شهیدی که مردم روستایش را به جبهه بسیج کرد+عکس
شهیدی که استارت تظاهرات انقلابی را در روستایش زد و مردم را به حضور در دفاع مقدس بسیج نمود.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ ،به نقل از چشمه لر،سیاوش در اولین روز از بهار 1346در روستای آتشگاه از توابع شهرستان سرعین استان اردبیل در یک خانواده متدین و مذهبی دیده به جهان گشود.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, به نقل از چشمه لر,پدرش سید بهلول یکی از مردان غیور و با تعصب روستا به حساب میآمد که ابتدا در معدن مس کرمان به کارگری مشغول بود و بعدها به خاطر تجربه زیاد کاری، به استخدام رسمی کارخانه ذوب آهن درآمد.
,

, وضعیت زندگی خانواده سیاوش در قبل و بعد تولد در بعد اقتصادی نسبت به دیگر خانواده های روستایی بهتر بود.
,پدر خانواده مقداری از درآمد خود را صرف کمک به افراد بی بضاعت روستای خود میکرد و در کارهای خیر همیشه پیش قدم بود.
,سیاوش در دوران خردسالی به شدت مریض شد به طوری که نمیتوانست شیر بخورد. امیدی برای زنده ماندنش نبود. پدر در شهرستان کار میکرد و در خانه نبود. شب هنگام،مادر به همراه پدر بزرگ و مادر بزرگ، سیاوش را به بیمارستان بردند. مادر، با توکل به خدا از حضرت باب الحوایج استمداد میخواست و با گریه و زاری تکرار میکرد: «یا حضرت عباس، سیاوشم به قربان تو آقا جان!»
,

, زمان میگذشت و سیاوش بزرگ و بزرگتر میشد. در روستای آنها یک روحانی عارف به نام سعداله زندگی میکرد که بچههای روستا را نزد خود در مکتب خانه جمع میکرد و به آنها قرآن یاد میداد. سیاوش، شش ساله بود که وارد مکتب خانه شد و تلاوت قرآن را نزد استاد آموخت. سال 1352 در مدرسه ابتدایی شهید رجایی در روستای آتشگاه دوران تحصیلی ابتدایی را آغاز کرد و مقارن با پیروزی انقلاب اسلامی دوره تحصیلی ابتدایی را به پایان رساند.
,دی ماه سال 1357 بود که خبری مانند بمب در تمام روستا منتشر شد. تنی چند از دانش آموزان با راهنمایی سیاوش، تظاهراتی علیه رژیم شاه به راه انداخته بودند با انتشار خبر، افرادی از سر سپردگان رژیم، سوار بر اسب، به روستای آتشگاه یورش آوردند و یک راست به خانه آنها هجوم بردند. پدر سیاوش که فردی انقلابی بود، خشمگینانه، پیش روی آنان ایستاد و گفت: «اگر کسی یک قدم جلوتر بگذارد خونش را خواهم ریخت». آنها وقتی او را مصمم دیدند، بازگشتند اما به هنگام خروج از روستا، سیاوش را به شدت مورد ضرب و شتم قراردادند به طوری که دندانهای او را شکستند. این واقعه، عزم وی را در مبارزات انقلابی جزمتر کرد به طوری که بیش از پیش فعالیت میکرد تا آتش مبارزه را در قلبهای مردم روستای آتشگاه فروزانتر گرداند.
,دوران تحصیلی راهنمایی را سال 1357 در مدرسه راهنمایی شهید باهنر در روستای آتشگاه آغاز کرد. هنوز انقلاب پیروز نشده بود. صبح یکی از روزهای سرد پاییز، مدرسه حال و هوای دیگری داشت. روی یکی از دیوارها نوشته بودند :«مرگ بر شاه!» مدیر مدرسه همه بچهها را در محوطه حیاط جمع کرد و خواست هر طوری که شده نویسنده شعار را پیدا کند. تهدید میکرد که همهتان را تنبیه خواهم کرد. هیچ کس مسئولیت این کار را به عهده نگرفت. مدیر، شاگردان را به باد کتک گرفت تا شاید مجرم را پیدا کند. ناگهان صدای یکی از بچهها توجه همه را به خود جلب کرد. «نزنید آقا ! اینها را نزنید من نوشتهام» همه نگاهها به طرف صدا برگشت. سیاوش بود که با فداکاری، بچهها را نجات داد.
,

, چون در روستا دبیرستان نبود برای ادامه تحصیل در مقطع متوسطه به شهر اردبیل آمد و در دبیرستان طالقانی اردبیل ثبت نام کرد. در اوایل تحصیل در سال دوم متوسطه با توجه به اینکه جنگ تحمیلی شدت گرفته بود ترک تحصیل کرد و در سال 1364 به عضویت سپاه پاسداران درآمد. او با عضویت در این نهاد انقلابی، فعالیتهای خود را در ارتباط با جبهه آغاز کرد.
,مادر مرحومش در مورد ازدواج سیاوش چنین نقل می کند: همسرم در مورد ازدواج سیاوش تاکید زیادی داشت و همواره به من میگفت که باید برای سیاوش همسری انتخاب کنیم، صلاح نیست که بیش از این مجرد بماند. من خجالت میکشیدم که این موضوع را با سیاوش در میان بگذارم. سیاوش یک دوست صمیمی بنام صاحبعلی داشت. من این موضوع را به او گفتم تا او با فرزندم در این باره صحبت کند. سیاوش به او گفته بود که بعد از دو روز در این باره نظرم را خواهم گفت، دو روز گذشت و سیاوش به دوستش گفته بود که من فقط یک آرزوی قلبی دارم و میخواهم به آن آرزویم برسم. فردای آن روز من و همسرم به خیال اینکه دختری را انتخاب کرده ، یک روسری و یک انگشتری خریدیم تا به خواستگاری برویم. سیاوش نزد من آمد و گفت : مادر جان دعا کن که خداوند مرا به آرزویم برساند.
,من گفتم: خدایا پسرم را به آرزویش برسان.
,سیاوش بلند شد و از پیشانی ام بوسید و ادامه داد: مادر جان! آرزوی من شهادت است. خدا از شما راضی باشد که اجازه دادید تا به جبهه بروم. من ساکت ماندم و حرفی نزدم. گویا قدرت تکلم را از من گرفته بودند. سیاوش به خاطر عشق به خاک وطن و جلوگیری از ورود بیگانگان به کشور به جنگ علیه باطل شتافت.
,,
ماه محرم سال 1364 بود. سیاوش با تنی مجروح از جبهه بازگشته بود. فردای آن روز قرار بود روحانی محل سید تَحْمُلاله به پای منبر برود و از تنها بودن امام (ره) و تشویق جوانان برای رفتن به جبهه سخنرانی کند.
,بچههای پایگاه هماهنگ کرده بودند که قبل از اینکه حاج آقا به پای منبر برود، سیاوش به عنوان پیش سخنران با مردم صحبت کند. همه چیز طبق برنامه پیش رفت و سیاوش سخنرانی خود را شروع کرد ابتدا از رفتن به جبهه صحبت کرد و سخنان امام (ره) را چند بار تکرار کرد و گفت که امام (ره) از همه جوانان خواسته که سنگرها را خالی نگذارند و همه برای رفتن به جبهه بسیج شوند.
,عدهای از جوانان روستا با شنیدن سخنان سیاوش داوطلب اعزام به جبهه شدند و همراه او به جبهه رفتند.
,سپاه عراق در منطقه شلمچه شکست سنگینی را متحمل شده بود. واحد مهندسی رزمی لشکر امام علی (ع) مأموریت یافته بود تا در مناطقی که تازه به دست نیروهای اسلام افتاده بود. خاکریز بزند.
,

, سیاوش فرمانده گردان فجر از لشکر امام علی(ع) بود اما با حفظ سمت، مسئولیت محور عملیاتی نیز به او واگذار شده بود. سیاوش به سرعت نیروهایش را برای احداث خاکریز آماده کرد در ایجاد خاکریز، گردان فجر و نصر با هم همکاری داشتند. آتش شدید دشمن از یک سو و گرمای سوزان خوزستان از سویی دیگر منطقه را به جهنمی سوزان تبدیل کرده بود.
, سیاوش فرمانده گردان فجر از لشکر امام علی(ع) بود, مسئولیت محور عملیاتی,برای رانندگان سخت بود که بتوانند، پشت فرمان لودر دوام بیاورند، با این وجود آنها هر یک ساعت، جایشان را با هم عوض میکردند. در اولین روز، کارها با موفقیت پیش میرفت و سیاوش، مقتدرانه این عملیات را رهبری میکرد. روز بعد، آتش دشمن سنگینتر شد و هر لحظه بر تعداد شهدا افزوده میشد. اما کار ادامه داشت و با موفقیت پیش میرفت.
,رانندگان لودرها یک به یک شهید میشدند و با شهادت این عزیزان آشوب در دل رزمندگان میافتاد.
,آخرین راننده که رزمندهای از مشکین شهر بود فریاد کشید «برادر! بیا مجروح شدم». سیاوش هراسان به سوی لودر دوید و بی پروا و به چالاکی پشت فرمان جای گرفت.
,باران گلوله های خمپاره بود که یکریز در اطراف منطقه فرود میآمد و در طنین صدای الله اکبر بچهها گم میشد.
,بچه ها با دیدن شجاعت فرماندهشان، روحیه خود را بازیافته بودند و سیاوش در آن هنگامه شور وغوغا با اراده ای آهنین کار میکرد. فاصله چندانی باقی مانده نمانده بود تا خاکریزها از دو نقطه به همدیگر بپیوندند. به ناگاه خمپارهای در کنار لودر منفجر و سیاوش زخمی شد. اما او هم چنان سرگرم تلاش جانانه خود بود. در حالی که خون از پیشانیاش جاری بود به التماس ما توجهی نمیکرد و به کار خویش ادامه میداد تا اینکه خدایش بر شکوه جانبازیاش آفرینش گفت و به درجه رفیع شهادت نایل گشت.
,سیاوش، در تاریخ 30 دی ماه 1365 در عملیات کربلای 5 در منطقه شلمچه بر اثر اصابت ترکش به قلب و سرش به آرزوی دیرینه خود رسید و به عهدی که با خدای خود بسته بود عمل نمود و به خیل شهدای اسلام پیوست.
,آرامگاه مطهر این شهید والا مقام در روستای آتشگاه قرار دارد.
,

, وصیت نامه شهید سیاوش عیسی نژاد
,بسم الله الرحمن الرحیم
,انالله وانا الیه راجعون
,صلوات و رحمت بیپایان الهی برشهیدان همیشه زنده انقلاب اسلامی و جنگ تحمیلی که در نبرد با کفر جهانی و مزدوران و در راه اعتلای پرچم توحید درخون پاک خود غلطیدند و به لقاءالله پیوستند.
,درود خدا و رسول او و سلام پرافتخار امام امت شهید پرور به تمامی عزیزان رزمنده و پیکارگران شهادت طلب جبهههای جهاد فی سبیل الله که امر امام یعنی فرمان خدا را لبیک گفتند. آیا من هستم که به امت حزب اللِه شهید پرور و همیشه درصحنه وصیت میکنم یا نه!؟ خدایا تو شاهد باش در این لحظه که این تکه کاغذ را مینویسم اسم تو را بر زبان میآورم و جز فکر تو فکر دیگری ندارم. پروردگارا چیزی جز گناه درخودم نمیبینم و از اینکه نتوانستهام به دین مبین اسلام خدمت کنم شرمسارم. در پیشگاه با عزت و عظمتت عاجزانه میخواهم که مرا ببخشی و مورد لطف و مرحمت بیپایان قراردهی. من برای دفاع از مکتب اسلام و قرآن و میهن اسلامی و شرف به منطقه جنگی روی آوردهام تا آنجا که توان دارم با دشمنان اسلام ستیز کنم. شنیدهام که امام حسین (ع) درکربلا صدا زد (هل من ناصر ینصرنی) کیست که مرا یاری کند ولی کسی به یاری وی نشتافت و ما ایرانیان همیشه درآرزوی این بودیم که ای کاش درکربلا بودیم و به یاری امام حسین میشتافتیم وکربلای عزیز به ایران آمده، هر روز هزاران نفر از این جوانان به خاک و خون میغلطند و این را بدانیم که شهادت را مردان خاص خدا میچشند.
,یعنی آنهایی هستند که از تمام علایق و دلبستگیهای دنیوی رهانیده و شکوفههای آزادی را با خون سرخ خویش آبیاری میکنند. فقط به خاطر رضای الله تا جان در بدن دارند استقامت و پایداری دارند و شهادت را طوری میخوانند که گویا منتظر رساندن تشنهای به دریا هستند و ای مردم شهید پرور، خودتان را برای عمل و رنجها ومصیبتها آماده سازید و دل قوی دارید که قادر یکتا پشتیبان شماست و تنها اوست که شما را به خیر باز میگرداند و دشمنان شما را به انواع عذابها و شکستها دچار می کند. و ای مردم بدانید که این مصیبتها را میکشید که خداوند در مقابل اینها شما را از نعمت بی پایانش بهرهمند خواهد کرد. برادران و خواهران عزیز از تهمت زدن وکارهای ناروا به دیگران بیزاری جویید وسعی نمایید قرآن را حتما یاد بگیرید و بخوانید و رزمندگان اسلام و امام امت را دعا کنید. و اما ای پدر و مادر عزیزم که زیاد رنج و زحمتتان دادهام امیدوارم که مرا ببخشید. من امانتی هستم نزد شما ازطرف خداوند متعال و بالاخره باید روزی این امانت را تحویل خالقش بدهید و چه بهتر که در راه خدا باشد. و پدر عزیزم امیدوارم که درسوگ من مادرم را تسکین دهی و نگذاری بیش ازحد ناراحت بشود و مادرم میدانم تا چه حدی تو را اذیت کردهام و چقدر زحمت مرا کشیدهای. امیدوارم از خطا و تقصیرات من بگذرید و مراحلال کنید. مادرجان در فراق من زیاد غمگین مباش شما باید حضرت زینب قهرمان کربلا را الگوی خود قرار دهید که سه فرزند خردسال خود را درکربلا از دست میدهد و میگوید ای کاش فرزند چهارمی هم داشتم و در راه قرآن و خدا قربانی میدادم.
,اگرشهید شدم درروی قبر من ننویسید ناکام، چون بهترین و شیرینترین کام برای فرد مسلمان شهادت در راه خداست و در آخر از همه کسانیکه مرا میشناسند میخواهم که مرا حلالم کنند.
,برادرم محمد وحسین وخواهرانم، امیدآن دارم که مرا ببخشید وحلالم کنید ومدت یک سال نماز قضا و یک ماه روزه دارم. روزه و نماز مرا به جا آورید. اگرجنازه من به وطن آمد در پشت امامزاده عبدالله به خاک بسپارید و هرموقع خواستید به حال واحوال امام حسین(ع) گریه کنید کربلای ایران را نیز به یاد بیاورید.
,انتهای پیام/
]
ارسال دیدگاه