یادداشت/
حکایت کربلا در تراوش هیچ قلمی نقل نمی شود
حکایت کربلا را نمی توان در تراوش هیچ قلمی نقل کرد.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از موج رسا, کربلا، صحرای بلا،نیستان ملتی است که روح واندیشه و مذهب وعرفان و بینش زندگی و سرشت و سرنوشت را نمایان میکند که زمین فاخته اش گیاه را از روئیدن می هراساند،صحرایی که گاه طوفانی بر می خیزد و خاک بر افلاک می نشاند و آسمان را تیره می کند.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, موج رسا,شاید بتوان گفت:حکایت کربلا را نمی توان در تراوش هیچ قلمی نقل شود شاید بتوان گوشه ای از گوشواره کودک سه ساله ای را به تصویر کشید که تنها یادگار پدر را از او می ستانند تا برای دیار فانی ثروتی بیندوزند،به راستی چگونه میتوان داغ گهواره ای که در حراجی بازار به فروش می رسد با چشم دید،عمویی که به امید آب می رود اما تنها علمداری از خود به جا می گذارد بی آنکه آبی بیاورد، برادرزاده ای که طعم رسیدن به خدا را در عسل میابد زیر سم اسب ها، ناجوان مردانه به شهادت میرسد،شادمانی برادر زاده ای که تنها به یک روز می انجامد، دست هایی که با فاصله های نا برابردر گوشه ایی از صحرا بلا می افتد، کودکان بی گناهی که به زنجیر کشیده میشود، آه سوزناک عمه ای را در پی دارد که برای دیدن علمدار و امامش همچون هاجر برای ندیدن تشنگی کودکش هفت بار به دنبال آب به سراب میرسد اما تنها داغ از دست دادن برادرانش روی دوش سنگینی می کنند.
,سنگینی فاجعه عاشورا زینب را به نماز نشسته قانع می سازد، شاید داغ تسلی ندادن سجاد از صورت تابان او نمایان باشد، سجادی که سجده هایش هفت آسمان را می لرزاند به همراه عمه ای بزگوارش به جهانیان حقانیت حسین وهمراهانش را با خطبه ای کوبنده به اثبات می رساند.
,نمیدانم زینب چگونه این را به زبان می آورد که جز زیبایی چیز دیگری ندیده است به راستی سخت است این همه سختی کشید وزیبا دید.
,انسانی که زندگیش در حال نابودی است اما باز پرچم یا حسین از فرسنگ ها از در خانه ای که نه در دارد نه دیوار نمایان می شود،انسانی که به خاطرش ابراهیم با آن محبوبیتش برایش گریه می کند، اشک هایی که کم کم آبروی زمزم را از بین میبرد،آب فراتی که ساکن باقی می ماند،لب های تشنه ای که به یاد اوتشنه می ماند،سرهای شکسته ای که به عشق او می شکند،نمی دانم خدا چگونه او را خلق کرد،با آنکه لحظه ای ازتولدش نمی گذارد بال فرشته ای رابا نفس هایش بر می گرداند،شاید حقانیت حسین وعباس را می توان با چشم دید که با گذشت 1400 سال باز هم رنگ وبویش کوچه ها را عطرآگین می کند به راستی چگونه می توان این عشق را باور کرد؟
,کربلا کاش خونم کنار خونه ی شاه کرم بود
,پنجره ی سینه ی من سمت حرم بود
,پرچم سرخ یا حسین بالا سرم بود
,انتهای پیام/
,]
ارسال دیدگاه