حجت‌الاسلام محرابی، از مبارزان شاخص انقلاب اسلامی مطرح کرد:

ماجرای قرارگرفتن عکس امام خمینی(ره) در کارت مراسم ازدواج و برخورد تند ساواک

ماجرای قرارگرفتن عکس امام خمینی(ره) در کارت مراسم ازدواج و برخورد تند ساواک
در سال های اخیر دیداری خصوصی با رهبری انقلاب داشتم که در این دیدار حضرت آقا فرمودند «آقای محرابی دعا می‌کنم خدا عاقبتت را بخیر کند»؛ آن‌گاه بود که من متوجه شدم هیچ چیز از این عاقبت بخیری مهم‌تر نیست و من نیز برای شما جوانان ولایتمدار و ارزشی همین دعا را آرزومندم.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از صبح توس، وقتی از حال و هوای قبل از پیروزی انقلاب اسلامی و حرکت‌هایی که جوانان در دهه‌های 40 و 50 ایران بر علیه رژیم شاهنشاهی انجام داده‌اند، سخن به میان می‌آید؛ نسل امروز ناخودآگاه به‌ یاد فیلم‌های سینما می‌افتند. اما حقیقت آن دوران و رشادت‌های جوان مسلمان ایرانی در سال‌های پیش از پیروزی، آنچنان عظیم بوده که قطعا نمی‌توان تنها در قالب آثار هنری آنها را به نسل امروز فهماند؛ جوانان انقلابی تحت فشارهای گوناگون و بدون هیچ امکانات و حتی دانش عملی مبارزه، پای در عرصه نهضتی گذاشتند که تنها و تنها خدا را می‌دیدند و بس. مشهد مقدس نیز از این قاعده مستثنا نبوده و ظرفیت های انقلابی بسیاری در خود پرورش داده است. پایگاه خبری صبح توس میزبان یکی از همان جوانان انقلابی دیروز بود که بر اثر شکنجه ساواک بارها تا مرز شهادت پیش رفته است و این روزها نیز دست از ترویج فرهنگ انقلاب و ایثار و شهادت بر نداشته و در محافل و مساجد به ذکر خاطرات ایام انقلاب می‌پردازد.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, صبح توس, صبح توس,

حجت الاسلام و المسلمین محرابی متولد 1319 در روستای ده‌بار از توابع شهر مشهد مقدس است. با شروع نهضت امام خمینی(ره) وی که طلبه‌ای جوان بوده با شاگردی در محضر مقام معظم رهبری و علمای انقلابی آن روزهای مشهد مقدس، راه انقلاب اسلامی را شناخته و به گفته خودش در آن دوران با درک شخصیت‌های بزرگی همچون مقام معظم رهبری و آیت‌الله واعظ طبسی و شهید هاشمی‌نژاد، هر روز پخته تر شده است.

,

*صبح توس: ضمن تبریک به‌مناسبت فرا رسیدن ایام‌الله دهه فجر؛ لطفا کمی از فعالیت‌های‌تان طی سال‌های پیش از پیروزی انقلاب اسلامی در مشهد مقدس بگویید؟

, صبح توس,

حجت الاسلام و المسلمین محرابی: بعد از غیبت کبری باید عالمان دین بر مردم حاکم باشند. و زمانیکه اینگونه شد حکومت خدا شکل می گیرد. از سال 42 امام خمینی(ره) به صورت علنی نهضت انقلاب اسلامی را آغاز کرد.

,

در شهر مشهد توسط افراد معدود سخنان امام به صورت اعلامیه یا نوار در می امد و در بین مردم توزیع می شد و خیلی محتاط دست به دست می شد تا ساواک حساس نشود.

,

در سال 43 بنده ازدواج کردم که در کارت دعوت به مراسم ازدواجم عکس امام خمینی و آیت الله میلانی را چاپ کردم و مجلس دامادی ما روستایی در پشت شهر طرقبه به نام ده بار بود که آقایان علما و انقلابی های مشهد مانند ایت الله واعظ طبسی، مرحوم دهشت و... را دعوت کردم و همه آمدند و مجلسی سیاسی برپا شد. بعد از چند روز که دستگیر شدم، مأموران ساواک به تندی برخورد کردند و گفتند این‌قدر تو علاقه به خمینی داری که روی کارت دامادی ات عکس او را چاپ کرده ای؛ و با همین بهانه شروع به بازجویی کردند.

,

قبل از انقلاب بنده شهرسه های طلاب را از وجوهاتی که امام خمینی به وکلای خودشان در مشهد می دادند، پرداخت می‌کردم.

