ضرب و شتم به خاطر عکس امام خمینی (ره)

ضرب و شتم به خاطر عکس امام خمینی (ره)
شهید شرینعلی امانی گلشن در آستانه انقلاب به خاطر قرار دادن عکس امام خمینی (ره) در مقابل خودروی خود مورد ضرب و شتم قرار گرفت.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا ، به نقل از  شکوه فرهنگ شهید شرینعلی امانی گلشن در آستانه انقلاب به خاطر قرار دادن عکس امام خمینی (ره) در مقابل خودروی خود و خودداری از جایگزینی عکس شاه ملعون، توسط اشرار خان نمین و سرسپرگان رژیم طاغوت مورد ضرب و شتم قرار گرفت.

, شبکه اطلاع رسانی دانا, شکوه فرهنگ,

شهید برزگوار اسلام وانقلاب شیرینعلی امانی گلشن دردهم مردادماه یک هزار و سیصدو چهل وسه وقتی که ایران اسلامی در آتش وخون از غم از دست دادن هزاران نفر از جوانان این مرز و بوم بخاطرخواسته هایی  بجا و نرفتن به زیر بار پرچم کفر و طرح خود فروخته شاه ملعون (کاپیتالاسیون)  که رهبرانقلاب را بخاطر حمایت نکردن از طرح فوق وآگاه نمودن کشور اسلامی را از عمل ننگین  رژیم فاسد طاغوت در تبعید بسر می برد.

در هزاران کیلومتر دورتر یک سرباز جان برکف انقلاب اسلامی در یک روستای دور افتاده و مرزی دیده به جهان گشود.

پدر و مادرش وی را شیرینعلی نام گذاشتند . شیرینعلی دوران ابتدائی را تا سوم دبستان در مدرسه دولتی آن زمان در روستای گلشن ادامه داد و بخاطر نبودن کلاس چهارم ابتدایی در روستا و امکانات و در مذیقه بودن خانواده که بی بضاعت بودند نتوانست در مدارج بالاتر به تحصیل ادامه دهد و به همین سه کلاس ابتدائی بسنده کرد .

به ناچار، پدر وی از نداری و فقر این شهید را به کارهای کشاورزی و نگهداری دام تشویق نمود. شیرینعلی با گذشت زمان بزرگ بزرگتر می شد تا اینکه نوجوانی و جوانی وی مقارن با انقلاب پیروزمند اسلامی شد. در اوج انقلاب به همراه پدر یا برادر بزرگش در شهر نمین به تظاهرات و حمایت از انقلابیون شرکت می کرد به طوری که به گفته زن برادرش در یکی از روزها نزدیک به پیروزی انقلاب به دست اشرارخان نمین وضد انقلابیون مورد ضرب و شتم قرار می گیرد.

 

برگ زرینی از زندگی نامه شهید شیرینعلی امانی گلشن؛ شهید اهل تسنن که به خاطر عکس امام مورد ضرب و شتم اشرار خان نمین قرار گرفت

 

شهربانو شاددل زن برادر شهید امانی در این خصوص می گوید: شیرینعلی به همراه برادرش احمد روی ماشین  نیمه سنگین (خاور) کار می کرد و حتی در زمان شروع نم نم انقلاب اسلامی از شهری به شهری دیگر بار می بردند. یک روز که شیرینعلی به همراه برادرش احمد که از روستا برای  آستارا بار زده بودند و همزمان با آن که کم کم صدای انقلاب و آمدن امام به وطن در تمامی ایران طنین انداز شده بود وهمه از بازگشت امام به وطن و سقوط ظلمت طاغوت حرف می زدند وکوی برزن پرشده بود از صحبت درباره بازگشت پیرکبیر انقلاب حضرت امام خمینی رحمة الله علیه  صبح زود هفتم بهمن ماه سال 57 بود که از قضا یکی از روستاییان قصد اسباب کشی از روستا به آستارا را داشت.

 

شب هنگام بار و اثاثیه همسایمان را به خاور بارکردند و قرار شد بعداز نماز صبح حرکت کنند چون شلوغ و پولوغ بود و انقلاب داشت به اوج حساسیت خود نزدیک می شد و هر روز خبر تازه ای از زد و خورد ما بین مردم و ارتشیان و سرسپردگان رژیم طاغوت برگوش می رسید و از جامعه شهرنشین گرفته تا روستانشین همه نگران اوضاع و احوال مملکت بودند.

 

 صبح شیرینعلی به همراه برادرش و صاحب اسباب و اثاثیه نیز با یک ماشین دیگر همراه با خانواده پس از خداحافظی با اهالی روستا به طرف آستارا حرکت کردند، نزدیک ظهر بود که خبر رسید جلوی ماشین احمد را در نمین گرفته اند و می خواستند به آتش بکشند. ماجرا از این قرار بوده که  شیرینعلی عکس حضرت امام خمینی (ره) را به جلوی شیشه ماشین چسبانده بوده و بعضی ار سرسپردگان از خدا بی خبرکه از ته مانده هایی طاغوت وخان های ظالم بودند در وسط میدان نمین جلوی ماشین را می گیرند و هر دو نفر را پیاده می کنند.  در خطاب به این دو می گویند : مهلت می دهیم تا عکس شاه را به جای عکس امام بچسبانید!  احمد که محافظه کار بود می خواسته این کار را بکند ولی شیرینعلی با جسارت و از خودگذشتگی مانع این کارش می شود .

 

آنها که می بینند شیرینعلی به خواسته آنها توجه نمی کند به او حمله کرده و مورد ضرب و شتم قرار می دهند وکتک مفصلی هم به وی می زنند. احمد که می بیند برادرش را دارند می کشند مجبور می شود به خواسته آنها تن دهد و عکس امام را برمی دارد و بجای آن عکس شاه ملعون را می چسباند و شیرینعلی را از دست اشرار می گیرد، سوار ماشین که می شوند دوباره در جلوی چشم بدخواهان انقلاب و امام راحل عکس شاه را پاره پاره کرده و به دور می ریزند، وقتی خانها این ماجرا را می بینند به چماق به دستان خود دستور می دهد تا تمامی شیشه های ماشین را از پشت با سنگ پرانی بشکنند ولی با گاز دادن احمد به ماشین از معرکه خود را بیرون می کشند و چند متر آن طرف می ایستند و در مقابل چشمان آنها عکس حضرت امام (ره) را دوباره می چسبانند یادم هست بخاطر این حادثه مادرش بعد از شنیدن ماجرا غش کرد، تا اینکه احمد وشیرینعلی شبانه به دور ازچشم بدخواهان به روستا بازگشتند، قیافه شیرینعلی خیلی دیدنی شده بود تمامی سر وصورتش بر اثر ضربات مشت ولگد بادکرده بود و هر وقت می دیدم به او می خندیدم چند روزی به حال و روز شیرینعلی می خندیدیم . چون بیچاره را خیلی بد کتک زده بودند. کم مانده بود چشم چپش را از حدقه بیرون آید خدا رحم کرده بود،  مادرش بخاطر شوخی های ما چند روزی از دست ما ناراحت بود و هر وقت مرا می دید زیر چشمی به من گوشزد می کرد، ما هم که منظوری نداشتیم فقط به قیافه دیدنی شیرینعلی می خندیدیم. شیرینعلی  کتک انقلاب را با جان و دل به تن خریده بود.

 

 

پس از انقلاب نیز چند سالی تا رسیدن به سن مشمولی در نزد برادرش مشغول به میکانیکی وکمک شاگرد روی ماشین خاور وکمک حال خانواده وبرادرش بود ،حسن خلق و حلم وتقوای شهید شیرینعلی زبان زد عام و خاص بود و خیلی با اخلاق و خوشرو بود . مثل انقلاب به بارنشت  و با هم بزرگ می شدند، همانطور که امام راحل گفته بود که سربازان من هنوز دربطن مادرشان هستند وبه دنیا نیامده اند.

 

کم کم شیرینعلی به گفته های امام راحل صحه می گذاشت و با شروع جنگ تحمیلی به همراه برادرش چندین بار کمک های مردمی را به جبهه های حق علیه باطل با ماشین خاور برد و پس ازآن به سن مشمولی رسید.

 

برای خدمت زیر پرچم مقدس جمهوری اسلامی ایران درسال 1364 دفترچه آماده بخدمت گرفت و پس از گذشت یک ماه از گرفتن دفترچه آماده بخدمت مقدس سربازی رهسپار شد. و نزدیک به چهارده ماه درخدمت جنگ بود که پس از رشادتهای پی درپی درمقابل کفّار و با بجاگذاشتن ایثار و فداکاری در دهم اسفند 1365 وقتی که بهار کم کم از راه می رسید و خزان زمستان دور می شد، با تیر مستقیم دشمن زبون هنگامی که به شناسایی منطقه در عمق خاک دشمن با دیگر همرزمانش رفته بود به درجه رفیع شهادت نایل آمد وتمامی دوستداران خود وخانواده را داغدار کرد. وبا اهدا خون سرخ خود درخت پربار انقلاب را سیراب کرد و لبیک گویان دعوت حق را گفته و به معبودش شتافت.

 

 در ذیل فرازهایی از مناجاتنامه شهید بزرگوار که از زبان دختر خاله اش روایت شده است مرور می کنیم:

 

خدایا، خداوندا ، بزرگا، مهربانا، تو گواهی و حاضر و ناظر براعمال ما گناهکاران؛

 

لبیک گویان به ندای آسمانی تو در راه دین تو،گام برداشته ام وبه ندای"هل من ناصرالنصیرنی" حضرت حسین (ع) زمان لبیک گفته ام - پس بارالها. خداوندکریم و راهنما. مرا در این راه سرافراز و سربلند و راضی از من باش وخشنود گردان، ای رحمان ، ای برهان، ای حکیم، ای رحیم، ای سلیم ای قهار،ای قادر، ای باسط تورا به اسم اعظمت قسم می دهم، امام ما را طول عمر با عزت عنایت فرما .

,

شهید برزگوار اسلام وانقلاب شیرینعلی امانی گلشن دردهم مردادماه یک هزار و سیصدو چهل وسه وقتی که ایران اسلامی در آتش وخون از غم از دست دادن هزاران نفر از جوانان این مرز و بوم بخاطرخواسته هایی  بجا و نرفتن به زیر بار پرچم کفر و طرح خود فروخته شاه ملعون (کاپیتالاسیون)  که رهبرانقلاب را بخاطر حمایت نکردن از طرح فوق وآگاه نمودن کشور اسلامی را از عمل ننگین  رژیم فاسد طاغوت در تبعید بسر می برد.

در هزاران کیلومتر دورتر یک سرباز جان برکف انقلاب اسلامی در یک روستای دور افتاده و مرزی دیده به جهان گشود.

پدر و مادرش وی را شیرینعلی نام گذاشتند . شیرینعلی دوران ابتدائی را تا سوم دبستان در مدرسه دولتی آن زمان در روستای گلشن ادامه داد و بخاطر نبودن کلاس چهارم ابتدایی در روستا و امکانات و در مذیقه بودن خانواده که بی بضاعت بودند نتوانست در مدارج بالاتر به تحصیل ادامه دهد و به همین سه کلاس ابتدائی بسنده کرد .

به ناچار، پدر وی از نداری و فقر این شهید را به کارهای کشاورزی و نگهداری دام تشویق نمود. شیرینعلی با گذشت زمان بزرگ بزرگتر می شد تا اینکه نوجوانی و جوانی وی مقارن با انقلاب پیروزمند اسلامی شد. در اوج انقلاب به همراه پدر یا برادر بزرگش در شهر نمین به تظاهرات و حمایت از انقلابیون شرکت می کرد به طوری که به گفته زن برادرش در یکی از روزها نزدیک به پیروزی انقلاب به دست اشرارخان نمین وضد انقلابیون مورد ضرب و شتم قرار می گیرد.

 

برگ زرینی از زندگی نامه شهید شیرینعلی امانی گلشن؛ شهید اهل تسنن که به خاطر عکس امام مورد ضرب و شتم اشرار خان نمین قرار گرفت

 

شهربانو شاددل زن برادر شهید امانی در این خصوص می گوید: شیرینعلی به همراه برادرش احمد روی ماشین  نیمه سنگین (خاور) کار می کرد و حتی در زمان شروع نم نم انقلاب اسلامی از شهری به شهری دیگر بار می بردند. یک روز که شیرینعلی به همراه برادرش احمد که از روستا برای  آستارا بار زده بودند و همزمان با آن که کم کم صدای انقلاب و آمدن امام به وطن در تمامی ایران طنین انداز شده بود وهمه از بازگشت امام به وطن و سقوط ظلمت طاغوت حرف می زدند وکوی برزن پرشده بود از صحبت درباره بازگشت پیرکبیر انقلاب حضرت امام خمینی رحمة الله علیه  صبح زود هفتم بهمن ماه سال 57 بود که از قضا یکی از روستاییان قصد اسباب کشی از روستا به آستارا را داشت.

 

شب هنگام بار و اثاثیه همسایمان را به خاور بارکردند و قرار شد بعداز نماز صبح حرکت کنند چون شلوغ و پولوغ بود و انقلاب داشت به اوج حساسیت خود نزدیک می شد و هر روز خبر تازه ای از زد و خورد ما بین مردم و ارتشیان و سرسپردگان رژیم طاغوت برگوش می رسید و از جامعه شهرنشین گرفته تا روستانشین همه نگران اوضاع و احوال مملکت بودند.

 

 صبح شیرینعلی به همراه برادرش و صاحب اسباب و اثاثیه نیز با یک ماشین دیگر همراه با خانواده پس از خداحافظی با اهالی روستا به طرف آستارا حرکت کردند، نزدیک ظهر بود که خبر رسید جلوی ماشین احمد را در نمین گرفته اند و می خواستند به آتش بکشند. ماجرا از این قرار بوده که  شیرینعلی عکس حضرت امام خمینی (ره) را به جلوی شیشه ماشین چسبانده بوده و بعضی ار سرسپردگان از خدا بی خبرکه از ته مانده هایی طاغوت وخان های ظالم بودند در وسط میدان نمین جلوی ماشین را می گیرند و هر دو نفر را پیاده می کنند.  در خطاب به این دو می گویند : مهلت می دهیم تا عکس شاه را به جای عکس امام بچسبانید!  احمد که محافظه کار بود می خواسته این کار را بکند ولی شیرینعلی با جسارت و از خودگذشتگی مانع این کارش می شود .

 

آنها که می بینند شیرینعلی به خواسته آنها توجه نمی کند به او حمله کرده و مورد ضرب و شتم قرار می دهند وکتک مفصلی هم به وی می زنند. احمد که می بیند برادرش را دارند می کشند مجبور می شود به خواسته آنها تن دهد و عکس امام را برمی دارد و بجای آن عکس شاه ملعون را می چسباند و شیرینعلی را از دست اشرار می گیرد، سوار ماشین که می شوند دوباره در جلوی چشم بدخواهان انقلاب و امام راحل عکس شاه را پاره پاره کرده و به دور می ریزند، وقتی خانها این ماجرا را می بینند به چماق به دستان خود دستور می دهد تا تمامی شیشه های ماشین را از پشت با سنگ پرانی بشکنند ولی با گاز دادن احمد به ماشین از معرکه خود را بیرون می کشند و چند متر آن طرف می ایستند و در مقابل چشمان آنها عکس حضرت امام (ره) را دوباره می چسبانند یادم هست بخاطر این حادثه مادرش بعد از شنیدن ماجرا غش کرد، تا اینکه احمد وشیرینعلی شبانه به دور ازچشم بدخواهان به روستا بازگشتند، قیافه شیرینعلی خیلی دیدنی شده بود تمامی سر وصورتش بر اثر ضربات مشت ولگد بادکرده بود و هر وقت می دیدم به او می خندیدم چند روزی به حال و روز شیرینعلی می خندیدیم . چون بیچاره را خیلی بد کتک زده بودند. کم مانده بود چشم چپش را از حدقه بیرون آید خدا رحم کرده بود،  مادرش بخاطر شوخی های ما چند روزی از دست ما ناراحت بود و هر وقت مرا می دید زیر چشمی به من گوشزد می کرد، ما هم که منظوری نداشتیم فقط به قیافه دیدنی شیرینعلی می خندیدیم. شیرینعلی  کتک انقلاب را با جان و دل به تن خریده بود.

 

 

پس از انقلاب نیز چند سالی تا رسیدن به سن مشمولی در نزد برادرش مشغول به میکانیکی وکمک شاگرد روی ماشین خاور وکمک حال خانواده وبرادرش بود ،حسن خلق و حلم وتقوای شهید شیرینعلی زبان زد عام و خاص بود و خیلی با اخلاق و خوشرو بود . مثل انقلاب به بارنشت  و با هم بزرگ می شدند، همانطور که امام راحل گفته بود که سربازان من هنوز دربطن مادرشان هستند وبه دنیا نیامده اند.

 

کم کم شیرینعلی به گفته های امام راحل صحه می گذاشت و با شروع جنگ تحمیلی به همراه برادرش چندین بار کمک های مردمی را به جبهه های حق علیه باطل با ماشین خاور برد و پس ازآن به سن مشمولی رسید.

 

برای خدمت زیر پرچم مقدس جمهوری اسلامی ایران درسال 1364 دفترچه آماده بخدمت گرفت و پس از گذشت یک ماه از گرفتن دفترچه آماده بخدمت مقدس سربازی رهسپار شد. و نزدیک به چهارده ماه درخدمت جنگ بود که پس از رشادتهای پی درپی درمقابل کفّار و با بجاگذاشتن ایثار و فداکاری در دهم اسفند 1365 وقتی که بهار کم کم از راه می رسید و خزان زمستان دور می شد، با تیر مستقیم دشمن زبون هنگامی که به شناسایی منطقه در عمق خاک دشمن با دیگر همرزمانش رفته بود به درجه رفیع شهادت نایل آمد وتمامی دوستداران خود وخانواده را داغدار کرد. وبا اهدا خون سرخ خود درخت پربار انقلاب را سیراب کرد و لبیک گویان دعوت حق را گفته و به معبودش شتافت.

 

 در ذیل فرازهایی از مناجاتنامه شهید بزرگوار که از زبان دختر خاله اش روایت شده است مرور می کنیم:

 

خدایا، خداوندا ، بزرگا، مهربانا، تو گواهی و حاضر و ناظر براعمال ما گناهکاران؛

 

لبیک گویان به ندای آسمانی تو در راه دین تو،گام برداشته ام وبه ندای"هل من ناصرالنصیرنی" حضرت حسین (ع) زمان لبیک گفته ام - پس بارالها. خداوندکریم و راهنما. مرا در این راه سرافراز و سربلند و راضی از من باش وخشنود گردان، ای رحمان ، ای برهان، ای حکیم، ای رحیم، ای سلیم ای قهار،ای قادر، ای باسط تورا به اسم اعظمت قسم می دهم، امام ما را طول عمر با عزت عنایت فرما .

,

شهید برزگوار اسلام وانقلاب شیرینعلی امانی گلشن دردهم مردادماه یک هزار و سیصدو چهل وسه وقتی که ایران اسلامی در آتش وخون از غم از دست دادن هزاران نفر از جوانان این مرز و بوم بخاطرخواسته هایی  بجا و نرفتن به زیر بار پرچم کفر و طرح خود فروخته شاه ملعون (کاپیتالاسیون)  که رهبرانقلاب را بخاطر حمایت نکردن از طرح فوق وآگاه نمودن کشور اسلامی را از عمل ننگین  رژیم فاسد طاغوت در تبعید بسر می برد.

در هزاران کیلومتر دورتر یک سرباز جان برکف انقلاب اسلامی در یک روستای دور افتاده و مرزی دیده به جهان گشود.

پدر و مادرش وی را شیرینعلی نام گذاشتند . شیرینعلی دوران ابتدائی را تا سوم دبستان در مدرسه دولتی آن زمان در روستای گلشن ادامه داد و بخاطر نبودن کلاس چهارم ابتدایی در روستا و امکانات و در مذیقه بودن خانواده که بی بضاعت بودند نتوانست در مدارج بالاتر به تحصیل ادامه دهد و به همین سه کلاس ابتدائی بسنده کرد .

به ناچار، پدر وی از نداری و فقر این شهید را به کارهای کشاورزی و نگهداری دام تشویق نمود. شیرینعلی با گذشت زمان بزرگ بزرگتر می شد تا اینکه نوجوانی و جوانی وی مقارن با انقلاب پیروزمند اسلامی شد. در اوج انقلاب به همراه پدر یا برادر بزرگش در شهر نمین به تظاهرات و حمایت از انقلابیون شرکت می کرد به طوری که به گفته زن برادرش در یکی از روزها نزدیک به پیروزی انقلاب به دست اشرارخان نمین وضد انقلابیون مورد ضرب و شتم قرار می گیرد.

 

برگ زرینی از زندگی نامه شهید شیرینعلی امانی گلشن؛ شهید اهل تسنن که به خاطر عکس امام مورد ضرب و شتم اشرار خان نمین قرار گرفت

 

شهربانو شاددل زن برادر شهید امانی در این خصوص می گوید: شیرینعلی به همراه برادرش احمد روی ماشین  نیمه سنگین (خاور) کار می کرد و حتی در زمان شروع نم نم انقلاب اسلامی از شهری به شهری دیگر بار می بردند. یک روز که شیرینعلی به همراه برادرش احمد که از روستا برای  آستارا بار زده بودند و همزمان با آن که کم کم صدای انقلاب و آمدن امام به وطن در تمامی ایران طنین انداز شده بود وهمه از بازگشت امام به وطن و سقوط ظلمت طاغوت حرف می زدند وکوی برزن پرشده بود از صحبت درباره بازگشت پیرکبیر انقلاب حضرت امام خمینی رحمة الله علیه  صبح زود هفتم بهمن ماه سال 57 بود که از قضا یکی از روستاییان قصد اسباب کشی از روستا به آستارا را داشت.

 

شب هنگام بار و اثاثیه همسایمان را به خاور بارکردند و قرار شد بعداز نماز صبح حرکت کنند چون شلوغ و پولوغ بود و انقلاب داشت به اوج حساسیت خود نزدیک می شد و هر روز خبر تازه ای از زد و خورد ما بین مردم و ارتشیان و سرسپردگان رژیم طاغوت برگوش می رسید و از جامعه شهرنشین گرفته تا روستانشین همه نگران اوضاع و احوال مملکت بودند.

 

 صبح شیرینعلی به همراه برادرش و صاحب اسباب و اثاثیه نیز با یک ماشین دیگر همراه با خانواده پس از خداحافظی با اهالی روستا به طرف آستارا حرکت کردند، نزدیک ظهر بود که خبر رسید جلوی ماشین احمد را در نمین گرفته اند و می خواستند به آتش بکشند. ماجرا از این قرار بوده که  شیرینعلی عکس حضرت امام خمینی (ره) را به جلوی شیشه ماشین چسبانده بوده و بعضی ار سرسپردگان از خدا بی خبرکه از ته مانده هایی طاغوت وخان های ظالم بودند در وسط میدان نمین جلوی ماشین را می گیرند و هر دو نفر را پیاده می کنند.  در خطاب به این دو می گویند : مهلت می دهیم تا عکس شاه را به جای عکس امام بچسبانید!  احمد که محافظه کار بود می خواسته این کار را بکند ولی شیرینعلی با جسارت و از خودگذشتگی مانع این کارش می شود .

 

آنها که می بینند شیرینعلی به خواسته آنها توجه نمی کند به او حمله کرده و مورد ضرب و شتم قرار می دهند وکتک مفصلی هم به وی می زنند. احمد که می بیند برادرش را دارند می کشند مجبور می شود به خواسته آنها تن دهد و عکس امام را برمی دارد و بجای آن عکس شاه ملعون را می چسباند و شیرینعلی را از دست اشرار می گیرد، سوار ماشین که می شوند دوباره در جلوی چشم بدخواهان انقلاب و امام راحل عکس شاه را پاره پاره کرده و به دور می ریزند، وقتی خانها این ماجرا را می بینند به چماق به دستان خود دستور می دهد تا تمامی شیشه های ماشین را از پشت با سنگ پرانی بشکنند ولی با گاز دادن احمد به ماشین از معرکه خود را بیرون می کشند و چند متر آن طرف می ایستند و در مقابل چشمان آنها عکس حضرت امام (ره) را دوباره می چسبانند یادم هست بخاطر این حادثه مادرش بعد از شنیدن ماجرا غش کرد، تا اینکه احمد وشیرینعلی شبانه به دور ازچشم بدخواهان به روستا بازگشتند، قیافه شیرینعلی خیلی دیدنی شده بود تمامی سر وصورتش بر اثر ضربات مشت ولگد بادکرده بود و هر وقت می دیدم به او می خندیدم چند روزی به حال و روز شیرینعلی می خندیدیم . چون بیچاره را خیلی بد کتک زده بودند. کم مانده بود چشم چپش را از حدقه بیرون آید خدا رحم کرده بود،  مادرش بخاطر شوخی های ما چند روزی از دست ما ناراحت بود و هر وقت مرا می دید زیر چشمی به من گوشزد می کرد، ما هم که منظوری نداشتیم فقط به قیافه دیدنی شیرینعلی می خندیدیم. شیرینعلی  کتک انقلاب را با جان و دل به تن خریده بود.

 

 

پس از انقلاب نیز چند سالی تا رسیدن به سن مشمولی در نزد برادرش مشغول به میکانیکی وکمک شاگرد روی ماشین خاور وکمک حال خانواده وبرادرش بود ،حسن خلق و حلم وتقوای شهید شیرینعلی زبان زد عام و خاص بود و خیلی با اخلاق و خوشرو بود . مثل انقلاب به بارنشت  و با هم بزرگ می شدند، همانطور که امام راحل گفته بود که سربازان من هنوز دربطن مادرشان هستند وبه دنیا نیامده اند.

 

کم کم شیرینعلی به گفته های امام راحل صحه می گذاشت و با شروع جنگ تحمیلی به همراه برادرش چندین بار کمک های مردمی را به جبهه های حق علیه باطل با ماشین خاور برد و پس ازآن به سن مشمولی رسید.

 

برای خدمت زیر پرچم مقدس جمهوری اسلامی ایران درسال 1364 دفترچه آماده بخدمت گرفت و پس از گذشت یک ماه از گرفتن دفترچه آماده بخدمت مقدس سربازی رهسپار شد. و نزدیک به چهارده ماه درخدمت جنگ بود که پس از رشادتهای پی درپی درمقابل کفّار و با بجاگذاشتن ایثار و فداکاری در دهم اسفند 1365 وقتی که بهار کم کم از راه می رسید و خزان زمستان دور می شد، با تیر مستقیم دشمن زبون هنگامی که به شناسایی منطقه در عمق خاک دشمن با دیگر همرزمانش رفته بود به درجه رفیع شهادت نایل آمد وتمامی دوستداران خود وخانواده را داغدار کرد. وبا اهدا خون سرخ خود درخت پربار انقلاب را سیراب کرد و لبیک گویان دعوت حق را گفته و به معبودش شتافت.

 

 در ذیل فرازهایی از مناجاتنامه شهید بزرگوار که از زبان دختر خاله اش روایت شده است مرور می کنیم:

 

خدایا، خداوندا ، بزرگا، مهربانا، تو گواهی و حاضر و ناظر براعمال ما گناهکاران؛

 

لبیک گویان به ندای آسمانی تو در راه دین تو،گام برداشته ام وبه ندای"هل من ناصرالنصیرنی" حضرت حسین (ع) زمان لبیک گفته ام - پس بارالها. خداوندکریم و راهنما. مرا در این راه سرافراز و سربلند و راضی از من باش وخشنود گردان، ای رحمان ، ای برهان، ای حکیم، ای رحیم، ای سلیم ای قهار،ای قادر، ای باسط تورا به اسم اعظمت قسم می دهم، امام ما را طول عمر با عزت عنایت فرما .

,

شهید برزگوار اسلام وانقلاب شیرینعلی امانی گلشن دردهم مردادماه یک هزار و سیصدو چهل وسه وقتی که ایران اسلامی در آتش وخون از غم از دست دادن هزاران نفر از جوانان این مرز و بوم بخاطرخواسته هایی  بجا و نرفتن به زیر بار پرچم کفر و طرح خود فروخته شاه ملعون (کاپیتالاسیون)  که رهبرانقلاب را بخاطر حمایت نکردن از طرح فوق وآگاه نمودن کشور اسلامی را از عمل ننگین  رژیم فاسد طاغوت در تبعید بسر می برد.

در هزاران کیلومتر دورتر یک سرباز جان برکف انقلاب اسلامی در یک روستای دور افتاده و مرزی دیده به جهان گشود.

پدر و مادرش وی را شیرینعلی نام گذاشتند . شیرینعلی دوران ابتدائی را تا سوم دبستان در مدرسه دولتی آن زمان در روستای گلشن ادامه داد و بخاطر نبودن کلاس چهارم ابتدایی در روستا و امکانات و در مذیقه بودن خانواده که بی بضاعت بودند نتوانست در مدارج بالاتر به تحصیل ادامه دهد و به همین سه کلاس ابتدائی بسنده کرد .

به ناچار، پدر وی از نداری و فقر این شهید را به کارهای کشاورزی و نگهداری دام تشویق نمود. شیرینعلی با گذشت زمان بزرگ بزرگتر می شد تا اینکه نوجوانی و جوانی وی مقارن با انقلاب پیروزمند اسلامی شد. در اوج انقلاب به همراه پدر یا برادر بزرگش در شهر نمین به تظاهرات و حمایت از انقلابیون شرکت می کرد به طوری که به گفته زن برادرش در یکی از روزها نزدیک به پیروزی انقلاب به دست اشرارخان نمین وضد انقلابیون مورد ضرب و شتم قرار می گیرد.

 

برگ زرینی از زندگی نامه شهید شیرینعلی امانی گلشن؛ شهید اهل تسنن که به خاطر عکس امام مورد ضرب و شتم اشرار خان نمین قرار گرفت

 

شهربانو شاددل زن برادر شهید امانی در این خصوص می گوید: شیرینعلی به همراه برادرش احمد روی ماشین  نیمه سنگین (خاور) کار می کرد و حتی در زمان شروع نم نم انقلاب اسلامی از شهری به شهری دیگر بار می بردند. یک روز که شیرینعلی به همراه برادرش احمد که از روستا برای  آستارا بار زده بودند و همزمان با آن که کم کم صدای انقلاب و آمدن امام به وطن در تمامی ایران طنین انداز شده بود وهمه از بازگشت امام به وطن و سقوط ظلمت طاغوت حرف می زدند وکوی برزن پرشده بود از صحبت درباره بازگشت پیرکبیر انقلاب حضرت امام خمینی رحمة الله علیه  صبح زود هفتم بهمن ماه سال 57 بود که از قضا یکی از روستاییان قصد اسباب کشی از روستا به آستارا را داشت.

 

شب هنگام بار و اثاثیه همسایمان را به خاور بارکردند و قرار شد بعداز نماز صبح حرکت کنند چون شلوغ و پولوغ بود و انقلاب داشت به اوج حساسیت خود نزدیک می شد و هر روز خبر تازه ای از زد و خورد ما بین مردم و ارتشیان و سرسپردگان رژیم طاغوت برگوش می رسید و از جامعه شهرنشین گرفته تا روستانشین همه نگران اوضاع و احوال مملکت بودند.

 

 صبح شیرینعلی به همراه برادرش و صاحب اسباب و اثاثیه نیز با یک ماشین دیگر همراه با خانواده پس از خداحافظی با اهالی روستا به طرف آستارا حرکت کردند، نزدیک ظهر بود که خبر رسید جلوی ماشین احمد را در نمین گرفته اند و می خواستند به آتش بکشند. ماجرا از این قرار بوده که  شیرینعلی عکس حضرت امام خمینی (ره) را به جلوی شیشه ماشین چسبانده بوده و بعضی ار سرسپردگان از خدا بی خبرکه از ته مانده هایی طاغوت وخان های ظالم بودند در وسط میدان نمین جلوی ماشین را می گیرند و هر دو نفر را پیاده می کنند.  در خطاب به این دو می گویند : مهلت می دهیم تا عکس شاه را به جای عکس امام بچسبانید!  احمد که محافظه کار بود می خواسته این کار را بکند ولی شیرینعلی با جسارت و از خودگذشتگی مانع این کارش می شود .

 

آنها که می بینند شیرینعلی به خواسته آنها توجه نمی کند به او حمله کرده و مورد ضرب و شتم قرار می دهند وکتک مفصلی هم به وی می زنند. احمد که می بیند برادرش را دارند می کشند مجبور می شود به خواسته آنها تن دهد و عکس امام را برمی دارد و بجای آن عکس شاه ملعون را می چسباند و شیرینعلی را از دست اشرار می گیرد، سوار ماشین که می شوند دوباره در جلوی چشم بدخواهان انقلاب و امام راحل عکس شاه را پاره پاره کرده و به دور می ریزند، وقتی خانها این ماجرا را می بینند به چماق به دستان خود دستور می دهد تا تمامی شیشه های ماشین را از پشت با سنگ پرانی بشکنند ولی با گاز دادن احمد به ماشین از معرکه خود را بیرون می کشند و چند متر آن طرف می ایستند و در مقابل چشمان آنها عکس حضرت امام (ره) را دوباره می چسبانند یادم هست بخاطر این حادثه مادرش بعد از شنیدن ماجرا غش کرد، تا اینکه احمد وشیرینعلی شبانه به دور ازچشم بدخواهان به روستا بازگشتند، قیافه شیرینعلی خیلی دیدنی شده بود تمامی سر وصورتش بر اثر ضربات مشت ولگد بادکرده بود و هر وقت می دیدم به او می خندیدم چند روزی به حال و روز شیرینعلی می خندیدیم . چون بیچاره را خیلی بد کتک زده بودند. کم مانده بود چشم چپش را از حدقه بیرون آید خدا رحم کرده بود،  مادرش بخاطر شوخی های ما چند روزی از دست ما ناراحت بود و هر وقت مرا می دید زیر چشمی به من گوشزد می کرد، ما هم که منظوری نداشتیم فقط به قیافه دیدنی شیرینعلی می خندیدیم. شیرینعلی  کتک انقلاب را با جان و دل به تن خریده بود.

 

 

پس از انقلاب نیز چند سالی تا رسیدن به سن مشمولی در نزد برادرش مشغول به میکانیکی وکمک شاگرد روی ماشین خاور وکمک حال خانواده وبرادرش بود ،حسن خلق و حلم وتقوای شهید شیرینعلی زبان زد عام و خاص بود و خیلی با اخلاق و خوشرو بود . مثل انقلاب به بارنشت  و با هم بزرگ می شدند، همانطور که امام راحل گفته بود که سربازان من هنوز دربطن مادرشان هستند وبه دنیا نیامده اند.

 

کم کم شیرینعلی به گفته های امام راحل صحه می گذاشت و با شروع جنگ تحمیلی به همراه برادرش چندین بار کمک های مردمی را به جبهه های حق علیه باطل با ماشین خاور برد و پس ازآن به سن مشمولی رسید.

 

برای خدمت زیر پرچم مقدس جمهوری اسلامی ایران درسال 1364 دفترچه آماده بخدمت گرفت و پس از گذشت یک ماه از گرفتن دفترچه آماده بخدمت مقدس سربازی رهسپار شد. و نزدیک به چهارده ماه درخدمت جنگ بود که پس از رشادتهای پی درپی درمقابل کفّار و با بجاگذاشتن ایثار و فداکاری در دهم اسفند 1365 وقتی که بهار کم کم از راه می رسید و خزان زمستان دور می شد، با تیر مستقیم دشمن زبون هنگامی که به شناسایی منطقه در عمق خاک دشمن با دیگر همرزمانش رفته بود به درجه رفیع شهادت نایل آمد وتمامی دوستداران خود وخانواده را داغدار کرد. وبا اهدا خون سرخ خود درخت پربار انقلاب را سیراب کرد و لبیک گویان دعوت حق را گفته و به معبودش شتافت.

 

 در ذیل فرازهایی از مناجاتنامه شهید بزرگوار که از زبان دختر خاله اش روایت شده است مرور می کنیم:

 

خدایا، خداوندا ، بزرگا، مهربانا، تو گواهی و حاضر و ناظر براعمال ما گناهکاران؛

 

لبیک گویان به ندای آسمانی تو در راه دین تو،گام برداشته ام وبه ندای"هل من ناصرالنصیرنی" حضرت حسین (ع) زمان لبیک گفته ام - پس بارالها. خداوندکریم و راهنما. مرا در این راه سرافراز و سربلند و راضی از من باش وخشنود گردان، ای رحمان ، ای برهان، ای حکیم، ای رحیم، ای سلیم ای قهار،ای قادر، ای باسط تورا به اسم اعظمت قسم می دهم، امام ما را طول عمر با عزت عنایت فرما .

,

شهید برزگوار اسلام وانقلاب شیرینعلی امانی گلشن دردهم مردادماه یک هزار و سیصدو چهل وسه وقتی که ایران اسلامی در آتش وخون از غم از دست دادن هزاران نفر از جوانان این مرز و بوم بخاطرخواسته هایی  بجا و نرفتن به زیر بار پرچم کفر و طرح خود فروخته شاه ملعون (کاپیتالاسیون)  که رهبرانقلاب را بخاطر حمایت نکردن از طرح فوق وآگاه نمودن کشور اسلامی را از عمل ننگین  رژیم فاسد طاغوت در تبعید بسر می برد.

در هزاران کیلومتر دورتر یک سرباز جان برکف انقلاب اسلامی در یک روستای دور افتاده و مرزی دیده به جهان گشود.

پدر و مادرش وی را شیرینعلی نام گذاشتند . شیرینعلی دوران ابتدائی را تا سوم دبستان در مدرسه دولتی آن زمان در روستای گلشن ادامه داد و بخاطر نبودن کلاس چهارم ابتدایی در روستا و امکانات و در مذیقه بودن خانواده که بی بضاعت بودند نتوانست در مدارج بالاتر به تحصیل ادامه دهد و به همین سه کلاس ابتدائی بسنده کرد .

به ناچار، پدر وی از نداری و فقر این شهید را به کارهای کشاورزی و نگهداری دام تشویق نمود. شیرینعلی با گذشت زمان بزرگ بزرگتر می شد تا اینکه نوجوانی و جوانی وی مقارن با انقلاب پیروزمند اسلامی شد. در اوج انقلاب به همراه پدر یا برادر بزرگش در شهر نمین به تظاهرات و حمایت از انقلابیون شرکت می کرد به طوری که به گفته زن برادرش در یکی از روزها نزدیک به پیروزی انقلاب به دست اشرارخان نمین وضد انقلابیون مورد ضرب و شتم قرار می گیرد.

 

برگ زرینی از زندگی نامه شهید شیرینعلی امانی گلشن؛ شهید اهل تسنن که به خاطر عکس امام مورد ضرب و شتم اشرار خان نمین قرار گرفت

 

شهربانو شاددل زن برادر شهید امانی در این خصوص می گوید: شیرینعلی به همراه برادرش احمد روی ماشین  نیمه سنگین (خاور) کار می کرد و حتی در زمان شروع نم نم انقلاب اسلامی از شهری به شهری دیگر بار می بردند. یک روز که شیرینعلی به همراه برادرش احمد که از روستا برای  آستارا بار زده بودند و همزمان با آن که کم کم صدای انقلاب و آمدن امام به وطن در تمامی ایران طنین انداز شده بود وهمه از بازگشت امام به وطن و سقوط ظلمت طاغوت حرف می زدند وکوی برزن پرشده بود از صحبت درباره بازگشت پیرکبیر انقلاب حضرت امام خمینی رحمة الله علیه  صبح زود هفتم بهمن ماه سال 57 بود که از قضا یکی از روستاییان قصد اسباب کشی از روستا به آستارا را داشت.

 

شب هنگام بار و اثاثیه همسایمان را به خاور بارکردند و قرار شد بعداز نماز صبح حرکت کنند چون شلوغ و پولوغ بود و انقلاب داشت به اوج حساسیت خود نزدیک می شد و هر روز خبر تازه ای از زد و خورد ما بین مردم و ارتشیان و سرسپردگان رژیم طاغوت برگوش می رسید و از جامعه شهرنشین گرفته تا روستانشین همه نگران اوضاع و احوال مملکت بودند.

 

 صبح شیرینعلی به همراه برادرش و صاحب اسباب و اثاثیه نیز با یک ماشین دیگر همراه با خانواده پس از خداحافظی با اهالی روستا به طرف آستارا حرکت کردند، نزدیک ظهر بود که خبر رسید جلوی ماشین احمد را در نمین گرفته اند و می خواستند به آتش بکشند. ماجرا از این قرار بوده که  شیرینعلی عکس حضرت امام خمینی (ره) را به جلوی شیشه ماشین چسبانده بوده و بعضی ار سرسپردگان از خدا بی خبرکه از ته مانده هایی طاغوت وخان های ظالم بودند در وسط میدان نمین جلوی ماشین را می گیرند و هر دو نفر را پیاده می کنند.  در خطاب به این دو می گویند : مهلت می دهیم تا عکس شاه را به جای عکس امام بچسبانید!  احمد که محافظه کار بود می خواسته این کار را بکند ولی شیرینعلی با جسارت و از خودگذشتگی مانع این کارش می شود .

 

آنها که می بینند شیرینعلی به خواسته آنها توجه نمی کند به او حمله کرده و مورد ضرب و شتم قرار می دهند وکتک مفصلی هم به وی می زنند. احمد که می بیند برادرش را دارند می کشند مجبور می شود به خواسته آنها تن دهد و عکس امام را برمی دارد و بجای آن عکس شاه ملعون را می چسباند و شیرینعلی را از دست اشرار می گیرد، سوار ماشین که می شوند دوباره در جلوی چشم بدخواهان انقلاب و امام راحل عکس شاه را پاره پاره کرده و به دور می ریزند، وقتی خانها این ماجرا را می بینند به چماق به دستان خود دستور می دهد تا تمامی شیشه های ماشین را از پشت با سنگ پرانی بشکنند ولی با گاز دادن احمد به ماشین از معرکه خود را بیرون می کشند و چند متر آن طرف می ایستند و در مقابل چشمان آنها عکس حضرت امام (ره) را دوباره می چسبانند یادم هست بخاطر این حادثه مادرش بعد از شنیدن ماجرا غش کرد، تا اینکه احمد وشیرینعلی شبانه به دور ازچشم بدخواهان به روستا بازگشتند، قیافه شیرینعلی خیلی دیدنی شده بود تمامی سر وصورتش بر اثر ضربات مشت ولگد بادکرده بود و هر وقت می دیدم به او می خندیدم چند روزی به حال و روز شیرینعلی می خندیدیم . چون بیچاره را خیلی بد کتک زده بودند. کم مانده بود چشم چپش را از حدقه بیرون آید خدا رحم کرده بود،  مادرش بخاطر شوخی های ما چند روزی از دست ما ناراحت بود و هر وقت مرا می دید زیر چشمی به من گوشزد می کرد، ما هم که منظوری نداشتیم فقط به قیافه دیدنی شیرینعلی می خندیدیم. شیرینعلی  کتک انقلاب را با جان و دل به تن خریده بود.

 

 

پس از انقلاب نیز چند سالی تا رسیدن به سن مشمولی در نزد برادرش مشغول به میکانیکی وکمک شاگرد روی ماشین خاور وکمک حال خانواده وبرادرش بود ،حسن خلق و حلم وتقوای شهید شیرینعلی زبان زد عام و خاص بود و خیلی با اخلاق و خوشرو بود . مثل انقلاب به بارنشت  و با هم بزرگ می شدند، همانطور که امام راحل گفته بود که سربازان من هنوز دربطن مادرشان هستند وبه دنیا نیامده اند.

 

کم کم شیرینعلی به گفته های امام راحل صحه می گذاشت و با شروع جنگ تحمیلی به همراه برادرش چندین بار کمک های مردمی را به جبهه های حق علیه باطل با ماشین خاور برد و پس ازآن به سن مشمولی رسید.

 

برای خدمت زیر پرچم مقدس جمهوری اسلامی ایران درسال 1364 دفترچه آماده بخدمت گرفت و پس از گذشت یک ماه از گرفتن دفترچه آماده بخدمت مقدس سربازی رهسپار شد. و نزدیک به چهارده ماه درخدمت جنگ بود که پس از رشادتهای پی درپی درمقابل کفّار و با بجاگذاشتن ایثار و فداکاری در دهم اسفند 1365 وقتی که بهار کم کم از راه می رسید و خزان زمستان دور می شد، با تیر مستقیم دشمن زبون هنگامی که به شناسایی منطقه در عمق خاک دشمن با دیگر همرزمانش رفته بود به درجه رفیع شهادت نایل آمد وتمامی دوستداران خود وخانواده را داغدار کرد. وبا اهدا خون سرخ خود درخت پربار انقلاب را سیراب کرد و لبیک گویان دعوت حق را گفته و به معبودش شتافت.

 

 در ذیل فرازهایی از مناجاتنامه شهید بزرگوار که از زبان دختر خاله اش روایت شده است مرور می کنیم:

 

خدایا، خداوندا ، بزرگا، مهربانا، تو گواهی و حاضر و ناظر براعمال ما گناهکاران؛

 

لبیک گویان به ندای آسمانی تو در راه دین تو،گام برداشته ام وبه ندای"هل من ناصرالنصیرنی" حضرت حسین (ع) زمان لبیک گفته ام - پس بارالها. خداوندکریم و راهنما. مرا در این راه سرافراز و سربلند و راضی از من باش وخشنود گردان، ای رحمان ، ای برهان، ای حکیم، ای رحیم، ای سلیم ای قهار،ای قادر، ای باسط تورا به اسم اعظمت قسم می دهم، امام ما را طول عمر با عزت عنایت فرما .

,

شهید برزگوار اسلام وانقلاب شیرینعلی امانی گلشن دردهم مردادماه یک هزار و سیصدو چهل وسه وقتی که ایران اسلامی در آتش وخون از غم از دست دادن هزاران نفر از جوانان این مرز و بوم بخاطرخواسته هایی  بجا و نرفتن به زیر بار پرچم کفر و طرح خود فروخته شاه ملعون (کاپیتالاسیون)  که رهبرانقلاب را بخاطر حمایت نکردن از طرح فوق وآگاه نمودن کشور اسلامی را از عمل ننگین  رژیم فاسد طاغوت در تبعید بسر می برد.

در هزاران کیلومتر دورتر یک سرباز جان برکف انقلاب اسلامی در یک روستای دور افتاده و مرزی دیده به جهان گشود.

پدر و مادرش وی را شیرینعلی نام گذاشتند . شیرینعلی دوران ابتدائی را تا سوم دبستان در مدرسه دولتی آن زمان در روستای گلشن ادامه داد و بخاطر نبودن کلاس چهارم ابتدایی در روستا و امکانات و در مذیقه بودن خانواده که بی بضاعت بودند نتوانست در مدارج بالاتر به تحصیل ادامه دهد و به همین سه کلاس ابتدائی بسنده کرد .

به ناچار، پدر وی از نداری و فقر این شهید را به کارهای کشاورزی و نگهداری دام تشویق نمود. شیرینعلی با گذشت زمان بزرگ بزرگتر می شد تا اینکه نوجوانی و جوانی وی مقارن با انقلاب پیروزمند اسلامی شد. در اوج انقلاب به همراه پدر یا برادر بزرگش در شهر نمین به تظاهرات و حمایت از انقلابیون شرکت می کرد به طوری که به گفته زن برادرش در یکی از روزها نزدیک به پیروزی انقلاب به دست اشرارخان نمین وضد انقلابیون مورد ضرب و شتم قرار می گیرد.

 

برگ زرینی از زندگی نامه شهید شیرینعلی امانی گلشن؛ شهید اهل تسنن که به خاطر عکس امام مورد ضرب و شتم اشرار خان نمین قرار گرفت

 

شهربانو شاددل زن برادر شهید امانی در این خصوص می گوید: شیرینعلی به همراه برادرش احمد روی ماشین  نیمه سنگین (خاور) کار می کرد و حتی در زمان شروع نم نم انقلاب اسلامی از شهری به شهری دیگر بار می بردند. یک روز که شیرینعلی به همراه برادرش احمد که از روستا برای  آستارا بار زده بودند و همزمان با آن که کم کم صدای انقلاب و آمدن امام به وطن در تمامی ایران طنین انداز شده بود وهمه از بازگشت امام به وطن و سقوط ظلمت طاغوت حرف می زدند وکوی برزن پرشده بود از صحبت درباره بازگشت پیرکبیر انقلاب حضرت امام خمینی رحمة الله علیه  صبح زود هفتم بهمن ماه سال 57 بود که از قضا یکی از روستاییان قصد اسباب کشی از روستا به آستارا را داشت.

 

شب هنگام بار و اثاثیه همسایمان را به خاور بارکردند و قرار شد بعداز نماز صبح حرکت کنند چون شلوغ و پولوغ بود و انقلاب داشت به اوج حساسیت خود نزدیک می شد و هر روز خبر تازه ای از زد و خورد ما بین مردم و ارتشیان و سرسپردگان رژیم طاغوت برگوش می رسید و از جامعه شهرنشین گرفته تا روستانشین همه نگران اوضاع و احوال مملکت بودند.

 

 صبح شیرینعلی به همراه برادرش و صاحب اسباب و اثاثیه نیز با یک ماشین دیگر همراه با خانواده پس از خداحافظی با اهالی روستا به طرف آستارا حرکت کردند، نزدیک ظهر بود که خبر رسید جلوی ماشین احمد را در نمین گرفته اند و می خواستند به آتش بکشند. ماجرا از این قرار بوده که  شیرینعلی عکس حضرت امام خمینی (ره) را به جلوی شیشه ماشین چسبانده بوده و بعضی ار سرسپردگان از خدا بی خبرکه از ته مانده هایی طاغوت وخان های ظالم بودند در وسط میدان نمین جلوی ماشین را می گیرند و هر دو نفر را پیاده می کنند.  در خطاب به این دو می گویند : مهلت می دهیم تا عکس شاه را به جای عکس امام بچسبانید!  احمد که محافظه کار بود می خواسته این کار را بکند ولی شیرینعلی با جسارت و از خودگذشتگی مانع این کارش می شود .

 

آنها که می بینند شیرینعلی به خواسته آنها توجه نمی کند به او حمله کرده و مورد ضرب و شتم قرار می دهند وکتک مفصلی هم به وی می زنند. احمد که می بیند برادرش را دارند می کشند مجبور می شود به خواسته آنها تن دهد و عکس امام را برمی دارد و بجای آن عکس شاه ملعون را می چسباند و شیرینعلی را از دست اشرار می گیرد، سوار ماشین که می شوند دوباره در جلوی چشم بدخواهان انقلاب و امام راحل عکس شاه را پاره پاره کرده و به دور می ریزند، وقتی خانها این ماجرا را می بینند به چماق به دستان خود دستور می دهد تا تمامی شیشه های ماشین را از پشت با سنگ پرانی بشکنند ولی با گاز دادن احمد به ماشین از معرکه خود را بیرون می کشند و چند متر آن طرف می ایستند و در مقابل چشمان آنها عکس حضرت امام (ره) را دوباره می چسبانند یادم هست بخاطر این حادثه مادرش بعد از شنیدن ماجرا غش کرد، تا اینکه احمد وشیرینعلی شبانه به دور ازچشم بدخواهان به روستا بازگشتند، قیافه شیرینعلی خیلی دیدنی شده بود تمامی سر وصورتش بر اثر ضربات مشت ولگد بادکرده بود و هر وقت می دیدم به او می خندیدم چند روزی به حال و روز شیرینعلی می خندیدیم . چون بیچاره را خیلی بد کتک زده بودند. کم مانده بود چشم چپش را از حدقه بیرون آید خدا رحم کرده بود،  مادرش بخاطر شوخی های ما چند روزی از دست ما ناراحت بود و هر وقت مرا می دید زیر چشمی به من گوشزد می کرد، ما هم که منظوری نداشتیم فقط به قیافه دیدنی شیرینعلی می خندیدیم. شیرینعلی  کتک انقلاب را با جان و دل به تن خریده بود.

 

 

پس از انقلاب نیز چند سالی تا رسیدن به سن مشمولی در نزد برادرش مشغول به میکانیکی وکمک شاگرد روی ماشین خاور وکمک حال خانواده وبرادرش بود ،حسن خلق و حلم وتقوای شهید شیرینعلی زبان زد عام و خاص بود و خیلی با اخلاق و خوشرو بود . مثل انقلاب به بارنشت  و با هم بزرگ می شدند، همانطور که امام راحل گفته بود که سربازان من هنوز دربطن مادرشان هستند وبه دنیا نیامده اند.

 

کم کم شیرینعلی به گفته های امام راحل صحه می گذاشت و با شروع جنگ تحمیلی به همراه برادرش چندین بار کمک های مردمی را به جبهه های حق علیه باطل با ماشین خاور برد و پس ازآن به سن مشمولی رسید.

 

برای خدمت زیر پرچم مقدس جمهوری اسلامی ایران درسال 1364 دفترچه آماده بخدمت گرفت و پس از گذشت یک ماه از گرفتن دفترچه آماده بخدمت مقدس سربازی رهسپار شد. و نزدیک به چهارده ماه درخدمت جنگ بود که پس از رشادتهای پی درپی درمقابل کفّار و با بجاگذاشتن ایثار و فداکاری در دهم اسفند 1365 وقتی که بهار کم کم از راه می رسید و خزان زمستان دور می شد، با تیر مستقیم دشمن زبون هنگامی که به شناسایی منطقه در عمق خاک دشمن با دیگر همرزمانش رفته بود به درجه رفیع شهادت نایل آمد وتمامی دوستداران خود وخانواده را داغدار کرد. وبا اهدا خون سرخ خود درخت پربار انقلاب را سیراب کرد و لبیک گویان دعوت حق را گفته و به معبودش شتافت.

 

 در ذیل فرازهایی از مناجاتنامه شهید بزرگوار که از زبان دختر خاله اش روایت شده است مرور می کنیم:

 

خدایا، خداوندا ، بزرگا، مهربانا، تو گواهی و حاضر و ناظر براعمال ما گناهکاران؛

 

لبیک گویان به ندای آسمانی تو در راه دین تو،گام برداشته ام وبه ندای"هل من ناصرالنصیرنی" حضرت حسین (ع) زمان لبیک گفته ام - پس بارالها. خداوندکریم و راهنما. مرا در این راه سرافراز و سربلند و راضی از من باش وخشنود گردان، ای رحمان ، ای برهان، ای حکیم، ای رحیم، ای سلیم ای قهار،ای قادر، ای باسط تورا به اسم اعظمت قسم می دهم، امام ما را طول عمر با عزت عنایت فرما .

,

شهید برزگوار اسلام وانقلاب شیرینعلی امانی گلشن دردهم مردادماه یک هزار و سیصدو چهل وسه وقتی که ایران اسلامی در آتش وخون از غم از دست دادن هزاران نفر از جوانان این مرز و بوم بخاطرخواسته هایی  بجا و نرفتن به زیر بار پرچم کفر و طرح خود فروخته شاه ملعون (کاپیتالاسیون)  که رهبرانقلاب را بخاطر حمایت نکردن از طرح فوق وآگاه نمودن کشور اسلامی را از عمل ننگین  رژیم فاسد طاغوت در تبعید بسر می برد.

در هزاران کیلومتر دورتر یک سرباز جان برکف انقلاب اسلامی در یک روستای دور افتاده و مرزی دیده به جهان گشود.

پدر و مادرش وی را شیرینعلی نام گذاشتند . شیرینعلی دوران ابتدائی را تا سوم دبستان در مدرسه دولتی آن زمان در روستای گلشن ادامه داد و بخاطر نبودن کلاس چهارم ابتدایی در روستا و امکانات و در مذیقه بودن خانواده که بی بضاعت بودند نتوانست در مدارج بالاتر به تحصیل ادامه دهد و به همین سه کلاس ابتدائی بسنده کرد .

به ناچار، پدر وی از نداری و فقر این شهید را به کارهای کشاورزی و نگهداری دام تشویق نمود. شیرینعلی با گذشت زمان بزرگ بزرگتر می شد تا اینکه نوجوانی و جوانی وی مقارن با انقلاب پیروزمند اسلامی شد. در اوج انقلاب به همراه پدر یا برادر بزرگش در شهر نمین به تظاهرات و حمایت از انقلابیون شرکت می کرد به طوری که به گفته زن برادرش در یکی از روزها نزدیک به پیروزی انقلاب به دست اشرارخان نمین وضد انقلابیون مورد ضرب و شتم قرار می گیرد.

 

برگ زرینی از زندگی نامه شهید شیرینعلی امانی گلشن؛ شهید اهل تسنن که به خاطر عکس امام مورد ضرب و شتم اشرار خان نمین قرار گرفت

 

شهربانو شاددل زن برادر شهید امانی در این خصوص می گوید: شیرینعلی به همراه برادرش احمد روی ماشین  نیمه سنگین (خاور) کار می کرد و حتی در زمان شروع نم نم انقلاب اسلامی از شهری به شهری دیگر بار می بردند. یک روز که شیرینعلی به همراه برادرش احمد که از روستا برای  آستارا بار زده بودند و همزمان با آن که کم کم صدای انقلاب و آمدن امام به وطن در تمامی ایران طنین انداز شده بود وهمه از بازگشت امام به وطن و سقوط ظلمت طاغوت حرف می زدند وکوی برزن پرشده بود از صحبت درباره بازگشت پیرکبیر انقلاب حضرت امام خمینی رحمة الله علیه  صبح زود هفتم بهمن ماه سال 57 بود که از قضا یکی از روستاییان قصد اسباب کشی از روستا به آستارا را داشت.

 

شب هنگام بار و اثاثیه همسایمان را به خاور بارکردند و قرار شد بعداز نماز صبح حرکت کنند چون شلوغ و پولوغ بود و انقلاب داشت به اوج حساسیت خود نزدیک می شد و هر روز خبر تازه ای از زد و خورد ما بین مردم و ارتشیان و سرسپردگان رژیم طاغوت برگوش می رسید و از جامعه شهرنشین گرفته تا روستانشین همه نگران اوضاع و احوال مملکت بودند.

 

 صبح شیرینعلی به همراه برادرش و صاحب اسباب و اثاثیه نیز با یک ماشین دیگر همراه با خانواده پس از خداحافظی با اهالی روستا به طرف آستارا حرکت کردند، نزدیک ظهر بود که خبر رسید جلوی ماشین احمد را در نمین گرفته اند و می خواستند به آتش بکشند. ماجرا از این قرار بوده که  شیرینعلی عکس حضرت امام خمینی (ره) را به جلوی شیشه ماشین چسبانده بوده و بعضی ار سرسپردگان از خدا بی خبرکه از ته مانده هایی طاغوت وخان های ظالم بودند در وسط میدان نمین جلوی ماشین را می گیرند و هر دو نفر را پیاده می کنند.  در خطاب به این دو می گویند : مهلت می دهیم تا عکس شاه را به جای عکس امام بچسبانید!  احمد که محافظه کار بود می خواسته این کار را بکند ولی شیرینعلی با جسارت و از خودگذشتگی مانع این کارش می شود .

 

آنها که می بینند شیرینعلی به خواسته آنها توجه نمی کند به او حمله کرده و مورد ضرب و شتم قرار می دهند وکتک مفصلی هم به وی می زنند. احمد که می بیند برادرش را دارند می کشند مجبور می شود به خواسته آنها تن دهد و عکس امام را برمی دارد و بجای آن عکس شاه ملعون را می چسباند و شیرینعلی را از دست اشرار می گیرد، سوار ماشین که می شوند دوباره در جلوی چشم بدخواهان انقلاب و امام راحل عکس شاه را پاره پاره کرده و به دور می ریزند، وقتی خانها این ماجرا را می بینند به چماق به دستان خود دستور می دهد تا تمامی شیشه های ماشین را از پشت با سنگ پرانی بشکنند ولی با گاز دادن احمد به ماشین از معرکه خود را بیرون می کشند و چند متر آن طرف می ایستند و در مقابل چشمان آنها عکس حضرت امام (ره) را دوباره می چسبانند یادم هست بخاطر این حادثه مادرش بعد از شنیدن ماجرا غش کرد، تا اینکه احمد وشیرینعلی شبانه به دور ازچشم بدخواهان به روستا بازگشتند، قیافه شیرینعلی خیلی دیدنی شده بود تمامی سر وصورتش بر اثر ضربات مشت ولگد بادکرده بود و هر وقت می دیدم به او می خندیدم چند روزی به حال و روز شیرینعلی می خندیدیم . چون بیچاره را خیلی بد کتک زده بودند. کم مانده بود چشم چپش را از حدقه بیرون آید خدا رحم کرده بود،  مادرش بخاطر شوخی های ما چند روزی از دست ما ناراحت بود و هر وقت مرا می دید زیر چشمی به من گوشزد می کرد، ما هم که منظوری نداشتیم فقط به قیافه دیدنی شیرینعلی می خندیدیم. شیرینعلی  کتک انقلاب را با جان و دل به تن خریده بود.

 

 

پس از انقلاب نیز چند سالی تا رسیدن به سن مشمولی در نزد برادرش مشغول به میکانیکی وکمک شاگرد روی ماشین خاور وکمک حال خانواده وبرادرش بود ،حسن خلق و حلم وتقوای شهید شیرینعلی زبان زد عام و خاص بود و خیلی با اخلاق و خوشرو بود . مثل انقلاب به بارنشت  و با هم بزرگ می شدند، همانطور که امام راحل گفته بود که سربازان من هنوز دربطن مادرشان هستند وبه دنیا نیامده اند.

 

کم کم شیرینعلی به گفته های امام راحل صحه می گذاشت و با شروع جنگ تحمیلی به همراه برادرش چندین بار کمک های مردمی را به جبهه های حق علیه باطل با ماشین خاور برد و پس ازآن به سن مشمولی رسید.

 

برای خدمت زیر پرچم مقدس جمهوری اسلامی ایران درسال 1364 دفترچه آماده بخدمت گرفت و پس از گذشت یک ماه از گرفتن دفترچه آماده بخدمت مقدس سربازی رهسپار شد. و نزدیک به چهارده ماه درخدمت جنگ بود که پس از رشادتهای پی درپی درمقابل کفّار و با بجاگذاشتن ایثار و فداکاری در دهم اسفند 1365 وقتی که بهار کم کم از راه می رسید و خزان زمستان دور می شد، با تیر مستقیم دشمن زبون هنگامی که به شناسایی منطقه در عمق خاک دشمن با دیگر همرزمانش رفته بود به درجه رفیع شهادت نایل آمد وتمامی دوستداران خود وخانواده را داغدار کرد. وبا اهدا خون سرخ خود درخت پربار انقلاب را سیراب کرد و لبیک گویان دعوت حق را گفته و به معبودش شتافت.

 

 در ذیل فرازهایی از مناجاتنامه شهید بزرگوار که از زبان دختر خاله اش روایت شده است مرور می کنیم:

 

خدایا، خداوندا ، بزرگا، مهربانا، تو گواهی و حاضر و ناظر براعمال ما گناهکاران؛

 

لبیک گویان به ندای آسمانی تو در راه دین تو،گام برداشته ام وبه ندای"هل من ناصرالنصیرنی" حضرت حسین (ع) زمان لبیک گفته ام - پس بارالها. خداوندکریم و راهنما. مرا در این راه سرافراز و سربلند و راضی از من باش وخشنود گردان، ای رحمان ، ای برهان، ای حکیم، ای رحیم، ای سلیم ای قهار،ای قادر، ای باسط تورا به اسم اعظمت قسم می دهم، امام ما را طول عمر با عزت عنایت فرما .

,

شهید برزگوار اسلام وانقلاب شیرینعلی امانی گلشن دردهم مردادماه یک هزار و سیصدو چهل وسه وقتی که ایران اسلامی در آتش وخون از غم از دست دادن هزاران نفر از جوانان این مرز و بوم بخاطرخواسته هایی  بجا و نرفتن به زیر بار پرچم کفر و طرح خود فروخته شاه ملعون (کاپیتالاسیون)  که رهبرانقلاب را بخاطر حمایت نکردن از طرح فوق وآگاه نمودن کشور اسلامی را از عمل ننگین  رژیم فاسد طاغوت در تبعید بسر می برد.

,

در هزاران کیلومتر دورتر یک سرباز جان برکف انقلاب اسلامی در یک روستای دور افتاده و مرزی دیده به جهان گشود.

,

پدر و مادرش وی را شیرینعلی نام گذاشتند . شیرینعلی دوران ابتدائی را تا سوم دبستان در مدرسه دولتی آن زمان در روستای گلشن ادامه داد و بخاطر نبودن کلاس چهارم ابتدایی در روستا و امکانات و در مذیقه بودن خانواده که بی بضاعت بودند نتوانست در مدارج بالاتر به تحصیل ادامه دهد و به همین سه کلاس ابتدائی بسنده کرد .

,

به ناچار، پدر وی از نداری و فقر این شهید را به کارهای کشاورزی و نگهداری دام تشویق نمود. شیرینعلی با گذشت زمان بزرگ بزرگتر می شد تا اینکه نوجوانی و جوانی وی مقارن با انقلاب پیروزمند اسلامی شد. در اوج انقلاب به همراه پدر یا برادر بزرگش در شهر نمین به تظاهرات و حمایت از انقلابیون شرکت می کرد به طوری که به گفته زن برادرش در یکی از روزها نزدیک به پیروزی انقلاب به دست اشرارخان نمین وضد انقلابیون مورد ضرب و شتم قرار می گیرد.

,

 

,

برگ زرینی از زندگی نامه شهید شیرینعلی امانی گلشن؛ شهید اهل تسنن که به خاطر عکس امام مورد ضرب و شتم اشرار خان نمین قرار گرفت

, برگ زرینی از زندگی نامه شهید شیرینعلی امانی گلشن؛ شهید اهل تسنن که به خاطر عکس امام مورد ضرب و شتم اشرار خان نمین قرار گرفت,

 

,

شهربانو شاددل زن برادر شهید امانی در این خصوص می گوید: شیرینعلی به همراه برادرش احمد روی ماشین  نیمه سنگین (خاور) کار می کرد و حتی در زمان شروع نم نم انقلاب اسلامی از شهری به شهری دیگر بار می بردند. یک روز که شیرینعلی به همراه برادرش احمد که از روستا برای  آستارا بار زده بودند و همزمان با آن که کم کم صدای انقلاب و آمدن امام به وطن در تمامی ایران طنین انداز شده بود وهمه از بازگشت امام به وطن و سقوط ظلمت طاغوت حرف می زدند وکوی برزن پرشده بود از صحبت درباره بازگشت پیرکبیر انقلاب حضرت امام خمینی رحمة الله علیه  صبح زود هفتم بهمن ماه سال 57 بود که از قضا یکی از روستاییان قصد اسباب کشی از روستا به آستارا را داشت.

,

 

,

شب هنگام بار و اثاثیه همسایمان را به خاور بارکردند و قرار شد بعداز نماز صبح حرکت کنند چون شلوغ و پولوغ بود و انقلاب داشت به اوج حساسیت خود نزدیک می شد و هر روز خبر تازه ای از زد و خورد ما بین مردم و ارتشیان و سرسپردگان رژیم طاغوت برگوش می رسید و از جامعه شهرنشین گرفته تا روستانشین همه نگران اوضاع و احوال مملکت بودند.

,

 

,

 صبح شیرینعلی به همراه برادرش و صاحب اسباب و اثاثیه نیز با یک ماشین دیگر همراه با خانواده پس از خداحافظی با اهالی روستا به طرف آستارا حرکت کردند، نزدیک ظهر بود که خبر رسید جلوی ماشین احمد را در نمین گرفته اند و می خواستند به آتش بکشند. ماجرا از این قرار بوده که  شیرینعلی عکس حضرت امام خمینی (ره) را به جلوی شیشه ماشین چسبانده بوده و بعضی ار سرسپردگان از خدا بی خبرکه از ته مانده هایی طاغوت وخان های ظالم بودند در وسط میدان نمین جلوی ماشین را می گیرند و هر دو نفر را پیاده می کنند.  در خطاب به این دو می گویند : مهلت می دهیم تا عکس شاه را به جای عکس امام بچسبانید!  احمد که محافظه کار بود می خواسته این کار را بکند ولی شیرینعلی با جسارت و از خودگذشتگی مانع این کارش می شود .

,

 

,

آنها که می بینند شیرینعلی به خواسته آنها توجه نمی کند به او حمله کرده و مورد ضرب و شتم قرار می دهند وکتک مفصلی هم به وی می زنند. احمد که می بیند برادرش را دارند می کشند مجبور می شود به خواسته آنها تن دهد و عکس امام را برمی دارد و بجای آن عکس شاه ملعون را می چسباند و شیرینعلی را از دست اشرار می گیرد، سوار ماشین که می شوند دوباره در جلوی چشم بدخواهان انقلاب و امام راحل عکس شاه را پاره پاره کرده و به دور می ریزند، وقتی خانها این ماجرا را می بینند به چماق به دستان خود دستور می دهد تا تمامی شیشه های ماشین را از پشت با سنگ پرانی بشکنند ولی با گاز دادن احمد به ماشین از معرکه خود را بیرون می کشند و چند متر آن طرف می ایستند و در مقابل چشمان آنها عکس حضرت امام (ره) را دوباره می چسبانند یادم هست بخاطر این حادثه مادرش بعد از شنیدن ماجرا غش کرد، تا اینکه احمد وشیرینعلی شبانه به دور ازچشم بدخواهان به روستا بازگشتند، قیافه شیرینعلی خیلی دیدنی شده بود تمامی سر وصورتش بر اثر ضربات مشت ولگد بادکرده بود و هر وقت می دیدم به او می خندیدم چند روزی به حال و روز شیرینعلی می خندیدیم . چون بیچاره را خیلی بد کتک زده بودند. کم مانده بود چشم چپش را از حدقه بیرون آید خدا رحم کرده بود،  مادرش بخاطر شوخی های ما چند روزی از دست ما ناراحت بود و هر وقت مرا می دید زیر چشمی به من گوشزد می کرد، ما هم که منظوری نداشتیم فقط به قیافه دیدنی شیرینعلی می خندیدیم. شیرینعلی  کتک انقلاب را با جان و دل به تن خریده بود.

,

 

,

 

,

پس از انقلاب نیز چند سالی تا رسیدن به سن مشمولی در نزد برادرش مشغول به میکانیکی وکمک شاگرد روی ماشین خاور وکمک حال خانواده وبرادرش بود ،حسن خلق و حلم وتقوای شهید شیرینعلی زبان زد عام و خاص بود و خیلی با اخلاق و خوشرو بود . مثل انقلاب به بارنشت  و با هم بزرگ می شدند، همانطور که امام راحل گفته بود که سربازان من هنوز دربطن مادرشان هستند وبه دنیا نیامده اند.

,

 

,

کم کم شیرینعلی به گفته های امام راحل صحه می گذاشت و با شروع جنگ تحمیلی به همراه برادرش چندین بار کمک های مردمی را به جبهه های حق علیه باطل با ماشین خاور برد و پس ازآن به سن مشمولی رسید.

,

 

,

برای خدمت زیر پرچم مقدس جمهوری اسلامی ایران درسال 1364 دفترچه آماده بخدمت گرفت و پس از گذشت یک ماه از گرفتن دفترچه آماده بخدمت مقدس سربازی رهسپار شد. و نزدیک به چهارده ماه درخدمت جنگ بود که پس از رشادتهای پی درپی درمقابل کفّار و با بجاگذاشتن ایثار و فداکاری در دهم اسفند 1365 وقتی که بهار کم کم از راه می رسید و خزان زمستان دور می شد، با تیر مستقیم دشمن زبون هنگامی که به شناسایی منطقه در عمق خاک دشمن با دیگر همرزمانش رفته بود به درجه رفیع شهادت نایل آمد وتمامی دوستداران خود وخانواده را داغدار کرد. وبا اهدا خون سرخ خود درخت پربار انقلاب را سیراب کرد و لبیک گویان دعوت حق را گفته و به معبودش شتافت.

,

 

,

 در ذیل فرازهایی از مناجاتنامه شهید بزرگوار که از زبان دختر خاله اش روایت شده است مرور می کنیم:

,

 

,

خدایا، خداوندا ، بزرگا، مهربانا، تو گواهی و حاضر و ناظر براعمال ما گناهکاران؛

,

 

,

لبیک گویان به ندای آسمانی تو در راه دین تو،گام برداشته ام وبه ندای"هل من ناصرالنصیرنی" حضرت حسین (ع) زمان لبیک گفته ام - پس بارالها. خداوندکریم و راهنما. مرا در این راه سرافراز و سربلند و راضی از من باش وخشنود گردان، ای رحمان ، ای برهان، ای حکیم، ای رحیم، ای سلیم ای قهار،ای قادر، ای باسط تورا به اسم اعظمت قسم می دهم، امام ما را طول عمر با عزت عنایت فرما .

,

انتهای پیام /

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه