پنج شنبه ها با شهدا:
روایت مادر شهید ذاکرعباسعلی از بازگشت پیکر فرزندانش
رضا وقتی شیراز بود، هنگام خواب تشک و حتی پتو هم زیر پایش نمی انداخت، می گفت جایی که برادران من در سنگر نمور می خوابند من روی جای نرم خوابم نمی برد.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از سرویس قطعه شهدای شیرازه، شهید این هفته را از زبان مادرش معرفی می کنیم. روایت میهن دخت ابراهیمی مادر شهیدان غلامرضا و عبدالرضا ذاکرعباسعلی از فرزندانش؛
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, شیرازه, شیرازه, ,غلامرضا روز جمعه در روزی از روزهای فروردین ماه سال 1343 در شیراز به دنیا آمد. از همان کودکی همراه پدرش، حسین به مسجد میرفت. پدرش اهل نماز و مسجد بود.
, غلامرضا روز جمعه در روزی از روزهای فروردین ماه سال 1343 در شیراز به دنیا آمد. از همان کودکی همراه پدرش، حسین به مسجد میرفت. پدرش اهل نماز و مسجد بود. ,غلامرضا برادری به نام عبدالرضا داشت. پدرو مادر هر کاری که به غلامرضا و عبدالرضا میگفتند سرپیچی نمیکردند و انجام میدادند. بسیار تابع بودند و احترام زیادی به والدین میگذاشتند. همیشه در بیرون از خانه کمک حال پدر بودند. پدرشان مغازهدار بود. والدین هرگز صدای بلند آن دو را نشنیدند. خیلی مهربان بودند باهم قرار گذاشته بودند که یک روز غلامرضا صبحانه را خریده و آماده کند و دفعه بعد عبدالرضا. دو برادر در حال تحصیل بودند که انقلاب کم کم پا گرفت. هر دو در متن انقلاب بودند. فعالیت میکردند و در تمام راهپیماییها شرکت میکردند.
, غلامرضا برادری به نام عبدالرضا داشت. پدرو مادر هر کاری که به غلامرضا و عبدالرضا میگفتند سرپیچی نمیکردند و انجام میدادند. بسیار تابع بودند و احترام زیادی به والدین میگذاشتند. همیشه در بیرون از خانه کمک حال پدر بودند. پدرشان مغازهدار بود. والدین هرگز صدای بلند آن دو را نشنیدند. خیلی مهربان بودند باهم قرار گذاشته بودند که یک روز غلامرضا صبحانه را خریده و آماده کند و دفعه بعد عبدالرضا. دو برادر در حال تحصیل بودند که انقلاب کم کم پا گرفت. هر دو در متن انقلاب بودند. فعالیت میکردند و در تمام راهپیماییها شرکت میکردند. ,بعد از پیروزی انقلاب اسلامی هر دو برادر تمام تلاششان را صرف این کردند که به جبهه بروند و در این کار از هم سبقت میگرفتند.
, بعد از پیروزی انقلاب اسلامی هر دو برادر تمام تلاششان را صرف این کردند که به جبهه بروند و در این کار از هم سبقت میگرفتند. ,غلام رضا کوچکتر بود، اما زود تر به جبهه رفت، رضا هم بعد از او. هر دو هم در واحد اطلاعات عملیات بودند. غلام رضا تعریف می کرد یکبار با چند نفر از دوستانم در شناسایی گم شدیم و سه روز سرگردان بودیم.دیگر تاب تشنگی و گرسنگی را نداشتیم که اسب سواری به ما نزدیک شد، ما را به سمت گودال ابی هدایت کرد و مقداری نان به ما داد و از دیدمان محو شد...
, غلام رضا کوچکتر بود، اما زود تر به جبهه رفت، رضا هم بعد از او. هر دو هم در واحد اطلاعات عملیات بودند. غلام رضا تعریف می کرد یکبار با چند نفر از دوستانم در شناسایی گم شدیم و سه روز سرگردان بودیم.دیگر تاب تشنگی و گرسنگی را نداشتیم که اسب سواری به ما نزدیک شد، ما را به سمت گودال ابی هدایت کرد و مقداری نان به ما داد و از دیدمان محو شد...,
, قبل از عملیات بدر بود، لشکر مامور شده بود به منطقه سومار. بچه های اطلاعات هم برای شناسایی می رفتند. یک شب نوبت گروه غلامرضا بود که به اتفاق ترکی نژاد و خدری به مواضع دشمن نفوذ کردند. اما برنگشتند. شب بعد و شب های بعدتر تمام معابر را دنبالشان گشتیم. اما نشانه ها خبر از شهادت بچه های این گروه بود. برادرش عبدالرضا هم بود. بر خلاف همه که ناراحت بودند به همه روحیه می داد و می گفت:بلاخره من هم برادر شهید شدم، باید تسویه کنم و به بنیاد شهید بروم!
, قبل از عملیات بدر بود، لشکر مامور شده بود به منطقه سومار. بچه های اطلاعات هم برای شناسایی می رفتند. یک شب نوبت گروه غلامرضا بود که به اتفاق ترکی نژاد و خدری به مواضع دشمن نفوذ کردند. اما برنگشتند. شب بعد و شب های بعدتر تمام معابر را دنبالشان گشتیم. اما نشانه ها خبر از شهادت بچه های این گروه بود. برادرش عبدالرضا هم بود. بر خلاف همه که ناراحت بودند به همه روحیه می داد و می گفت:بلاخره من هم برادر شهید شدم، باید تسویه کنم و به بنیاد شهید بروم!, قبل از عملیات بدر بود، لشکر مامور شده بود به منطقه سومار. بچه های اطلاعات هم برای شناسایی می رفتند. یک شب نوبت گروه غلامرضا بود که به اتفاق ترکی نژاد و خدری به مواضع دشمن نفوذ کردند. اما برنگشتند. شب بعد و شب های بعدتر تمام معابر را دنبالشان گشتیم. اما نشانه ها خبر از شهادت بچه های این گروه بود. برادرش عبدالرضا هم بود. بر خلاف همه که ناراحت بودند به همه روحیه می داد و می گفت:بلاخره من هم برادر شهید شدم، باید تسویه کنم و به بنیاد شهید بروم!,ظاهرش مثل کوه اتش فشانی ارام بود, اما از درون می جوشید و می سوخت، تا زمان شهادتش، بارها این معبر را رفت شاید برادرش را پیدا کند.
, ظاهرش مثل کوه اتش فشانی ارام بود, اما از درون می جوشید و می سوخت، تا زمان شهادتش، بارها این معبر را رفت شاید برادرش را پیدا کند., ظاهرش مثل کوه اتش فشانی ارام بود, اما از درون می جوشید و می سوخت، تا زمان شهادتش، بارها این معبر را رفت شاید برادرش را پیدا کند., ، , ،,نوروز سال ۶۴ بود که رضا برگشت. گفتم کو داداشت؟
, نوروز سال ۶۴ بود که رضا برگشت. گفتم کو داداشت؟, نوروز سال ۶۴ بود که رضا برگشت. گفتم کو داداشت؟,گفت نگران نباشید، جاش خوبه برمی گرده. همان روز اول عید عروسی یکی از اقوام بود. با ما امد. هر روز سراغ غلام را از او می گرفتم. بلاخره روز هفتم عید گفت مجروح شده. گفتم راستش بگو, من طاقت دارم. چشمانش پر اشک شد. سرش را بالا گرفته بود که اشک هایش نریزد، گفت داداشم شهید شده...
, گفت نگران نباشید، جاش خوبه برمی گرده. همان روز اول عید عروسی یکی از اقوام بود. با ما امد. هر روز سراغ غلام را از او می گرفتم. بلاخره روز هفتم عید گفت مجروح شده. گفتم راستش بگو, من طاقت دارم. چشمانش پر اشک شد. سرش را بالا گرفته بود که اشک هایش نریزد، گفت داداشم شهید شده..., گفت نگران نباشید، جاش خوبه برمی گرده. همان روز اول عید عروسی یکی از اقوام بود. با ما امد. هر روز سراغ غلام را از او می گرفتم. بلاخره روز هفتم عید گفت مجروح شده. گفتم راستش بگو, من طاقت دارم. چشمانش پر اشک شد. سرش را بالا گرفته بود که اشک هایش نریزد، گفت داداشم شهید شده..., ،,با اینکه یک ماه از شهادت غلام می گذشت، به همه دوستانش سپرده بود که ما نفهمیم. هفت روز دیگر هم ماند و دوباره رفت. در طول جنگ این چهارده روز بیشترین مدتی بود که در خانه و شهر ماند.
, با اینکه یک ماه از شهادت غلام می گذشت، به همه دوستانش سپرده بود که ما نفهمیم. هفت روز دیگر هم ماند و دوباره رفت. در طول جنگ این چهارده روز بیشترین مدتی بود که در خانه و شهر ماند., با اینکه یک ماه از شهادت غلام می گذشت، به همه دوستانش سپرده بود که ما نفهمیم. هفت روز دیگر هم ماند و دوباره رفت. در طول جنگ این چهارده روز بیشترین مدتی بود که در خانه و شهر ماند.,رضا وقتی شیراز بود، هنگام خواب تشک و حتی پتو هم زیر پایش نمی انداخت، می گفت جایی که برادران من در سنگر نمور می خوابند من روی جای نرم خوابم نمی برد.
, رضا وقتی شیراز بود، هنگام خواب تشک و حتی پتو هم زیر پایش نمی انداخت، می گفت جایی که برادران من در سنگر نمور می خوابند من روی جای نرم خوابم نمی برد. , رضا وقتی شیراز بود، هنگام خواب تشک و حتی پتو هم زیر پایش نمی انداخت، می گفت جایی که برادران من در سنگر نمور می خوابند من روی جای نرم خوابم نمی برد. , ،,عادت داشت به خواندن سوره واقعه قبل از خواب. یکی از دوستانش می گفت یک شب خیلی خسته بود، تا رسید خوابید، چند بار این پهلو و ان پهلو شد و نشست. گفت شیطان گولم زد گفت امشب خسته ای واقعه نخوان، اما انگار تا نخوانم خوابم نمی برد. وضو گرفت و نشست پای قران.
, عادت داشت به خواندن سوره واقعه قبل از خواب. یکی از دوستانش می گفت یک شب خیلی خسته بود، تا رسید خوابید، چند بار این پهلو و ان پهلو شد و نشست. گفت شیطان گولم زد گفت امشب خسته ای واقعه نخوان، اما انگار تا نخوانم خوابم نمی برد. وضو گرفت و نشست پای قران., عادت داشت به خواندن سوره واقعه قبل از خواب. یکی از دوستانش می گفت یک شب خیلی خسته بود، تا رسید خوابید، چند بار این پهلو و ان پهلو شد و نشست. گفت شیطان گولم زد گفت امشب خسته ای واقعه نخوان، اما انگار تا نخوانم خوابم نمی برد. وضو گرفت و نشست پای قران., ،,هر چند روز هم که شیراز بود روزه می گرفت. دوستانش می گفتند اگر در منطقه ای بودیم که ماندن ما بیش از ده روز طول می کشید حتما نیت روزه می کرد و روزه می گرفت.
, هر چند روز هم که شیراز بود روزه می گرفت. دوستانش می گفتند اگر در منطقه ای بودیم که ماندن ما بیش از ده روز طول می کشید حتما نیت روزه می کرد و روزه می گرفت., هر چند روز هم که شیراز بود روزه می گرفت. دوستانش می گفتند اگر در منطقه ای بودیم که ماندن ما بیش از ده روز طول می کشید حتما نیت روزه می کرد و روزه می گرفت.,قبل از عملیات کربلای ۴ بود. رضا به خانه ما رفته و دو نامه به مادرم داده بود که به من بدهد. روی یکی از نامه ها نوشته بود تا قبل از شهادت رضا ذاکر عباسعلی باز نشود. وقتی به خانه رفتم مادرم با گریه نامه ها را داد و گفت اقا رضا هم رفت. در نامه دیگر نوشته بود.حمید، این بار یک حال دیگر هستم، فکر کنم می خواهم شهید شوم، وصیتم را در نامه دیگر نوشته ام!
, قبل از عملیات کربلای ۴ بود. رضا به خانه ما رفته و دو نامه به مادرم داده بود که به من بدهد. روی یکی از نامه ها نوشته بود تا قبل از شهادت رضا ذاکر عباسعلی باز نشود. وقتی به خانه رفتم مادرم با گریه نامه ها را داد و گفت اقا رضا هم رفت. در نامه دیگر نوشته بود.حمید، این بار یک حال دیگر هستم، فکر کنم می خواهم شهید شوم، وصیتم را در نامه دیگر نوشته ام!, قبل از عملیات کربلای ۴ بود. رضا به خانه ما رفته و دو نامه به مادرم داده بود که به من بدهد. روی یکی از نامه ها نوشته بود تا قبل از شهادت رضا ذاکر عباسعلی باز نشود. وقتی به خانه رفتم مادرم با گریه نامه ها را داد و گفت اقا رضا هم رفت. در نامه دیگر نوشته بود.حمید، این بار یک حال دیگر هستم، فکر کنم می خواهم شهید شوم، وصیتم را در نامه دیگر نوشته ام!,رضا خیلی گرم بود. با همه می جوشید. وقتی کسی را می دید حدود پنج دقیقه او را در اغوش می کشید و مصافحه می کرد. قبل از کربلای ۴ بود که دیدمش، خیلی توی خودش بود. فقط گفت سلام، کاری نداری؟
, رضا خیلی گرم بود. با همه می جوشید. وقتی کسی را می دید حدود پنج دقیقه او را در اغوش می کشید و مصافحه می کرد. قبل از کربلای ۴ بود که دیدمش، خیلی توی خودش بود. فقط گفت سلام، کاری نداری؟, رضا خیلی گرم بود. با همه می جوشید. وقتی کسی را می دید حدود پنج دقیقه او را در اغوش می کشید و مصافحه می کرد. قبل از کربلای ۴ بود که دیدمش، خیلی توی خودش بود. فقط گفت سلام، کاری نداری؟,وقتی گروهش رد می شد تا وارد اب شود، گریه می کرد، گفت حمید دعام کن، خداحافظ...
, وقتی گروهش رد می شد تا وارد اب شود، گریه می کرد، گفت حمید دعام کن، خداحافظ..., وقتی گروهش رد می شد تا وارد اب شود، گریه می کرد، گفت حمید دعام کن، خداحافظ...,بار اخری بود که می رفت. گفت مادر اگر شهید شدم، من را بالا سر شهید علی اکبر زکی پور، در قطعه شهدای خیبر دفن کنید. اما وقتی خبر شهادتش امد، مثل برادرش غلام رضا مفقود بود، جنازه ای نبود که دفن کنیم، حتی وصیتش را به امید اینکه روزی برگردد باز نکردیم.
, بار اخری بود که می رفت. گفت مادر اگر شهید شدم، من را بالا سر شهید علی اکبر زکی پور، در قطعه شهدای خیبر دفن کنید. اما وقتی خبر شهادتش امد، مثل برادرش غلام رضا مفقود بود، جنازه ای نبود که دفن کنیم، حتی وصیتش را به امید اینکه روزی برگردد باز نکردیم. , بار اخری بود که می رفت. گفت مادر اگر شهید شدم، من را بالا سر شهید علی اکبر زکی پور، در قطعه شهدای خیبر دفن کنید. اما وقتی خبر شهادتش امد، مثل برادرش غلام رضا مفقود بود، جنازه ای نبود که دفن کنیم، حتی وصیتش را به امید اینکه روزی برگردد باز نکردیم. ,سالها چشم انتظار بودم، تا اینکه بالاخره هر دو برادر بعد از ۱۵ و ۱۷ سال مفقودی با هم برگشتند. عجیب اینکه بعد از گذشت این سال ها، دو قبر خالی بالای سر شهید زکی پور باقی مانده بود که هر دو برادر را کنار هم، همانجا دفن کردیم...
, سالها چشم انتظار بودم، تا اینکه بالاخره هر دو برادر بعد از ۱۵ و ۱۷ سال مفقودی با هم برگشتند. عجیب اینکه بعد از گذشت این سال ها، دو قبر خالی بالای سر شهید زکی پور باقی مانده بود که هر دو برادر را کنار هم، همانجا دفن کردیم..., سالها چشم انتظار بودم، تا اینکه بالاخره هر دو برادر بعد از ۱۵ و ۱۷ سال مفقودی با هم برگشتند. عجیب اینکه بعد از گذشت این سال ها، دو قبر خالی بالای سر شهید زکی پور باقی مانده بود که هر دو برادر را کنار هم، همانجا دفن کردیم..., ،, ،,غلامرضا پاسدار وظیفه بود و عبدالرضا عضو رسمی سپاه که هر دو شربت شهادت را نوشیدند.
, غلامرضا پاسدار وظیفه بود و عبدالرضا عضو رسمی سپاه که هر دو شربت شهادت را نوشیدند. , غلامرضا پاسدار وظیفه بود و عبدالرضا عضو رسمی سپاه که هر دو شربت شهادت را نوشیدند. , , ,قسمتی از وصیتنامه غلامرضا ذاکر عباسعلی
, قسمتی از وصیتنامه غلامرضا ذاکر عباسعلی , قسمتی از وصیتنامه غلامرضا ذاکر عباسعلی , قسمتی از وصیتنامه غلامرضا ذاکر عباسعلی , قسمتی از وصیتنامه غلامرضا ذاکر عباسعلی,
ارسال دیدگاه