زنان روستایی؛ نگران فرهنگها و سنتهای رنگ باخته
در گذشته های نه چندان دور استان کردستان در هر کجای دنیا مهد تمدن و سنت هایی زیبا بود که در همه جا شناخته شده بود، اما امروز این سنت ها و فرهنگ ها رنگ باخته و چیزی جز حسرت بر دل بزرگان باقی نمانده است .[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از آفتاب دل، درآخرین روزهای پاییز به بهانه سردی هوا از مناظر دل انگیز روستاهای استان چشم میپوشیم و میهمان سفره رنگانگ تمدن و تنوع اقوام در پناه دشت پر سخاوت کردستان میشویم.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, آفتاب دل, آفتاب دل,
در گذشته های نه چندان دور استان کردستان در هر کجای دنیا مهد تمدن و سنت هایی زیبا بود که در همه جا شناخته شده بود، اما امروز این سنت ها و فرهنگ ها رنگ باخته و چیزی جز حسرت بر دل بزرگان باقی نمانده است .
,
مهمان زنان روستایی می شویم، زنانی که از روزهایی که هنوز بوی نان ساج در حیاط خانههایشان میپیچید و بوی هفت داروی بیرساق(شیرینی محلی کردستان) در روغن حیوانی هوش از سر از عابران میبرد .
,

واتن خانم که بیش از 6دهه از عمرش را با طلوع خورشید از پشت حصارهای کاهگلی روستا صبح کرده از روزهای جوانیاش میگوید. از اینکه آن روزها به قول خودش همه چیز سخت بود.
, ,
آب را از قنات میکشیدند و برای مصارف رومزه به خانه میبردند و همپای مردان در کار بیرون، قوت لایموت خودشان را برای پاییز و زمستان ذخیره میکردند.
وقتی میخواهم خاطره ازدواجش را برایم بگوید، مثل دخترکان دم بخت، سرخ و سفید میشود و چهره نمکینش را پشت گلهای چادر نماز ش قایم میکند، بعد با خنده میگوید: مادر، همه چیز امروز برای بچهها بهتر شده است؛ آن روزها کسی چهره مردش را نمیدید تا شب عروسی.
,
,
آن روزها رسم بود بعد از اینکه برای دختر نشان میبردند خانواده دختر برای پاگشا کردن داماد او و جمعی ازهمسن و سالهایش را به ناهار یا شامی دعوت میکردند. با وجود این دعوت دختران از دیدن داماد شرم داشتند مگر اینکه سر قناتی یا باغی زیر چشمی هم را میدیدند.
,
ولی الان جوانها خودشان همسر انتخاب میکنند و مهر و محبت بینشان بیشتر است. بیشتر هم را درک میکنند و هوای همدیگر را دارد. هنوز فعل جمله به لبهایش ننشسته که فاطمه؛ یکی از مو سپید کردههای روستا خود را به جمع ما میرساند و حرف واتن خانم را نقد میکند که: آن روزها حرمت بین جوانان باعث برکت زندگی میشد، امروز این بشقابهای فلزی همه چیز را برده است.
,

,
فاطمه ادامه میدهد: آن روزها صفا و سادگی میان مردم بیشتر بود. هر چقدر امکانات بیشتر شده، صفای جمعهای خانوادگی کمتر شده است . امروز این ماس ماسکها (تلفن همراه) فتنه زندگیها شده. نه مرد فرصت میکند به حرفهای زنش گوش دهد نه زن به حرفهای مرد.
,
آن روزها زنان ساعتها در کنار مردان کار میکردند و شبها هم بساط شب نشینیها پهن بود. آنقدر برای دور هم نشستن حرف داشتیم که از دیدن هم سیر نمیشدیم. امروز بچهها بعد از یک هفته که از شهر میآیند با پدر و مادرشان 10 دقیقه هم حرف نمیزنند.
,
سرِ درد دلهای پیر زن باز نشده که زهرا خانم رشته سخن را در دست میگیرد. او از مهریه ناچیز و سن کم ازدواج میگوید. به خنده ادامه میدهد: آن قدر سنم کم بود که وقتی اولین بچهام ، میخوابید، با عروسک پارچه ای که مادرم برایش بچهام درست کرده بود، بازی میکردم.
,
آن روزها مادر شوهر نقش مربی برای دخترها را داشت و باید او را برای زندگی در خانواده شوهر تربیت میکرد به خاطر همین موضوع اختلاف نظر بین عروس و مادر شوهر زیاد بود.
,
او میگوید هر چقدر اختلاف نظر وجود داشت به خاطر اینکه طلاق بسیار بین خانوادهها منفور بود، کمتر کسی به این موضوع فکر میکرد و همیشه سعی در ساختن و اصلاح کردن داشتیم.
,
اگر هم اختلافی پیش میآمد، پای گیس و ریش سفید کردههای روستا که به میان کشیده میشد، موضوع تمام شده بود.
,
به پارچه ابریشمی سیاهی که بر پیشانی پیچانده اشاره میکند و میگوید این لباسها ارزان هم نیست. شاید امروز تهیه این لباس با این پارچههای الوان تا یک میلیون تومان هزینه داشته باشد.
,
زهرا خانم با غمی که نمیشود پشت چهره خندانش آن را نبینی، میگوید: امروز از 500-600 زن روستا کمتر از 20نفر لباس محلی میپوشند. برای رفتن به شهر هم که حتی بعضی موقعها به خاطر اصرار بچهها لباس زنان شهری را میپوشیم.
انتهای پیام/
,
]
ارسال دیدگاه