,

در اولین توزیع شهریه که چهار نفر به من کمک میکردند که از شهربانی دو ماشین با چوپ و چماق امدند. انجا گفتند چه کسی مسئول پرداخت است؟ گفتم من. گفتند شهریهه ای چه کسی است گفتم ایت الله شاهرودی و میلانی. انها هم میدانستند که من دروغ میگویم ولی نتوانستند اقدامی کنند و فقط گفتند دیگر کسی اینجا شهریه پرداخت نکند.

,

 

,

IMG_4679

, IMG_4679, IMG_4679,

*طبق اسناد و مدارک موجود؛ حضرتعالی چند باری توسط عوامل ساواک دستگیر شده اید. کمی از آن روزها برای‌مان بگویید؟

,

- من در روستای خودمان پشت بلندگو اعلامیه امام را بلند خواندم که خبر به ژاندارمی رسیده بود. به من اطلاع دادند که مخفی شو که امده اند دستگیرت کنند و خانه به خانه را گشتند و من نیز هر شب جا عوض می کردم تا نتوانند دسترسی به من پیدا کنند.

,

تا اینکه یک روز به اقای داوودی اعلامیه جشن 2500 ساله شاهنشاهی را دادم که او توسط ساواک دستگیر می شود که بعد از مدتی من را نیز دستگیر میکنند.

,

اقای داوودی قسم میخورد میگفت برای همین اعلامیه من 300 ضربه کابل خورده ام و وقتی گیج شده بودم اسم شما را بر زبان اورده بودم که سراغ شما امدند و شما باید مرا ببخشید.

,

ساعت حدود 10:30 شب بود که میهمان داشتیم. وقتی در زدند این مهمان ما در را باز کرد که گفته بودند بگویید آقای محرابی بیاید دم در کارش داریم.

,

من تا به در رسیدم از قیافه آنها متوجه شدم که مامور ساواک هستند. آمدند داخل که منزل ما را بگردند.

,

در منزل تعدادی نوار و کتاب سیاسی داشتم که آنها دنبال همین موارد میگشتند. برای اینکه هواس انها را پرت کنم گفتم یک نوار قران زیبا از عبدالباسط دارم برایتان بگذارم گوش دهید؟ وقتی موافقت کردند من به سمت محل نوارها را رفتم و نوار سخنان حضرت امام را که رویش نوشته بود خ یواشکی به زیر فرش دادم. وقتی به کتابخانه رسیدند من ایه وجعلنا را خواهندم و به کمک خدا کتاب که در جلوی چشم انها بود پیدایش نکردند و وقتی چیزی پیدا نکردند کاغذها و نوارها را جمع کردند.

,

پس از اینکه کارشان تمام شد من را با خود به اداره ساواک مشهد که در کوهسنگی بود، بردند.

,

*حال و هوای اماکن شکنجه و زندان‌های ساواک در مشهد چگونه بود؟

,

- پس از اینکه بازداشت شدم، من را وارد اتاقی کردند که تمام سنگی بود و تاریک. بعد از اینکه اینها رفتم متوجه شدم صداهایی مثل جیغ زدن که میخواستند برای ما رعب و وحشت ایجاد کنند میشنیدم. چون هوا بسیار سرد بود من درخواست یک پتو کردم که یک پتو به من دادند

,

هشت صبح فردا چشم های من را بسته و سوار بر ماشین ردند و نمیدانم کجا بردند. تنها احساس می کردم یک در کشویی به بالا رفت و ماشین به داخل مکانی وارد شد که محوطه ای بود که هیچ روزنه ای نداشت.

,

من را بعد از تعویض لباس هایم وارد سلول کرده و بعد از نیم ساعت من را به اتاق بازجویی وارد کردند. بازجو گفت که روی تخت بشین. تو خیلی کارها بر علیه رژیم کرده ای پس اطلاعات را خودت بنویس که من منکر همه این موارد شدم. وقتی دیند من چیزی نمیگویم دو نفر به نام های بابایی و مسعودی که بعد از انقلاب اعدام شدند، دست ها و پاهای من را بسته و شروع به زدن من کردند.

,

به من حالت مرگ دست داد. وقتی این حالت را در من دیدند دست از زدن کشیدند ولی شخصی بنام دبیری که رییس انها بود امد و گفت این پدر سوخته دروزغ میگوید و چیزیش نیست.

,

بعد از دقایقی من را به دورن سلول بردند که من شروع به اه و ناله کردم که بابایی امد گفت چیه من گفتم قلبم درد میکند. یک دکتری اوردند من راببیند که دکتر گفت این شیخ حالش خوب است.

,

ساعت 12 یا یک شب بود که همین بابایی امد و گفت خیمنی ای که شما جانتان را برایش به خطر میانداختید از دنیا رفت و فردا سراسر کشور عزا برایش گرفته اند. که من میدانستم برای تخریب روحیه من اینکار ها را انجام می دهند و دروغ میگویند.

,

در اتاق بازجویی هر چه به من میگفتند این نامه ها را از چه کسی گرفته ای من میگفتم نمیدانم و بابایی میگفت محرابی تک تک موهای سرت را میکنم تا یادت بیاید از چه کسی گرفته ای.

,

بازجویی ما هم طرف صبح و هم عصر و هم شب بود که چاشنی تمام این ها شکنجه بود. که به امید خدا توانستم مقاومت کنم.

,

IMG_4670

, IMG_4670, IMG_4670,

*خانواده شما در این مدت چه میکردند؟ خبری از شما داشتند؟

,

- یکی از فامیل های ما چون ارتشی بود و زندان ساواک وسط پادگان ارتش بود به خانواده ام خبر داده بود که من جایش را بلدم و اگر میخواهی چیزی برایش ببری به این ادرس برو.

,

خانم بنده وقتی به دم در زندان ساواک میرسد عوامل ساواک متعجب میشوند که جای من را چگونه پیدا کرده که میگوید من یک ماشینی گرفتم و پشت سر یک ماشین راه افتادم و بجای شما رسیدم.

,

چون وضع جسمی ام مرتب نبود بعد از 22 روز به زندان عمومی بردند. یک روز از بند که بیرون امدم دیدم نگهبان سلول اقا حضور ندارد و من هم وقت را غنیمت شمردم و خود را سریعا به سلول اقا رساندم و از پنجره کوچک درب سلول حال و احوالی با رهبری کردم که اقا فرموند فلانی مراقب اتاقتان باش که من فهمیدم یک جاسوس در بین ما وجود دارد.

,

بعد از 20 روز دیگری که گذشت من با درخواست بیت ایت الله میلانی از یکی از نوکران دربار بنام نوغانی که خطیب زبر دستی بود ازاد شدم.

,

پدرم چون وکیل ایت الله میلانی بودند مراتب این درخواست را از ایت الله میلانی انجام داده بودند.

,

*شنیده ایم که با مقام معظم رهبری نیز در یک زندان بوده اید. چه خاطره هایی از حضور ایشان در آن زمان دارید؟

,

- من چون جوان فعالی بودم در کلاس های درس مقام معظم رهبری شرکت میکردم و تفکر انقلابی بودن من از همان دوران شکل گرفت.

,

در زندان من سلول 19 بودم که پشت اتاق حضرت اقا بود، که صدای مقام معظم رهبری را شنیدم که دیدم ایشان قران و مناجات می خوانند که با دست به دیوار کوبیدم که یعنی اقا ما هم اینجا هستیم ولی همدگیر را نمیتوانستیم ببینیم.

,

وقتی رهبری را باری بازجویی میبردند کاری میکردند تا کسی نتواند رهبری را ببیند. وقتی اقا را برای بازجویی می بردند می بینند که اقا هیچ اطلاعاتی به انها نمیدهد و ساواک مشهد شکنجه گر معروف حسینی را از تهران اوردند برای بازجویی.

,

بعد از دستگیری مقام معظم رهبری و تبعید ایشان به ایرانشهر با یکی از دوستان تصمیم گرفتیم که به دیدار ایشان برویم. چون احساس میکردیم نبود ایشان خیلی برای ما سنگین است و جای خالیشان را حس میکردیم. وقتی با هواپیما به زاهدان رسیدیم یک تاکسی که کسی دیگر نیز سوار بر ان بود قرار شد ما را به ایرانشهر ببرد که دیدم بجای رفتن به آنجا یک راست درون شهربانی زاهدان رفتیم و از ما سوال میکردند که برای چه کار امدید؟ چرا میخواهید با سید علی خامنه ای دیدار کنید و ... که من گفتم ایشان استاد ما در مشهد بودند و الان نیز امدیم تا دیداری با ایشان داشته باشیم، شهربانی هم بعد از گرفتن تعهد، ما را آزاد کردند و ما به ایرانشهر رفتیم و دو روزی در خدمت مقام معظم رهبری بودیم.

,

*بعد از انقلاب با رهبری دیداری داشته‌اید؟

,

- در سال های اخیر دیداری خصوصی با رهبری انقلاب داشتم که در این دیدار حضرت آقا فرمودند «آقای محرابی دعا می‌کنم خدا عاقبتت را بخیر کند»؛ آن‌گاه بود که من متوجه شدم هیچ چیز از این عاقبت بخیری مهم‌تر نیست و من نیز برای شما جوانان ولایتمدار و ارزشی همین دعا را آرزومندم.

,

انتهای پیام/رض

,
 
]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه