چند لحظهای پای خاطرات تلخ و شیرین تکنسین های اورژانس
حادثه، همیشه غیر منتظره رخ میدهد و چنان غافلگیرمان می کند که شاید لحظه ای نتوانیم مهم ترین تصمیم زندگیمان را بگیریم اما هر چه هست، تلخی و شیرینی حادثه ها را بیشتر تکنسین ها و ناجیان اورژانس لمس می کنند.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ گروه اجتماعی آناج: حوادث، سرشار از خاطراتی تلخ و شیرین است که در نظر ما بیشتر تلخ است تا شیرین، تکنسین و ناجیان فوریت های پزشکی اورژانس کسانی هستند که روزانه با هزاران حادثه سر و کار دارند و چه بسا تلخی این حادثه ها بیشتر از شیرینی آنها باشد، تلخ همچون مرگ یک انسان، شیرین همچون نجات جان مادر و نوزادی در برف زمستان.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, گروه اجتماعی آناج: , گروه اجتماعی آناج:, آناج,خاطراتی از تکنسین های اورژانس را در زیر می خوانید:
,
تلخ ترین ماموریتم/پسر کوچکم دیگر نفس نمی کشید
خاطره ای که میخواهم برایتان تعریف کنم مربوط می شود به ماموریتی که برای خانواده من اتفاق افتاد، لحظاتی برای ما پیش میاید که جلو چشم مان عزیزترین کسانمان از دست می رود و ما هیچ کاری از دستمان بر نمی آید این خاطره بد مربوط است به تصادف کودک دو سال وسه ماهه ام .
,
,
در تاریخ 1391/03/08 با همکارم آقای بهزاد عباسیان شیفت بودم، شبی پسرم خوابش نمی برد، فقط دلش بازی میخواست و تا نصفه شب بازی کردیم، طوری که ساعت 2 بامداد خوابش برد انگار او هم می دانست فردا چه خبر است، بعد از اینکه صبح به پایگاه اورژانس قره آغاج رفتم و پایگاه را تحویل گرفتیم، کارهای روزانه پایگاه و آمبولانس را انجام می دادم که ساعت 12:30 زنگ تلفن به صدا درآمد با توجه به اینکه همکارم تازه به پایگاه شهری آمده بود و آدرس دقیق خیابان ها را نمی دانست گوشی تلفن را سپرد به من و صدای لرزانی از آن طرف تلفن به من گفت: تصادفی در خیابان بهشتی کوچه فرهنگ اتفاق افتاده، سریع راه افتادیم که یک لحظه در فکر خود گفتم که این کوچه ماست.
,قبل رسیدن به محله مان یک سواری به ما چراغ داد و نگه داشت، منم آمبولانس را نگه داشتم و رفت طرف سواری، یک لحظه دنیا روی سرم خراب شد، همسرم بچه کوچکم را دو دستی گرفته و تحویل من داد، حیرت زده بودم؛ پسرم را با سی پی ار به بیمارستان رساندیم، وسط این شلوغی چشمم به پسر بزرگم افتاد که گریه کنان آمد بغلم و گفت: بابا! علی اصغر داداشم زیر ماشین ماند و راننده پیاده شد و فرار کرد، مامانم آمد و داداشمو کشید بیرون، خوب میشه بابا؟
,نمیدانستم چه باید به پسرم بگویم همینطور اشک میریختم و گریه میکردیم، بعد از مدتی رفتم داخل اتاق احیا پسرم دیگر نفس نمی کشید نبضش نمیزد، بغلش کردم؛ کاش شیفت نبودم و جسم بی جان فرزند خردسالم را دستم نمی گرفتم، در آن لحظه مانده بودم که چه باید بکنم و کاش این ها همه خواب بود، اما دیگر نمیشد کاری کرد.
,آن روز مادرم آمده بوده خانه ما و پسرم هنگام رفتن آویزان مادرم شده بود که منم می خواهم بروم ؛ برای همین پسر بزرگترم که 9 ساله است با دوچرخه و پسر کوچکم دست در دست مادرم از خانه خارج می شوند؛ کوچه ما سرازیری هست و بالای کوچه بر اثر بی احتیاطی خودرو تخلیه چاه هنگام تخلیه چاه همسایه یک آجر زیر چرخ ماشین گذاشته و مشغول کار می شوند و ماشین راه میفتد و درست در لحظه ای که مادر و پسر کوچکم از خانه خارج می شوند هر دو را زیر میگیرد پسر کوچکم دچار هد تروما شده بود و مادرم کمی وضعش بهتر بود.
,الان سه سال هست هر روز خاطره ان شب و روز را در ذهنم ورق میزنم نمی دانم حکمت خدا چیست؛ چرا به پسر کوچکم که زیاد به او دلبسته بودم را از من گرفت.
,"امین عیسی بدری بلقان، تکنسین فوریتهای پزشکی شهرستان چاراویماق- آذربایجان شرقی"
, "امین عیسی بدری بلقان، تکنسین فوریتهای پزشکی شهرستان چاراویماق- آذربایجان شرقی",دخالت در کار درمان اورژانس جز فاجعه چیزی به بار نمی آورد
, دخالت در کار درمان اورژانس جز فاجعه چیزی به بار نمی آورد, دخالت در کار درمان اورژانس جز فاجعه چیزی به بار نمی آورد,گاهی نکات کوچکی را می بینیم اما توجه نمی کنیم، اما همان نکات، با جان مردم هم نشین است؛ در حوادث و مخصوصا حوادث ترافیکی، برخی رهگذران برای خود کارشناس و امدادگری قهار می شوند و هرگز اینگونه افراد، اجازه انجام اقدامات را نمی دهند و باعث بروز مشکلاتی می شوند که گاهی این مشکلات بازی با جان مصدوم است.
,در یکی از روزهای سال 1388، هوا تازه تاریک شده بود در پایگاه 202 تبریز با آقای اسماعیل نوروزی هم شیفت بودم، اعلام گزارش تصادفی در جاده باسمنج شد که تعداد سه نفر مصدوم داشت، دو پایگاه اورژانس به محل اعزام شد ما نزدیکتر ازپایگاه 209 بودیم.
,به محل حادثه که رسیدیم، قبل پیاده شدن ما، چند نفر در عقب آمبولانس رو باز کردند سریع پیاده شدم و دیدم دارند دو خانم را بدون برانکارد و لانگ بک برد می آورند سمت آمبولانس، گفتم بزاریدشان زمین و با همکارم هر دو بیمار را معاینه کردیم، در حالی که چند نفر داد و بیداد می کردند و اجازه معاینه کافی نمی دادند ؛ با فاصله کمتری از این دو خانم، یک مرد حدودا 45 ساله روی زمین نشسته بود که آن چند نفری که خیلی داد می زدند، اعتراض می کردند و دستورات پزشکی صادر می کردند، گفتند او طوریش نیست ما ازماشین پائینش آوردیم.
,این دو خانم دچار ضرب دیدگی و خونریزی جزئی از ناحیه سر، بدون کاهش هوشیاری و شکستگی ازناحیه دست شده بودند.
,همکارم شروع کرد به انجام اقدامات برای این دو مریض و من رفتم بالا سر آن آقا که متوجه شدم دچار ضربه به سینه شده و با علائم ظاهری احتمال خونریزی داخلی و صدمه به ریه است.
,همکارم را که صدا کردم تا اول آن مصدوم را انتقال بدهیم، آن چند نفر هیاهوئی به راه انداختن و گفتند شما چرا نمی فهمید، آن مرد طوریش نیست و باید این دو خانم را ببرید و در همان حال، دو خانم را بردند و داخل آمبولانس گذاشتند و یکیشان با چوب آمد طرف ما که باید راه بیافتید، ما خودمان این مرد را می آوریم.
,هر چقدر التماس کردیم، قبول نکردند و گفتند باید حرکت کنید، هر لحظه احتمال داشت که خودمان هم مصدوم بشویم مجبورا راه افتادیم و کارهای این دو مصدوم را در حین مسیر انجام دادیم.
,در حین مسیر، وضعیت مصدوم سوم را به آمبولانس دوم گفتیم و آنان اعلام کردند چند دقیقه دیگر می رسند ؛ دو خانم را به بیمارستان رساندیم مشکل حادی که جانشان را تهدید کند نبود، فکر هر دومان پیش اون مصدوم سوم بود.
,بعد مدتی در بیمارستان، مصدوم سوم هم توسط همکاران پایگاه 209 رسید اما متاسفانه حالش وخیم بود، همکاران گفتند بعد رفتن شما، خواستند آن مصدوم را حرکت بدهند و به دنبال آن دوباره زمین خورده و وقتی ما رسیدیم، هوشیاری نداشت، لوله گذاری و سرم تراپی را همکاران انجام داده بودند اما متاسفانه بیمار به علت شدت صدمات و دخالت بیجای رهگذران جان خود را ازدست داد.
,کاش هر کس در حرفه خود حرف بزند و دخالت در امر و کار دیگران نداشته باشد مخصوصا دخالت در امر درمان که بسیار فاجعه است.
,حبیب حسینقلی زاده، تکنسین فوریتهای پزشکی آذربایجان شرقی-تبریز
, حبیب حسینقلی زاده، تکنسین فوریتهای پزشکی آذربایجان شرقی-تبریز,به ما نگفتند بیمار روانی سلاح سرد دارد
, به ما نگفتند بیمار روانی سلاح سرد دارد, به ما نگفتند بیمار روانی سلاح سرد دارد,سال 1387 در پایگاه 201 تبریز با همکارم آقای یاسین رمضانی شیفت بودم، همکارم اهل مشهد بود و زبان ترکی را خوب متوجه نمی شد هوا تاریک شده بود که اعلام ماموریتی در خیابان حافظ شد که شخصی دچار حالت عصبی شده است. راننده من بودم چون کوچه جای پارک داشت همکارم با یکی از اقوام رفت خانه و من آمبولانس را پارک کردم و با شخصی که بعدا گفت برادر بیمار است به سمت خانه حرکت کردم؛ موتور عوامل نیروی انتظامی جلوی در بود که تصورم مبنی بر مشاجره خانوادگی بود از برادر بیمار اسم و وضیعت بیمار را پرسیدم اسمش رستم بود و حالت توهم و هذیان قرار داشت و چند تا ازا عضای خانواده را نمیذاشت از اتاق بیرون بیایند، برادرش از توهمات بیمار گفت که چه حرفهائی می زند و اینجا بود که متوجه شدم بیمار روانی است.
,وارد خانه که شدم دیدم همکارم درست مقابل بیمار که قوی هیکل است نشسته و دو کادر نیروی انتظامی با کمی فاصله و سرپا ایستاده بودند و چند خانم و بچه گوشه اتاق و در حالت ترس سرپا ایستادند دو برادر بیمار هم پشت سر من و جلوی در ایستادند.
,یهو چشمم به قمه کنار بالش بیمار افتاد ترس وجودم را برداشت اگر با آن به همکارم حمله میکرد نمی توانستیم کاری بکنیم هنوز همکارم قضیه روانی را متوجه نشده بود و نمی توانستم چیزی بگویم که یهو بیمار تحریک بشود اسم بیمار را که پرسیده بودم گفتم سلام آقا رستم، چطوری؟ خوبی؟
,همین گفتن اسمش باعث شد بیمار بسمت من بچرخد گفتم رستم خوبی؟ چی شده ؟ بگذار فشارت را بگیرم .
,شروع کرد از توهماتش گفت و من گاها تائید میکردم و همین شد تا یواشکی با پا قمه را انداخت کنار و کادر نیروی انتظامی زود برداشت.
,دستگاه پالس اکسی متر رو به انگشتش گذاشتم و گفتم چرا ناراحت شدی؟ شروع کرد از خانواده اش گفت و منم به حمایت ازحرف های او گفتم بگذار اینا زن و بچه ها بروند تا باهم راحت حرف بزنیم.
,با حالت تندی به آنان گفت: بروید بیرون! ؛ آنان نیز از اتاق خارج شدند و به همکارم طوری که بیمار تحریک نشود با زبان بیسیم گفتم عقب برود.
,یکم حرف زد دیگر نذاشتم حالت غلبه پیدا کند و گفتم برویم بیمارستان تا به وضعیت قلبی اش برسند.
,در حین رفتن به آمبولانس کادر نیروی انتظامی گفتند که درخواست نیروی ویژه کرده بودیم و شکر خدا مشکل حل شد و خیلی راحت اجازه داد دستبند به دستش بزنند و برود بیمارستان؛ اکثریت کادر درمان و بخصوص تکنسین های فوریتهای پزشکی با بیمارانی برخورد میکنند که سلامتی خودشان بخطر می افتد و هیچ گونه تمهیداتی برای اینگونه موارد انجام نشده است.
,,
از ما انتظار لبخند نداشته باشید/مرگ مادری که نوزادش را شیر می داد
, از ما انتظار لبخند نداشته باشید/مرگ مادری که نوزادش را شیر می داد, از ما انتظار لبخند نداشته باشید/مرگ مادری که نوزادش را شیر می داد,
سال 1388 بود، در پایگاه 202 تبریز شیفت بودم، همکارم آقای احمد محسنی ملکی بود، قبل از ظهر یک روز تابستان بود اعزام به ماموریتی در محله مارالان تبریز شدیم طبق گفته اپراتوری این ماموریت را از یک دختر بچه 5 ساله گرفتن و طبق اعلام این دختر بچه مادرش روی تخت بیهوش شده و جواب نمیداد آدرس را درست و دقیق نگفته بودند و مجبور شدیم یکم دنبال آدرس بگردیم.
,
بالاخره آدرس را پیدا کردیم دختر بچه ای سر کوچه بود و با نگاهش دنبال ما بود همکارم آقای ملکی پیاده شد و با دختر بچه حرف زد و بغلش کرد و آورد کابین جلو آمبولانس و به سمت خانه ای که نشان میداد رفتیم.
,وارد خانه که شدیم و دختر بچه ما را به سمت اتاقی برد صحنه ای دیدم که هنوزم بدترین صحنه زندگی ام است.
,خانمی حدودا 35 ساله روی تخت دراز کشیده بود و پاهایش روی زمین بود و بچه ای حدودا یک ساله از پستان مادرش در حال شیر مکیدن بود ؛ همکارم نوزاد را از پستان مادر جدا کرد و به من داد تا بیمار را معاینه کند، هیچ گونه علائمی نداشت بچه کوچیک بغل من بود، آقای ملکی دختر بچه را که شاهد ما بود بغل کرد و رفتیم اتاق مجاور حرفی نمی توانستیم بزنیم اما اشک بود که با هق هق ما از چشمانمان جاری می شد.
,پدر بچه ها از سرکار رسید و وقتی گریه ما را دید شروع به گریه کرد و بچه ها را بغل کرد. آن لحظه مکیدن شیر توسط آن کودک که هنوز نمی توانست راه برود برای من و همکارم چنان غم انگیز بود که لحظه ای نمی شد فراموشش کنم و حال با این حوادث انتظار لبخند از تکنسین های اورژانس 115 انتظار بسیار زیادی است.
,سیف اله حلوائی، تکنسین فوریت های پزشکی آذربایجان شرقی-تبریز
, سیف اله حلوائی، تکنسین فوریت های پزشکی آذربایجان شرقی-تبریز,معجزه خدا را به چشم دیدم
, معجزه خدا را به چشم دیدم, معجزه خدا را به چشم دیدم,مطمئنم اتفاقی که خدا برایم در سوم فروردین سال ۱۳۹۳ رقم زد چیزی شبیه به معجزه بود. اتفاقی که قلم در راه نگارش آن بارها لغزید و بغض گلویم را فشرد.
, .,من محمد حسین پور هستم کارشناس پرستاری و تکنسین فوریت های پزشکی، حدود 10 سال سابقه کار در بیمارستان و اورژانس را دارم، در حال حاضر مشغول انجام وظیفه در پایگاه اورژانس رودسر در استان گیلان هستم در طول کارم در راه نجات جان انسان ها با اتفاقات عجیب و غیر منتظره ی بسیاری روبرو شده ام اما یکی از آنها مسیر زندگی و دیدم به سرنوشت و تقدیر را عوض کرد آنچه در زیر می خوانید شرح همان اتفاق است.
, .,در تاریخ سوم فروردین سال( 1393 ) از طریق تماس تلفنی به اپراتور اورژانس شهرستان رودسر اعلام شد که کودکی هفت ساله دچار ایست تنفسی شده و نفس نمی کشد با توجه به فاصله هشتاد کیلومتری محل حادثه از شهر رحیم آباد و با توجه به کوهستانی بودن و صعب العبور بودن منطقه در تماس تلفنی با خانواده کودک درخواست شد که هر چه سریعتر با خودروی شخصی به سمت پایین کوه و شهر رحیم آباد حرکت کنند، من و همکارم آقای هادی ملکی هم با تمام سرعت در مسیر کوهستان به سمت آدرس مورد نظر اعزام شدیم پس از سی دقیقه در میانه های کوهستان یک پژوی 206 سفید رنگ که حامل کودک بود از کنار ما به سرعت رد شد، همکارم از بوی لنت ترمز متوجه شد که پژو قادر به ترمز نیست و احتمالا چند پیچ پایین تر توقف میکند، بنابراین سریع دور زده و پژو را در حالی که برای توقف مجبور شده بود به سنگ های کنار جاده بزند پیدا کردیم در اولین لحظات پدر، مادر و عموی کودک در حالیکه که به شدت گریه می کردند از ماشین پیاده شدند، من هم سریعا سوار پژو شدم و کودک را در آغوش کشیده به آمبولانس انتقال دادم...
,وقتی کودک را معاینه کردم کودک دچار سیانوز شدید ( کبودی شدید اندام که از علائم مرگ محسوب می شود ) و کامل تمامی اندامها بود، هیچگونه علامت تنفسی و یا نبض های محیطی نداشت انگار ساعت ها از زمان فوتش می گذشت مادر و پدر کودک را به بیرون آمبولانس فرستاده و عموی بچه را نگه داشتم از عموی بچه پرسیدم چه اتفاقی افتاده در جواب متوجه شدم بچه ابتدا دچار سردرد شده سپس استفراغ می کند و متعاقب آن از هوش رفته و علائم حیاتیش قطع میگردد، با وجود کبودی شدید صورت باز هم بچه صورت شیرین و بسیار با نمکی داشت اسمش هم محمدرضا بود، پیش خودم گفتم خدایا چرا مرگ باید به این زودی به سراغ این بچه بیاید، با این حال به سختی مرگ بچه را به عمویش اعلام کردم عموی بچه به سختی ناله ای کشید همکارم هم مات و مبهوت مانده بود همه ی این اتفاقات در زمانی کمتر از یک دقیقه رخ داد بار دیگر به بچه نگاه کردم و با اینکه هیچ امیدی نداشتم تصمیم گرفتم عملیات احیا را در وسط کوهستان و بدون اینکه شروع به حرکت کنیم آغازکنم...
,ابتدا با توجه به شرح حال و با فکر به اینکه شاید چیزی مثل مواد استفراغی در راه هوایی بچه گیر کرده و سبب قطع تنفس شده مانورهیم لیخ ( مانوری که در آن دستان امدادگر به زیر دیافراگم مشت شده و با فشار باعث خارج شدن جسم یا مواد دیگر می شود ) را اجرا کردم که نتیجه ای نداشت، در مرحله ی بعد با لوله گذاری در راه هوایی یک تنفس مصنوعی مناسب ایجاد کردم و با رگ گیری شروع به تزریق داروهای احیا کردم در کنار همه ی این ها همکارم هم ماساژ قفسه سینه را شروع کرده بود، داروهای احیائی را تزریق کردم و سپس با کمک نور مردمک های بچه را چک کردم که هیچ رفلکسی نداشت در حین چک کردن مردمک ها متوجه شدم با توجه به گذشت دقایق زیادی از ایست قلبی – تنفسی به جای اینکه مردمک ها گشاد باشند تقریبا تنگ هستند از پدر بچه که گوشه آمبولانس کز کرده بود پرسیدم به بچه اشتباهی مواد مخدر نخورده؟ که پاسخ خیلی محکم و با اطمینان نه بود ، با این حال با توجه به تجربه شغلی ام یک دوز آمپولی که ضد مواد مخدر هستم رو کشیدم و مستقیم تزریق کردم ، بیست دقیقه از عملیات cpr یا همان احیا گذشته بود اما هیچ علامت حیاتی دیده نمی شد..
, cpr , .. ,باز هم داروهای احیائی را تزریق کردم در حالی که کاملا ناامید شده بودم یک لحظه احساس کردم قفسه سینه بچه بدون اینکه من تنفس بدهم حرکت کرد ابتدا فکر کردم اشتباه کردم سی ثانیه صبر کردم و تنفس ندادم دوباره دیدم قفسه سینه بچه تکان خورد در عین خوشحالی و البته بهت و حیرت فکر کردم دلیل این 2 تنفس در هر دقیقه شاید به خاطر داروها بوده و قابل اطمینان و امیدواری نیست اما با مشاهده همین دو حرکت تنفسی و با توجه به فاصله ی پنجاه دقیقه ای از بیمارستان از همکارم خواستم با آخرین توان به سمت بیمارستان شهید انصاری رودسر حرکت نماید، عمو و پدر بچه را هم در دو سمت خودم در آمبولانس نشاندم تا با گرفتن من به حفظ تعادلم در راه احیا و ماساژ در مسیر پر پیچ و خم کمک کنند، برانکارد را هم به دیافراگم و شکم خودم چسباندم تا از بچه جدا نشوم در حالی که آمبولانس با آخرین سرعت در حال حرکت بود صلوات می فرستادم از محمد رضا می خواستم که برگردد ...
, ...,به برانکارد می خوردم ماساژ می دادم و با کمک عموی بچه آمبو ( بالنی برای اکسیژن رسانی ) می زدم 20 دقیقه در راه بودیم که تنفس ها به 5 دم در دقیقه افزایش پیدا کرده بود، امید بود ولی ناامیدی بیشتر ، در همین حال پدر بچه انگار متوجه چیزی شده باشد با صدایی لرزان گفت محمدرضا در حین بازی شربتی را پیدا کرده بود که شاید همان شربت را خورده پرسیدم فکر می کنی که چه شربتی بوده ، جواب سوال متادون بود ... حال آن لحظه ی من چیزی بین عصبانیت شدید و آرامش حل یک معما بود، سریع 4 عدد آمپول ضد مواد مخدر دیگر را در یک سرنگ کشیده و شروع به تزریق کردم به انتهای تزریق رسیدم که محمد رضای عزیز با یک استفراغ شدید برای لحظه ای به حالت نیمه نشسته درآمد و تنفسش به بالای 10 دم در دقیقه رسید انچه را که می دیدم باور نمی کردم انگار همه ی این ها در رویا اتفاق افتاده بود پدر و عموی محمد رضا از خوشحالی ناله می کردند و فریاد می زدند ....
, ....,از طریق بی سیم با 115 تماس گرفتیم تا با هماهنگی بیمارستان آماده پذیرش باشد و همین طور نیروی انتظامی هم با کنترل ترافیک کمک کند تا سریع تر به بیمارستان برسیم ، در بیمارستان همه منتظر محمدرضا بودند پس از تلاش یک ساعته پزشکان و پرستاران زحمتکش بیمارستان شهید انصاری رودسر وضعیت محمد رضا پایدار شد، در اتاق احیا بیمارستان فقط اشک های خودم یادم می آید ... محمدرضا همان روز به بیمارستان 17 شهریور رشت اعزام شد و با تلاش پرسنل درمانی مرکز اطفال رشت پس از 2 روز کاملا هوشیار شد بدون اینکه دچار هیچ عارضه ای شده باشد .
,زمانی که به ملاقاتش رفتم 2 بار تا بالای سرش یعنی تخت شماره 1 بخش داخلی اطفال رفتم اما فکر کردم اشتباه آمده ام ... آخر من محمدرضا را کاملا کبود دیده بودم و باورم نمی شد این بچه شیرین و با نمک همان کودکیست که 2 روز پیش با مرگ دست و پنجه نرم می کرد از محمدرضا سرمای بدنش روی دستانم جا مانده بود و حالا که گرمای وجودش در آغوشم بود بغض امانم را بریده بود ... مادرش می گفت محمدرضا شب قبل از حادثه خواب دیده بود که پیش خدا رفته ...
, ...,,

,
, اما من فهمیده بودم که اگر خدا نخواهد برگی از درخت بر زمین نمی افتد.
, . ,محمد حسین پور, تکنسین فوریت های پزشکی گیلان-رودسر
, محمد حسین پور, تکنسین فوریت های پزشکی گیلان-رودسر,شاید با خواندن بخشی از این خاطرات سختی کار این ناجیان و امدادگران برای ما قابل لمس باشد تا بدانیم در مواقع حیاتی به جای دخالت یا درگیری با عوامل اورژانس با این امدادگران همکاری کنیم.
]
ارسال دیدگاه