ماجرای شعری که هادی بیابانی تقدیم شهید ابوالفضل رنجبر کرد

ماجرای شعری که هادی بیابانی تقدیم شهید ابوالفضل رنجبر کرد
امروز از صبح انگار یکی بهم گفت حالا وقتش که شعرتو تقدیم کنی و این فرصت را از دست ندی و حالا امروز همون روزی هست که باید به عهدم وفا کنم.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از زرخبر، هادی بیابانی شاعر و وبلاگ نویس ساکن شهرستان زرندیه در وبلاگ خود نوشت، ضمن عرض تسلیت شهادت امام حسن (ع) و رحلت پیامبرگرامی اسلام (ص) و شهادت هشتمین اختر

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, زرخبر, وبلاگ خود,

تابناک آسمان ولایت و امامت، امام رضا (ع)، سخنی دارم، سخنی که شاید عجیب باشد. سخنی درباره یک شعر، شعری که می دانم حکمتی داشت اما بر من پوشیده ماند و هست و ...؟!

,

شاید خیلی ها به حرفم بخندند و پیش خودشون پشت سرم هزارتا حرف و حدیث بگن، اما برام مهم نیست که کی چی بگه، اما باید گاهی وقت ها باور کنیم احساسات عجیبی به آدم دست میده، خصوصا شعرا، حالا اگه شاعر اهل بیت باشی و ولایی و انقلابی باشی احساسات عجیبش بیشتره،  زیاد پرحرفی نمی کنم میرم سر اصل مطلب، من این شعر رو سال گذشته به مناسب تشییع پیکر 4 شهید گمنام در شهرم نوشتم.

,

شهدایی که نمی دانم شهر و دیارشون کجاست اما افتخاری شد که در زرندیه دفن شدند! این شعر رو همان روز نوشتم مورخه 31/5/93 خیلی دوست داشتم در مراسمی اینو بخونم. مراسم بود اما سعادت نشد که بخونم وحتی بارها خواستم در وبلاگم بزارم و تقدیم این 4 شهید کنم، اما نشد. واقعا هنوز نمی دانم چرا نشد؟! منم بی خیال شد و گفتم اگه این دفعه شهید در شهرم تشییع شد این فرصت را از دست نمیدم و شعر رو تقدیمش می کنم. تا اینکه با خبر شدم پیکر شهید رنجبر بعد از 31 سال به شهرش زرندیه میاد.

,

امروز از صبح انگار یکی بهم گفت حالا وقتش که شعرتو تقدیم کنی و این فرصت را از دست ندی و حالا امروز همون روزی هست که باید به عهدم وفا کنم. 

,

این شعر تقدیم به شهید جاوید الاثر ابوالفضل رنجبر و مادرش و روح پدرش که آمدن فرزندش رو ندید.

,

 

,

 

,

اومدی که مادرتو ببینی

,

مادر پیر خودتو ببینی

,

 

,

اومدی و کو پیرهن قشنگت

,

چفیه و قمقمه و تفنگت

,

 

,

یه عمریه منتظرت نشستم

,

توی غبار غصه هات شکستم

,

 

,

هر شب جمعه فاتحه می خوندم

,

برات نماز نافله می خوندم

,

 

,

تا که بیای صورتتو ببینم

,

اون صورت قشنگتو ببینم

,

 

,

اومدی و موی سرم سفیده

,

خط پیری رو صورتم کشیده

,

 

,

چشمای مادرت به پشت  در بود

,

از پسرش منتظر خبر بود

,

 

,

اومدی و نشونه ات پلاکه

,

لباس تو یه کوله بار خاکه

,

 

,

اومدی و یه تیکه استخونی

,

قول بده پیش مادرت بمونی

,

 

,

بزار بهت بگم دردودلامو

,

میخوام که واکنم بغض صدامو

,

 

,

انتهای پیام/

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه