بهار عیدانه جاوید؛
به نام خدایی که هر سال ، بهار عیدی می دهد
آری ،بهار همان عیدانه ی جاوید و روز افزونی است که معمار آفرینش همه ساله به آفریده های خود تقدیم می کند و در این سنت پسندیده ،هیچ خورد و بزرگی رااز قلم نمی اندازد.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از قابوس نامه، به قول سعدی : «فرّاش باد صبا را گفته تا فرش زمرّدین بگسترد و دایه ابر بهاری را فرموده تا بنات نبات را در مهد زمین بپرورد درختان را به خلعت نوروزی قبای سبز ورق در بر کرده و اطفال شاخ را به قدوم موسم ربیع کلاه شکوفه بر سر نهاده عصاره نالی به قدرت او شهد فایق شده و تخم خرمایی به تربیتش نخل باسق »آری اوست که همه ساله در آغاز فصل بهار ،به صورت آشکار و در لحظه به لحظه زندگی موجودات ،به صورت تدریجی و نامحسوس ، نیروی حرکت در جهت کمال را به همه کس و همه چیز اهدا می کند و برای این ها ،منتی بر کسی نداردودرکتاب های راهنمای خود و بر زبان پیامبرانش فقط گاهی به زیبایی به قصد راهنمایی، ، از آن ها یاد می کند.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, قابوس نامه،,بهار،نه نتها فصل زیبا شدن که فصل زیبا ،دیدن است ؛در بهار درختی را نمی بینیم که با زمستان و برف وسرمایش قهر باشد که چرا براو سخت گرفته است، در بهار ،طبعت با باغ و بوستانش ،گل و سبزه اش به همه لبخند می زندو به گفته ی مولوی:“باغ سلام می کند ،سرو قیام می کند،سبزه پیاده می رود ،غنچه سوار می رسد“
,حال که چنین است چرا ما باید با هم قهر باشیم؟چرا باید بگوییم ، من هستم تا او نباشد.مگر نمی بینیم : که آسمان با آن عظمت می گرید تا گلی بخندد؛تا تمام کاسه های خالی پرشود و هرگز نمی پرسد این کاسه از چه کسی یا قوم و گروهی است ؟ زیرا بخشیدن را از خدایش فرا گرفته است.
,بیاییم از هم و برای هم باشیم و همه ی سلام ها و خداحافظی هایمان باران گونه باشدو از سال گذشته ،با امید سلام هایی سرشار از مهر بهاری، خداحافظی کنیم.
,
«خداحافظ »
خدا حافظ ای جاری لحظه ها، خداحافظ ای خانه ی زندگی
خدا حافظ ای هدیه ی بی نظیر ، خدا حافظ ای تیز پای زمان
ولی نه ، چه وقت خداحافظیست! / زمانی بمان! ،لحظه ای باز گرد / به تأخیر بسپار پرواز را
کجا می روی ،این چنین باشتاب؟
ببین، من هنوز/گرفتار مرداد و شهریورم!
زخرداد، پس مانده ، بس کار ها!
از اردیبهشت تو، امسال من ، به دیدار مادر، نرفتم هنوز!
سه ماهی است با دوست بیگانه ام!
کجا می روی اندکی باز گرد.
من بی خبر در خزانم هنوز!
دی و بهمن تو چه گونه گذشت؟
ولی نه برو!
درختان خشکیده در خواب خوش ، بلوغ تورا آرزو می کنند
زمین و یخ و جویبار و علف ، بهار تو را گفتگو می کنند
اگر من جدا مانده ام از گروه/ ندارد اگر حال و روزم شکوه/ چرا تو زمستان بمانی و سرد؟
شتابان برو!
چنان بره آهوی یک ساله ی کوه و دشت/ که از سبزه زاری چریده است رُشد
چنان جوجه شهباز آزاده ای/ که از تو گرفته است پرواز را
چنان بلبل مست یک ساله ای/ که آواز خوان گل است
برو تا شکوفه نمایان شود/ بهار آید و دشت خندان شود
برو با گل و لاله شو همسفر/ دو باره بیا و مرا هم ببر
که شاید دوباره بهاری شوم / چنان آب ، در دشت جاری شوم
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
نویسنده: سید ابراهیم سجادی زاده /گنبد کاووس
]
ارسال دیدگاه