مثنوی سوگ منا؛
جوی خون شد از منا جاری به حج – یوسف گم گشته عَجّل بر فَرَج
در شروع غمبار آدینهای دیگر و در انتظار ظهور حضرت یار، مثنوی «به سوگ منا» تقدیم به منتظران راستین آن حضرت . جوی خون شد از منا جاری به حج- یوسف گم گشته عَجّل بر فرج[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از پیک دانشجو
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, پیک دانشجو,,
شد زنو آدینهای دیگر پدی د- بارِ دیگر جمعهای غمگین رسید
,جمعه را غم همدمی دیرینه باز – همسُرایِ غِصّۀِ سوز و گداز
,غِصّۀِ زیبای عشق و انتظار – در فراق و دوری و حرمانِ یار
,میسرایم از غم و درد مِنا – شیعه را آن غِصّۀِ درد آشنا
,عاشقان را دیدۀِ مانده به راه – غِصّۀِ گم گشتن یوسف به چاه
,میسرایم در تب دلواپسی – عاشقان را مثنویِ بیکسی
,دیدههای منتظر بر راه را – حُرم آتش، بر لبانِ آه را
,در غروبِ پُر غمِ آدینهها – داغ او را مینهم بَر سینهها
,دل پریشان غمِ چشمانِ یار – شیعه و دردِ فراق و انتظار
,انتظار وصل آن موعود عشق – در غروب سرد حُزن آلودِ عشق
,شیعه تنها مانده در وادیِ دَرد – میکِشد از سینۀ خون، آهِ سرد
,در بغل بگرفته زانویِ فِراق – سینه میسوزد ز داغِ اشتیاق
,بر لب دریایِ پر موجِ جنون – خاکِ چشمِ خیسِ ساحل، غرقه خون
,آتشین، دلها ز داغِ انتظار – رفته از کف طاقت و صبر و قرار
,از عراق و از یمن تا از دمشق – دم به دم افزونتر آید شورِ عشق
,عرشیان و فرشیان بیتاب او – از حجاز آید شمیمِ ناب او
,سُرمه در چشمِ سَحَر، شب میکند – آسمان از داغ او، تب میکند
,بوی دیگر میدهد آدینهها – گشته برپا کربلا در سینهها
,از یمن آید شَمیمی دلنواز – فاشِ مستی میکند، پیمانه راز
,سینهها لبریز شوق و اشتیاق – صبحِ صادق چیره بر شامِ فراق
,میرسد ما را سحرگاهِ ظُهور – رو به پایان میرسد این راهِ دور
,میزند سر از شفق، شمسِ ولا – دل پریشانِ غروبِ کربلا
,گَشته در وادیِ حیرانی رَها – از غُرور حُسن او، آیینهها
,کُشتۀِ یک غمزۀِ او صد هزار – پیرِ کنعان را فراقَش، کُشته زار
,یوسفی گُم گَشته در مصرِ وَلا – صد هزارانش زلیخا مُبتلا
,دام چشمش نُه فلک را کرده بَند – طُرۀِ او عرشیان را در کَمَند
,ماه شیعه، یوسفِ زهرایِ عشق – میرسد خُنیاگر آوایِ عشق
,زیجِ دلها کرده مِهرش را رَصَد – مژده یاران بوی مهدی میرسد
,آید از ره یوسفی حیدر قیاس- – تا بگیرد انتقامِ خونِ یاس
,غرقه در خون قلبِ او از ظُلمِ داس – مینماید قوم ظالم را قصاص
,پردۀ حق میزند زیبا چه ساز – میسُراید نغمههای دلنواز
,کآخر آید این شب دور و دراز – میرسد آن صبح صادق سَر فَراز
,میرسد آن یوسف گُم گشته باز – تا بخواند با شقایقها نماز
,میرسد آن لنگر ارض و سماء – مهدی صاحب زمان، مُنجیِ ما
,میکند ما را ظهور آن خوب عشق – پرده از رخ افکند محجوب عشق
,کُشته ما را از عطش آبِ لَبَش – سینه میسوزد چو آتش در تَبَش
,فاشِ چشمِ غرقه خونش، رازِ عشق – قصد ما دارد نظر پردازِ عشق
,آید او آخر شبی از سمت نور – میخورد آخر تَرَک تُنگِ بلور
,بیرقِ سبز ولا در اِهتزاز – بوی زهرا آید از سمتِ حجاز
,آن به دوش افکنده را شولایِ نور – میرسد هِنگامۀِ سبز ظهور
,آن شقایق را به دل بِنهاده داغ – میرسد بوی ظهورش از عراق
,لمیزل را دلبرِ آیینه رو – آسمان را میشکافد سینه او
,ذوالفقار حیدری در کف رسد – ناجیِ انسانِ مُستَضعَف رسد
,آفتابی سر زند سبز از شَفَق – تا بَرافشاند جهان را نورِ حق
,میتراود بوی زهرا از پِگاه – میتوان دیدن خدا را یک نگاه
,لنترانی را به آتش کِشته عشق – دفترِ دل را به خون آغِشته عشق
,از شفق شهزادهای دُلدُل سوار – کز لبش خیزد شمیم نوبهار
,هم چو حیدر از غم زهرا قتیل – آید از ره شَهسواری بیبَدیل
,میرسد ما را پِیَمبر زادهای – چون حسین فاطمه آزادهای
,پَردۀِ طاقت دریده دوریاش – کِشته آتش دل، تبِ مستوریاش
,آید از ره یوسفی انجم نشان – آفتاب گشته گُم در کهکشان
,بسته بر سر حیدری زُلفی دوتا – نفخۀِ او نُکهتِ مُشکِ خُتا
,جلوهاش آیینهها را کرده مست – چون علی شوریدهای زهرا پرست
,ساغرِ سبز وِلا بِگرفته دست – میرسد ساقیِ صَهبای اَلَست
,آن محمد زادۀِ حیدر تبار – در میان بسته علی را ذوالفقار
,از سعودیها بگیرد تا حرم – بیرق سبز ولا آرد علم
,نعرۀِ انِّی اَنالمهدی زند – اندرون کعبه بُتها بشکند
,میرسد آن مخزن الاسرار هست – تا دهد بر لشکر ظلمت شکست
,چون علی مردانه از جا خیزد او – خونِ ضحاکِ سعودی ریزد او
,از یمن بند سعودی وا کند – کربلایی در عَدن بر پا کند
,ظالمان بر منا را حد زند – بر بقیع عاشقی مرقد زند
,دل به امید قبس در دشت نور – عاشقانه می رود این ره صبور
,بر لبش ذکر فعَجِّل بر ظهور – میزند دل را به این دریای دور
,کِشتیِ دل را به طوفان بَلا – تا رسد نوحِ سبکبار وَلا
,تا رسد آن ساقیِ صهبایِ نور – وارثِ آن کُشتۀِ سَر در تنور
,در شبستانِ علی مهتابِ عشق – وز لبش جاری شرابِ نابِ عشق
,نغمۀِ چنگ و رباب و تار و دَف – میزند شوریده او را از شَعَف
,عرشیان در بزم او بنشسته مست – آسمان را زیب خاتم بسته است
,از سبویِ عشق زهرا باده ریز – مصرِ جانِ شیعه را آید عزیز
,میرسد ما را غزل پردازِ عشق – فاشِ چشمِ می پرستش رازِ عشق
,بر شب ظلمت پگاهی میرسد – همچو حیدر سر به چاهی میرسد
,بوی نرگس در جهان افکنده شور – اندکاندک میرسد وقت ظهور
,پرده از رو افکند محجوبِ عشق – میرسد رعنای شهر آشوب عشق
,تا برآشوبد فلک را شورِ او – جلوه میگردد رُخِ مَستورِ او
,شورِ شیدایی جهان را کرده مست – میرسد آن ساقیِ بَزمِ اَلَست
,آوَرَد ما را به مستی رهنما – خونِ دل، ریزد به ساغَرهای ما
,جاریِ چشم ترش کوثر مَهی – لمیزل را میرسد سِرّ آگَهی
,آن به یَغما برده از دل صبر و طاق – شهسوار مُلک هجران و فراق
,بسته مَحمل بر سَرِ دوشِ خیال – کرده قصدِ ترکِ وادیِ مَلال
,یوسفِ رویش، مَلَک را از جنون – میکِشَد از پردۀِ عصمت برون
,فاطمی آن زادۀ حیدر بَدیل – میبرد دل را زِ دستِ جبرئیل
,تیغ ابرویش شکافد فرقِ نیل – وز لبانش میتراوَد سَلسَبیل
,نام مهدی در جهان افکنده شور – اندکاندک میرسد وقت ظهور
,زین تغزّلها که بلبل میکند – شاخۀِ نرگس، سَحَر گُل میکند
,از حجاز آید شمیم ناب عشق – تا کند تعبیر شیعه خواب عشق
,کُشته قومی شد به رَمیِ آن مَرید – بو که باشد بر ظهور حق نوید
,شاید او را میرسد وقت ظهور – که ین چنین اندر جهان افتاده شور
,آسمان را بوی نورش میرسد – ازمِنا بوی ظهورش میرسد
,از منا شور شکفتن میرسد – رخت حیدر کرده بر تن میرسد
,میرسد از هر طرف بانگ جرس – بر ظهور او جهانی پر هوس
,از مِنا ما را نوایی جانگداز – عاشقی را غِصّه میگوید به راز
,شاید او بر بسته محمل را به نور – کرده بر تن خرقۀ سبز ظهور
,شاید او را وقت دیدار آمده – بر سر پیمان خود، یار آمده
,قصد کنعان کرده شاید ماه عشق – پا نهاده شاید او در راه عشق
,بر ظهورش گرچه آگه نیست کس – نا بهجا ما را نباشد این هوس
,بر نشانهای ظهورش، دل پریش – با خیالش دلخوشم در یاد خویش
,میچکد خون از سر و روی منا – کرده غم آشفته گیسوی منا
,از منا آوای غم آید به گوش – کعبه کرده رخت ماتم را به دوش
,در حریم امن آن معبود پاک – در مِنا قوم عزیزی شد هلاک
,گرچه دلها خون از ین درد و غم است – هرچه گویم زین مصیبت او کم است
,هم ولی گویم به عشق و شعر و شور – شاید این باشد نشانی از ظهور
,گرچه ما را صحبت از مصداق نیست – اِدِّعایی بهر آن اشراق نیست
,لیک ما را شور او اندر سر است – غِصۀِ او ماجرایی دیگر است
,گرچه ما را آگهی از غِیب نیست -بر ظهورش آرزو هم عیب نیست
,آرزو داریم وصل یار خویش – در دل شوریدۀِ غمبارِ خویش
,«جوی خون شد از منا جاری به حج – یوسف گم گشته عَجّل بر فَرَج»
,به امید ظهور حضرت یار …
,جمعه سوم مهرماه ۱۳۹۴-منصور نظری
,انتهای پیام/ج
]
ارسال دیدگاه