روایت یک بیسیمچی از سردار بدر/ تدبیری که به پیروزی خیبر منجر شد
بیسیم چی شهید باکری گفت: عملیات خیبر اولین عملیات آبی خاکی ایران با دشواری های بسیار و پاتک های سنگین دشمن همراه بود که اگر جانفشانی های شهدا، پیام امام (ره) و تدبیر آقا مهدی نبود شاید جزایر آزاد نمی شد.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از آناج، این روزها را باید از جاماندگان کاروان عشق سوال کرد، آنها که ردپای واصلان الهی را می شناسند و با طریقت عشق آشنایند ... آنان که امروز در فراق یاران می سوزند و حسرت لحظات پر تب و تاب شهادت را می خورند و با خود زمزمه می کنند:
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا,گرچه من از قافله جامانده ام
,مانده ام تنها ز هرجا رانده ام
,لیک عمری با شهیدان بوده ام
,اندکی این راه را پیموده ام
,آری آری با تمام لاله ها
,آشنایم، آشنایم، آشنا ...
,اما جامندگان از باکری ها را این روزها حال و هوایی دیگر است، سرداری که به واقع خدا چون خون در رگهایش جریان یافت و زره زره وجودش نغمه ی یارب یارب سر داد و یاران چنین توصیفش کردند:
,کار مهدی از نبوغ عشق بود
,مرگ او حد بلوغ عشق بود
,گرچه عمری در رکابش تاختیم
,آن دلاور مرد را نشناختیم ...
,عبدارزاق میراب، جانباز دوران دفاع مقدس و بازنشسته سپاه پاسداران انقلاب اسلامی عمری را در رکاب سردار عاشورا، شهید مهدی باکری بوده و به گفته ی خویش جدای از آشنایی های قبلی، از عملیات والفجر مقدماتی به طور مستقیم و به عنوان بیسیم چی به مدت چهار سال در خدمت این شهید والا مقام بوده است؛ میراب از فرمانده و سردارش روایت می کند؛
,آناج: از ویژگی های اخلاقی سردار عاشورا، آقا مهدی باکری برایمان بگویید:
,آن کسی که شما می خواهید توصیفش کنم در یک کلام مرد خدا بود و خود می دانید که مرد خدا را نمی توان در اندک مجال توصیف کرد، فقط در این حد می توانم بگویم در تمام رفتار و کارها و گفتارش خدا بود و خدا ... همیشه به رضای الهی در کرده های توجه می کرد همین باعث می شد در قلب رزمندگان و اطرافیانش نفوذ کند، به قدری که هیچکس نخواهد ذره ای از اوامرش سرپیچی کند و یا خدایی نکرده حرفش روی زمین بماند.
,,

, ,
آقا مهدی مرد عمل بود نه حرف
,آقا مهدی مرد عمل بود و اخلاص و صداقت همیشه در عملش متجلی می شد نه اینکه حرف بزند و ادعا بکند؛ وقتی هم می خواست اقدامی انجام بدهد هرگز سعی نمی کرد خودنمایی کند بلکه مبرا از هر نوع ریا بود فقط با خدا معامله می کرد.
,روی بسیجیانش خیلی حساسیت داشت و مدام به فرماندهان گردان ها و بقیه سفارششان را می کرد و با آن تکیه کلام همیشگی "الله بنده سی" بدانید که ما برای بسیجیانی که خانواده و پدر و مادر خود را رها کرده و به جبهه آمده اند، حکم خانواده و پدر و مادر را داریم و باید بر اساس امکاناتی که داریم طوری مدیریت کنیم که آنها احساس غربت نکنند، آنها در راه دفاع از اسلام و قرآن از خانه هاشان هجرت کرده و به جبهه آمده اند لذا وظیفه ماست که از آنها به خوبی حمایت کنیم تا احساس غربت نکنند.
,می گفت الله بنده سی اگر این گرما را تحمل نکنیم، روز حساب را چطور تحمل خواهیم کرد؟!
,در منطقه زید که دمای هوا بالای 50 درجه بود از من خواست ماشین را آماده کنم تا سری به خط بزنیم(این روال همیشگی او بود که همیشه دوشادوش بسیجیان قرار می گرفت نه اینکه در مقر فرماندهی به دور از تهدید و خطر کارش را انجام بدهد)؛ گرمای هوا خیلی طاقت فرسا بود و به من می گفت الله بنده سی اگر این گرما را تحمل نکنیم، روز حساب را چطور تحمل خواهیم کرد؟ وقتی به سنگر محور رسیدیم (بر اساس حساسیتی که بر حفظ و مدیریت بیت المال داشت) به من گفت ماشین را به سنگر ببرم؛ وقتی بچه ها آقا مهدی را دیدند گل از گلشان شکفت و سریع از درون یخچال کائوچو که قالب یخ در آن داشتیم و برای خنک کردن آب و کمپوت و غیره از آن استفاده می کردیم، کمپوتی خنک آوردند اما انها هرچه اصرار کردند، آقا مهدی اجازه نداد بازش کنند؛ آقای علاءالدین نورمحمدزاده(مسئول محور) گفت مال صغیر که نیست، اجازه بدهید باز کنیم. بچه ها قدری از امتناع آقا مهدی ناراحت شدند و او هم به نورمحمدزاده گفت حال که انقدر حساسیت نشان می دهید دلیل مخالفتم را به شما می گویم؛ دلیل کار من این است که اگر من این کمپوت خنک را بخورم وقتی به بچه های خط برسم دیگر آنها را که در این گرما به جای کمپوت خنک کلاه آهنی داغ شده بر سر گذاشته اند و دارند می جنگند، درک نخواهم کرد و اگر او در مورد گرما و کمبودها و بیت المال مسائلی را مطرح کند من آن را درک نخواهم کرد.
,وقتی بچه های حاضر در خط به او اصرار می کردند که در مقر باشد و به خط نیاید، می گفت من هم رزمنده ای هستم مثل شما که باید در خط حاضر باشم و با دشمن بجنگم. همین خلق و خویش بود که حتی تماشای چهره اش به بچه ها روحیه می داد و شادمانشان می کرد و با دیدنش خستگی از تن رزمندگان در می رفت.
,سبزی های پاک نده ای که خون فرمانده را به جوش آورد
,حتی در همین راستا، در جلسه ای که بافرماندهان برقرار بود، آقا مهدی سفارش کرد هنگام عملیات به تمامی لشکرها غذای یکسان توزیع شود تا هنگام الحاق نیروهای مختلف با یکدیگر کسی احساس تبعیض بین لشکرها نکند؛ همه موافقت کردند اما هنگام عملیات(خیبر) آقا مهدی از دیدن صحنه ای برآشفت؛ هنگام ظهر همراه آقا مهدی به خط رفتیم، به نیروهای تمام لشکرهایی که در خط بودند، غذای گرم داده بودند؛ نیروهای لشکر هشت نجف را دیدیم که به آنها غذای گرم همراه با قدری سبزی داده بودند. وقتی آقا مهدی را دیدند به ما هم دو تا غذا دادند اما قبول نکرد و گفت این غذا مال نیروهای این لشکر است و باید به همه برسد؛ با اصرار زیاد یکی از غذاها را به من دادند و گفتند حداقل این را همراه داشته باشید؛ من غذا را به اصرار آنها گرفتم و آقا مهدی هم سرزنشم کرد و گفت ای کاش به بچه های لشکر ما هم غذای گرم همراه با سبزی بدهند. وقتی به لشکرخودمان رسیدیم آقا مهدی دید برای بچه های ماهم غذای گرم آورده اند اما سبزی ها تماما پاک نشده بودند! خیلی ناراحت و عصبانی شد گویی که آب داغ بر سرش ریخته باشی؛ به من گفت مسئول تدارکات را با بی سیم به گوش کن؛ پشت بی سیم به او گفت: الله بنده سی! من بارها به شما گفته ام آن بسیجی ها پدر و مادر کنارشان نیست و باید به فکرشان باشید آن وقت شما سبزی پاک نشده برایشان می فرستید؟! آنها که وقت برای پر کردن خشابشان و آب برای شستن دستشان ندارند، شما سبزی فرستاده اید که پاک کنند و بخورند؟! آن بنده خدا هم خیلی ناراحت شد و گفت بچه ها ندانسته سبزی ها را بدون اینکه پاک کنند بار زده اند.
,آقا مهدی، سبزی را که از لشکر هشت به ما داده بودند، نشان داد و گفت این را به عنوان نمونه به تدارکات بده تا هنگام شام دیگر این اشتباه را تکرار نکنند. این کارها همه ناشی از علاقه ای بود که فرمانده ایشان به بسیجیان داشت، علاقه ای که در کمتر کسی پیدا می شود.
,آناج: از باکری های خیبر و از آنچه بر دو برادر گذشت تعریف کنید:
,پاتک های دشمن در خیبر خیلی سنگین بود و تمام عزمش را جزم کرده بود تا جزیره را از ما بگیرد؛ بین فرماندهان لشکرهای مختلف مثل، شهید کاظمی، شهید زین الدین، شهید یاغچیان، سردار سلیمانی، شهید همت و آقا مهدی جلسه ای برگزار و تدابیر مربوط به اولین عملیات آبی خاکی سنجیده شد. دشمن هم در حیرت بود که ایران چگونه می خواهد عملیات آبی خاکی انجام بدهد.
,قرار بر این شد که گردان علی اصغر به فرماندهی آقای نظمی و حمید باکری پیش بروند؛ همسر شهید حمید باکری پیغام فرستاده بود که با آنها ارتباط تلفنی برقرار کند. درواقع آسیه و احسان (بچه های آقا حمید) به شدت تب کرده بودند و همسرشان با آقا مهدی تماس گرفته بود؛ برای همین آقا مهدی از من خواست که به مخابرات اطلاع بدهم اگر قرار است در آن نقطه تلفن برقرار کنند، این کار را زودتر انجام بدهند؛ من این پیام را به مخابرات رساندم و تلفن برقرار شد.
,,

, ,
وقتی نیروها جهت اعزام به خط سوار قایق می شدند، آقا مهدی به من گفت آقا حمید را به سنگر بخوانم؛ اطاعت امر کردم و آقا حمید نزد آقا مهدی آمد؛ از حمید پرسید: چه مدت است که با بچه هایت حرف نزده ای؟ حمید تعجب کرد و رزمندگانی را که سوار قایق های می شدند، نشان داد و گفت الان بچه های ما آنها هستند و من فقط به آنها فکر می کنم. آقا مهدی گفت من هم قبول دارم که آنها مهم ترند ولی اینجا تلفن برقرار است و از تو می خواهم با خانواده ات تماس بگیری. آقا حمید قبول کرد و تماس گرفت.
,آخرین تماس آقا حمید با خانواده اش ...
,پشت تلفن، همسر حمید آقا خیلی ناراحت شد و چون هر دو فرزندش تب کرده بودند و مردی هم بالا سرشان نبود؛ از طرفی آنها را در خانه های سازمانی اهواز اسکان داده بودند و قطعا راحتی شهر خودشان را نداشت. با این حال حمید آقا آنها را دلداری داد و ضرورت حضور در جبهه را برای خانم خود توضیح داد اما به او نگفت در حال رفتن به عملیات هستیم بلکه گفت سرگرم آموزش نیروها هستیم و فرصتی برای تماس با شما پیدا نکرده ام. اما شما و بچه ها را به خدا می سپارم، شما هم مواظبشان باش، انشاءالله حالشان خوب می شود. در همان تماس بود که برای آخرین بار با احسان و آسیه صحبت کرد.
,آقا مهدی به من گفت در راه کوله پشتی حمید را نگاه کن و ببین جیره غذایی با خود برداشته است یا نه، اگر برنداشت اندازه ی جیره ای که به همه ی رزمنده ها می دهند در کوله اش مواد خوراکی بگذار؛ آقاحمید خیلی مقید بود و اگر به او غذا هم نمی رسید اصلا لب باز نمی کرد. طبق فرمان به کوله پشتی آقا حمید نگاه کردم و دیدم حق با آقا مهدی بوده چون هیچ جیره غذایی نگرفته بود؛ عین همانی را که به دیگر بچه ها داده بودند، از تدارکات گرفتم و در کوله ی حمید گذاشتم. بعد که کوله را در دست گرفت، گفت میراب! کوله ام را سنگین تر کردی! گفتم سفارش آقا مهدی بود.
,آقا حمید در تعجب بود، می گفت این چه صیغه ای است که مجبورم می کند با همسرم تماس می گیرد و یا به تو سفارش می کند کوله ام را چک کنی؛ آقا مهدی چه منظوری از این کارها دارد خدا عالم است، انشاءالله عاقبتمان به خیر شود. حمید آقا راست می گفت، کارها و دل نگرانی های آقا مهدی در عملیات خیبر خیلی بارز بود، گویی می دانست در این عملیات حمید و مرتضی یاغچیان و خیلی از بچه های دیگر شهید می شوند.
,آقا مهدی و حمید و دیگر بچه ها با یکدیگر خداحافظی کردند و آقا مهدی توصیه های لازم را به همه بیان نمود و تاکید کرد که هنگام مواجهه با دشمن ذکر بگویید و مخصوصا "وجعلنا ..." را بخوانید. می گفت خدا با ماست و خود وعده داده هرکس از دین حمایت کند، من هم از او حمایت می کنم.
,حدودا بعد از 32 ساعت نیروها به نقطه مقرر رسیدند و من کاملا به گوش بودم تا رمزی که ما بین آقا مهدی و برادرشان و سایر لشکرها تعیین شده بود، اعلام شود. آقای محسن رضایی رمز عملیات را به آقا مهدی اعلام کرد و او هم رمز را به آقا حمید اعلام کرد و عملیات شروع شد.
,آقا مهدی کاملا بی تاب و نگران بود البته نه از جانب برادرش بلکه برای تمام رزمنده ها نگران بود چون این بار برخلاف عملیات های قبلی فاصله اش با آنها زیاد بود و نمی توانست مستقیما به آنها سر بزند و بیشتر دلش می خواست هرچه زودتر به خط برسد و دوشادوش بچه ها بجنگد.
,,

, ,
ساعت نزدیک پنج بود و مرحوم شهید احمد کاظمی گفت باید نیروها را هلی برد کنیم چون بچه ها خط را شکسته اند؛ اما هوانیروز با توجه به تاریکی هوا اجازه ی هلی برد نمی داد؛ شهید کاظمی از این بابا خیلی عصبانی شد و به طرف سنگر رفت که آقای هاشمی رفسنجانی (که در آن زمان به عنوان نماینده حضرت امام بود) و فرمانده نیروی هوایی، جلالی نیز در سنگر بودند؛ شهید کاظمی که عصبانیت در صورتش پیدا بود، وارد سنگر شد و به آقای هاشمی گفت بچه های ما پیش رفته و خط را شکسته اند اما این چه کاری است که هوانیروز به ما اجازه ی هلی برد نمی دهد! هاشمی رفسنجانی نیز به فرمانده جلالی دستور داد همان کاری را بکنید که آقای کاظمی می گویند.
,هوشیاری آقا مهدی عملیات را از شکست حتمی نجات داد
,مطابق دستور شهید کاظمی ما با حدود هفت نفر(بنده، مهدی باکری، کاظمی، بیسیم چی ها و بچه های اطلاعات) اولین هلی کوپتری بودیم که هلی برد شدیم، بعد شناسایی محل، گردان های دیگر با هلی کوپتر به ما پیوستند. در حین جابجایی نیروها شهید باکری دشمن را دید که اگر بیداری او نبود حمله می کردند و کل عملیات ما نابود می شد.
,آقا مهدی رو به آقای کاظمی کرد و گفت: احمد آقا ببینید دشمن تا کجا پیش آمده! کاظمی گفت: حالا چیکار کنیم؟ باکری گفت: بگو بچه های آرپی چی زن آماده باشند، به محض اینکه این ستون رد شد آتش باران می کنیم؛ در نهایت با عنایت خدا با اولین آرپی چی که از دو طرف جاده زده شد تمامی نیروی دشمن نابود شدند.
,آناج: یکی از آداب جنگ غنیمت گیری است؛ آیا پس از پیروزی غنیمت هم گرفتید؟
,آقا مهدی به این کار شدیدا حساس بودند و مدام ما را از نیت غنیمت در جنگ بر حزر می داشتند و همیشه به بچه ها تاکید می کرد که هیچ وقت به نیت غنیمت به جنگ نروید وگرنه در آن دنیا مسئولید؛ شاید گفتن این خاطره خالی از لطف نباشد که در عملیات خیبر نه من ونه آقا مهدی ساعت نداشتیم از همان ابتدای عملیات از من ساعت را می پرسید و من هم می گفتم ساعت ندارم. با خودم گفتم کاش می شد ساعت یکی از عراقی ها را به عنوان غنیمت بردارم! آقا مهدی هم به شدت به غنایم جنگی حساس بود و زمانی که عراقی ها را منهدم کرده بودیم و با آقا مهدی پیش میرفتیم من خم شدم تا ساعت سرهنگ عراقی را بردارم، که شهید باکری دید و گفت: الله بنده سی چه کار می کنی؟! گفتم کاری نمی کنم اما بعدا به صورت پنهانی ساعتش را برداشته و تنظیم کردم و در جیبم گذاشتم و به عملیات ادامه دادیم.
,به ساعت عراقی ها نگاه کن ببین چند است!
,شب که آقامهدی از من پرسید ساعت چند است، ساعت را از جیبم درآوردم! گفت الله بنده سی تو چه کار کردی؟ گفتم: آقا مهدی من می دانستم که شما به غنایم بسیار حساس هستید اما فکر کردم که انجام این عملیات بدون ساعت امکان پذیر نیست؛ گفت : بله راست میگویی حق با توست دستت هم درد نکند. ما از آن ساعت در کل عملیات خیبر و حتی در عملیات بعدی هم استفاده می کردیم. آقا مهدی هم مدام به شوخی می گفت به ساعت عراقی ها نگاه کن ببین چند است!
,آناج: شنیده ایم پخش مستقیم پیام امام در عملیات خیبر در بین رزمندگان، تدبیر آقا مهدی بوده است ...
,جاهای بسیاری را از چنگ دشمن خارج کردیم و تلفات زیادی از دشمن گرفته بودیم؛ هرچند این در عملیات تلفات زیادی هم داشتیم عملیات ادامه پیدا کرد تا زمانیکه که بسیاری از سرداران عزیز ما از لشکر 27محمد رسول الله، لشکر 8 نجف، و از دیگر لشکرها که شهید شده بودند واقعا گرفتن جزیره عملیات سختی بود عراقی ها به شدت مقاومت می کردند و حتی از کشور های دیگر به کمک عراقی ها آمده بودند از جمله سودانی ها که حتی ما از آنها به اسارت گرفتیم. عملیات ادامه داشت و در کانالی که ما مستقر بودیم چند روزی بود که دشمن به قصد تصرف جزیره پاتک می زد اما موفق نمی شد در یکی از شب ها از قرارگاه به همه لشکرها پیام داده بود که احتمالا فراد دشمن عملیات بزرگی به قصد تصرف جزیره خواهد داشت.
,تدبیری که به پیروزی خیبر منجر شد
,صبح ساعت 10 بود که همگی فرمانده ها از جمله آقای قاسم سلیمانی، حاج احمد کاظمی، شهید باکری، شهید همت و چندین فرمانده لشکر گرد هم جمع شده بودیم برنامه ریزی می کردند. حدود نیم ساعت مانده بود به پاتک دشمن که بی سیم ما به صدا درآمد و آقا محسن بود و می خواست با شهید باکری صحبت کند؛ حاج محسن رضایی بیسیم زد و خبر پیام حضرت امام را به آقا مهدی داد. آقا مهدی هم گفت چه بهتر که همه فرماندهان حضور دارند اما او می خواست پیام امام مستقیما به تمام نیروها مخابره شود.
,البته در منطقه سیستم صوتی وجود نداشت؛ آقا مهدی از من پرسید آیا می توان راهی پیدا کرد یا خیر؟ گفتم می توانم پاور صوت بی سیم را بالا برده و همه بچه ها را به گوش کنم. نیروهای تمام لشکرها از طریق بی سیم به طور همزمان به گوش شدند با تدابیر آقا مهدی پیام حضرت امام را به تمامی گردان ها و رزمندگان رساندیم که فرموده بودند "حفظ جزایر حفظ اسلام است".
,نام و پیام امام رعشه بر اندام دشمن انداخت
,در آن حین متوجه شدیم دشمن با شنیدن نام و پیغام امام و صدای تکبیر رزمندگان رعشه بر اندامشان افتاده و در حال عقب نشینی هستند؛ شهید باکری دستور دادند به دنبال دشمن بروید؛ رزمندگان از خاکریزها به دنبال دشمن رفتند و در این عملیات بود که غنایم زیادی به دست آورده و نفرات زیادی را به اسارت گرفتیم و اجازه ندادیم دشمن که به قصد تصرف جزیره آمده بود به اهداف پلیدش دست یابد. البته همه اقرار می کنند که حفظ جزیره را مدیون جانفشانی شهدا، پیام امام و تدبیر شهید باکری هستیم.
,انتهای پیام/م
]
ارسال دیدگاه