حاشیه نگاری تشییع پیکر شهید تازه تفحص شده در فلاورجان؛
شهدا را فقط شهیدان و خانواده شهید میشناسند/ جای خالی خیلی ها اصلا حس نشد
تشییع پیکر شهید ابوالقاسم رئیسی روز گذشته در شهرستان فلاورجان انجام شد که نکات جالبی در آن به چشم خورد که نظر شما را به گوشه کوچکی از آن جلب می نماییم.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از پلنا، تقریباً یک هفته قبل بود که خبر آوردند هفت شهید تازه تفحص شده از استان روز پنجشنبه در اصفهان تشییع خواهند شد ولی آنچه که برای ما حائز اهمیت بود و به چشم آمد نام شهیدی از فلاورجان بود که پس از جلسه های فراوان قرار شد روز شنبه همزمان با شهادت امام هشتم شیعیان در شهرستان تشییع شود.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, پلنا،,واقعا چه سخته مادری چشمش به در باشه و ۳۳ سال منتظر عزیزش باشه مادری که روزی مانند پروانه بود و دور بچه اش می گشت اما امروز غم فراغ چنان زمین گیرش کرده که دیگر توان راه رفتن هم ندارد ولی با این حال هیچگاه از آمدن یوسف گمگشته اش نا امید نشد و مطمئن بود که ابوالقاسم برخواهد گشت.
,امروز صبح تشییع از مقابل بیمارستان امام خمینی(ره) شروع شد و جالب بود که خیلی ها از خیلی جاها آمده بودند و امروز چپ و راست بی معنی بود رنگ ها به کنار رفته بود اکثر کاندیداهای احتمالی انتخابات هم حضور داشتند و اتفاقا با هم و در کنار هم از تابوت شهید دست تبرک گرفتند نماینده مجلس هم آمده بود. ولی خب برخی ها هم نیامده بودند که آنها دعوت نبودند نه اینکه انسان های بدی باشند.
,بله خب به هرحال معمولاً باید قبول کنیم مهمانی ها سلیقه ای اند و هر کسی دوست دارد در مهمانی اش آنهایی که علاقه دارد را دعوت کند اما این برای ما زمینی هاست و آسمانی ها هیچگاه مانند ما نبوده اند و این است تفاوت دیدگاه ما و آنها ولی خب همه ما عادت کرده ایم اگر جایی مهمانی با کارت دعوت باشد ولی دعوت نداشته باشیم دقیقه به دقیقه پیگیر شویم که مهمانی چه خبر ولی اینجا که مهمانی ستاره ها است برخی از ما پای ارادتمان لنگ است.
,امروز داستان جالبی اتفاق افتاد که خالی از لطف نیست بگویم؛ صبح همینطور که در مسیر می رفتم یکی از کاندیداهای احتمالی شهرستان جمله زیبایی گفت به من. آقایی که برای بنده نیز بسیار عزیز و مورد احترام است گفت: “قلمت چطور است” و البته بنده نیز در آن لحظه بیشتر چشم بودم تا گوش و از کنار حرف دکتر با خنده گذشتم.
,نفر بعدی که وی نیز به عنوان یک چهره شناخته شده در فلاورجان بسیار مورد احترام است بنده را مورد لطف قرار داد از گروه خبری در تلگرام و وضعیتش انتقاد کرد و پیشنهاداتی نیز داد که انصافا به حق و بجا بود و بنده نیز قبول کردم و گذشتم.
,فرماندار، بخشداران، برخی شوراها و دهیاران و کارکنان شهرداری ها نیز آمده بودند و هرکدام که می شناخت بنده را مورد لطف قرار می داد و مسیر نیز طولانی بود و راه گریزی از این مساله نبود ولی خب همه این افراد دعوت شده شهید بودند و عزیز.
,اما قصه اصلی امروز ما از اینجا شروع می شود: یکی از مسئولین شهرستان بنده را مورد لطف قرار داد و بازگشت بنده را با خود همراه کردو ما به فرمانداری و اتاق فرمانداری رفتیم و حدود نیم ساعتی را نیز چند نفری بودیم در آنجا گذراندیم و پس از آن بنده خداحافظی کردم و به همراه همان مسئول محترم تا کلیشاد روبروی بنیاد شهید که ایستگاه وسایل نقلیه شهر پیربکران است حرکت کردیم.
,خب روز تعطیل بود و ماشین سخت گیر می آمد، من خیلی خسته و بی حوصله رفتم کنار جاده ایستادم و در کنار بنده پیرمردی بود که حدود ۸۰ سال داشت و خیلی هم از لحاظ چهره شکسته شده بود سلامی کردم و ایستادم کنارش یک خودرو ایستاد تا سوارمان کند و ما نیز مانند عادت همه ایرانی ها مسیر را اعلام کردیم و گفتیم جفتمان پیربکران که پیرمرد راننده نیز با خنده رویی گفت تشریف بیاورید.
,پیرمرد سالخورده که همراه من بود خیلی با لحن ساده و عامیانه به من گفت اول باهاش طی کن ولی خودش درباره قیمت صحبت کرد و من که خسته بودم نظاره گر بودم و فقط سوار شدم و پیرمرد هم سوار شد و تاکسی راه افتاد.
