یاد یاران
ماجرای نفوذ یک رزمنده لامردی به قلب خاک دشمن+تصاویر
غروب بود که بر روی یک ارتفاع نزدیک و مشرف بر پادگان راه های نفوذ به آن را شناسایی و چگونگی رفتن به پادگان جهت شناسایی تعداد هلیکوپتر ها و ... را بررسی کردیم. نیرو های عراقی از سنگر بیرون آماده و هر کدام به سمتی در حال حرکت بودند.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از لامرود،به مناسبت سالگرد فرا رسیدن هفته دفاع مقدس و گرامیداشت این هفته ی مهم و فراموش ناشدنی به سراغ حاج عبدالله مهرنگین رفته و با این عزیز به گفتگو نشستیم.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, لامرود,وی فرزند شهید علی اکبر مهرنگین و از جانبازان هشت سال دفاع مقدس می باشد که 48 ماه رزمندگی در میدان های نبرد جهت دفاع از میهن عزیزمان ایران اسلامی را در کارنامه خود دارد.
,,
.jpg)
, ,
در ادامه یکی از خاطرات این رزمنده آمده است؛ 15 خرداد 63 به اتفاق برادر پاسدار علی غلامی از لامرد عازم جبهه های کردستان شدیم. در شیراز حکم ماموریت ما به مقصد کردستان به مدت یک سال زده شد. از شیراز به مقصد تهران و از تهران به مقصد تبریز و از آنجا به ارومیه قرارگاه سیدالشهدا پس از گذشت این طول مسیر خود را به قرارگاه معرفی کردیم.
,,
دلمان خوش بود حالا که به کردستان آمده ایم برای یک سال ماموریت حداقل دو نفر همشهری با هم هستیم تا احساس غربت و تنهایی در آن منطقه نکنیم، اما گویا این بار شانس همراهی نکرد.
,,
پس از یکی دو روز استراحت در قرارگاه آقای غلامی بنا به تخصصی که داشت می بایست به توپخانه معرفی می شد. من هم دارای تخصص در زمینه اطلاعات و عملیات بودم، این دو رسته به گونه ای نبود که در کنار هم باشیم.
,,
ابتدا آقای غلامی را به توپخانه معرفی کردند، هر تلاشی که ممکن بود انجام دادیم که با هم در یک رسته باشیم اما قبول نکردند. به هر حال خیلی برایمان سخت و مشکل بود در یک منطقه از یکدیگر جدا شویم، ولی مصلحت این بود و باید تحمل می کردیم.
,,
آقای غلامی رفت و من در قرارگاه منتظر ماندم که مرا به اطلاعات و عملیات قرارگاه معرفی کنند، دیدم خبری از رفتن من و معرفی به اطلاعات و عمیات قرارگاه نیست. حدود 3 روز در قرارگاه منتظر ماندم. مثل اینکه این بار خبر های است.
,,
پس از گذشت سه روز و مراجعات من به قرارگاه حکم معرفی خود به اطلاعات و عملیات قرارگاه 11 رمضان گرفتم. نام این قرارگاه را برای اولین بار می شنیدم. پس از تحقیقات لازم به این نتیجه رسیدم که این همان قرارگاهی است که عملیات برون مرزی در خارج از مرز انجام می دهد. خود را به قرارگاه مورد نظر معرفی کردم. 3 روز هم در آنجا به استراحت پرداخته و خود را آماده انجام ماموریت کردم.
,,
منتظر ماندم تا کسی خارج از مرز بیاید و مرا با خود به موقعیت مورد نظر ببرد. یک روز صبح بود که دو نفر رزمنده با لباس کردی با یک لندکروز به سراغ من آمده و اعلام همراهی کردند.
,,
تا آن موقع رزمنده ای با لباس کردی ندیده بودم. به هر حال من هم با پوشیدن لباس پاسداری و شلوار بسیجی کوله پشتی خود را بسته و سوار بر لندکروز شدیم. از ارومیه به مهاباد بطرف نقده خارج و به سمت اشنویه راهی شدیم، مسیر طولانی جاده خاکی و کوهستانی را طی کردیم.
,,
حدود غروب بود که از نشانه های مرز ایران و عراق خارج و به داخل عراق رفتیم. اصلا نمیدانستم به کجا می روم، فقط تا این حد می دانستم که از ایران خارج شده ام. دیگر هوا کاملا تاریک شده بود، نه شهری نه رزمنده ای و حتی از خودرو هم خبری نیست.
,,
حدود ساعت 10-11 شب بود که خودرو توقف کرد و گفتند پیاده شوید. داخل سنگری هدایت شدیم. هوا بسیار سرد بود، در مجموع 4 نفر داخل این سنگر بودیم. خوشحال شدم که همسنگری هایم ایرانی هستند و هر کدام از یک استان آمده اند.
,,
صبح که بیدار شدم و دور زدم دیدم که اینجا جبهه دیگری است که با جبهه های دیگر تفاوت دارد.
,به غیر از ما چهار نفر سنگر های دیگر همه عراقی و کرد های بارزانی و طالبانی هستند. عده ای آنها تقریباً زیاد است اما در کشور، در زبان، در لباس و مذهب و هدف از جنگیدن و ... بسیار با رزمندگان ما تفاوت دارند. دیگر آثاری از یا حسین (ع) و یا زهرا(س) در تابلو ها ، پلاکارد ها و پیشانی بند ها در کار نیست.
,,
,
دیگر شور دعای کمیل و توسل و قرآن خوانی و شور شوق کربلا در سر این گروه وجود ندارد. جبهه های خاموش و بی حرکت، گروهی که فقط برای پول و پست تشکیل جبهه داده اند. خودمان را می خوردیم که چه شده که کار جبهه آمدن به اینجا ختم شده است.
,,
حتی یک همزبان هم نیست که بتوانیم بطور خودمانی با او صحبت کنیم، اینجا لباسمان کردی، غذایمان از عراق وپولمان دینار عراق، ماموریت های شناسایی را یکی پس از دیگری انجام دادیم.
,,
حدوداً بیست روزی به هر سختی بود، گذشت. یک روز گروه شناسایی به ما پیوست و ما هم از قبل می دانستیم که زمینه یک عملیات را انجام می دادیم اما چه نیرویی و چه هدفی در عملیات است، نمی دانستیم. گروه شناسایی دیگر که سنگر آنها جدا از سنگر ما بود در نزدیکی ما استقرار یافتند. من در مرحله اول که به سراغ آنها رفتم، دیدم اینها فارسی زبان هستند، اما نمی دانستم از کدام استان هستند و اینها کاملاً حفاظت عملیات را رعایت می کردند.
,,
.jpg)
, ,
در دیدار بعدی با آنها و در پذیرایی که با خارک و رنگینک از من به عمل آوردند، فهمیدم که اینها استان فارسی و از شهر جهرم و فسا می باشند. به هر حال ما و اینها خودمان را به یکدیگر کاملاً معرفی کردیم. دو سه روزی از آمدن اینها گذشت که از سوی مسئول ما به بنده اعلام شد که فردا برای رفتن به شناسایی آماده باشم.
,در هنگام حرکت حدود 3 نفر از فرماندهان که می خواستند با تیپ و لشکر های خود در این منطقه انجام دهند به همراه من آمدند. عجیب اینکه سردار اسدی فرمانده تیپ 33 المهدی است. دست شکسته اش را حمایل داشت. پس از احوال پرسی یه سوی اهداف حرکت کردیم.
,وی و همراهانش را به قله هدایت کرد تا مشرف به پادگان سیدکان عراق بود از بالای ارتفاع مسلط بر پادگان کاملا توجیه شده اما گویا اطلاعات بیشتری می خواهند تا بتوانند عملیات انجام دهد.
,به هر حال شب به موقعیت خودمان برگشتیم. سردار اسدی تقاضای رفتن نیروهای شناسایی و جمع آوری اطلاعات بیشتری از درون پادگان از ما دارد. خلاصه صبح روز بعد دوباره آماده رفتن و شناسایی به اتفاق 2 نفر از نیرو های اطلاعاتی تیپ 33 و جمع آوری اطلاعات مورد نیاز آقای اسدی شدیم. حدود ساعت 4 صبح بود که با تجهیزات کامل و با لباس کردی و پول عراقی از ارتفاعات سرازیر شدیم.
,مجموعاً ما 4 نفر مسئول محور و بنده و 2 نفر و از تیپ 33 پس از طی یک مسافت طولانی به منظور شناسایی و رفتن به درون یک پادگان مجهز ارتش عراق که مسلح به همه سلاح ها می باشد. باید به داخل پادگان سید کاه عراق برویم. گفتن این مامورین آسان بود اما رفتن به درون این پادگان بسیار مشکل.
,غروب بود که بر روی یک ارتفاع نزدیک و مشرف بر پادگان راه های نفوذ به آن را شناسایی و چگونگی رفتن به پادگان جهت شناسایی تعداد هلیکوپتر ها و ... را بررسی کردیم. نیرو های عراقی از سنگر بیرون آماده و هر کدام به سمتی در حال حرکت بودند.
,یکی از همراهان گفت که آنها برای گشت و نفس از سنگر ها بیرون می آیند و دیگری گفت شاید ما در طول مسیر شناسایی شده ایم و ان یکی گفت که آنها جهت ورزش از سنگر بیرون می آیند.
,خلاصه دقایقی گذشت ما منتظر تاریکی شب هستیم تا بتوانیم خودمان را کنار موانع برسانیم و شب به داخل پادگان برویم. ربع ساعت از شناسایی گذشت تیر بارها و خمپاره های عراقی به طرف ما شلیک می شد و راهی برای بازگشت وجود نداشت.
,دید عراقی ها بیشتر بود، می بایست به طرف باغی که بین ما و عراقی ها وجود داشت برویم تا خودمان را از دید آنها پنهان کنیم، خودمان را به جنگل رساندیم، آتش دشمن سنگین و جای قبلی ما را مورد هدف قرار می دادند.
,تمام زحمات ما بی نتیجه به نظر می رسید. دشمن متوجه ما شده بود و ما نمی توانستیم شناسایی را ادامه دهیم. مسئول گروه مصمم بود که باید ماموریت انجام شود اما سه نفر دیگر مخالف با رفتن به داخل پادگان بودند.
,تصمیم گرفته شد که برگردیم. طوری که همراه هم نباشیم تا اگر کشته و مجروح و اسیر شدیم با هم نباشیم. هلیکوپتر ها به پرواز در آمدند، 2 نفر جلوتر از من حرکت می کردند و یک نفر هم پشت سر من. برگشت به طرف موقعیت مشکل بود و کسی از این آتش سنگین سالم نمی ماند.
,دو نفر از دید دشمن پنهان شدند، نوبت به من رسید، آتش خمپاره و تیربار سنگین بود. مقداری راه رفته بودم که ناگهان خمپاره در کنار دستم منفجر و از ناحیه پا مجروح شدم کسی از مجروح شدن من خبردار نشد، توان حرکت نداشتم. شال لباس کردی خود را به دور پایم بستم و دراز کشیدم . هیچ امیدی به برگشتن و زنده ماندن برای من نبود. انتظار اسارت می کشیدم.
,نفر چهارم در کنار می گذشت، صدایش زدم من اینجا ، کنارم آمد گفت چه کنم؟ گفتم سلاح و مدارک مرا بگیر و برو. او نیز سلاح و مدارک مرا گرفت و رفت. انتظار می کشیدم که عراقی ها کی سر می رسند تا مرا با خود ببرند.
,کم کم هوا رو به تاریکی می رفت. خون زیادی از بدنم خارج شده بود و بدنم سرد شده بود، هوا نیز بسیار سرد بود دوست داشتم از ترس اسارت و سرما به زیر خاک پنهان شوم. دیگر تمام امیدم را از دست داده بودم و منتظر مرگ بودم.
,در حالی که صدای سرازیر شدن آب از دره به گوش می رسید ولی تشنگی بر من غالب شده بود اینجا خدا کمک کرد که در غروب یک روز درگیر شده ایم و هوا رو به تاریکی است و دشمن نمی تواند مرا پیدا کند مگر اینکه از جانوران آموزش دیده استفاده کند.
,ساعتی از مجروحیت و تنهایی من گذشته بود، در حالیکه سرم روی زمین قرار داشت صدای پای کسی را شنیدم. با خود گفتم صدای پای کیست؟ به غیر از عراقی ها چه کسی طرف من می آید؟ من که از قبل خودم را آماده کرده بودم طوری خود را هموار با زمین کرده و صدای نفس خود را نگه داشته دو نفر از کنارم گذشتند، چشمانم را باز کردم، متوجه شدم اینها از همرزمان هستند، صدایش زدم به کنارم آمدند. دیگر کاری از دست آنها هم ساخته نیست و من هم انتظاری از برگشتن و زنده ماندن نداشتم.
,به آنها گفتم بروید ولی آنها حاضر به رفتن و جدا شدن از من نشدند، به هر حال هر طور که شد بود آنها مرا بر دوش کشیدند. این کار هم برای آنها مشکل و هم برای من.
,آنها به خاطر جراحتی که برداشته بودم به من آب نمی دادند و من هم به آنها تندی می کردم و می گفتم شما از یزید هم بدترید. اگر آب به من می دادند خونریزی دوباره شروع می شد.
,نیمه های شب بود که به چادر نشینان (عشایر) عراقی رسیدیم زنی در چادر بود که هیچ گونه اختیاری نداشت. شوهرش بیرون بود ما از او تقاضای قاطر کردیم او گفت باید شوهرش باشد. نان و ماست آورد دوستان خوردند مرا کنار آتش هیزمی خواباندند.
,زن عراقی دلش برایم سوخت یک گلیم رویم انداخت تا گرم شوم، شوهر زن برگشت و در پاسخ دوستم می گوید قاطر نداریم، صدای پای قاطر به گوش می رسد، به دوستانم می گویم قاطر دارند دینار عراقی که همراه داشتیم به او نشان دادیم تا شاید قاطر بدهد. اما او راضی نمی شود اینجا درگیری نیست چون هنوز عراقی ها نزدیک هستند به هر حال راه را ادامه دادیم، به بک قافله قاچاقچی عراقی برخوردیم که به ایارن آمده بودند و در مسیر بازگشت به عراق بودند. از انها تقاضای قاطر کردیم آنها نیز نپذیرفتند و گفتند اگر به عراق می آیید شما را با خود می بریم.
,مجال هیچگونه بحث و درگیری نیست یک زن به همراه قافله بود او به کنار من آمد و دلش سوخت و دستش کرد داخل جیبش و یک قرص بیرون آورد و داخل دهانم گذاشت. گویا مسکن بود کمی آرام شدم اما درد و سرما تشنگی و مشکل حمل بردوش همرزمان مرا آزار می دهد.
,دیگر تقاضای مرگ از خدا می کردم. از قافله جدا شدیم و به راه خود ادامه دادیم. روز بعد در مسیر به قافله دیگری برخوردیم . این قافله یا پول می خواهد یا همکاری می کند با گرفتن 20 دینار عراقی 4 ساعت مرا حمل کردند. پس از 48 ساعت مجروحیت به یک اورژانس جهت مداوا در شهر (اشنویه) رسیدم . پس از یک درمان سرپایی مرا به ارومیه منتقل نمودند. مدت چهارده روز در بیمارستان شهید مطهری ارومیه بستری و پس از آن به وسیله یک هواپیما ارتش به تهران منتقل شدیم و مدت یک هفته هم در بیمارستان جرجانی تهران بستری بودم.
,
ارسال دیدگاه