن لحظات با خدا صحبت میکردم و خاطراتم به خصوص خاطرات کوکیام جلوی چشمانم میآمد... در همین حین با شنیدن صدای آژیر آمبولانسی شروع کردیم به داد زدن ما زندهایم مازندهایم ... آمبولانس برای جمعآوری اجساد در خیابان میگشت؛ وقتی به من رسیدند با تعجب گفتند: « خانم "اون باشی" تویی؟ ما نمیدانستیم شما زنده ای؟ چطور شد اینطوری شدی ؟» برای خود آنها هم عجیب بود که من زنده ماندم! یکی مرا از کتف و یکی از پا گرفت و داخل آمبولانس گذاشتند و به بیمارستان طالقانی انتقال دادند.
در بیمارستان طالقانی، دکتر طاهری که از بیمارستان شریعتی تهران آمده بود، مرا معاینه کرد.. مِن مِن کُنان گفت: « اگر به تو حقیقت را بگویم، پذیرای آن هستی؟» گفتم: «با این تصور که کشته یا دچار مجروحیت شدید میشوم در شهر ماندهام.» دکتر گفت: « متأسفانه ترکش به جای بد سرت خورده و مرکز عصب حرکتیات صدمه دیده است، اما کمانه کشیده و بیرون رفته؛ بدشناسی آوردی و ممکن است تا آخر عمرت فلج شوی...»
آنچه خواندید روایت "مژده اون باشی" از روزی است که امام خمینی "خرمشهر" را " خونینشهر" نامید، روایت لحظه لحظه جانباز شدن دختر 18 ساله امدادگری است که در کنار سایر مدافعان شهر تا غروب 24 مهرماه سال 1359 در شهر ماند و در مجاورت مسجد جامع خرمشهر جانباز 50 درصد شد. به مناسبت گرامی داشت هفته دفاع مقدس از خانم اون باشی دعوت کردیم تا روایت دیگری از روزهای خون و مقاومت را بشنویم.
پدرم در حمایت از امام خمینی کوتاه نمیآمد
"خانم اون باشی" خود را اینگونه معرفی میکند: «من "مژده اون باشی" متولد سال 1340 در خرمشهر هستم. پدرم "مجید اون باشی" از کارمندان بازنشسته گمرک و بسیار روحیه انقلاب داشت به طوری که همیشه در صفوف اول تظاهرات قبل از انقلاب دیده میشد، بر سر رهبری و دفاع فرمایشات امام خمینی(ره) کوتاه نمیآمد، یادم هست که حتی ساعتها با دوستانش برسر جریانات انقلاب بحث و گفت وگو می کرد. مادرم " فضیله گودرزی" اهل نماز بود و در زمان طاغوت که کمتر کسی به حجاب چادر پایبند بود، چادر به سر میکرد. اهل سیاست نبود اما اعتقادات قوی مذهبی داشت. به تربیت اخلاقی و اسلامی ما بسیار اهمیت، یادم هست که در زمان طاغوت وقتی وارد دبیرستان شدم مادرم مانتوهای بلند و جورابهای زخیم بر تن ما میکرد و تذکر میداد تا دکمههای لباسمان را تا بالا ببندیم.
در واقع من خانواده مذهبی داشتم که شامل مادر، پدر و سه برادر و یک خواهر بود و همگی به ویژه دو برادر بزرگ و خواهرم در جریانات انقلاب اسلامی قرار گرفته و ماننند سایر جوانان با تحول بزرگی رو به رو بودیم.
در آن زمان خرید کتاب و خواندن کتابهای استاد شهید مطهری و دکتر شریعتی بین جوانان باب بود و من و خواهر وبرادرهایم هم هر چه پول داشتیم کتاب میخرید و کارتونها کتاب داشتیم.
ـ خانم "اونباشی" تاریخ خوزستان نشان دهنده حضور زنان در کنار مردان در صحنههای مختلف مبارزاتی قبل از پیروزی انقلاب و بعد از آن دفاع مقدس است، شما ریشه این حضور تأثیرگذار را از کجا میدانید؟
حضور بانوان در آن شرایط خوزستان یک تحول بود و این تحول باید از یک جایی صورت میگرفت و من فکر می کنم، زمینههای آن از قبل از انقلاب بروز پیدا کرد. در آن دوران ی عده ای بودند که قبل از انقلاب حالتهای انقلابی را داشتند و در جریان انقلاب شکوفا شدند کم کم تودههای مردم وارد عرصه انقلاب شدند و جریانهای انقلابی و هم جریان های قومیتگرایی به طور وسیع هم برادرها و هم خواهرها را در عرصه سیاسی بسیار فعال کرد.
در خوزستان جریان قومیتگرایی یک سال بعد از انقلاب شکل گرفته، جریان "خلق عرب و خلق عجم" مشکلات عدیدهای در منطقه به ویژه ناحیه خرمشهر و آبادان ایجاد به وجود آورد. کار به جایی رسید که کار به درگیری مرزی کشید و نیروهای استخبارات رژیم بعث وارد شهر شدند و این مسائل باعث شد که خانمها هم وارد مسائل دفاعی شوند چرا که در خرمشهر از نیروهای ضدانقلاب زن استفاده میکردند من به خاطر اینکه با دادگاه انقلاب همکاری داشتیم و به طور وسیع کارهای فرهنگی می کردیم بیشتر در جریان این امور قرار داشتم.
تشکیل حزب جمهوری اسلامی آحاد مردم و همینطور زنان را بیشتر وارد مباحث انقلاب کرد. در چند مسجد و حسنیه گروه های فرهنگی تشکیل شده بود و سطح آگاهی مردم بالا میرفت. روحانیونی مانند آیتالله مکارم شیرازی، آیتالله خزعلی و گل سرخی به خرمشهر میآمدند و برای مردم سخنرانی، جلسات مذهبی و سیاسی برگزار میکردند و همین امور باعث شد که در مدت زمانی کوتاه حالت خمودگی و خوابزدگی در جامعه تغییر کند و در جریان انقلاب اسلامی و بعد از آن مردم متحول شوند.

تفکراتم دیگر تفکرات یک دختر در رژیم طاغوت نبود
خود من هم با جریان انقلاب از یک رو به یک روی دیگر شدم و تفکراتم دیگر یک تفکرات دختر طاغوتی نبود و تشنه آگاهی بودم و تشنه این بودم که اسلام و مذهب بود و آثار شهید مطهری و شریعتی را میخواندم تا آگاهی پیدا کنم و تئوری اسلام را بشناسم. به کلاسهای مختلف قرآن، زبان عربی، مطالعه آزاد و .. میرفتم در آن شرایط هیچ چیز مرا قانع نمیکرد و این انقلاب بود که زنان را وارد عرصههای مختلف کرد.
در آن دوران اکثر جوانان چه دختر و چه پسر که به جریانات انقلاب پیوسته بودند چنین حال و حوالی داشتند، یادم هست که ما حتی مکتبهای دیگر را مطاله میکردیم تا ببینیم مارکسیسم و .. چه می گویند و اسلام در برابر آنها چه حرفی برای گفتن دارد. جلسات مبادله اطلاعات برگزار میکردیم .
پیروزی انقلاب اسلامی چند سال داشتید؟
انقلاب پیروز شد 17 سال داشتم و در 18 سالگی در جریان خلق عرب وارد شدم و یک سال بعد از پیروزی انقلاب زمانی که 19 سال داشتم به عنوان امدادگر وارد جنگ شدم. از 57 تا اوایل 59 ما درگیر جریان های سیاسی و ضد انقلابی بودیم.
درباره جریان خلق عرب و خلق عجم برایمان بگویید
این اتفاق در سال 58 رخ داد و باعث شد که خانمها بسیار فعالتر از گذشته وارد عرصه دفاعی شوند "جریان خلق عرب و خلق عجم" جریان قومیتگرایی بود تمام شهر را درگیر کرده بود. نیروهای ضدانقلاب به کمک یکی از شیوخ عرب زبان منطقه، به شهر حمله کردند و دقیقاً یک هفته در خرمشهر درگیری نظامی به وجود آمد و مسجد خرمشهر در آن زمان هم پایگاه شهر شده بود و عده ای از آن دفاع می کردند.
بعد از مدتی، درگیریها زیاد شد و ضدانقلاب خانهها و مغازهها را به آتش کشیده و درگیری محله به محله شد. با تدابیر مسئولین و کمک سپاه از نیروهای سپاهی لرستان کمک گرفتند و در عرض 10 روز قائله را بخوانند و بچه های خرمشهر غیرمستقیم حمایت می کردند و درگیری رو در رو نیروهای غیربومی بودند و آدمهایی که همدیگر را میشناختند با هم رو به رو نشوند.
کمی از فعالیت های فرهنگیتان انقلابی قبل از انقلاب و فعالیت های بعد از پیروزی انقلاب اسلامی برایمان بگویید؟
در جریان پیروزی انقلاب اسلامی من هنوز دبیرستانی بود و در تحصنها و اعتصابهای مدرسه شرکت میکردم، هر جا جلسه قران بود از فرمانداری تا هر محلهای از شهر شرکت میکردم، به جلسات مختلف میرفتیم آن زمان جلسات اکثر انقلابی و تهییج کننده بود و در تظاهرات ها همیشه حضور داشتیم .
یادم هست در جریان انقلاب نیروهای منافق خیلی فعالیت میکردند. یک بار در سالن "خانه جوانان" که عموما کارهای ضدفرهنگی صورت میگرفت از خانمهای گروه منافقین دعوت شده بود تا سخنرانی کنند و ... ما به آنجا رفتیم و مجلسشان را بهم زدیم، برخوردی هم شد و پردهها را کنیدم و شعاردادیم ... این یکی از خاطرات من از آن دوران است. آنها آن زمان به گروههای حزبالهی " چماق به دست میگفتند"! در حالی که ما چماقی به دست نداشتیم و همین برچسب یکی از تبلیغات شدیدشان علیه انقلاب بود.
فعالیتهای فرهنگی ما در روستاها قبل از جنگ شروع شده بود. آن زمان بین مرز ایران و عراق، در منطقه "خین" پاسگاه مومنین، کتابخانه زده بودیم و به نوجوانان تدریس میکردیم. مردم هم در فقر مادی بودند و هم در فقر فرهنگی و ما کارهای فرهنگی را با برپایی نهضت سوادآموزی و افتتاح کتابخانه و .. شروع کردیم و توانستیم تمام روستاها را تحت پوشش قرار دهیم.
کانونی در خرمشهر داشتیم به نام " کانون فرهنگی – نظامی" که اعضای آن نیروهای ارزشی بودند که بعدها از همین اعضا کانون جهاد و سپاه تشکیل شد. اعضای متشکل از شهید محمد جهان آرا، مصطفی عنبری، خانم علامه، خانم فرقانی ...
شهید جهانآرا یک گروه فرهنگی در کتابخانه عمومی شهر تشکیل داده بود و من در کنار گروهی از خانمها و آقایان خرمشهری در آنجا تحت نظارت خانم شهید جهانارا با سپاه همکاری فرهنگی میکردیم.
ادامه دارد
انتهای پیام/خ
,

, قبل از حرکت "مریم کهندل" گفت: «من اینجا میمانم اینجا درگیری است و قطعا نیروی امدادی میخواهند تو برو. » به جای مر یم دو نفر از نیروها که از صبح در منطقه بودند برای استراحت همراه ما شدند. سیمرغ ماشین پهنی است؛ محمدرضا مبارز در صندلی راننده نشست و من و رضا لیامی در جلو نشستیم، لیامی کنار پنجره نشسته بود - من بین آن دو قرار داشتم- مجروحین و آن دو مدافع هم در عقب جا گرفتند. حرکت کردیم به سوی شهر ... به مسجد جامع که رسیدیم احساس کردیم اتفاقی افتاده است، آدمها سراسیمه میدویدند و یک جیپ هم وارونه شده بود! حالت خیابان تغییر کرده و انگار درگیری صورت گرفته بود.
,تکههای مغز محمدرضا مبارز، روی لباس سفیدم پاشید
, تکههای مغز محمدرضا مبارز، روی لباس سفیدم پاشید ,نیروهای بعثی از اول 40 متری به سمت مسجد جامع تیراندازی میکردند، در این گیر و دار نگو مجبور به عقب نشینی شده بودند و ما نمیدانستیم! راه خود را به سمت خیابان 40 متری ادامه دادیم محمدرضا مبارز گفت: « برویم ما اصلا به اینها چه کار داریم هر اتفاقی افتاده که افتاده! »... سمت راست به فلکه فرمانداری رسیدیم، وسط راه نزدیکی هنرستان دیدیم که دو نفر نیمخیز اشاره میکنند، « نرید نرید» ما اهمیت ندادیم و گفتیم بذار برویم و مجروحان را برسانیم اما همین که یک ذره جلو رفتیم با تیربار ما را زدند. « محمدرضا مبارز درجا شهید شد، حتی یک آخ هم نگفت. مغزش روی لباس من پاشیده بود و تکه بزرگی از مغزش روی لباس من افتاده بود. من از ناحیه دست به شدت مجروح شده بودم و رضا لیامی هم از ناحیه کتف مختصر مجروحیتی داشت از سرنشینان عقب هم صدای ناله میآمد، به نظر نیروهای مجروح ژاندارمری شهید شده و دوستان لیامی و مبارز که سالم بودند حالا مجروح شده بودند!
,,

, فقط؛ ناظر جان کندن مجروحان بودم
, فقط؛ ناظر جان کندن مجروحان بودم,ساعت دو بعدازظهر بود ما تا ساعت 7-6 شب هیچ کاری از دست ما بر نمیآمد. در آن درگیری شدید بدن شهید " محمدرضا مبارز" مانند سپر جلوی گلوله ها را می گرفت و خدا میخواست ما زنده بمانیم. این اتفاق فقط برای ماشین ما نیفتاده و شهید قنونی هم که با به طرز فجیعی توسط بعثیها به شهادت رسید در همان نقطه با پیکانی که سوار بر آن بوده به شهادت رسیده است.
,روحانی شهید قنوتی به آن منطقه که میرسد، درست پشت سر ماشین سیمرغ ما با گلولههای بعثیها زمینگیر میشود و بعثیها این روحانی را از ماشین پیاده کرده و امامهاش را دور سرش میپیچند و با قنداقه تفنگ آنقدر به سرش میزند تا جمجمهاش خورد شده و به شهادت برسد و میشنیدم که به زبان عربی میگفتند: « خمینی را کشتیم! خمینی را کشتیم.»
,ماشین ما روشن بود و عقبیها که متوجه نبودند در چه اوضاعی هستیم، دائم میگفتند: حرکت کنیم و خودمان را نجات دهیم اما رضا لیامی هر کاری کرد نتوانست بدن " محمدرضا مبارز" را جا به جا کند و ما زمینگیر شدیم. همه ناله میکردند و به دنبال راه نجاتی میگشتند و من ناظر بر جان کندن مجروحین..
,مجروحیت دوباره با ترکش خمپاره
, مجروحیت دوباره با ترکش خمپاره,چندساعتی بعد نیروهای تکاور وارد شدند تا نیروهای عراقی را از چهل متری دور کنند، درگیرها شدت گرفت نگهان چرخگاری کنار ما آتش گرفت و ترکش خمپارهای به سر من اصابت کرد.. در آن لحظه احساس بیوزنی کردم و بیهوش شدم و بیش از یک ساعت در آن وضعیت ماندم.. وقتی به هوش آمدم رضا لیامی با من آهسته آهسته صحبت میکرد در حالی که صدای عراقیها را هم میشنیدیم.
,دیگر غروب شده بود رضا که از من سرحالتر بود گفت: « من از ماشین خارج میشم و میرم آن طرف خیابان در ساختمان بغل ... وقتی گفتم؛ تو هم بیا.» دقایقی بعد لیامی به آن طرف خیابان رسید و نیمخیز با صدا و تکان دادن دست میگفت که من هم بروم اما نمیتوانستم حرکت کنم!
,هر چه به او میگفتم که نمیتوان پاها حتی بالا تنهام را حرکت دهم، او اصرار داشت که خود را هر طور شده به آن طرف خیابان برسانم... گفتم تو برو من میمانم هر چه خدا بخواهد اما قبول نمیکرد و میگفت: « من باید تو را نجات دهم» در آن لحظات صدای چک چک بنزین روی زمین را میشنیدم هر آن ممکن بود ماشین منفجر شود.
,

, دکتر گفت ممکن است تا آخر عمر فلج بمانی
, دکتر گفت ممکن است تا آخر عمر فلج بمانی,در آن لحظات با خدا صحبت میکردم و خاطراتم به خصوص خاطرات کوکیام جلوی چشمانم میآمد... در همین حین با شنیدن صدای آژیر آمبولانسی شروع کردیم به داد زدن ما زندهایم مازندهایم ... آمبولانس برای جمعآوری اجساد در خیابان میگشت؛ وقتی به من رسیدند با تعجب گفتند: « خانم "اون باشی" تویی؟ ما نمیدانستیم شما زنده ای؟ چطور شد اینطوری شدی ؟» برای خود آنها هم عجیب بود که من زنده ماندم! یکی مرا از کتف و یکی از پا گرفت و داخل آمبولانس گذاشتند و به بیمارستان طالقانی انتقال دادند.
,در بیمارستان طالقانی، دکتر طاهری که از بیمارستان شریعتی تهران آمده بود، مرا معاینه کرد.. مِن مِن کُنان گفت: « اگر به تو حقیقت را بگویم، پذیرای آن هستی؟» گفتم: «با این تصور که کشته یا دچار مجروحیت شدید میشوم در شهر ماندهام.» دکتر گفت: « متأسفانه ترکش به جای بد سرت خورده و مرکز عصب حرکتیات صدمه دیده است، اما کمانه کشیده و بیرون رفته؛ بدشناسی آوردی و ممکن است تا آخر عمرت فلج شوی...»
,آنچه خواندید روایت "مژده اون باشی" از روزی است که امام خمینی "خرمشهر" را " خونینشهر" نامید، روایت لحظه لحظه جانباز شدن دختر 18 ساله امدادگری است که در کنار سایر مدافعان شهر تا غروب 24 مهرماه سال 1359 در شهر ماند و در مجاورت مسجد جامع خرمشهر جانباز 50 درصد شد. به مناسبت گرامی داشت هفته دفاع مقدس از خانم اون باشی دعوت کردیم تا روایت دیگری از روزهای خون و مقاومت را بشنویم.
,,
پدرم در حمایت از امام خمینی کوتاه نمیآمد
, پدرم در حمایت از امام خمینی کوتاه نمیآمد,"خانم اون باشی" خود را اینگونه معرفی میکند: «من "مژده اون باشی" متولد سال 1340 در خرمشهر هستم. پدرم "مجید اون باشی" از کارمندان بازنشسته گمرک و بسیار روحیه انقلاب داشت به طوری که همیشه در صفوف اول تظاهرات قبل از انقلاب دیده میشد، بر سر رهبری و دفاع فرمایشات امام خمینی(ره) کوتاه نمیآمد، یادم هست که حتی ساعتها با دوستانش برسر جریانات انقلاب بحث و گفت وگو می کرد. مادرم " فضیله گودرزی" اهل نماز بود و در زمان طاغوت که کمتر کسی به حجاب چادر پایبند بود، چادر به سر میکرد. اهل سیاست نبود اما اعتقادات قوی مذهبی داشت. به تربیت اخلاقی و اسلامی ما بسیار اهمیت، یادم هست که در زمان طاغوت وقتی وارد دبیرستان شدم مادرم مانتوهای بلند و جورابهای زخیم بر تن ما میکرد و تذکر میداد تا دکمههای لباسمان را تا بالا ببندیم.
,در واقع من خانواده مذهبی داشتم که شامل مادر، پدر و سه برادر و یک خواهر بود و همگی به ویژه دو برادر بزرگ و خواهرم در جریانات انقلاب اسلامی قرار گرفته و ماننند سایر جوانان با تحول بزرگی رو به رو بودیم.
,در آن زمان خرید کتاب و خواندن کتابهای استاد شهید مطهری و دکتر شریعتی بین جوانان باب بود و من و خواهر وبرادرهایم هم هر چه پول داشتیم کتاب میخرید و کارتونها کتاب داشتیم.
,ـ خانم "اونباشی" تاریخ خوزستان نشان دهنده حضور زنان در کنار مردان در صحنههای مختلف مبارزاتی قبل از پیروزی انقلاب و بعد از آن دفاع مقدس است، شما ریشه این حضور تأثیرگذار را از کجا میدانید؟
,حضور بانوان در آن شرایط خوزستان یک تحول بود و این تحول باید از یک جایی صورت میگرفت و من فکر می کنم، زمینههای آن از قبل از انقلاب بروز پیدا کرد. در آن دوران ی عده ای بودند که قبل از انقلاب حالتهای انقلابی را داشتند و در جریان انقلاب شکوفا شدند کم کم تودههای مردم وارد عرصه انقلاب شدند و جریانهای انقلابی و هم جریان های قومیتگرایی به طور وسیع هم برادرها و هم خواهرها را در عرصه سیاسی بسیار فعال کرد.
,در خوزستان جریان قومیتگرایی یک سال بعد از انقلاب شکل گرفته، جریان "خلق عرب و خلق عجم" مشکلات عدیدهای در منطقه به ویژه ناحیه خرمشهر و آبادان ایجاد به وجود آورد. کار به جایی رسید که کار به درگیری مرزی کشید و نیروهای استخبارات رژیم بعث وارد شهر شدند و این مسائل باعث شد که خانمها هم وارد مسائل دفاعی شوند چرا که در خرمشهر از نیروهای ضدانقلاب زن استفاده میکردند من به خاطر اینکه با دادگاه انقلاب همکاری داشتیم و به طور وسیع کارهای فرهنگی می کردیم بیشتر در جریان این امور قرار داشتم.
,تشکیل حزب جمهوری اسلامی آحاد مردم و همینطور زنان را بیشتر وارد مباحث انقلاب کرد. در چند مسجد و حسنیه گروه های فرهنگی تشکیل شده بود و سطح آگاهی مردم بالا میرفت. روحانیونی مانند آیتالله مکارم شیرازی، آیتالله خزعلی و گل سرخی به خرمشهر میآمدند و برای مردم سخنرانی، جلسات مذهبی و سیاسی برگزار میکردند و همین امور باعث شد که در مدت زمانی کوتاه حالت خمودگی و خوابزدگی در جامعه تغییر کند و در جریان انقلاب اسلامی و بعد از آن مردم متحول شوند.
,,

, تفکراتم دیگر تفکرات یک دختر در رژیم طاغوت نبود
, تفکراتم دیگر تفکرات یک دختر در رژیم طاغوت نبود,خود من هم با جریان انقلاب از یک رو به یک روی دیگر شدم و تفکراتم دیگر یک تفکرات دختر طاغوتی نبود و تشنه آگاهی بودم و تشنه این بودم که اسلام و مذهب بود و آثار شهید مطهری و شریعتی را میخواندم تا آگاهی پیدا کنم و تئوری اسلام را بشناسم. به کلاسهای مختلف قرآن، زبان عربی، مطالعه آزاد و .. میرفتم در آن شرایط هیچ چیز مرا قانع نمیکرد و این انقلاب بود که زنان را وارد عرصههای مختلف کرد.
,در آن دوران اکثر جوانان چه دختر و چه پسر که به جریانات انقلاب پیوسته بودند چنین حال و حوالی داشتند، یادم هست که ما حتی مکتبهای دیگر را مطاله میکردیم تا ببینیم مارکسیسم و .. چه می گویند و اسلام در برابر آنها چه حرفی برای گفتن دارد. جلسات مبادله اطلاعات برگزار میکردیم .
,پیروزی انقلاب اسلامی چند سال داشتید؟
,انقلاب پیروز شد 17 سال داشتم و در 18 سالگی در جریان خلق عرب وارد شدم و یک سال بعد از پیروزی انقلاب زمانی که 19 سال داشتم به عنوان امدادگر وارد جنگ شدم. از 57 تا اوایل 59 ما درگیر جریان های سیاسی و ضد انقلابی بودیم.
,,
درباره جریان خلق عرب و خلق عجم برایمان بگویید
, درباره جریان خلق عرب و خلق عجم برایمان بگویید,این اتفاق در سال 58 رخ داد و باعث شد که خانمها بسیار فعالتر از گذشته وارد عرصه دفاعی شوند "جریان خلق عرب و خلق عجم" جریان قومیتگرایی بود تمام شهر را درگیر کرده بود. نیروهای ضدانقلاب به کمک یکی از شیوخ عرب زبان منطقه، به شهر حمله کردند و دقیقاً یک هفته در خرمشهر درگیری نظامی به وجود آمد و مسجد خرمشهر در آن زمان هم پایگاه شهر شده بود و عده ای از آن دفاع می کردند.
,بعد از مدتی، درگیریها زیاد شد و ضدانقلاب خانهها و مغازهها را به آتش کشیده و درگیری محله به محله شد. با تدابیر مسئولین و کمک سپاه از نیروهای سپاهی لرستان کمک گرفتند و در عرض 10 روز قائله را بخوانند و بچه های خرمشهر غیرمستقیم حمایت می کردند و درگیری رو در رو نیروهای غیربومی بودند و آدمهایی که همدیگر را میشناختند با هم رو به رو نشوند.
,کمی از فعالیت های فرهنگیتان انقلابی قبل از انقلاب و فعالیت های بعد از پیروزی انقلاب اسلامی برایمان بگویید؟
,در جریان پیروزی انقلاب اسلامی من هنوز دبیرستانی بود و در تحصنها و اعتصابهای مدرسه شرکت میکردم، هر جا جلسه قران بود از فرمانداری تا هر محلهای از شهر شرکت میکردم، به جلسات مختلف میرفتیم آن زمان جلسات اکثر انقلابی و تهییج کننده بود و در تظاهرات ها همیشه حضور داشتیم .
,یادم هست در جریان انقلاب نیروهای منافق خیلی فعالیت میکردند. یک بار در سالن "خانه جوانان" که عموما کارهای ضدفرهنگی صورت میگرفت از خانمهای گروه منافقین دعوت شده بود تا سخنرانی کنند و ... ما به آنجا رفتیم و مجلسشان را بهم زدیم، برخوردی هم شد و پردهها را کنیدم و شعاردادیم ... این یکی از خاطرات من از آن دوران است. آنها آن زمان به گروههای حزبالهی " چماق به دست میگفتند"! در حالی که ما چماقی به دست نداشتیم و همین برچسب یکی از تبلیغات شدیدشان علیه انقلاب بود.
,فعالیتهای فرهنگی ما در روستاها قبل از جنگ شروع شده بود. آن زمان بین مرز ایران و عراق، در منطقه "خین" پاسگاه مومنین، کتابخانه زده بودیم و به نوجوانان تدریس میکردیم. مردم هم در فقر مادی بودند و هم در فقر فرهنگی و ما کارهای فرهنگی را با برپایی نهضت سوادآموزی و افتتاح کتابخانه و .. شروع کردیم و توانستیم تمام روستاها را تحت پوشش قرار دهیم.
,کانونی در خرمشهر داشتیم به نام " کانون فرهنگی – نظامی" که اعضای آن نیروهای ارزشی بودند که بعدها از همین اعضا کانون جهاد و سپاه تشکیل شد. اعضای متشکل از شهید محمد جهان آرا، مصطفی عنبری، خانم علامه، خانم فرقانی ...
,شهید جهانآرا یک گروه فرهنگی در کتابخانه عمومی شهر تشکیل داده بود و من در کنار گروهی از خانمها و آقایان خرمشهری در آنجا تحت نظارت خانم شهید جهانارا با سپاه همکاری فرهنگی میکردیم.
,ادامه دارد
,انتهای پیام/خ
,]
ارسال دیدگاه