,در مسیر شروع به صحبت شد پیرمرد قصه ما اول با راننده خوب صحبت کرد سپس به سمت من برگشت و گفت پسر روز تعطیل کجا بودی و من هم بجای آنکه بگویم تشییع جنازه شهید گفتم سرکار بودم و پیرمرد نیز دعا کرد برای من و همه کارگرها و سپس من گفتم حاجی روز تعطیل کجا بودی شما تو این هوای سرد؟
,پیرمرد خسته ما با لحنی سرحال گفت: دیشب پای تلویزیون بودم که اعلام کرد فردا صبح یه شهید را از فلاورجان تشییع می کنند به سمت خیر آباد و من هم خب علاقه داشتم و صبح راه انداختم و با ماشین های راه هرجور بود خودم را رساندم و ادامه داد خب آخه ما هم یه جورایی فامیل شهید هستیم.
,پرسیدم پدر شما چه نسبتی با شهید دارید و این عزیز گفت: من پدر شهید هستم و معمولا هرجا تشییع جنازه شهید باشه می روم و انگار میرم تشییع و بدرقه پسر خودم که اینجا من گفتم حاجی من هم آنجا بودم و پیرمرد گفت اونوقت تاحالا شک داشتم بگم من تورو با دور بین دیدم که اینجا گفتم بله درست دیدید و شغل من تهیه خبر است و امروز هم از تشییع جنازه شهید عکس می گرفتم.
,بعد ادامه دادم: حاج آقا اگر زحمتی نیست میشه اسمتان را بفرمایید؟ که با خنده گفت من “حاج منوچهر مرادی” از روستای سیاه افشار هستم؛ بعد پرسیدم و اسم فرزند شهیدتون که گفت: “محمد مرادی” و بدون اینکه من حرفی دیگر بزنم انگار منتظر جرقه بود که داستان اعزام پسرش را بگوید و من هم از خدا خواسته.
,این پدر شهید اینگونه ادامه داد: یک روز من در صحرا مشغول آبیاری بودم و پسرم آمد یک گشتی اطراف روستا زد و سپس رفتیم خانه و به مادرش گفت: مادر من میخواهم بروم جبهه که مادرش اشک در جشم هایش جمع شد و گفت: مادر میری زخمی می شوی و دسته گلم طاقت ندارم که بروی.
,وی افزود: محمد به مادرش گفت: ننه دعا کن من شهید بشم زخمی چیه و اینجور بود که جمع کرد و رفت و چند روز بعد هم خبر شهادتش را آوردند درب خانه مان و من فهمیدم این بچه گلچین شده بود و خوب شد که رفت.
,حاج منوچهر همچنین ادامه داد: من سه تا پسر داشتم تو جبهه که تو یه شب با هم و در کنار هم بودند که بعد از حلالیت طلبیدن و خداحافظی از هم محمدم بود که از اونا جدا شد؛ متاسفانه پیرمرد بنده خدا هم حافظه اش یاری نمی کرد که کدام عملیات بوده این مساله و به مقصدش رسید و خداحافظی کرد و کرایه تاکسی را کامل حساب کرد و حتی اینجا هم من را شرمنده کرد و حتی توقع تشکر هم نداشت.
,ولی به هرحال این داستان چند نکته داشت:
,اولین نکته اینکه حقیقت این است که شهیدان را شهیدان و خانواده شهدا می شناسند و ماها اگر حرفی می زنیم فقط حرف است و خیلی مانده است تا این بزرگواران را درک کنیم و واقعا هم قابل درک نیست برای ما بخصوص نسل بعد از جنگ که درک کنیم یک پدر شهید با کهولت سن در این شرایط جوی با خودروهای عبوری با این همه مشقت بیاید برای تشییع جنازه شهیدی از روستای دیگر.
,ولی مساله دیگری که قابل درک هم نیست این بود که این پدر با این شرایط آمد اما آنهایی که کلی خدم و حشم دارند و در حال حاضر نیز خود را نقل مجالس می کنند و هرجا هر مجلسی می روند یه هفت الی هشت پسوند باید دنبالشان گفته شود وگرنه به مقدسات توهیم می شود امروز نبودند کاش این پدر شهید برای ما درس اخلاق می گذاشت.
,پدر می گوید خب قسمت بود فقط یکی از فرزندانم شهید بشود و این یعنی می گوید شاید من کوتاهی کرده ام و یا مادر همین شهید ابوالقاسم رئیسی می آید و وقتی که خبر پیدا شدن فرزندش بعد از ۳۳ سال را می دهند یک ححمله می گوید که:”الحمدلله..خداراشکر…خداوند به همه شما قوت بدهد که این خبر را به من دادید خب من فرزندم را برای خدا دادم انشالله خودش قبول بفرماید.” آیا اگر ما هم جای این مادر بودیم این حرف را می زدیم؟
,و در پایان هم باید بگوییم که بله این شهید هم تشییع شد و خدا منت بر سر شهرستان فلاورجان گذاشت و در این زمان حساس سال که دوماه تا انتخابات مانده است حضور این شهید به قول حاج محمود توکلی عضو ستاد تفحص شهدا پیامی دارد که ما باید این پیام را درک کنیم و البته خیلی سخت است ولی آنچه مشخص است ما همواره باید خود را مدیون خانواده شهدا بدانیم و تا خون در بدن ماست نیز به این خانواده ها خدمت کنیم.
,با جمله ای از احمد آزادگی رییس اداره اوقاف و امور خیریه شهرستان فلاورجان در رابطه با شهدا این مطلب را به پایان می رسانیم مطلبی که واقعا قابل تامل است: “خدایا چنان کن که اعمال ما مسوولین ما را در آینده شرمنده این شهدا نکند”
,انتهای پیام /
,]
ارسال دیدگاه