از یادگاران هشت سال دفاع مقدس:
برادرم بعد از تحمل شکنجه های کومله، از شنیدن نامشان عصبی می شد
در طول مدت زمانی که برادرم در دست گروهک کومله اسیر بود، آن ها آن قدر برادرم را شکنجه کرده بودند که از لحاظ روحی بسیار ضعیف شده بود، به گونه ای که از شنیدن نام کومله عصبی می شد و از ما می خواست که دیگر نام این گروه را بر زبان نیاوریم.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از پیشمرگ روح الله، در قسمت قبل از سلسله خاطرات پیشمرگ مسلمان کرد عطا خالدیان، داستان سربازی و فرار از پادگان و فساد عمال پهلوی را بیان کردیم. در این قسمت ادامه خاطرات پیشمرگ مسلمان کرد عطا خالدیان را از زبان این رزمنده سپاه اسلام منتشر می کنیم.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, پیشمرگ روح الله, قسمت قبل,,
بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، گروهک های ضد انقلاب خیلی سریع خودشان را نشان دادند و کنترل شهر را در اختیار گرفتند؛ گروهک هایی هم چون دموکرات، کومله، چریک های فدایی خلق و گروه های دیگری که اعضایشان به سختی به تعداد انگشتان دست می رسید.
,,
بیجار نزدیک ترین شهر به دیواندره محسوب می شد و به همین دلیل ارتباط نزدیکی میان مردم این دو شهر وجود داشت. اوائل انقلاب گروهک ها نتوانسته بودند در شهر بیجار رخنه کنند ولی شهر دیواندره به طور کامل در اختیار گروهک ها بود. آن زمان شخصی به نام آقای قمریان از سپاه بیجار با من تماس گرفت و گفت: اگر امکان دارد به بیجار بیا و در کمیته انقلاب فعالیت کن. این آغاز ارتباط من با نیروهای انقلابی بود.
,,
بعد از پاکسازی دیواندره به عضویت سازمان پیشمرگان مسلمان کرد درآمدم. شهید حاج ابراهیم الله مرادی به عنوان همه کاره سازمان پیشمرگان مسلمان کرد شاخه دیواندره محسوب می شد. در ابتدای امر 14 الی 15 نفر بودیم و ساختمان شهرداری دیواندره را به عنوان پایگاه سازمان قرار دادیم و فعالیتمان را آغاز کردیم.
,,
در ابتدای امر، شروع کردیم به انجام کارهای فرهنگی. به گونه ای که می خواستیم اثری از گروهک های ضد انقلاب در شهر دیواندره باقی نماند و مردم تمام رنج ها و مصیبت هایی که در این مدت کشیده بودند را فراموش کنند. البته گشت های ثارالله و سپاه هم برقرار بود تا بتوانیم به این طریق امنیت را در شهر برقرار کنیم.
,,
با وجود اینکه شهر پاکسازی شده بود، ولی هم چنان بعضی از عناصر گروهک ها در شهر تردد داشتند و نیروهای سازمان پیشمرگان به راحتی نمی توانستند به خانه هایشان تردد کنند. منزل شهید الله مرادی نزدیک پایگاه بود، به همین دلیل هر وقت می خواستیم استراحت کنیم به منزل حاج ابراهیم می رفتیم. زمانی که ما می خواستیم استراحت کنیم، حاج ظریفه ـ همسر حاج ابراهیم ـ سلاح به دست می گرفت و برای حفاظت از جان ما نگهبانی می داد.
,,
بعد از مدتی برادرم ـ حاج صدیق ـ که در کمیته سوخت جهاد سازندگی فعالیت می کرد، به اسارت گروهک کومله در آمد. برادرم به همراه شهردار دیواندره و دو نفر دیگر برای انجام کار اداری به دو کلومتری شهر می روند، ولی گروهک کومله که قبلاً آنجا کمین کرده بوده این چهار نفر را دستگیر می کند. البته گروهک کومله شهردار و یک نفر دیگر را همانجا به شهادت می رساند، ولی حاج صدیق که برای رد گم کنی همیشه کتاب درسی نزد خود نگاه می داشت، ادعای دانش آموز بودن می کند و به این ترتیب نجات پیدا می کند ـ گروهک های شهردار و همکارش را به دور از چشم برادرم و دوستش به شهادت می رسانند ـ .
,,
آن زمان من به سومار اعزام شده بودم و طی یک تماس تلفنی با مادرم متوجه قضیه شدم. سریع با سپاه دیواندره تماس گرفتم و جویای حال برادرم شدم. آن ها هم تأیید کردند که برادرم به اسارت گروهک کومله در آمده است. من هم خیلی سریع به دیواندره برگشتم.
,,
صبح اول وقت مردم دیواندره پیکر شهردار و همکارش را تشییع کردند. وقتی اشک های مادرم را دیدم بیشتر ناراحت شدم. مادرم در فراغ برادرم بسیار بی قراری می کرد. ولی کاری از ما ساخته نبود و فقط می توانستیم دعا کنیم. برادرم حدود دو سال در دست گروهک کومله اسیر بود. برادرم مدتی را در کوه های سارال اسیر بوده و بعد از مدتی به عراق منتقل می شود.
,,
گروهک های ضد انقلاب افرادی را به عنوان رابط در روستاها قرار داده بودند و اگر کسی می خواست با اعضای خانواده اش که در دست گروهک ها اسیر بود ملاقات کند، باید با شخص رابط صحبت می کرد، آن فرد رابط هم در ازای پولی که دریافت می کرد، این کار را انجام می داد. مادرم بارها برای دیدن برادرم مقداری پول به یکی از رابط های گروهک کومله داد، ولی هر بار به بهانه ای اجازه نمی دادند که مادرم با برادرم ملاقات کند. در نهایت یک بار این اتفاق می افتاد و گروهک کومله به مادرم اجازه می دهند که برادرم را ببیند.
,,
مادرم تعریف می کرد: گروهکی ها به من گفتند: زمانی که ما پسرت را از مسیری عبور می دهیم، تو می توانی از پشت سر او را ببینی و حق نداری او را صدا کنی. مادرم با دیدن برادرم مطمئن شده بود که حداقل فرزندش زنده است.
,,
گروهک های ضد انقلاب، گاهی به واسطه رابطشان به خانواده اُسرا اطلاع می دادند که اگر کالاهای مورد نیاز ما را تهیه نکنید، حتماً اسیر شما را خواهیم کشت. مادرم نیز به خاطر برادرم خودش را به زحمت می انداخت و وسائلی را که گروهکی ها خواسته بودند را تهیه می کرد و به آن ها می داد تا فرزندش را نکشند. تعدادی از آشنایان هم که وضع ما را می دیدند به مادرم کمک می کردند تا به هر وسیله ای شده، جان صدیق را نجات دهند.
,,
بعد از گذشت حدود دو سال برادرم از زندان کومله آزاد شد. حاج صدیق به محض آزادی، وارد سپاه شد و بر علیه گروهکی ها سلاح به دست گرفت.
,,
در طول این مدت گروهک کومله آن قدر برادرم را شکنجه کرده بودند که از لحاظ روحی بسیار ضعیف شده بود، به گونه ای که از شنیدن نام کومله عصبی می شد و از ما می خواست که دیگر نام این گروه را بر زبان نیاوریم.
,انتهای پیام/م
]
ارسال دیدگاه