خاطرهای از جانباز محمد زارع تیموری
ماجرای نفوذ نیروهای سپاه اسلام به داخل انبوه نیروهای بعثی
برای اوّلین بار بود که انبوه سربازان دشمن را از نزدیک میدیدم؛ چند نفرشان بالای برجکها و یا کنار زاغههای مهمّات مشغول نگهبانی بودند و 5 دستگاه اتوبوس هم نیروهای تازه نفس بعثی را پیاده میکردند. از حجم امکانات و ادوات سنگین زرهی و نیز اوضاع و احوال و... معلوم بود که قرار است به زودی به نیروهای ایرانی حمله کنند.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ پیشکسوت بسیجی جانباز "محمد زارع تیموری" جانباز شیمیایی و اعصاب خاطرهای از نفوذ نیروهای ایرانی به داخل نیروهای متجاوز بعثی همراه با سختی های آن را برای "پایگاه اطلاع رسانی سازمان بسیج پیشکسوتان جهاد و شهادت" ارسال کرده است که در ادامه تقدیم میشود.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, بسیج پیشکسوتان,در یکی از روزهای بسیار گرم سال1364با یک تیم گشتی شناسایی به فرماندهی برادر رضا کرملو ، به منظور انجام کار اطّلاعات عملیاتی و بررسی مواضع و تحرّکات دشمن بعثی به محورهای عملیاتی تنگه ابوغریب و عین خوش دهلران واقع دراستان ایلام اعزام شدیم. درحین راه از وسط رودخانه ای با بلند کردن اسلحه به دست و با همان لباس های رزم مان عبور کردیم . درعرض چند دقیقه از شدت گرما آن لباس های خیس سریعاً خشک شد . سپس چندین کیلومتر از جاده ای که در بعضی قسمت های آن نیزار و برخی جا ها زمین رملی بود ، پیاده عبور کردیم تا به اطراف ابوغریب رسیده و از طریق کانال تنگی ، لحظه به لحظه در حال نزدیک شدن به مواضع عراقی ها بودیم.
,از خشک بودن هوا و عطش ، طاقت مان بریده شده و تمام آب همراه خویش را خوردیم . فرمانده که خیلی بیشتر از ما زحمت کشیده و تلاش نموده بود ولی با آن حال ، اصلاً لب به قطره ای از آب نزده بود ! در ادامه مسیر با زیرکی از نگاه هایمان فهمید که باز تشنه هستیم . در کمال ناباوری ، قمقمه اش را از فانوسقه باز کرد و به ما داد ! با خجالت از این ایثارش تشکّر نمودیم .
,

, من از آقا رضا کرملو پرسیدم : حالا که دیگر آب خوردن نداریم ، از این به بعد چه خواهد شد ؟ وی با نگاه معصومانه ای اوّل با قرائت و ترجمه آیات 249 تا 251 سوره بقره ، ماجرای خطای بی موقع آب نوشیدن، سپاهیان فرمانده طالوت در هنگامه جهاد و مبارزه شان با جالوت ظالم و ستمگر در زمان پیامبری حضرت اشموئیل نبی(ع) که مرقد مطهّر آن پیامبر خدا در شهرستان ساوه قرار دارد را در آزمایش الهی ، برایمان تعریف و عرض کرد :
,برادران عزیزم ! خدا بزرگ است و "ما همواره در معرض آزمایشات الهی قرار داریم"و پروردگارمان هم در کتاب آسمانی و هدایتگرش قرآن فرموده : " ان تنصروالله ینصرکم و یثبّت اقدامکم " یعنی : اگر خدا را یاری کنید او هم شما را مدد و یاری خواهد نمود . چون ما رزمندگان اسلام در راه حفظ و اعتلای دین الهی جهاد می کنیم ، از این رو هرگز نباید نگران باشیم ، صبر داشته و از درگاه او تقاضای استواری و ثبات قدم وپیروزی بر دشمن بنماییم . کسانی که در آن امتحان الهی موفّق شده بودند دعایشان این بود : "رَبَّنَا أَفْرِغْ عَلَیْنَا صَبْرًا وَثَبِّتْ أَقْدَامَنَا وَانصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْکَافِرِینَ " پس ما نیز همیشه و در همه حال به الطاف کریمانه خالقمان ایمان و امید داشته و بگوییم : " وتوکّل علی اللّه و کفی با الله وکیلاً..." ان شاءالله آب برای خوردن پیدا خواهد شد.
,

, بعد از شنیدن این سخنان تلنگر آمیز و تقویت روحیهمان، فرمانده تعداد سه نفر از بچّه ها را با مأموریت، حفظ وتأمین بقیه نیروها در عقب نگه داشت و بنده و برادر عبدالله رمضانی را همراه خود از کانال دیگری که آکنده از تلههای انفجاری و مین های ضد نفر بود به سختی عبور داد ، تا به انتهای آن و قرارگاه عراقیها رسیدیم. برای اوّلین بار بود که انبوه سربازان دشمن را از نزدیک می دیدم ؛ چند نفرشان بالای برجکها یا کنار زاغههای مهمّات مشغول نگهبانی بودند و 5 دستگاه اتوبوس هم نیروهای تازه نفس بعثی را پیاده می کردند. از حجم امکانات و ادوات سنگین زرهی و نیز اوضاع و احوال و... معلوم بود که قرار است به زودی به نیروهای ایرانی حمله کنند. حاج رضا، شجاعانه و سینه خیزکنان خودش را به چند متری آنها، در پشت خاک ریزی رساند مخفیانه با چند قمقمه سراغ تانکر آبی رفت و بعد در گوشهای پنهان شد. جالب اینکه نگهبانها اصلاً متوجّه حضور ما نشده بودند!
,

, عراقی ها در وسط اردوگاه تجمّع نموده و به سخنان توجیهی فرمانده مغرورشان گوش می دادند . یکباره صدای هلهله و شعارهای حمایت آمیزشان از صدام [ همچون شادی سپاه عمر سعد در کربلا] شنیده و اسلحه هایشان را برای اعلام آمادگی جهت حمله ، بالا و پایین برده و تکان می دادند . دراین جا بود که ، احساس تکلیف نمودیم که دیگر وقت و زمان برای برگشت به عقب و اطلاع رسانی به سایر نیروها و رزمندگان به هیچ وجه مقدور و میسّر نیست و با بیسیم هم نمی توانستیم صحبت کنیم . با مشاهده این وضعیت خطرناک ، برادر حاج رضا کرملو ، عِرق و غیرتش غلیان کرد و برای این که سریعا" مانع تحرّک و حمله بعثی های دشمن شود با علامت دادن به ما ، جهت ضربه زدن به دشمن ، ناگهان پیش دستی نمود و همچون سرو رشیدی از جایش برخاست و مانند شیری غرّان ، با فریاد الله اکبر و الموت لصدام شروع به پرتاب نارنجک و تیراندازی نمود و ما هم به تبعیّت از فرمانده سلحشورمان آن ها را به شدّت زیر آتش گرفتیم. درآن لحظه ، جلسه و اجتماع نیروهای عراقی بر هم خورد و با وحشت برای حفظ جان خود و پیدا کردن سوراخ موشی به اطراف پراکنده و فراری می شدند.
,

, ما هم خنده مان گرفته بود ؛ نه آنگونه رجزخوانی هایشان و نه این بزدلی ، واهمه و افتضاحشان ! بالاخره به یاری و مدد خداوند متعال برنامه و نقشه شوم شان ، جهت تهاجم به رزمندگان اسلام خنثی گردید و فهمیدند که مثل کف روی آب و پشه هایی ذلیل در تار عنکبوتی و دام ایرانی ها افتاده اند . سپس تیم اعزامی ما ، پس از انجام آن عملیات و تار و مار کردن دشمن ، دوان دوان از طریق همان کانال ها و جادّه و رود خانه با موفقیت و سلامتی ، به مقرّمان پاسگاه بربیجه موسیان باز گشتیم و قهرمانانه ماجرا را به دیگران شرح و توضیح دادیم.
,,

, از حجم وسیع بمباران هواپیما ها ، شلیک توپ ها ، خمپاره ها و تیراندازی های بی هدف عراقی ها تازه متوجه شدیم که عملیات غافلگیرانه ایذایی ما چنان رعب ، وحشت و عصبانیتی در دل آن ها انداخته و باعث گردیده که متجاوزان بعثی مجبور شوند این گونه کور کورانه زمین و آسمان را مورد هدف قرار دهند. ما هم با شنیدن هر انفجاری فقط می گفتیم : الحمد الله رب العالمین - تعزّ من تشأ و تذلّ من تشاء - الا بذکرالله تطمئنّ القلوب...
,
انتهای پیام/
]
ارسال دیدگاه