وقتی تفتیش ساواک از خانه یک شهید بی نتیجه می ماند

وقتی تفتیش ساواک از خانه یک شهید بی نتیجه می ماند
ساواکی ها که لباس شخصی به تن داشتند به خانه ما آمدند و احوال پدرم را جویا شدند. مادرم در جواب گفت: همسرم برای کار کردن به تهران رفته است. ساواکی ها همه جای خانه را زیر و رو کردند ولی چیزی پیدا نکردند و تنها یک جلد رساله مرحوم آیت الله گلپایگانی(ره) را با خود بردند.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از پیشمرگ روح الله، شهید عبدالحسین قنبری سال 1319 در سریش آباد از توابع شهرتان قروه متولد شد. پدرش ولی و مادرش جیران نام داشت. عبدالحسین در خانواده ای متدین و مذهبی ایام کودکی را پشت سر گذاشت و با رسیدن به سن یاد گیری علم و دانش وارد مدرسه شد، ولی به علت فوت پدر امکان ادامه تحصیل برایش فراهم نشد و با وجود سن و سال کمی که داشت مجبور شد کار کند تا بتواند به همراه مادرش زندگی را اداره کند.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, پیشمرگ روح الله,

 

,

شهید قنبری در مکتب سید الشهدا(ع) تربیت شده بود و نماز و روزه اش ترک نمی شد و کوچکترین فراغتی که برایش پیش می آمد با قرآن انس می گرفت و در مراسم عزاداری امام حسین (ع) که در ماه های محرم و صفر برگزار می شد حضور فعال داشت.

,

 

,

عبدالحسین در جوانی به امر مقدس ازدواج اهتمام ورزید و ثمره زندگی اش سه فرزند پسر و سه دختر بود و از طریق کشاورزی زندگی اش را تأمین می کرد و همواره می کوشید تا فرزندانش را مطابق دستورات دین مبین اسلام تربیت کند. ایشان به کسب روزی حلال بسیار مقید بودند.

,

 

,

در سال هایی که قیام مردم ایران اسلامی به رهبری حضرت امام خمینی (ره) به اوج خود رسیده بود، شهید قنبری جزء افراد انقلابی منطقه  محسوب می شد و با شهر قم که پایگاه و کانون فعالیت های انقلابی بود ارتباط داشت. روزی که انقلاب به پیروزی رسید در پوست خود نمی گنجید.

,

 

,

شهید عبدالحسین قنبری یک روز بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و در روز بیست و سوم بهمن ماه سال 1357 به آرزوی دیرینه اش رسید و به دست عوامل وابسته به رژیم ستم شاهی در شهرستان قروه به شهادت رسید و پیکرش در زادگاهش به خاک سپرده شد.

,

 

,

خاطره ای از فرزند شهید:

,

 

,

پدرم به شهر قم تردد داشت. به ویژه سال 1357 این ارتباط بیشتر شده بود و یکی از دوستانش به نام آقای کرمی از فعالیت های پدرم باخبر بود. پدرم یک چمندان کوچک داشت که همواره آن را قفل می کرد و من همیشه فکر می کردم پدرم در آن چمندان کوچک پولهایش را نگهداری می کند. تا اینکه یک شب در حالی که پدرم خانه نبود، پسر آقای کرمی ـ  دوست پدرم ـ از پشت بام منزل خودش را به داخل حیاط ما انداخت و از مادرم جویای چمندان پدرم شد. مادرم چمندان را تحویل داد و فرزند آقای کرمی سریع از خانه خارج شد. طولی نکشید ساواکی ها که لباس شخصی به تن داشتند به خانه ما آمدند و احوال پدرم را از مادرم جویا شدند و مادرم در جواب گفت: برای کار کردن به تهران رفته است. ساواکی ها همه جای خانه را زیر و رو کردند ولی چیزی پیدا نکردند و تنها یک جلد رساله مرحوم آیت الله گلپایگانی را با خود بردند.

,

 

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه