در گفتوگو با مادر دو شهید دفاع مقدس:
فرزندانم همیشه منتظر دستور امام برای رفتن به جبهه بودند
کلثوم نژادحسین مادر شهیدان محزونی اظهار داشت: علی اصغرم را اول اسیر کرده بودند وبعد از شکنجه به شهادت رسیده بود.هردو پسرم همیشه منتظر دستور امام برای شرکت در جبهه های جنگ علیه باطل بودند. همیشه آماده فرمان امام بودند.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا، حاجیه خانم کلثوم نژاد حسین را زنی صبور ،بادنیایی ازتجربه یافتیم. از او پرسیدیم که رابطه پسران شهیدش با نماز چگونه بود؟
گفت: هردو به نماز تاکید داشتند واز ۹ سالگی نمازمیخواندند و روزه هایشان راکامل میگرفتند. یادم هست علی اصغرم وقتی می خواست به جبهه برود، تا روز قبل از رفتن با همه خداحافظی کرده بود حتی رفت کاشمر با فامیلها هم خداحافظی کرد. آن شب خواهرش که در خانه ما بود به من گفت:مادر نگذار علی اصغر این بار به جبهه برود.وقتی دلیلش را پرسیدم من را به جلوی اتاقی که علی اصغر در آن بود برد وگفت:ببین چطور نماز شب میخواند؟! من مطمئم اگر برود شهید می شودودیگر اورا نمی بینیم.
,
آنقدر زیبا ودلنشین حرف می زد که دلم نمی آمد صحبتش را قطع کنم وسوالاتم را یکی یکی بپرسم. گفتم مادر هرچه دوست داری از جبهه رفتن، مجروحیت و شهادت اسکندر وعلی اصغر بگو.
, آنقدر زیبا ودلنشین حرف می زد که دلم نمی آمد صحبتش را قطع کنم وسوالاتم را یکی یکی بپرسم. گفتم مادر هرچه دوست داری از جبهه رفتن، مجروحیت و شهادت اسکندر وعلی اصغر بگو.,گفت:اسکندر سرباز بود وسه ماه مانده بود که سربازیش تمام شود وبه خانه برگردد .قبل از اینکه مرخصی او تمام شود وبه جبهه برگردد به او گفتم میخواهم برایت عروس بیارم .
,می گفت نباید این کار را کنید وچون عضو گروه فدائیان اسلام شهرستان گنبد بود همیشه می گفت:تا عکس من مانند شهید نواب صفوی بر تن دیوار نرود دست از مبارزه برنمیدارم.
,اما علی اصغرم عضو بسیج دانش آموزی بود،چندین بار هم به جبهه رفته وچهار بارهم مجروح شده بود.
,بار آخر که با همه خداحافظی کرد به دیدن یکی خواهرانش که در مشهد زندگی می کرد رفته بود وخواهرش لباسهای اورا شسته وآماده می کند.
,وقتی گنبد آمد به او گفتم این بار نرو .
,گفت:شما راضی نیستی به جبهه بروم .
,گفتم : چرا افتخار میکنم فرزندی در جبهه داشته باشم .
,خوشحال شد من را در آغوش گرفت و گفت:این بار لباسهایم با آب مشهد متبرک شده ، باید بروم .
,او می دانست شهید می شود وشهید شد و دیگر اورا ندیدم چون از کمر به بالا آسیب شدیدی دیده بود وحتی نمی گذاشتند پیکر اورا ببینم .
,وقتی کشوی سردخانه را باز کردم از کمر به بالا فقط کوهی از گوشت واستخوان بود وتنها بند ساعتی که به دست داشت سالم بود.
, وقتی کشوی سردخانه را باز کردم از کمر به بالا فقط کوهی از گوشت واستخوان بود وتنها بند ساعتی که به دست داشت سالم بود.,من ناراحت نشدم چون او راهش را پیدا کرده بود وجای خوبی در آن دنیا دارد.
,

پسرانتان هردو دراین خانه بزرگ شده اند؟
, , پسرانتان هردو دراین خانه بزرگ شده اند؟,
بله ،این خانه را اسکندر با دست خود ساخت چون او بنایی بلد بود.
,بارها بچه هایم گفته اند که این خانه قدیمی شده وباید از نو ساخته شود امامن تا زنده هستم می خواهم عکس اسکندر روی دیوار خانه ای باشد که خودش ساخته است.
,او از فرزند دیگرش محمد علی گفت:محمد علی پسر دیگرم هم می خواست به جبهه برود.
,برای بدرقه او تا پای اتوبوس های اعزام رفتم در آنجا یکی از آشنایان را دیدم .
,رو به من کرد وگفت:تو هم مانند مادر شهید ایران پرست دلت از سنگ است .
,مادران دیگر را ببین گریه می کنند اما تو اصلا ناراحت نیستی. یک لحظه با فریاد گفتم لااله الا الله بعد دوباره آرام به او گفتم :من افتخار می کنم فرزندی در جبهه های جنگ داشته باشم تا از اسلام دفاع کند.
,این که گریه ندارد. خلاصه با محمد علی خداحافظی کردم او از من خواست اگر وقتی که نیست اسکندر به خانه آمد از طرف او زیر گلویش را ببوسم.
,اما اسکندر نه تنها مرخصی نیامد بلکه خبر شهادتش را برای ما آوردند.پدرش با محمد علی تماس گرفت و از او خواست که برگردد.
,حتی وقتی پیکر اسکندر را که آوردند پدرش با گریه از محمدعلی خواست که برای تشییع برادرش بیاید ،محمدعلی گفت:سنگر برادرم خالی شده من نمی آیم باید جای خالی او را پر کنم.
, حتی وقتی پیکر اسکندر را که آوردند پدرش با گریه از محمدعلی خواست که برای تشییع برادرش بیاید ،محمدعلی گفت:سنگر برادرم خالی شده من نمی آیم باید جای خالی او را پر کنم.,از خبر شهادت اسکندر و علی اصغر برایمان بگوئید.
, از خبر شهادت اسکندر و علی اصغر برایمان بگوئید.,در مورد خبر شهادت اسکندر پدرش خواب دیده بود که سیدی از او می خواهد که یکی از ۵ پسرش را در راه خدا بدهد وبه او می گوید آن یکی را که از همه بیشتر برایت عزیز است را در راه خدا بده وچون نام پدر حاج آقا را بر اسکندر گذاشته بودیم او توجه خاصی به او داشت.
,بالا خره چون اسکندر سرباز نیروی انتظامی بود،خبر شهادتش را نیروی انتظامی به ما داد وخواب پدرش تعبیر شد.
,اما در مورد علی اصغرم ؛ ۲۰ روزی بود که از علی اصغر خبری نداشتیم اصلا معلوم نبود کجاست.
,یک روز وقتی از بیرون به خانه برگشتم دیدم پسرم محمد علی و داماد مرحومم نورمحمد( که همیشه مانند برادری برای بچه های من بود) دنبال مدارکی می گردند.
,دامادم گفت:کسبه بازار به دیدن حاج آقا می آیندفهمیدم خبری شده .
,کاملا به یاد دارم ۲۲ ماه مبارک رمضان بود ،وقتی کسبه به همراه مسئولین بنیاد شهید آمدند مطمئن شدم علی اصغر شهید شده است..
,علی اصغرم را اول اسیر کرده بودند وبعد از شکنجه به شهادت رسیده بود.
, علی اصغرم را اول اسیر کرده بودند وبعد از شکنجه به شهادت رسیده بود.,
هردو پسرم همیشه منتظر دستور امام برای شرکت در جبهه های جنگ علیه باطل بودند. همیشه آماده فرمان امام بودند.
از زبان یکی از آن کومله ها که بعدها پناهنده شده بود عنوان شد که علی اصغر ۱۵ ساله به دست عوامل ضدانقلاب(کومله) اسیر میشود .او بیسیم چی بود و به خاطر افشا نکردن اسرار نظامی موردشکنجه قرار می گیردو سپس به شهادت میرسد.
,
, از زبان یکی از آن کومله ها که بعدها پناهنده شده بود عنوان شد که علی اصغر ۱۵ ساله به دست عوامل ضدانقلاب(کومله) اسیر میشود .,
منبع: گلستان ما
,انتهای پیام/خ
]
ارسال دیدگاه