گفت و گوی اروم نیوز با مادر شهیدان پاکجو/

اینجا پلاک سه، بر سردر خانه نوشته اند "حسینیه"، حسینیه شهیدان پاکجو

اینجا پلاک سه، بر سردر خانه نوشته اند "حسینیه"، حسینیه شهیدان پاکجو
مادر کنج خانه آرام نشسته ، به احترام بلند می شود اما قامت خمیده اش داد می زند که دیر آمده ایم، خیلی دیر ...
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا، هفته ای سه روز جلسات قرآن برگزار می شود شاید برای تسکین دل مادر شاید برای یاد دو برادر ، شاید برای ادامه راهشان، هر چه که هست اینجا را تبدیل به حسینیه کرده...

, شبکه اطلاع رسانی دانا,

 

,

 

,

, ,

شهیدان اسد و قربانعلی پاکجو دو برادر شهید

, شهیدان اسد و قربانعلی پاکجو دو برادر شهید,

 

,

 

,

, ,

 

,

در و دیوار خانه بوی دو برادر را می دهد هنوز هوای جبهه دارد ، هر جا که سرت را بگردانی خواهی دید این دو برادر را که انگار زنده اند و رو به سمت تو دارند ، روی طاقچه ، داخل کمد ، دیوار و هر جا که می شود دید عکس یادگار دوبرادر است در کنار پدر و مادر...

,

مادر کنج خانه آرام نشسته ، به احترام بلند می شود اما قامت خمیده اش داد می زند که دیر آمده ایم ، خیلی دیر ، آنقدر دیر که مادر توان حرکت ندارد و حواسش سر جایش نیست ، آنقدر دیر که بسیاری از این مادران با خاطرات فرزندانشان در بستر خاک آرمیده اند .

,

 

,

, ,

 

,

مادر تند و سریع از خاطرات جبهه و جنگ می گوید و حتی خاطرات انقلاب ، انگار همه را بارها ازبر کرده! می گوید اسد در زمان انقلاب اعلامیه پخش می کرد و در حین درس خواندن کتابخانه ای برپا کرد و در آنجا کلاس های قرآنی نیز دایر کرده بود و آموزش می داد.

,

پس از شروع جنگ اسد به جبهه رفت و در آن سالها تا مدتها من نان می پختم و اسد نان ها را به جبهه می برد.

,

 

,

, ,

آخرین باری که به جبهه رفت خوب یادم است تازه خانه خریده بودیم ، آمد و تمام خانه را گشت و رو به من کرد و گفت مادر حیاط خانه را یا سیمانکاری کنید و یا موزائیک کنید من اینبار شاید دیگر نیایم ، رفت و پنج روز بعد در 22 خرداد 1362 خبر شهادتش را دادند ، مادر آنقدر شوکه شده بود که ناخودآگاه پس از شنیدن از دست دادن پسرش سرش را محکم به دیوار کوبیده و چشمش به شدت آسیب دید که هنوز هم می توان ردپای آن روز را بر چشم مادر دید ، یک چشم مادر هنوز هم کم بیناست.

,

اسد وقتی شهید شد تازه 10 روز بود که داماد شده بود ،همان زمان که می خواستم آستین بالا بزنم به من گفت مادر من می دانم که شهید می شوم ولی باز هر طور شما مصلحت بدانید وی من به حرفهایش گوش ندادم و اسد را داماد کردم.

,

قربانعلی زمانی که می خواست به جبهه برود سنش کم بود و او را نمی بردند ، آمد و با التماس به من گفت مادر تو را به خدا مرا جبهه نمی برند بیا و پادرمیانی کن تا مرا هم ببرند ، رفتم و با مسئولان حرف زدم تا قربانعلی به جبهه رفت.

,

, ,

بعد از مدتی مجروح شده بود و از ناحیه پا آسیب دیده بود و پایش پلاتین گذاشتند ولی بعد از مدتی رفته بودم بازار که برگشتم و دیدم همه می گویند قربانعلی رفت ، با خودم گفتم مگر می شود؟ قربانعلی جانباز است مجروح است. رفتم و دم در سپاه نشستم میدانستم ساعت 3 بعداظهر کاروانهای جبهه به راه می افتند صبر کردم ساعت 3 قربانعلی را دیدم آمد و از من حلالیت گرفت و گفت مادر نمی توانم صبر کنم باید بروم ، رفت و مدتی بعد در 27 تیر 67 شهید شد.

,

در بیمارستان برای چشمم بستری بودم که در خواب دیدم چندین خانم با چادر سفید وارد اتاق شدند و گفتند  قربانعلی شهید شده است.

,

به هر قیمتی که شده از بیمارستان بیرون آمدم ، نمی گذاشتند ولی گفتم باید بروم ، رفتم پیش پسر برادرم و گفتم قربانعلی شهید شده من می روم سردشت ، اصرار پشت اصرار ولی پسر برادرم قبول نمی کرد ولی در نهایت ناامید شد از مقاومت و گفت که قربانعلی شهید شده و جنازه اش اینجاست ، رفتم و جنازه را دیدم ، خمپاره به سینه اش خورده بود و جنازه تکه تکه شده بود.

,

از آن به بعد همیشه جنازه قربانعلی را برای همه تعریف می کردم ، بعد از چند سال قربانعلی به خوابم آمد و گفت مادر اینقدر برای همه تعریف نکن که سینه قربانعلی را خمپاره دریده ، مرا امام حسین شفا داده است.

,

آخرین سوال را از مادر دو شهید پرسیدم ، اگر به گذشته باز میگشتید باز هم پسرانت را می فرستادی؟

,

و در کمال ناباوری مادر مطمئن است که این کار را انجام میداد و دوباره پسرانش را به جبهه می فرستاد و جالب اینجاست که می گوید حتی اگر دوباره جنگ شود دوپسر دیگرش را نیز به جبهه می فرستد.

,

 

,

, ,

, ,

, ,

انتهای پیام/

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه