به بهانه سالروز شهادت شهید محمدباقر منصوری؛

اگر دست‌ها و پاهایم نیز قطع شوند، دست از یاری حضرت امام برنخواهم داشت...

اگر دست‌ها و پاهایم نیز قطع شوند، دست از یاری حضرت امام برنخواهم داشت...
شهید محمدباقر منصوری، همیشه می‌گفت: اگر دست‌ها و پاهایم نیز قطع شوند دست از یاری حضرت امام برنخواهم داشت.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از سایت کریمه، در سال 1343 در شهرستان بیجار کودکی به دنیا آمد که نامش را محمدباقر نهادند، وی از همان سال‌های کودکی بسیار قانع و بی‌ادعا بود صبر و شکیبایی عجیبی داشت، کمتر حرف می‌زد و کسی را از خود نمی‌رنجاند، پر جنب‌وجوش بود و اعتمادبه‌نفس سرشاری داشت، در برابر مشکلات خود را نمی‌باخت و با سعه ی صدر عجیبی که داشت درصدد مرتفع ساختن آن‌ها برمی‌آمد.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, کریمه، , کریمه، , کریمه،,

محمدباقر در سال 1349 به مدرسه رفت و تا پایان سال دوم مقطع راهنمایی به تحصیل ادامه داد، او در سال 1358 به عضویت افتخاری مرکز فرهنگی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شهرستان «بیجار» درآمد و در سال 1362 به خدمت مقدس سربازی رفت.

,

آری، او همان شهید «محمدباقر منصوری» است، کسی که همواره به افراد خانواده توصیه می‌کرد که از قرآن فاصله نگیرند و مطیع اوامر حضرت امام (ره) باشند.

,

شهیدی که بزرگ‌ترین آرزوی خود را پیروزی نظام مقدس اسلامی می‌دانست و همیشه می‌گفت: اگر دست‌ها و پاهایم نیز قطع شوند دست از یاری حضرت امام برنخواهم داشت.

,

وقتی که از او می‌خواستند تا ذره‌ای هم به کارهای شخصی خود بپردازد!! در جواب می‌گفت: مگر امام با آن سن و سال پیری لحظه‌ای از حل‌وفصل امور کشور غافل هستند که یاران او به کارهای شخصی خود بپردازند.

,

روحیه‌ی ایثار و مردانگی او به حدی بود که حاضر می‌شد خود را به خاطر آسایش دیگران متحمل رنج و زحمات فراوانی نماید، به‌طوری‌که یک روز در میدان تیر یکی از سربازان تیر می‌خورد؛ مسئول میدان اجازه نمی‌دهد که سرباز تیرخورده را به بیمارستان انتقال دهند و می‌خواهد مشخص کند چه کسی او را زخمی‌کرده است!! در این هنگام شهید منصوری به خاطر آن که سرباز درد زیادی را تحمل نکند و جان سالم به در ببرد جلوتر می‌آید و به مسئول میدان می‌گوید شما فرض کنید من ایشان را زده‌ام او را زودتر به بیمارستان ببرید، مسئول میدان می‌گوید: آیا شما مسئولیت او را قبول می‌کنید؟ شهید منصوری بدون اتلاف وقت سرباز را برداشته به بیمارستان می‌برد، اما متأسفانه آن سرباز فوت می‌کند، شهید منصوری به خاطر همان موضوع چند ماه بازداشت می‌شود.

,

او سعادت را در شهادت می‌دید علاقه شدیدی به شهادت داشت و از اینکه تا سال‌های پس از جنگ به شهادت نرسیده بود؛ اظهار تأسف می‌کرد... تا اینکه در شهریور 1363 هنگامی‌که این فرمانده و سردار توحید در مأموریتی به یکی از روستاهای شهر «سقز» بنام «آیچی» عزیمت نموده بود به دست ایادی بیگانه مورد هدف قرار گرفته و با اصابت گلوله دشمنان کینه‌توز اسلام به فیض عظمای شهادت نائل آمد...

,

وصیت‌نامه آن شهید بزرگوار

, وصیت‌نامه آن شهید بزرگوار,


بسم‌الله الرحمن الرحیم
در قاموس شهادت وحشت نیست امام خمینی
من به عنوان یک مرد مسلمان و به حکم شرعی و الهی که داشتم قدم در این راه نهادم خداوند بزرگ را شکر می‌کنم که چنین سعادتی نصیب من کرد و چنین رهبری در جلوی را هم قرار داد و ذره‌ای نور ایمان در من روشن نمود تا خود و خدای خود را بشناسم، اکنون که در میان شما نیستم و لیاقت شهادت را نصیب من کرد پس چند جمله بگویم. پیام و سفارشم را با صدای بلند به گوش منافقان و دشمنان اسلام برسانید که از کوری دل خود، ما را ناآگاه می‌خوانند، به آن‌ها بگویید که ما آگاهانه و بیدار، بدون هیچ جبر و زوری که تنها بر شما وارد است در این راه قدم نهادیم و خون خود ریختیم که ناچیز بود که اگر هزار جان هم می‌داشتیم در راه خدا و ا... اکبر و لا اله الا الله و اماممان که پیشرو این راه است نثار می‌کردیم و تو ای خواهر و برادر مسلمان بیدار باش و هوشیار فریب این از خدا بی‌خبران را نخوری و با چهره‌شان شک و شبهه‌ای در دل تو ایجاد ننمایند که همواره بیدارید البته روی سخن من با افرادی است که در گوشه و کنار زمزمه‌های مأیوسانه سر می‌دهند، باید بدانند که اول امام زمان منتظر شماست تا شما را بشناسد قلب خود پاک کنید و همچنان قرص و محکم بر عقیده و ایمان خود استوار باشید و زمان را برای ظهور حضرت آماده و مهیا سازید تا خدای‌ناکرده با افکار درست کافران و منافقان قرار نگیرید و دست از یاری امام امت برندارید بدانید زمان زمان امتحان و آزمایش است... مادر جان می‌دانم اگر من کشته شوم برای تو دردناک است ولی چه می‌شود کرد دین خدا در خطر است و در ضمن من هم که مال خدا هستم، پس مرا حلال کن. مادر جان حلال کن تا چون پرنده‌ای آزاد در آسمان آرزوهایم پرواز کنم، مرا حلال کن تا خدایم مرا ببخشد، مادر جان تو دوست داشتی که من به جبهه بروم یادت بیاید آن روزی را که با هم صحبت می‌کردیم برایت می‌گفتم مادر من آزاد بودم آزاد از هر نوع وابستگی و همه چیز را کنار زده بودم و می‌خواستم کاری کنم که به معشوقم نزدیک شوم و به تو گفته بودم که من عاشق خدا هستم و اینک آمده‌ام تا در صحرای کربلای ایران در کنار کاروان حسین زمان خمینی بت‌شکن، کارونی از خون بسازم و در این بازار گرم و باصفا خون خریدار خوبی است آمده‌ام تا کالای ناقابل خود را تقدیم بر مولایم کنم... اگر پذیرفت کالای مرا پس چند جمله می‌گویم که راجع به خود من است.

,
,
,
,

اگر کشته شدم مرا غسل ندهید چون ننگ است برای کسی که معلمش حسین (ع) را غسل نداده‌اند خودش را غسل بدهند، پس کفن نپوشانید چون حسین (ع) را کفن نپوشانیدند، بر مزارم گل نریزید زیرا چه انصاف است کسی را که رهبرش حسین (ع) را در میان نیزه و خنجر بیرون آوردند و به خاک سپردند، بر مزارم گریه نکنید...

,

اگر خواستید هم گریه کنید برای حسین (ع) گریه کنید و اینک با مردم بگوئید که ای یاران... شما را به خدا نکند و امام خمینی را تنها رها کنید؛ که به سقوط کشانیده خواهید شد و اگر رفتید تا ابد دست کفار خواهید گرفت... والسلام علیکم و رحمت‌الله و برکاته
انا الله و انا الیه الراجعون ... محمدباقر منصوری

,
,

خاطره‌ای از شهید منصوری

, خاطره‌ای از شهید منصوری,

راوی: محسن میرزایی

,

در زمان انقلاب در مدرسه راهنمایی شاپور بودیم. شهید منصوری یکی از نیروهای پرتحرک و پرتوان آن مدرسه بود که بیشتر اعتصاباتی که در مدرسه رخ می‌داد یکی از پایه ریزهای اعتصابات در آن زمان به حساب می‌آمد. شعاری که از شهید باقر منصوری به ذهنم می‌رسد این است: تا انتقام نگیریم سر کلاس نمی‌رویم، فکر کنم که اوایل دی‌ماه بود که شهید باقر منصوری و تعدادی دیگر از دانش آموزان را به دلیل اعتصابات مکرّر از مدرسه اخراج کردند و وقتی که از مدرسه بیرون آمدیم شهید باقر منصوری گفت که بیائید برویم شیشه‌های سینما را بشکنیم. ما هم با آجرهایی که در دست داشتیم تابلوی سینما را پایین آوردیم و شیشه‌های آن را نیز شکستیم تا اینکه به چهارراه رسیدیم در آنجا یک راننده‌ی ژاندارمری پایین می‌آمد شهید باقر منصوری و تعدادی از دانش آموزان جلوی ماشین آن شخص را گرفتند شهید باقر منصوری به طرف راننده رفت و به راننده می‌گفت: بگو مرگ بر شاه، راننده نیز از گفتن این کلمه خودداری می‌کرد و شهید منصوری با تکه سنگی که در دست داشت به شیشه ماشین آن شخص زد و شیشه ماشین آن شخص را شکست و راننده‌ی ژاندارمری فرار کرد.

,

اگر بخواهیم هدف شهید شدن شهید منصوری بیان کنیم به صفحه‌ی اول قرآنی که متعلق به خود ایشان است مراجعه کنیم در آن نوشته شده: اللهم اَرزقُنی شهادت فی سبیلک (خدایا شهادت در راهت را نصیب من بگردان) و این همان هدف شهید منصوری از بدو ورودش به سپاه و بسیج بود.
او هیچ چیزی جز لباس رزمی و چند عدد کتاب از خود به جای نگذاشته این شهید در تمامی مدتی که در سپاه بود حقوقی که دریافت می‌کرد به نیازمندان می‌داد. شهید منصوری عاشق امام و ولایت بود اسوه ی صبر و استقامت و پایداری بود با صبر و استقامتی که شهید منصوری داشت هیچ‌گاه در جنگ خسته نمی‌شد.

,
,

در منطقه عملیاتی جنوب در چندین عملیات شرکت نموده دو بار هم مجروح گردیده در بیشتر عملیاتی که در منطقه‌ی جنوب و غرب رخ داده حضور فعال داشته با توجه به شجاعت و شهامتی که دارد در تمام عملیات‌های منطقه سقز و بانه شرکت داشته‌اند.

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه