مدیر دبیرستانی که ۱۰۰ شهید تقدیم انقلاب اسلامی کرد:
به بچهها میگفتم از ادبشان خجالت میکشم/هنوز با یاد آنها زندگی میکنم
من عکس تکتک شاگردانم را که به شهادت رسیدهاند در خانه دارم. تکتک عکسشان را از پروندهها برداشتهام و حتی برایشان نماز قضایی میخوانم… معلم و پدر و مادر اگر بخواهند در رفتار بچهها تاثیر بگذارند، باید در رفتار خود تجدیدنظر کنند. معلم نباید در بند پول و حقوق باشد. باید برای بچهها فداکاری کند.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از خطب شکن، دبیرستان شهیدان عبداللهی که در جریان دفاع مقدس حدود ۱۰۰ شهید را به انقلاب اسلامی تقدیم کرده است، از این حیث در کشور نمونه است.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, خطب شکن,
یکی از افرادی که در جریان سالهای دفاع مقدس در این آموزشگاه حضور داشته است و از نزدیک با دانشآموزان آن در ارتباط بوده است، آقای واثقی مدیر مدرسه در آن زمان است که نسلی از رزمندگان آران و بیدگل، با او خاطراتی فراموش ناشدنی دارند. با این حال تاکنون هیچ مصاحبهای از ایشان صورت نگرفته است…
, ,
بالاخره پس از تماسهای مکرر موفق شدیم قراری را برای مصاحبه ترتیب دهیم، آن هم نزدیک طلوع آفتاب یکی از روزهای آخر تابستان. آقای واثقی از همان ابتدا از ما درخواست کردند مکان این مصاحبه در گلزار شهدای امامزاده محمدهلال(ع) و در کنار شاگردان شهیدشان باشد…
, ,
در این گفتگو که هم به مناسبت هفتهی دفاع مقدس و هم به مناسبت آغاز سال تحصیلی با ایشان ترتیب دادیم، سخنان بسیار شنیدنی و زیبایی شنیدیم که بسیار خواندنی شد.
,
لطفا خودتان را معرفی کنید.
, لطفا خودتان را معرفی کنید.,
اینجانب محمدرضا واثقی متولد سال ۱۳۲۹ هستم و در سال ۱۳۸۳ از آموزش و پرورش بازنشسته شدهام. مدرک لیسانس زیستشناسی از دانشگاه اصفهان دارم و دبیر سابق مدرسههای آران و بیدگل بودهام.
,
آقای واثقی و آران و بیدگل! لطفاً بیشتر توضیح دهید.
, ,
من در سال ۱۳۵۴ به منطقهی آران و بیدگل آمدم. آران و بیدگل در آن زمان دبیرستان نداشت. در ابتدای ورودم به این شهرستان، به عنوان دبیر علوم در دورهی راهنمایی، در مدرسهی نظام وفا مشغول انجام وظیفه شدم.
, 
,
دبیرستان عبداللهی چگونه تاسیس شد؟
بعد از این که دو سال در این مقطع مشغول تدریس بودم، چون آران و بیدگل ادارهی آموزش و پرورش مستقل نداشت و زیرنظر کاشان اداره میشد، مجوز تاسیس اولین مدرسهی دبیرستان از طرف کاشان به ما داده شد. ما در همان جا یک کلاس به مدرسهی راهنمایی، به عنوان دبیرستان ضمیمه کردیم.
کمکم تعداد کلاسها بیشتر شد و یک دبیرستان به صورت مستقل در کنار مدرسهی نظام وفا به وجود آمد، در همان مکانی که سابقا دانشگاه پیام نور بود. بعدا به آن طرف خیابان منتقل شدیم و ساختمانی را که متعلق به یک مدرسهی قدیمی بود در اختیار گرفتیم. به تدریج تعداد دانشآموزان بیشتر شد تا حدی که تا حدود ۶۰۰ دانشآموز را هم در مدرسه داشتیم. بعدها مکان دبیرستان تغییر یافت و به همین مکانی که در حال حاضر در آن قرار دارد، منتقل شد.
آقای اسلامی و مرحوم علی شریفی نقش مؤثری در تاسیس دبیرستان داشتند. غیر از دبیری در این دبیرستان، در زمان جنگ چند سالی معاون و مدیر دبیرستان عبداللهی هم بودم.
شما از نحوهی شهادت شهیدان عبداللهی اطلاع دارید؟
یکی از برادران عبداللهی در قم زیر تانک رفت و شهید شد. برادر دیگرشان هم که در دورههای شبانه شاگرد ما بود، در همین شهرستان به شهادت رسید و دبیرستان به نام این دو شهید بزرگوار که جزء نخستین شهدای شهرستان بودند، نامگذاری شد.
نقش شما و سایر دبیران و مسئولان مدرسه در اعزام دانشآموزان به جبهه چه بود؟
با توجه به فرمایشات حضرت امام و همکاری دبیران و مسئولان دبیرستان شهیدان عبداللهی زمینهای مساعد برای اقبال دانشآموزان به جبههها به وجود آمده بود و آنان ترجیح میدادند به جای کلاس درس، در جبهه حضور پیدا کنند.
ما هیچ اجباری به بچهها وارد نمیکردیم، خیلی جالب بود که خود بچهها برای جبهه رفتن، علاقمند بودند و حتی گاهی ما را تحت فشار قرار میدادند. ما هم در حد توان با رایزنی با بسیج منطقهی آران و بیدگل، زمینه را برای آنان فراهم میکردیم…
حرفهای ما برای بچهها خیلی اثربخش بود، چون سعی میکردیم حرف و عملمان یکی باشد. برای همین هر چه میگفتیم برای بچهها حجت بود. من همراه بچهها اعزام میشدم و بارها در جبهه همراه بچهها بودم، چه در غرب و چه در جنوب. حتی در روزهای درو، همراه بچههای مدرسه برای کمک به کشاورزان منطقه به دشتها اطراف میرفتیم و پابهپای همدیگر کار میکردیم.
ما با بیشتر خانوادههای بچهها در تعامل بودیم، این نبود که درسمان را بدهیم و به کاشان برگردیم. با آنها رفیق بودیم و در سایهی این رفاقت در کارهایمان موفق نیز بودیم.
ما با بیشتر خانوادههای بچهها در تعامل بودیم، این نبود که درسمان را بدهیم و به کاشان برگردیم. با آنها رفیق بودیم و در سایهی این رفاقت در کارهایمان موفق نیز بودیم.
چند خاطره از شهدایی که شاگرد شما بودند بفرمایید.
اولا این نکته را بگویم که این دانشآموزانی که شهید شدند، همه از بچههای درسخوان مدرسه بودند. این نبود که جبهه و جنگ، آنان را از درس بازدارد. انصافا دبیران خوبی هم در مدرسه بودند، آن طور که به خاطر دارم استاد خبازی، دبیر ریاضی مدرسه بودند، آقایان مسعودی و علیجانزاده هم ادبیات درس میدادند. زمانی هم که من دبیر بودم، آقای مسعودی مدیر و آقای حسین بندشاهی معاون دبیرستان بودند. برادر آقای بندشاهی، احمد بندشاهی هم دبیر اجتماعی بودند.
عدهای میگویند حرکت دانشآموزان، در آن سن و سال نوجوانی بیشتر متاثر از شور و حال ناشی از تحولات انقلاب و بر پایهی احساس بوده است. نظر شما چیست؟
مشخص است که جبهه و جنگ، گلوله و آتش است، تفریحگاه نیست. این نبود که شهدا نسنجیده و طبق احساسات بی مورد عمل کنند، بلکه زمانِ خود را کاملاً درک کرده بودند. خیلی از آنها اصلاً امام را ندیده بودند، اما وقتی صدای ایشان را میشنیدند یا تصویر او را از تلویزیون میدیدند، برای قدم گذاشتن در صحنهی نبرد انگیزهای مضاعف پیدا میکردند.
درست است که این بچهها همه در سختی بزرگ شده بودند و گاهی امکانات حداقلی هم نداشتند، ولی نان حلال خورده بودند و به همین خاطر راه درست را رفتند.
ضمنا همهی دانشآموزان هم جبهه نمیرفتند. از حدود ۶۰۰ دانشآموزی که در دبیرستان درس میخواندند، همیشه تعداد کمی به جبهه میرفتند. اینها نشان میداد آن افراد با علاقه و بصیرت راه خود را انتخاب میکردند.

دبیرستان عبداللهی چگونه تاسیس شد؟
, دبیرستان عبداللهی چگونه تاسیس شد؟,
بعد از این که دو سال در این مقطع مشغول تدریس بودم، چون آران و بیدگل ادارهی آموزش و پرورش مستقل نداشت و زیرنظر کاشان اداره میشد، مجوز تاسیس اولین مدرسهی دبیرستان از طرف کاشان به ما داده شد. ما در همان جا یک کلاس به مدرسهی راهنمایی، به عنوان دبیرستان ضمیمه کردیم.
, ,
کمکم تعداد کلاسها بیشتر شد و یک دبیرستان به صورت مستقل در کنار مدرسهی نظام وفا به وجود آمد، در همان مکانی که سابقا دانشگاه پیام نور بود. بعدا به آن طرف خیابان منتقل شدیم و ساختمانی را که متعلق به یک مدرسهی قدیمی بود در اختیار گرفتیم. به تدریج تعداد دانشآموزان بیشتر شد تا حدی که تا حدود ۶۰۰ دانشآموز را هم در مدرسه داشتیم. بعدها مکان دبیرستان تغییر یافت و به همین مکانی که در حال حاضر در آن قرار دارد، منتقل شد.
, ,
آقای اسلامی و مرحوم علی شریفی نقش مؤثری در تاسیس دبیرستان داشتند. غیر از دبیری در این دبیرستان، در زمان جنگ چند سالی معاون و مدیر دبیرستان عبداللهی هم بودم.
, ,
شما از نحوهی شهادت شهیدان عبداللهی اطلاع دارید؟
, شما از نحوهی شهادت شهیدان عبداللهی اطلاع دارید؟,
یکی از برادران عبداللهی در قم زیر تانک رفت و شهید شد. برادر دیگرشان هم که در دورههای شبانه شاگرد ما بود، در همین شهرستان به شهادت رسید و دبیرستان به نام این دو شهید بزرگوار که جزء نخستین شهدای شهرستان بودند، نامگذاری شد.
, ,
نقش شما و سایر دبیران و مسئولان مدرسه در اعزام دانشآموزان به جبهه چه بود؟
, نقش شما و سایر دبیران و مسئولان مدرسه در اعزام دانشآموزان به جبهه چه بود؟,
با توجه به فرمایشات حضرت امام و همکاری دبیران و مسئولان دبیرستان شهیدان عبداللهی زمینهای مساعد برای اقبال دانشآموزان به جبههها به وجود آمده بود و آنان ترجیح میدادند به جای کلاس درس، در جبهه حضور پیدا کنند.
, ,
ما هیچ اجباری به بچهها وارد نمیکردیم، خیلی جالب بود که خود بچهها برای جبهه رفتن، علاقمند بودند و حتی گاهی ما را تحت فشار قرار میدادند. ما هم در حد توان با رایزنی با بسیج منطقهی آران و بیدگل، زمینه را برای آنان فراهم میکردیم…
,
حرفهای ما برای بچهها خیلی اثربخش بود، چون سعی میکردیم حرف و عملمان یکی باشد. برای همین هر چه میگفتیم برای بچهها حجت بود. من همراه بچهها اعزام میشدم و بارها در جبهه همراه بچهها بودم، چه در غرب و چه در جنوب. حتی در روزهای درو، همراه بچههای مدرسه برای کمک به کشاورزان منطقه به دشتها اطراف میرفتیم و پابهپای همدیگر کار میکردیم.
ما با بیشتر خانوادههای بچهها در تعامل بودیم، این نبود که درسمان را بدهیم و به کاشان برگردیم. با آنها رفیق بودیم و در سایهی این رفاقت در کارهایمان موفق نیز بودیم.
, ما با بیشتر خانوادههای بچهها در تعامل بودیم، این نبود که درسمان را بدهیم و به کاشان برگردیم. با آنها رفیق بودیم و در سایهی این رفاقت در کارهایمان موفق نیز بودیم.
,
,
,
چند خاطره از شهدایی که شاگرد شما بودند بفرمایید.
, چند خاطره از شهدایی که شاگرد شما بودند بفرمایید.,
اولا این نکته را بگویم که این دانشآموزانی که شهید شدند، همه از بچههای درسخوان مدرسه بودند. این نبود که جبهه و جنگ، آنان را از درس بازدارد. انصافا دبیران خوبی هم در مدرسه بودند، آن طور که به خاطر دارم استاد خبازی، دبیر ریاضی مدرسه بودند، آقایان مسعودی و علیجانزاده هم ادبیات درس میدادند. زمانی هم که من دبیر بودم، آقای مسعودی مدیر و آقای حسین بندشاهی معاون دبیرستان بودند. برادر آقای بندشاهی، احمد بندشاهی هم دبیر اجتماعی بودند.
, ,
عدهای میگویند حرکت دانشآموزان، در آن سن و سال نوجوانی بیشتر متاثر از شور و حال ناشی از تحولات انقلاب و بر پایهی احساس بوده است. نظر شما چیست؟
, عدهای میگویند حرکت دانشآموزان، در آن سن و سال نوجوانی بیشتر متاثر از شور و حال ناشی از تحولات انقلاب و بر پایهی احساس بوده است. نظر شما چیست؟,
مشخص است که جبهه و جنگ، گلوله و آتش است، تفریحگاه نیست. این نبود که شهدا نسنجیده و طبق احساسات بی مورد عمل کنند، بلکه زمانِ خود را کاملاً درک کرده بودند. خیلی از آنها اصلاً امام را ندیده بودند، اما وقتی صدای ایشان را میشنیدند یا تصویر او را از تلویزیون میدیدند، برای قدم گذاشتن در صحنهی نبرد انگیزهای مضاعف پیدا میکردند.
, ,
درست است که این بچهها همه در سختی بزرگ شده بودند و گاهی امکانات حداقلی هم نداشتند، ولی نان حلال خورده بودند و به همین خاطر راه درست را رفتند.
, ,
ضمنا همهی دانشآموزان هم جبهه نمیرفتند. از حدود ۶۰۰ دانشآموزی که در دبیرستان درس میخواندند، همیشه تعداد کمی به جبهه میرفتند. اینها نشان میداد آن افراد با علاقه و بصیرت راه خود را انتخاب میکردند.
, 
,
از بچه ها چه خاطره ای در یاد دارید؟
, از بچه ها چه خاطره ای در یاد دارید؟,
من آن قدر مجذوب ایمان و اعتقاد و ادب این بچهها بودم که واقعاً از آنان خجالت میکشیدم به عنوان معلم وارد کلاس شوم. من اول مهر که میرفتم سر کلاس، این حرف را به خود بچهها هم میگفتم. میگفتم همهی شما از همه لحاظ از من بهترید… اینها هیچ اهل سبکسری نبودند، ساکت و آرام و بسیار باوقار بودند.
, ,
گاهی میشد تا ساعت ۱۰ شب برای انجام کارهایی عمرانی و بنایی مدرسه میماندیم، بچهها هم میماندند و کمک میکردند. ما برای این کارها کارگر استخدام نمیکردیم! اگر میخواستیم پشت بام را کاهگل کنیم، خود بچهها دست به کار میشدند و کار را پیش میبردند. وقتی نماز جماعت در مدرسه برگزار میشد، گاهی یکی از همین بچهها به جای روحانی، امام جماعت میشد و بنده و همه دانشآموزان به او اقتدا میکردیم. در مدرسه چنین فضایی حاکم بود…
, ,
قبل از انقلاب من از کاشان اعلامیهها را زیر لباس خودم پنهان میکردم و از کاشان به آران و بیدگل میآوردم و به بچههای مورد وثوق میدادم تا در شهر پخش کنند. آنها هم به خوبی در کار مبارزه شرکت میکردند. واقعا بچهها خودساخته و بزرگ بودند…
, ,
همین شهید حسین ملکیان- خدا رحمتش کند- بچهی بسیار عارف و خودساختهای بود. اصلا اهل حرفهای بیهوده و ناپسند نبود. شهید ملکیان در هماهنگ کردن کارهایی که در دبیرستان انجام میدادیم، مثل برنامههای کمک به کشاورزان، خیلی فعال بود.
این شهدا در حال خودسازی بودند و خدا هم در قبال این خودسازی، شهادت را نصیبشان کرد. خوشا به سعادتشان! ما از آنها خیلی عقب افتادیم! خود من چندین بار به جبهه رفتهام، در خط مقدم هم بودم، ولی شهادت نصیبم نشد.
, این شهدا در حال خودسازی بودند و خدا هم در قبال این خودسازی، شهادت را نصیبشان کرد. خوشا به سعادتشان! ما از آنها خیلی عقب افتادیم! خود من چندین بار به جبهه رفتهام، در خط مقدم هم بودم، ولی شهادت نصیبم نشد.
,
,
,
من الان که به عکسهای شهدا نگاه میکنم (این گفتگو در محل گلزار شهدای امامزاده محمدهلال(ع) انجام شد)، از تمامشان خاطره دارم، از کلاسهایی که با هم داشتیم، از با هم بودنمان، جبهه رفتنمان… بسیاری از این بچهها در سنین پایین به جبهه رفتند.
, ,
شهید حسین احسنزاده سوم ریاضی بود ولی سر کلاس نمیرفت. آمده بود پیش من و میگفت: «آقا! الان وقت ریاضی خواندن نیست! من میخواهم بروم جبهه!» من هم به او میگفتم «خود من هم میخواهم بروم جبهه. ولی الان وقتش نیست. فعلا برو سر کلاس، بعدا با هم خواهیم رفت!» اصلا این بچهها برای جبهه رفتن سر از پا نمیشناختند.
, ,
شهید علی اکبر غیرتی یکی از دانشآموزان خوب رشتهی ریاضی بود. کشتیگیر بود و بدن قدرتمندی داشت. گلولههای خمپاره ۱۲۰ خیلی سنگین است. داخل یک جعبه مهمات خمپاره ۱۲۰، دو تا گلوله قرار دارد و بسیار سنگین است. در غرب وقتی سنگرهای دشمن را فتح میکردیم و مهمات آنان را همراه میآوردیم، او به راحتی یک جعبه مهمات خمپاره ۱۲۰ را بلند میکرد و به دوش میکشید.
, ,
من خودم برای تشخیص جنازهی شهید عباس فخرائیان با آقای بندشاهی و یکی از بچههای دهنو به تهران رفتیم و از معراج شهدا، پیکرش را به شهر آوردیم. آن جا پیکرهای زیادی وجود داشت و ممکن بود اشتباهی پیکری به شهری دیگر برود. به همین خاطر تا مشخصات کاملی از او ارائه نمیشد، پیکر را تحویل نمیدادند.
,
شهید محمد بادپی سال سوم رشتهی اقتصاد بود. پدر شهید کارگر کارخانه بود. وقتی شهید شده بود، من برای عرض تسلیت رفتم منزل ایشان. او به من میگفت «من از شهادت پسرم هیچ غصهای ندارم.» بعد گفت «من هر روز صبح، وقتی محمد به دبیرستان میآمد، ۱۰ تومن به پسرم میدادم. او هم هر روز ۵ تومان را خرید میکرد و ۵ تومان بقیه را پس انداز میکرد و آخر ماه به من پس میداد. من نمیدانم با ۵ تومان او میتوانست در مدرسه چه چیزی بخرد!»
,
من به خاطر این بچهها، آران و بیدگل را بیش از کاشان دوست دارم. آن زمان هم بیشترین وقت خودم را در این شهر برای شاگردان میگذراندم. من به یاد تمام این بچهها هستم، با یاد آنها زندگی میکنم.
, ,
نسل جدید میتواند چه کار کند تا شبیه شهدا باشد؟
, نسل جدید میتواند چه کار کند تا شبیه شهدا باشد؟,
قبلاً این وسایل ارتباط جمعی امروزی وجود نداشت. دسترسی آسان همگانی به این وسایل و استفادهی نامطلوب از آنها باعث شده است از آرمانهای شهدا فاصله بگیریم و انحراف در فکرها به وجود آید. البته بچههای امروز میتوانند همان بچههای دیروز باشند، اگر با آن اعتقادات و آرمانها زندگی کنند.
, ,
امروز فاصلهی دانشآموزان با روحانیت و مساجد را ببینید؛ چرا معمولا افراد مسن به مسجد میروند؟ چرا دانشآموزان از مسجد بیگانهاند؟ دلیل اصلی آن اشتغال این بچهها به گوشی و امثال آن است. خانوادهها هم در عین آماده کردن لوازم ظاهری برای بچهها باید خوراک فکری شان را تامین کنند.
, ,
خیلی از خانوادهها به جای آن که بچههای خود را سوار ماشین کنند و برای زیارت مرقد امام یا حرم حضرت معصومه(س) ببرند، برای پارک و شهربازی و جاهایی که معمولا زن و مرد در آن اختلاط دارند، برنامهریزی میکنند.
, خیلی از خانوادهها به جای آن که بچههای خود را سوار ماشین کنند و برای زیارت مرقد امام یا حرم حضرت معصومه(س) ببرند، برای پارک و شهربازی و جاهایی که معمولا زن و مرد در آن اختلاط دارند، برنامهریزی میکنند., ,
,
دبیرستان شهیدان عبداللهی به تقدیم بیش از ۱۰۰ شهید به انقلاب اسلامی مفتخر است. آیا فرایند تربیتی امروز نیز به گونهای هست که دانشآموزان برای نبرد امروز، که جنگ نرم و جنگ فرهنگی است، جانفشانی کنند؟
, دبیرستان شهیدان عبداللهی به تقدیم بیش از ۱۰۰ شهید به انقلاب اسلامی مفتخر است. آیا فرایند تربیتی امروز نیز به گونهای هست که دانشآموزان برای نبرد امروز، که جنگ نرم و جنگ فرهنگی است، جانفشانی کنند؟,
عقیده دارم اگر الآن هم دبیران و اساتید ما براساس موازین انقلاب، نه براساس مادیات، عمل کنند میتوانیم آن فضای معنوی را فراهم کنیم.
,
من خودم یادم نمیآید در طول دوران تدریسم، کمکاری کرده باشم و از اول تا آخر کلاس، ۹۰ دقیقه همین طور ایستاده بودم و درس میدادم. ضمن این که رفتار تک تک شاگردانم را زیرنظر داشتم. مثلا آخر هفتهها، از آن جا که خودم هم جزء هیأت امنای امامزاده محمد هلال(ع) بودم، از پشت پنجرههای آستان رفت و آمد بچهها را کنترل میکردم و اگر خطایی از آنان سر میزد، شنبهها تذکر میدادم.
, ,
حتی اگر میدانستم بچهها برای زیارت به مشهد اردهال میروند، با پول خودم بلند میشدم و تا آن جا میرفتم تا اشتباهی از آنان سر نزند. چون زمینهای اطراف میدان ولیعصر کنونی، محل بازی فوتبال بچهها بود، مواقعی که برای بازی قرار میگذاشتند، زودتر به آن جا میرفتم تا رفتارشان را زیرنظر داشته باشم.
, ,
یک بار در یکی از این دشتها، یکی از شاگردانم از یکی از کشاورزان سیگار گرفته بود. من همهی بچهها را به طرف شهر فرستادم ولی آن شاگرد خطاکار را نگه داشتم. از او خواستم برود و آن کشاورز را بیاورد. بعد به آن کشاورز گفتم این بچهها برای پدر و مادرهای خودشان کار نمیکنند، حالا که برای کمک به شما آمدهاند باید این طوری پاسخ زحماتشان را بدهید؟! بعد گفتم انضباط این شاگرد را صفر خواهم داد، شروع به معذرتخواهی کرد ولی قبول نکردم. البته بعدا آن شاگرد را بخشیدم، ولی برخوردهای ما با آنان جدی بود…
, ,
در مناطق عملیاتی هم برخوردم جدی و از روی نظم بود. هر جا میرفتیم اول باید برنامهی نظافت را انجام میدادیم. یک بار در بازیدراز یک نفر وقتی نظم بچهها را دیده بود، با تعجب نزد من آمد و پرسید این بچهها از کجا آمدهاند که این قدر منضبط هستند؟!
,
اگر شاگردی به خاطر بروز مشکل یا بیماری به مدرسه نمیآمد، با بچههای کلاس پول جمع میکردیم و برای او میوه میخریدیم و برای عیادت او به منزلش میرفتیم. آقای بندشاهی یک بار به من میگفت با این که ما اهل آران و بیدگل هستیم، شما بیش از ما با بچهها در ارتباطید و آنها را میشناسید.
, ,
من به دانشآموزان کمک مالی میکردم. هر کس از من طلب کمک مالی میکرد به او پول میدادم، حتی خانوادهی آنها هم خبردار نمیشدند. آنها هم با من دوست بودند. اگر مسافرت میرفتند، برایم سوغات میآوردند، آن هم فقط برای من، نه برای سایر دبیران.
, ,
من عکس تکتک شاگردانم را که به شهادت رسیدهاند در خانه دارم. تکتک عکسشان را از پروندهها برداشتهام و حتی برایشان نماز قضایی میخوانم… معلم و پدر و مادر اگر بخواهند در رفتار بچهها تاثیر بگذارند، باید در رفتار خود تجدیدنظر کنند. معلم نباید در بند پول و حقوق باشد. باید برای بچهها فداکاری کند.
, ,
من یادم میآید قبل از شروع سال تحصیلی، به آران و بیدگل میآمدم و با کمک خود بچهها، مدرسه را برای اول مهر آماده میکردیم. حتی اگر کسی مشکلی داشت و نمیتوانست سر کلاس حاضر شود، قبل از سال تحصیلی به سراغش میرفتم و سعی میکردم مشکلش را حل کنم.
, 
,
رمز موفقیت خود را چه میدانید؟
باید برای بچهها وقت گذاشت. دبیری رفیق باشد، میتواند او را خوب تربیت کند. اگر برای بچههای امروز هم درست وقت بگذاریم، همان کسانی که در زمان جنگ تربیت شدند، دوباره ظهور میکنند. اگر من باز به دبیرستان برگردم، با شیوههایی که در نظر دارم میتوانم همان شاگردان را تربیت کنم…
به عنوان سوال پایانی، آیا از گذشتهی خود راضی هستید؟!
بله! من یک لحظه هم از گذشتهام پشیمان نیستم. همیشه خدا را شکر میکنم که معلم شدم و توانستم در تربیت این شاگردانی که افتخارآفرینی کردند، نقش داشته باشم.
ممنون که وقتتان را در اختیار ما قرار دادید و مسیری را برای مصاحبه از کاشان به آران و بیدگل آمدید.
رمز موفقیت خود را چه میدانید؟
, رمز موفقیت خود را چه میدانید؟,
باید برای بچهها وقت گذاشت. دبیری رفیق باشد، میتواند او را خوب تربیت کند. اگر برای بچههای امروز هم درست وقت بگذاریم، همان کسانی که در زمان جنگ تربیت شدند، دوباره ظهور میکنند. اگر من باز به دبیرستان برگردم، با شیوههایی که در نظر دارم میتوانم همان شاگردان را تربیت کنم…
, ,
به عنوان سوال پایانی، آیا از گذشتهی خود راضی هستید؟!
, به عنوان سوال پایانی، آیا از گذشتهی خود راضی هستید؟!,
بله! من یک لحظه هم از گذشتهام پشیمان نیستم. همیشه خدا را شکر میکنم که معلم شدم و توانستم در تربیت این شاگردانی که افتخارآفرینی کردند، نقش داشته باشم.
,
ممنون که وقتتان را در اختیار ما قرار دادید و مسیری را برای مصاحبه از کاشان به آران و بیدگل آمدید.
, ممنون که وقتتان را در اختیار ما قرار دادید و مسیری را برای مصاحبه از کاشان به آران و بیدگل آمدید., انتهای پیام/
]
ارسال دیدگاه