خاطرات مبارز انقلابی کرمان از فعالیت علیه رژیم شاه؛
پدرم می خواست سرباز امام زمان باشم/ روحیه ای مبارزه طلب و سری عاشق داشتم
باوجود سن کم روحیه من مبارزه طلبی بود و در حوزه علمیه در کنار درس خواندن، سری عاشق وجسارت زیادی داشتم و در فعالیت های علیه رژیم شرکت می کردم.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از ناب نیوز؛ حجت الاسلام محمد ربانی یکی از مبارزین فعال انقلابی در زمان شاه است که بارها توسط ماموران رژیم دستگیر شده است. در آستانه سالروز پیروزی انقلاب اسلامی، با این فعال انقلابی در رابطه با نحوه مبارزات وخاطرات وی از آن زمان به گفتگو نشستیم.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, ناب نیوز, ناب نیوز,با توجه به اینکه مبارز انقلابی بودید،بفرمایید با چه انگیزه ای وارد این مقولات سیاسی در راستای پیروی از منویات امام قدم برداشتین از چه سنی وارد مبارزات شدید؟
, با توجه به اینکه مبارز انقلابی بودید،بفرمایید با چه انگیزه ای وارد این مقولات سیاسی در راستای پیروی از منویات امام قدم برداشتین از چه سنی وارد مبارزات شدید؟,زادگاه من محی آباد و فامیل اصلی من پورجوپاری است که مردم مرا با این نام می شناسند و دربین مردم کرمان به عنوان چهره ای انقلابی شناخته شده هستم. در نوجوانی در مساجد به عنوان مکبر و روضه خوان بودم وبه دلیل صدای خوبی که داشتم در مراسمات عزاداری های محلی و تعزیه خوانی ها از من استفاده می شد. قبل از ورود به حوزه به دلیل ارتباطی که با روحانیون داشتم با امام آشنا شدم که ایشان قیام کرده و تبعیدش کردندو به لحاظ ارادتی که به امام داشتم عکس ایشان را در منزل داشتم.
,به دلیل این ارتباط با روحانیت، تشویق همشهریان و از طرفی تاثیری که پدرم بر من داشت و میگفت میخواهم سرباز امام زمان باشی، سال51 وارد حوزه علمیه قم و مدرسه کرمانی ها شدم.باوجود سن کم روحیه من مبارزه طلبی بود و در حوزه علمیه در کنار درس خواندن، سری عاشق وجسارت زیادی داشتم در فعالیت های علیه رژیم شرکت می کردم.
,چه زمانی توسط ساواک دستگیر شدید و علت آن چه بود؟
, چه زمانی توسط ساواک دستگیر شدید و علت آن چه بود؟,اولین دستگیری من در سال 54 وسن17 سالگی بود؛ به مناسبت سالروز قیام امام خمینی در 15 خرداد ماه، هرساله به دلیل اینکه احتمال می دادند طلاب حرکتی انجام دهند، کماندوهای رژیم شاه در اطراف فیضیه شبه حکومت نظامی ایجاد می کردند.عصر 14 خرداد آن سال قرار بود بعد از نماز به امامت آیت الله اراکی، از مدرسه فیضیه تا حرم حضرت معصومه (س) به فاصله صد متر شعار "درود بر خمینی" سر دهیم. پس از خواندن نماز خواستمی از مدرسه خارج شویم که ماشین آتش نشانی مقابل درب ورودی از خروج ما جلوگیری کرد و سه شبانه روز در مدرسه محاصره بودیم. عصر 17 خرداد کماندوهای رژیم از مسافرخانه کنار مدرسه وارد فیضیه شدند و چهل نفر را شهید و بقیه را که حدود 400 نفر بودند دستگیر کردند که من نیز جزو آنها بودم. در مدرسه و راه پله ها و حیاط تا مقابل درب ورودی چندین مامور قدبلند با باتوم دستگیرشدگان را کتک میزدند. سپس مارا به زندان شهربانی قم بردند که در محوطه آن طلاب زیادی روی زمین افتاده بودند و خون از سرو صورت آنها جاری بود؛ برخی در حال جان دادن بودند و صحنه بسیار دلخراشی بود. پس از گذراندن یک شب، مارا به زندان اوین در تهران منتقل کردند که بیشتر سیاسیون زندانی بودند. در طول روزهایی که آنجا بودیم، صدای ناله های کسانی که شکنجه می شدند به گوش می رسید وفریاد یا حسین و یا زهرا سر می دادند و بسیار آزاردهنده بود. از سوی دیگر خانواده من که از موضوع اطلاع یافته بودند اما از سرنوشت من بیخبر بودند در وضعیت بدی به سر می بردند.
,خاطره دیگری از سال های مبارزه و دستگیری های خود دارید؟
, خاطره دیگری از سال های مبارزه و دستگیری های خود دارید؟,خاطره دیگر مربوط به سال 55 است که تصمیم گرفتم به سربازی رفته و خود را معرفی کنم درحالیکه طلاب می توانستند معافیت تحصیلی دریافت کنند اما من فقط برای آشنایی با اسلحه و استفاده از آن، قصد داشتم سه ماه آموزشی را بگذرانم چون معتقد بودم در آن زمان ممکن است شرایط اقتضا کند که مبارزه یا حرکت مسلحانه انجام دهیم.در آن زمان با وجود سن کمی، چند اسلحه داشتم که آنها را در محی آباد نگهداری می کردم و پس از انقلاب آنها را به کمیته یا دادگاه تحویل دادم. لذا خود را برای سربازی معرفی کردم اما سه روز قبل از اعزام در نیمه اردیبهشت، در منزل یکی از آشنایان در کرمان بودم که یکی از پسرعموهای من خود را به من رساند و با رنگ پریده خبر داد نیروهای ژاندارمری ولباس شخصی ها در خانه شما دنبال چیزی می گردند.از آنجا که در خانه جزوات چریکی و عکس و کتاب امام خمینی را داشتم، بلافاصله لباس پوشیده وفرار کردم چرا که جزوات چریکی شکل و راه مبارزه مسلحانه و چگونگی محمل سازی را در مبارزه آموزش می داد و داشتن آنها مجازات سنگینی داشت لذا به سمت بم فرار کردم؛ خود را از میدان فابریک کرمان به دوراهی راین رساندم و از آنجا در رعد وبرق وباران توام با باد شدید با ماشین دیگری به دوراهی جیرفت رفتم. درآنجا نیز گرد و خاک شدیدی بود که سرانجام خود را با یک نیسان به بم رساندم. تا چند وقت در یک اتاقک وسط باغ خرما بدون اب و برق سکونت کردم به گونه ای که فقط برای من غذا می آوردند.
,تا چند وقت از همه چیز بی اطلاع بودم تااینکه یک شب خود را به منزل یکی از اشناها در ماهان رساندم تا مرا به محی اباد برسانند و بدانم ساواک چه چیز از خانه ما یافته اند. در آن زمان با ترس و لرز نصفه شب منزل آنها رفتم. خود را پسر اسدالله معرفی کردم تا در را باز کرد در حالیکه رنگ خود و همسرش از دیدن من که یک مبارز انقلابی و تحت تعقیب بودم، پریده بود. از اوضاع محی آباد پرسیدم که گفت خبری ندارم اما راه ها قرق شده است و نمیتوان به آنجا رفت. لذا مجددا از کوچه پس کوچه های ماهان خود را به مقابل باغ شازده رساندم و ازآنجا به بم برگشتم. سرانجام یک هفته بعد با تغییر چهره به کرمان رفتم و توسط پسرخاله ام در مطبخ یک منزل و در تنور پناه بردم؛ مطبخ دارای روزنه ای بود که می توانستم در شرایط خطر از آنجا فرار کنم و خود را نجات دهم. مدتی هم درباغی در قناتغستان زندگی می کردم و از خانواده ام بی اطلاع بودم. نهایتا از طریق یک کانال ارتباطی متوجه شدم در بازرسی آن روز ماموران از منزل ما،به دنبال اسلحه بودند اما تنها کتاب های امام و شهید مطهری را یافته و با خود برده بودند اما جزوات چریکی و اعلامیه ها را خواهر بزرگم برداشته و زیر چادر خود مخفی کرده بود. از شنیدن این خبر خوشحال شدم و تصمیم گرفتم بعد از دیدار با خانواده، خود را معرفی کنم چون چندسال زندان رفتن بهتر از آوارگی بود. در خارج از ماهان با خانواده قراری گذاشتم و مراقبت فراوان، آنها را ملاقات کردم. به مادرم که با دیدن وضعیت من از هوش رفته بود، پس از به هوش آمدن گفتم که باید زهراگونه و زینب وار باشد و اگر کشته شدم به من افتخار نماید.
,پس از خداحافظی با خانواده، خود را با ساواک کرمان معرفی کردم. اما وقتی بازجو به من گفت برو و فردا بیا متوجه شدم مشکلی وجود ندارد وآنها صرفا به دنبال سلاح بودند که پیدا نکرده بودند. روز بعد هم که مراجعه کردم تنها سوالاتی در خصوص عکس امام و کتاب های شهید مطهری پرسیدند که هرکدام را با محمل سازی پاسخ دادم و چیزی لو نرفت. مرا آزاد کردند اما در نهایت تعهد گرفتند که هرزمان منبر یا سخنرانی داشتم به انها اطلاع دهم که تنها یکی دوبار آنها را مطلع کردم و هربار زمان رفن به قم، تمام ماشین مرا زیر ورو می کردند و بعدها فهمیدم به دنبال اسلحه بوده اند.
,انتهای پیام/
]
ارسال دیدگاه