خاطرات انقلاب 1 /

خاطرات همرزم شهید کاوه از آخرین نفس های طاغوت در ایران

خاطرات همرزم شهید کاوه از آخرین نفس های طاغوت در ایران
یادم هست ارتشی ها و گارد شاهنشاهی به بیمارستان امام رضا(ع) در مشهد حمله کرده بودند. از منزل آقای شیرازی دستور رسید که مردم بروند برای نجات زخمی ها، چشمتان روز بد نبیند ...
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ محمد هادی پژوه، هم رزم شهید کاوه در سقز کردستان و فرمانده فعلی پایگاه بسیج امام زین العابدین(ع) گلبهار، متولد 1/3/1345 در گفتگو با ندای چناران به بیان خاطرات خود از آخرین نفس های طاغوت و حکومت شاهنشاهی در ایران، پرداخته است:

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, ندای چناران,

12 سال بیشتر نداشتم که با بچه های محله، جلوی درب منزل آیت الله شیرازی و آیت الله قمی اجتماع می کردیم و از آنجا راهپیمایی ها با شور و نشاط شروع می شد.

,

کسی که در آن محله ما را رهبری می کرد فردی بود به نام سید علی فیروزی که حدود هشت سالی از ما بزرگتر بود و برای ما کلیشه های حضرت امام(ره) را می آورد و ما با اسپری رنگ، تمام مسیر راهپیمایی را پر می کردیم از عکس امام.

,

یادم هست ارتشی ها و گارد شاهنشاهی به بیمارستان امام رضا(ع) در مشهد حمله کرده بودند. از منزل آقای شیرازی دستور رسید که مردم بروند برای نجات زخمی ها، چشمتان روز بد نبیند، زمانی که وارد بیمارستان شدیم، دیدیم سرمی که به بچه خردسالی بود بر اثر شدت جراحات جدا شده بود و پوست سر طفل شیر خواری با موهایش کنده شده بود. مردم با عصبانیت مجروحین را مشاهده می کردند و رفتند فروشگاه ارتش که جنب بیمارستان امام رضا(ع) بود را به آتش کشیدند.

,

در آن روز رهبر محبوبمان (آیت الله خامنه ای) روی یک آمبولانس رفته و سخنرانی دندان شکنی علیه رژیم سفاک پهلوی انجام دادند. مردم هم با شعار های کوبنده می گفتند: برادر ارتشی، چرا برادر کشی؛ بختیار، منقل و بافور بیار؛ مرگ بر شاه، توله رضا شاه.

,

بچه ها شب و روز نداشتند، شب ها با بزرگترها کلتف مولوتف می ساختیم و روز به شکار تانک ها می رفتیم.

,

زمانی که ارتشی ها به مردم پیوستند، مردم با خوشحالی و شیرنی و گل از آنها استقبال می کردند و شب ها مواظب ارتشی ها پیوسته به انقلاب بودیم تا خدای نکرده به دست جلادان شاه دستگیر نشوند.

,

یک روز برای اجتماع به منزل آقای شیرازی رفته بودیم. فکر کنم 17 شهریور بود. تانک ها آنقدر با فشنگ جنگی مردم را به شهادت رسانده بودند که بست بالا و خیابان مجسمه (شهدا) غرق در خون شده بود و من در آن روز آنقدر گاز اشک آور خوردم که در عمرم نخورده بودم.

,

یادم هست گلوله های ارتشیان شاه، ورودی حرم را سوراخ سوراخ کرده بود.

,

می گفتند اگر زیر تانک، روغن سوخته بریزید تانک راه نمی رود. من هم یک پیت روغن برداشتم و با بچه های محل به میدان شهدا رفتیم تا جلوی تانک ها را بگیریم. راننده تانک برای ترساندن مردم محکم گاز می داد تا مردم به آنها نزدیک نشوند و ما که چهار نفری داشتیم به تانک نزدیک می شدیم، روغن سوخته ها از دستمان ریخت و پا گذاشتیم به فرار.

,

مردم شب ها با چوب و چماق در خیابان ها نگهبانی می دادند تا ساواکی ها و افراد سودجو ، به مال و حریم مردم حمله ور نشوند.

,

همین که انقلاب تا حدودی پیروز شده بود مردم به روستاها می رفتند و به کشاورزان کمک می کردند. مردم آن زمان با رشادت هایی که از خود نشان دادند، این انقلاب را به ثمر رساندند.

,

انتهای پیام/

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه