شهید ابوالفضل کیومرثی، الگویی نادر برای نسل امروز+ تصاویر
12 بهمن سال 1357 را هیچ کسی از یاد نمی برد که روز ورود جان به کالبدش بود و ابوالفضل سال ها به انتظار آن روز نشسته بود و ساعت شماری که نه ، لحظه شماری می کرد .[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از سایت قم فردا، زمانی که به 14 سالگی می رسد پیشانی رابه مهر نماز آشنا می نماید وباروزه آشنا می شود وخرسند از اینکه توانسته خود را به مهمانی و ضیافت الهی وارد نماید هیچگاه او را نمی دیدی که در انجام نمازش ویا روزه اش سستی نماید .
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, قم فردا,ابوالفضل شنیده بود که متقین ، کسانی هستند که شب هنگام که مردمان به خواب رفته اند پهلو از بستر جدا می سازند و به تهجد می پردازند ، او هم که خواهان مقام محمود بود خود را به متهجدین واصل نموده بود ، نیمه شب ، او را می شناخت و نمازش را دیده بود . مسجد حضرت ابوالفضل خیابان دروازه ری فعالیت های او را زیاد دیده بود و نمازهای جماعت مسجد ، ابوالفضل را از نماز گزاران خود می دانست . شبهای جمعه اگر او را می خواستی ببینی باید سراغش را از مسجد جمکران می گرفتی و هر گاه به آنجا می رفتی او را درحال خدمت نمودن و جارو کشیدن می دیدی حه برای دوست بودو روا .
او یک انس درونی با مجالس مذهبی داشت و شبهای جمعه ، کمیل علی (ع) ذکر آشنای او بود ، با خواندن دعای توسل و شرکت در مجالس دعا ، خود را هم نوا ی با ذاکرین می نمود ، پدرش حسن کیومرثی در این فراز از زندگی فرزندش اینگونه بیان می کند : (( ابوالفضل دو ماه محرم وصفراصلاً خانه را نمی دید و همیشه در مراسم سینه زنی شرکت می کرد وبه عزاداری می پرداخت .))
ابوالفضل که دست خدا را همراه جماعت یافته بود و دانسته بود که یدالله مع الجماعه ، از زمانی که یارای حضور در صحنه اجتماع را یافته بود همیشه سفارشش این بود که نماز جمعه را نباید ترک کرد و خود هم اهل آن بود ،
او در کنار تمامی تمامی این ها از کار و تلاش غافل نگشته و به کاشی کاری می پرداخت و از این راه کمکی به خانواده اش می رساند .
وی که خود از طبقه کارگر بود ، محبت و علاقه وافری به طبقه کارگر داشت و همراه آنان بود او در حادثه 1342 حضور داشت و در سخنرانی حضرت امام (ره)که در خرداد همان سال ایراد شد همراه پدرش شرکت کرد، از همان موقع که صدای دلنشین و روحبخش آن نفس نفیس را شنید فریفته او گردید و دل به او سپرد ، آشنائی ابوالفضل با امام از همان زمان آغاز شد .
12 بهمن سال 1357 را هیچکسی از یاد نمی برد که روز ورود جان به کالبد ش بود و ابوالفضل سال ها به انتظار آن روز نشسته بود و ساعت شماری که نه ، لحظه شماری می کرد .
پدر بزرگوار شهید می گوید : با اینکه خودش استاد کاشی کار بود ، از زمانی که حضرت امام تشریف آوردند از مال دنیا صرف نظر کردو کمر به خدمت نمودن به حضرت امام بست و در خانه ایشان مشغول شد .
او آنچنان به امام علاقه داشت که دوست داشت هر لحظه نزد حضرت امام باشد ، برادرش از علاقه او به امام این چنین یاد می کند : وقتی که حضرت امام را برای زیارت حضرت معصومه (س) با ماشین به طرف حرم می آوردند اگر ابوالفضل مشغول کار بود ، کار را رها می ساخت و همینطور در کنار ماشین می دوید اگر چه جمعیت در اطراف ماشین زیاد بود ، ولی ایشان همیشه سعی می کرد که خود را به کنار امام برساند . امام ایشان را کاملاً می شناخت و حتی بعد از تشریف بردن امام از قم به جماران ، هفته ای یکبار یا دو بار به زیارت امام می رفتند .
در31 شهریور 1359 بود که مرزهای پاک کشور اسلامی ایران مورد تهاجم و تعرض ددمنشان بعثی قرار گرفت و جنگ ، جنگاوران را می طلبد ، یک باره شور وشوق در دل ابوالفضل جلوه یافت و خاطره دوران مبارزه ، در دلش زنده شد ،
به خدمت حاج سید احمد آقا می رود و اجازه می خواهد که به جبهه برود با اصرار از او اجازه می گیرد م برای اولین بار به جبهه اعزام می شود ، سال 1359 خود را مشتاقانه به صفوف مبارزین ومجاهدین فی سبیل الله می رساند ، او عاشق شهادت بود و آن را به مانند دوستی که هر لحظه انتظار دیدارش بود ، می دانست و برای دیدارش لحظه شماری می کرد .
چند روزی را در جبهه سپری می کند که خمپاره ای دست یاری دهنده اش را از چند ناحیه ، مجروح می سازد. او را به بیمارستان 502 ارتش در تهران ، منتقل می کنند، مادر شهید در بیان این واقعه می گوید : از طرف سپاه به ما خبر دادند که ابوالفضل مجروح شده و در بیمارستان 502 ارتش در تهران است ،
ابوالفضل در بیمارستان بود که حادثه 7 تیر به وقوع می پیوندد و آیت الله دکتر بهشتی و جمعی از مسئولین به شهادت می رسند، ابوالفضل که علاقه عجیبی به نسبت به شهید بهشتی داشت ، زمانی که خبر شهادت آن سید بزرگوار به گوشش رسید بسیار غمگین شد . پدرش از آن خاطره اینگونه یاد می کند : شبانه روز گریه می کرد و می گفت : من باید بمانم و بهشتی باید شهید شود ؟ او به آقای بهشتی علاقه خاصی داشت .
برای دومین بار عازم جبهه می شود و خود را به خیل همرزمانش می رساند جبهه خرمشهر ، رزم آن رزم آوران صحنه نبرد را بنظاره می نشیند اگر از همسنگرانش سئوال می کردی در جواب به تو می گفتند : نیروئی فعال و پرکار و همیشه حاضر در صحنه بود و همیشه علاقه داشت که در خط مقدم جبهه باشد کانالهای منطقه یادگار او بودند و بیانگر تلاشهای و افتخارات اوست .
ابوالفضل در جبهه تک تیر انداز بود و عاشقانه خدمت می کرد ، مدت هفت ماه را در جبهه ها بسربرده بود و دیگر طائر روحش بیش از این یارای ماندن در این دار فانی را نداشت ،و به سرش سودای دیدار پدید آمده بود و درحالی غسل شهادت خود را انجام می دهد به پسر خواهر همسرش می گوید از این جا عکس بگیر این آخرین عکسی است که ازم میگیری روز نوزدهم تیرماه سال 1360 ، مصادف با 19 رمضان المبارک است ، چند روزی است که از ماه رمضان گذشته و ابوالفضل خود راسیراب از از می جانان نموده مهیای عروج به ملکوت گشته بود .
در این زمان خمپاره ای از سوی دشمن ، به آن ملکوتیان شلیک می شود و سرپر سودای ابوالفضل ، مورد اصابت ترکش خمپاره ، قرار می گیرد و آنگاه چهره اش با خون سرش خظاب می شود و میهمان شهید محراب می شود و میهمان شهید محراب ( آن که تولدش در کعبه بود و شهادتش در خانه خدا) ، می گردد.
انتهای پیام/مح 1
ابوالفضل شنیده بود که متقین ، کسانی هستند که شب هنگام که مردمان به خواب رفته اند پهلو از بستر جدا می سازند و به تهجد می پردازند ، او هم که خواهان مقام محمود بود خود را به متهجدین واصل نموده بود ، نیمه شب ، او را می شناخت و نمازش را دیده بود . مسجد حضرت ابوالفضل خیابان دروازه ری فعالیت های او را زیاد دیده بود و نمازهای جماعت مسجد ، ابوالفضل را از نماز گزاران خود می دانست . شبهای جمعه اگر او را می خواستی ببینی باید سراغش را از مسجد جمکران می گرفتی و هر گاه به آنجا می رفتی او را درحال خدمت نمودن و جارو کشیدن می دیدی حه برای دوست بودو روا .
,او یک انس درونی با مجالس مذهبی داشت و شبهای جمعه ، کمیل علی (ع) ذکر آشنای او بود ، با خواندن دعای توسل و شرکت در مجالس دعا ، خود را هم نوا ی با ذاکرین می نمود ، پدرش حسن کیومرثی در این فراز از زندگی فرزندش اینگونه بیان می کند : (( ابوالفضل دو ماه محرم وصفراصلاً خانه را نمی دید و همیشه در مراسم سینه زنی شرکت می کرد وبه عزاداری می پرداخت .))
,ابوالفضل که دست خدا را همراه جماعت یافته بود و دانسته بود که یدالله مع الجماعه ، از زمانی که یارای حضور در صحنه اجتماع را یافته بود همیشه سفارشش این بود که نماز جمعه را نباید ترک کرد و خود هم اهل آن بود ،
,او در کنار تمامی تمامی این ها از کار و تلاش غافل نگشته و به کاشی کاری می پرداخت و از این راه کمکی به خانواده اش می رساند .
,وی که خود از طبقه کارگر بود ، محبت و علاقه وافری به طبقه کارگر داشت و همراه آنان بود او در حادثه 1342 حضور داشت و در سخنرانی حضرت امام (ره)که در خرداد همان سال ایراد شد همراه پدرش شرکت کرد، از همان موقع که صدای دلنشین و روحبخش آن نفس نفیس را شنید فریفته او گردید و دل به او سپرد ، آشنائی ابوالفضل با امام از همان زمان آغاز شد .
,12 بهمن سال 1357 را هیچکسی از یاد نمی برد که روز ورود جان به کالبد ش بود و ابوالفضل سال ها به انتظار آن روز نشسته بود و ساعت شماری که نه ، لحظه شماری می کرد .
,پدر بزرگوار شهید می گوید : با اینکه خودش استاد کاشی کار بود ، از زمانی که حضرت امام تشریف آوردند از مال دنیا صرف نظر کردو کمر به خدمت نمودن به حضرت امام بست و در خانه ایشان مشغول شد .
,او آنچنان به امام علاقه داشت که دوست داشت هر لحظه نزد حضرت امام باشد ، برادرش از علاقه او به امام این چنین یاد می کند : وقتی که حضرت امام را برای زیارت حضرت معصومه (س) با ماشین به طرف حرم می آوردند اگر ابوالفضل مشغول کار بود ، کار را رها می ساخت و همینطور در کنار ماشین می دوید اگر چه جمعیت در اطراف ماشین زیاد بود ، ولی ایشان همیشه سعی می کرد که خود را به کنار امام برساند . امام ایشان را کاملاً می شناخت و حتی بعد از تشریف بردن امام از قم به جماران ، هفته ای یکبار یا دو بار به زیارت امام می رفتند .
,در31 شهریور 1359 بود که مرزهای پاک کشور اسلامی ایران مورد تهاجم و تعرض ددمنشان بعثی قرار گرفت و جنگ ، جنگاوران را می طلبد ، یک باره شور وشوق در دل ابوالفضل جلوه یافت و خاطره دوران مبارزه ، در دلش زنده شد ،
,به خدمت حاج سید احمد آقا می رود و اجازه می خواهد که به جبهه برود با اصرار از او اجازه می گیرد م برای اولین بار به جبهه اعزام می شود ، سال 1359 خود را مشتاقانه به صفوف مبارزین ومجاهدین فی سبیل الله می رساند ، او عاشق شهادت بود و آن را به مانند دوستی که هر لحظه انتظار دیدارش بود ، می دانست و برای دیدارش لحظه شماری می کرد .
,چند روزی را در جبهه سپری می کند که خمپاره ای دست یاری دهنده اش را از چند ناحیه ، مجروح می سازد. او را به بیمارستان 502 ارتش در تهران ، منتقل می کنند، مادر شهید در بیان این واقعه می گوید : از طرف سپاه به ما خبر دادند که ابوالفضل مجروح شده و در بیمارستان 502 ارتش در تهران است ،
,ابوالفضل در بیمارستان بود که حادثه 7 تیر به وقوع می پیوندد و آیت الله دکتر بهشتی و جمعی از مسئولین به شهادت می رسند، ابوالفضل که علاقه عجیبی به نسبت به شهید بهشتی داشت ، زمانی که خبر شهادت آن سید بزرگوار به گوشش رسید بسیار غمگین شد . پدرش از آن خاطره اینگونه یاد می کند : شبانه روز گریه می کرد و می گفت : من باید بمانم و بهشتی باید شهید شود ؟ او به آقای بهشتی علاقه خاصی داشت .
,برای دومین بار عازم جبهه می شود و خود را به خیل همرزمانش می رساند جبهه خرمشهر ، رزم آن رزم آوران صحنه نبرد را بنظاره می نشیند اگر از همسنگرانش سئوال می کردی در جواب به تو می گفتند : نیروئی فعال و پرکار و همیشه حاضر در صحنه بود و همیشه علاقه داشت که در خط مقدم جبهه باشد کانالهای منطقه یادگار او بودند و بیانگر تلاشهای و افتخارات اوست .
,ابوالفضل در جبهه تک تیر انداز بود و عاشقانه خدمت می کرد ، مدت هفت ماه را در جبهه ها بسربرده بود و دیگر طائر روحش بیش از این یارای ماندن در این دار فانی را نداشت ،و به سرش سودای دیدار پدید آمده بود و درحالی غسل شهادت خود را انجام می دهد به پسر خواهر همسرش می گوید از این جا عکس بگیر این آخرین عکسی است که ازم میگیری روز نوزدهم تیرماه سال 1360 ، مصادف با 19 رمضان المبارک است ، چند روزی است که از ماه رمضان گذشته و ابوالفضل خود راسیراب از از می جانان نموده مهیای عروج به ملکوت گشته بود .
,در این زمان خمپاره ای از سوی دشمن ، به آن ملکوتیان شلیک می شود و سرپر سودای ابوالفضل ، مورد اصابت ترکش خمپاره ، قرار می گیرد و آنگاه چهره اش با خون سرش خظاب می شود و میهمان شهید محراب می شود و میهمان شهید محراب ( آن که تولدش در کعبه بود و شهادتش در خانه خدا) ، می گردد.
,انتهای پیام/مح 1
,



, 
, 
, انتهای پیام /
]
ارسال دیدگاه