گزارش تصویری// یادواره شهید حاضر در تسخیر لانه جاسوسی در بجنورد
شهید براتعلی نامور اهل بجنورد که در تسخیر لانه جاسوسی آمریکا حضور داشت، هنگام تولید مین ضد تانک برای ارسال به جبهه های جنگ تحمیلی در اولین سالگرد تسخیر لانه بر اثر انفجار به شهادت می رسد.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛به نقل از پایگاه خبری «دانشجویان بیدار»، مراسم یادواره شهید براتعلی نامور دانش آموزی انقلابی و با بصیرتی که با وجود سن کمش تحلیل ها و روشنگری های زیادی را در جریان انقلاب بجنورد انجام داد برگزار شد و حجت الاسلام الهی فرد نویسنده کتاب «بچه های قصر قجر» که از زندگی این شهید نگاشته شده است خاطراتی شنیدنی از او تعریف کرد.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, «, دانشجویان بیدار, دانشجویان بیدار, »،,همچنین برادران وی نیز خاطراتی زیبا از این شهید تعریف کردند و جمعیت حاضر را از زوایای برجسته زندگی او آگاه کردند.
,بخشی از این خاطرات به شرح زیر است.
,
هفتم آبانماه 1359 بود و خورشید داشت بساطَش را جمع میکرد. هر یک از بچهها در گوشهای از باغ مشغول کار بودند. براتعلی از تسخیر لانه جاسوسی صحبت میکرد. میگفت که سال پیش چند روزی رفته تهران و پایش را محکم کوبیده روی لانه جاسوسی آمریکا. خیلی خوشحال بود که دانشجوهای پیرو خط امام، پوزة ابرقدرت جهان را به زمین مالیدهاند. میگفت که امام این روز را انقلاب دوم نامیده. باید در سالگردش حسابی سنگ تمام بگذاریم.
میگفت در واقعه طبس هم، خدا بدجوری پوزه این حرامزادهها را به خاک مالید. دم خدا گرم. اگر او هوای ما را نمیداشت، معلوم نبود این حراملقمهها چه بلایی سر کشور میآوردند. بیپدرها میخواستند روح خدا را بکشند!
ابراهیم موثق، همانطور که حواسَش به حرفهای براتعلی بود؛ درپوش یک سهراهی را داشت سفت میکرد. ناگهان سهراهی جرقة کوچکی زد و او را حسابی به وحشت انداخت. و با دستپاچگی آن را پرت کرد توی جوی آب. همه به او نگاه کردند. و رفتند طرفَش. طوریش نشده بود؛ اما براتعلی تشر زد:
ـ مگر نگفتم مراقب باشید؟!
ابراهیم که رنگَش زرد و چشمانَش حسابی گرد شده بود؛ سرش را پایین انداخت و گفت:
ـ فراموش کرده بودم داخل رزوه را خوب تمییز کنم! خدا را شکر جرقة کوچکی بود و نور به داخل سهراهی سرایت نکرد.
این قضیه به گوش علی بیتقصیر رسید. و فردایش رفت باغ تا خبرشان را بگیرد. او وقتی حاصل یک ماه تلاش شبانهروزی بچهها را دید، حسابی خوشحال شد و به آنها دستمریزاد گفت که توانستهاند حدود پنج تن مواد منفجره آماده کنند. و سپس توصیه کرد تا بیشتر مراقب باشند. بعد هم دستَش را گذاشت روی شانة براتعلی و گفت: «إن شاءالله همین روزها دسترنجِتان میرسد به دست رزمندهها.»
براتعلی تا این را شنید؛ چشمانَش برقی زد و گفت:
ـ به خدا داریم خیلی زحمت میکشیم. دوست دارم خودم بیایم جبهه و اینها را آزمایش کنم.
بیتقصیر کمی مِنمِن کرد و گفت:
ـ اینبار که نه؛ اما دفعة بعدی حتماً با هم میرویم.
براتعلی لبانَش را به دندان گرفت. سپس نفس عمیقی کشید.
ـ پس شما را به خدا وقتی بردید منطقه، حتماً از اینها استفاده کنید.
ـ شما آماده کنید؛ استفادهکردنَش با ما! حالا هم بیا برویم شهر که پدر و مادرت حسابی نگران هستند.
و سوار لندرور شدند و برگشتند بجنورد.
*گفته بود که «خون جاذبه دارد. و همه را میکشاند توی صحنه. و مسیر صدور انقلاب را مثل یک سیلاب باز میکند.» گفته بود که «باید آنقدر خون بدهیم که از ایران سرازیر شود به سایر کشورها و آنها را بیدار کند.» گفته بود که «در این صورت میشود به ظهور امام زمان(عجلاللهتعالیفرجهالشریف)امیدوار بود.» و حالا آمده بود تا حرفَش را به کرسی بنشاند.
اولین نفری که به او جذب شده بود، مسعودِ دو ساله بود. او آن روز، در آغوش صدیقهخانم جا خوش کرده و به اطرافَش مینگریست؛ به پدرش، به ولی، به علی و مریم و مهرداد، به رضا خراسانیان و به سایرین. میدید که همه غمگین هستند؛ اما علتَش را نمیفهمید. تا اینکه سعیدرضا بهنیا، قاب عکس تزئینشدة براتعلی را آورد خانه.
مسعود، لحظهای به آن خیره شد. او را شناخت. برادرش بود. همان کسی که هر وقت میآمد خانه، او را در آغوش میگرفت و با او بازی میکرد. به گریه افتاد و خودش را کشید طرف عکس. با دیدن این صحنه، همه به هِقهِق افتادند. او همانطور دستوپا میزد و با داد و فریاد، خودش را میکشید طرف عکس. صدیقهخانم رفت جلو و او را زمین گذاشت. مسعود سرش را گذاشت روی عکس و لحظاتی گریه کرد و سپس ساکت شد. صدیقهخانم او را دوباره در آغوش گرفت. ولی وقتی این صحنه را دید، گفت:
ـ خبر شهادت آقابراتعلی توی شهر پیچیده و ضدانقلاب دارد خوشحالی میکند. ما باید امروز عوض گریهکردن، فریاد «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر منافق» سر دهیم تا این خوشحالی در کامِشان زهر شود. و براتعلی را هم خوشحال کند.
و سپس قاب عکس را برداشت و همراه سعیدرضا بهنیا و رضا خراسانیان، رفت بیمارستان و پیکر براتعلی را درون آمبولانس گذاشتند و بردند جلوی مسجد انقلاب.
نُهِ صبحِ سیزدهم آبانماه بود. و خیابان جلوی مسجد مملوّ از جمعیت شده بود. ولی و سعیدرضا، جلوی تابوت را گرفتند و دو نفر هم عقب را و از پشت وانت برداشتند و رفتند سوی جمعیت. راننده، پخش ماشین را روشن کرد و از بلندگوی روی وانت، صوتی دلنشین گوشها را نوازش داد و دلها را لرزاند.
«ولا تَحسبَنَّالّذینَ قُتِلوا فی سَبیلِ اللهِ أمواتاً بَل احیاءٌ عِندَ رَبِّهِم یُرزَقون.»
همه به گریه افتادند. قطرهای اشک نیز از گوشة چشم ولی خواست سرازیر شود که او فوری صورتَش را به آسمان گرفت و قطره برگشت توی چشمَش.
هر کسی با ذوق و سلیقة خودش شعاری میداد و بقیه هم تکرار کردند.
ـ به حرمت و شرف لاإله إلاالله، بگو لاإله إلاالله!
ـ لاإله إلاالله.
ـ به حرمت و شرف لاإله إلاالله، بگو مرگ بر آمریکا!
ـ مرگ بر آمریکا.
سیزدهم آبانماه بود و روز استکبارستیزی. و پیکر براتعلی، به شعارها، حسابی جان داده بود. مردم گریه میکردند و با همة وجودشان فریاد میزدند: «مرگ بر امریکا» و میرفتند سوی امامزاده عباس. همان امامزادهای که براتعلی او را بسیار دوست میداشت و بارها به زیارتَش رفته بود. حسنآبادی و منصور حصاری، دو شهید پیش از انقلاب نیز آنجا دفن شده بودند.
توی مسیر، دو خانم که از سازمان مجاهدین(منافقین) بودند؛ به صدیقهخانم نزدیک شدند. آهسته زیر بغلهایش را گرفتند و دم گوشی گفتند:
ـ بدبخت شدی! رژیم بچهات را به کشتن داد!
صدیقهخانم اخم کرد. دستهایش را از چنگشان رهانید. و خیلی محکم پاسخ داد:
ـ این سند خوشبختی من است. حتماً شیرم پاک بوده که توانسته یک شهید تربیت کند!
و از آنها فاصله گرفت. و با مشتهای گرهکرده، با مردم همصدا شد و فریاد زد:
ـ مرگ بر آمریکا.
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,

, ,

, ,
مردم که به حرم رسیدند؛ به امامزاده عباس سلام دادند. و بعد با چشمهای اشکآلود، بر پیکر براتعلی نماز خواندند. سپس ولی، بیانیهای قرائت کرد و مردم چندبار محکم و کوبنده فریاد زدند: «مرگ بر امریکا، مرگ بر اسرائیل، مرگ بر منافق» و براتعلی را به امامزاده عباس سپردند و بازگشتند.
,تصاویر یادواره این شهید بزرگوار به شرح زیر است.
,
انتهای خبر/ر
,
]
ارسال دیدگاه