گوشه هایی از زندگینامه پاسدار شهید مصطفی آقاتهرانی

گوشه هایی از زندگینامه پاسدار شهید مصطفی آقاتهرانی
پارچه سفید را کنار زدند. جسد را بیرون آوردند. همه برایشان عجیب بود که چه کسی این پارچه را بر تن شهید کشیده است. پارچه را هزار تکه کردند و هر رزمنده گوشه ای از آن را به تبرک برداشت. بخاطر پلاکی و دست نوشته هایی که در جبیبش بود او را شناسایی کردند
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از  ندای اصفهان،

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, ندای اصفهان,

نام پدر: اکبر

,

تاریخ تولد: ۳۰/۷/۱۳۳۹

,

تاریخ شهادت: ۲۱/۳/۶۰

,

محل شهادت: دارخوین

,

نام عملیات: فرمانده کل قوا خمینی روح الله

,

سمت: پاسدار

,

مزار: گلزار شهدای اصفهان

,

شهید مصطفی آقاتهرانی

, شهید مصطفی آقاتهرانی,

راهی برای وصال

, راهی برای وصال,

درختان سر به فلک کشیده دست در دست هم، رقص برگ ها در آغوش باد، فرشی رنگین از برگ ها بر روی خاک، شکوه ماه مهر به اوج رسید وقتی که مصطفی چشم به جهان گشود. همه ی اتفاقات شیرین از زمانی رخ داد که تلخی سختگیری های پدر، چاشنی محبت داشت. قانون خانه ی ما این بود که برای خواندن نمازهای یومیه باید به مسجد می رفتیم، حتی صبح ها. پدر برایش فرقی نمی کرد که به سن تکلیف رسیده ای یا نه. مصطفی همچون من و خواهرم در سن پنج سالگی نماز خواندن به جماعت را یاد گرفت. نماز به جماعت خواندن برایمان یک دلگرمی و تکلیف بود. چرا که پدر پول تو جیبی ما را در مسجد بعد نماز پرداخت می کرد و می گفت: این هدیه ی کوچکی از سمت خداست برای شما، خدا به دنبال بهانه است که صدای ما را بشنود. حرفهای پدر در روح و جان مصطفی غوغا بر پا می کرد و سؤالات بی پایانش راجع به خدا شروع می شد و تا به جواب نمی رسید کوتاه نمی آمد. می گفت: خدا کیست و چرا دوست دارد صدای ما را بشنود؟ این شروع پر آغازی بود برای رسیدن به وصال …

,

شهید مصطفی آقاتهرانی

, شهید مصطفی آقاتهرانی,

دوست تنهایی

, دوست تنهایی,

ما در کنار عموها و فرزندانش در خانه ی پدربزرگ زندگی می کردیم. شیطنت ها و بازی های کودکانه برای مصطفی معنای دیگری داشت. او با هر کسی عهد و پیمان دوستی نمی بست. کمتر در حیاط می رفت و به دنبال بازی بود. او بیشتر اوقات در اتاق در کنار من و بقیه اعضای خانواده بود. دوران دبستان را در مدرسه حسینی گذراند. حتی در دوران مدرسه هم کمتر کسی را دوست خود خطاب می کرد. زمانیکه پدر از کار باز می گشت مدت ها روبروی پدر می نشست و به دستان پینه بسته و چشمان خسته اش نگاه می کرد. روزهای تعطیل به همراه پدر به سنگ تراشی می رفت. تا نهم نظری بیشتر درس نخواند. تصمیم گرفته بود کمک خرج خانه باشد.

,

آقاتهرانی4 copy

, آقاتهرانی4 copy,

روز مادر

, روز مادر,

هر زمان که پول تو جیبی های مصطفی به حدی می رسید که می توانست برای مادر هدیه ای بخرد می گفت: امروز روز مادر است و مادرم را در آغوش می گرفت و پیشانی اش را می بوسید. او در سن پانزده سالگی برای مادر یک چرخ گوشت آمریکایی گران قیمت خرید. از آن زمان همسایه و فامیل برای چرخ کردن گوشت هایشان به خانه ی ما می آمدند و مادر هم با مهربانی و عطوفت با آنها برخورد می کرد و همه همیشه دعاگوی مصطفی بودند.

,

بوی عطری آشنا

, بوی عطری آشنا,

کم کم پدر با کوشش و تلاش توانست کارخانه ای بخرد و مصطفی هم قدم به قدم در کارها به او کمک می کرد. مصطفی با اینکه بیشتر اوقات را در کارخانه می گذراند اما او همیشه خوش تیپ و خوش لباس بود. کت و شلوار اتو کرده می پوشید و اودکلن می زد. کفش هایش همیشه واکس زده بود. دوران انقلاب مصادف با دوران نوجوانی او بود و با انقلابی های دیگر اعلامیه پخش می کردند و در فعالیت ها همیشه پیشقدم بود. شب ها که دیر می آمد و صدای گلوله ها شنیده می شد مادرم دلواپس در حیاط خانه راه می رفت و ذکر می گفت. یکدفعه به سمت در خانه می رفت و می گفت: بوی عطر مصطفی میاد. اون داره میاد خونه. بعد از چند دقیقه ما شگفت زده می شدیم و مصطفی را دم در می دیدیم. همیشه برایم جای سوال بود که بوی عطر تن اوست یا تن او بوی عطر اودکلن را به خود گرفته که مادرم می تواند آمدن و رد شدن مصطفی را از کوچه ها احساس کند.

,

آقاتهرانی8 copy

, آقاتهرانی8 copy,

واقعه ی خونین نوزدهم دی

, واقعه ی خونین نوزدهم دی,

در هفدهم دی ماه سال هزار و سیصد و پنجاه و شش در روزنامه ی اطلاعات، نویسنده ای خود فروخته مقاله ای معروف به نام «ایران و استعمار سرخ و سیاه» به چاپ رساند. در روز نوزدهم دی ماه شهر قم در اثر توهین به امام امت دچار التهاب و انفجار عجیبی شد، مصطفی هم تصمیم گرفت به همراه بقیه ی انقلابیون به سمت قم حرکت کند. اول برای زیارت حضرت معصومه علیها السلام رفت. به دیدار من هم آمد که در حوزه ی فیضیه مشغول تحصیل بودم. وقتی راجع به اوضاع مملکت هم صحبت شدیم، او همانند گلوله ی آتش داغ و سوزان آماده ی شلیک به سمت دشمن بود. برای شرکت کردن در تظاهرات بی تاب بود و لحظه شماری می کرد که به بقیه ی مردم بپیوندند. لحظه ی موعود از راه رسید و در میان تظاهرکنندگان قرار گرفت. در راهپیمایی بر اثر یورش وحشیانه ی نیروهای نظامی زد و خورد شدیدی به وجود آمد. مصطفی هم مورد حمله قرار گرفت و کتک مفصلی خورد. او را هم دستگیر کردند و برای بازجویی به همراه دو نیروی نظامی به شهربانی فرستادند. در میان راه که از خیابان خلوتی گذر می کردند مصطفی موقعیت را مناسب دید و با آنها درگیر شد و از ماشین خود را به بیرون پرتاب کرد. بدنش کبود و سیاه شده بود به سختی از جایش بلند شد و از آنجا دور شد. خود را به اصفهان رساند. پس از مدتی آثار جراحت و زخم بر بدنش نمایان بود و می گفت: این جای زخم ها یادگاری های عشق به ولایت است.

,

رسم مهمان نوازی

, رسم مهمان نوازی,

مصطفی همیشه با دوستانش برای گرفتن اعلامیه به شهر قم سفر می کردند. اعلامیه ها را در زیر لباس هایشان یا در کیفی پنهان و به اصفهان می آوردند. اما یک شب زمانی که تصمیم گرفتند به اصفهان برگردند ماموران ساواک به آنها مشکوک شدند و همه پا به فرار گذاشتند و در کوچه و پس کوچه ها از هم جدا شدند. مصطفی در کوچه ای خلوت ایستاد. نفس هایش به شماره افتاده بود و تمام اعلامیه ها را در حیاط داخل خانه ای ریخت و از آنجا دور شد. کمی که دور شد چراغ حیاط خانه ای را روشن دید. برق امید در قلبش درخشید. زنگ را زد و از آنها تقاضای کمک کرد. صاحبخانه به گرمی از او استقبال کرده بود و او را به خانه راه داده بود و بلافاصله ماموران ساواک را خبر کرد. آنها به داخل خانه ریختند و تمام استخوانهای مصطفی را زیر مشت و لگد خرد و خمیر کردند و خون از سر و صورتش جاری شد. او نه فریاد کشید و نه التماس کرد و نه جواب فحاشی آنها را می داد. وقتی که ماموران متوجه شدند اعلامیه ای با خود به همراه ندارد آنجا را ترک کردند. مصطفی کف دستانش را روی موزاییک های سردِ خانه می فشرد تا که از جایش بلند شود. صاحبخانه از رفتار ناجوانمردانه ی ماموران مات و مبهوت مانده بود و جرئت نداشت به سمت او برود. مصطفی که به سختی روی پاهایش ایستاده بود ناگهان بر زمین پخش شد و برای چند دقیقه از هوش رفت. او به تصور اینکه جوان بی گناه را در خانه اش کشته اند به سوگواری نشسته بود. مصطفی تکان خورد و خون صورتش را با گوشه ی لباسش پاک کرد؛ تلو تلو خوران خود را به در خانه رساند. رو به صاحبخانه کرد، تبسمی بر لبان خشکیده اش نشست و گفت: درسته رسم مهمون نوازی را به جا نیاوردی ولی نگران نباش من حلالت کردم. برای رسیدن به هر هدف باید سختی راه را تحمل کرد.

,

بوی بهار

, بوی بهار,

در دوازدهم بهمن ماه زمان ورود امام خمینی به ایران بوی بهار در خیابانها پیچیده بود. مصطفی هم در کمیته ی استقبال از امام داوطلب شده بود و به تهران رفت. انقلاب پیروز شده بود. اما دشمن نمی تواست شکست سنگینی را که متحمل شده است باور کند و فعالیتهای پنهانی خود را شروع کرد. مصطفی در درگیری های خیابانی علیه منافقین و خثنی کردن توطئه هایشان شرکت داشت. در آن روزها رهبر انقلاب حضرت امام فرمان تشکیل بسیج مستضعفان را داده بود. مصطفی بخاطر تواناهایی که از خود بروز داد برای حضور افتخاری به سپاه دعوت شد.

,

اولین نبرد

, اولین نبرد,

هنوز پایه های انقلاب محکم نشده بود که قائله ی کردستان به راه افتاد. او که خود را آماده ی نبرد می دید برای اولین بار به کردستان اعزام شد و فعالیت های خود را در سنندج آغاز کرد. بعد از مدتی با پیکر پاک چند تن از شهدا سوار ماشینی شد که به اصفهان برگردد. او در هنگام برگشت با خدا عهد کرد که تا پای جان بجنگد و نگذارد که خون این شهدا پایمال شود. زمانی که شهدا را تا اصفهان همراهی کرد در اولین فرصت دوباره به کردستان بازگشت. با همکاری دیگر رزمندگان به دنبال پاکسازی سَقر از شر منافقان رفتند که با موفقیت همراه بود و با دیگر رزمندگان به سمت مریوان حرکت کردند. مصطفی همیشه به رزمندگان دیگر می گفت: هیچوقت بخاطر کینه و خودخواهی جان کسی را نگیرید. تنها برای رضای خدا بجنگید.

,

آقاتهرانی12 copy

, آقاتهرانی12 copy,

چشم به راه

, چشم به راه,

رزمنده ها با منافقین درگیر شدند. منافقین همانند علف های هرز از دل خاک می روییدند. هرچه کشته می دادند انگار که تعدادشان زیادتر می شد. صدای شلیک گلوله ها و خمپاره ها همانند سیل نامرئی به سمت رزمنده ها جاری شد و آنها را محاصره کردند و یکی یکی همانند شکوفه های بهاری پر پر شدند. مصطفی با سه نفر از دیگر رزمنده ها از چنگالشان گریختند ولی در میان راه گرفتار شدند. مصطفی پشت سرش را ندید و به داخل جوی خشکیده ای افتاد. برای لحظه ای صدای شلیک گلوله ها خاموش نمی شد و دوستانش هم به درجه ی رفیع شهادت رسیدند. صدای دشمن در اطراف شنیده می شد. او هم به تصور اینکه ممکن است کشته شود کاغذ و قلمی از جیبش بیرون آورد و اینگونه نوشت: ما چند نفر از برادران سپاه بودیم که شبانه مورد تهاجم ضد انقلابیون قرار گرفتیم و در این درگیری منافقانه همه برادران به خیل خونین کفنان زمان پیوستند و من توانستم حیاتی ابدی یابم، باز جانم در قفس تنگ محبوس مانده و آنان آزادگان از این قید و بند زنجیر شدند. کف جوی آبی را سنگر گرفتم و به نوشتن وصیت نامه ام مبادرت کردم.

,

او سه شبانه روز در جوی خکشیده بدون آب و غذا، در سرما و گرما منتظر فرشته ی مرگ بود. صدای دشمن را می شنید و هر لحظه انتظار داشت که با شلیک گلوله ای زندگی ابدی برای او آغاز گردد اما این اتفاق نیفتاد و روز چهارم که سر و صدا در اطرافش خاموش شد، خواست هیکل مچاله شده اش را از هم باز کند؛ استخوانهایش خشک شده بود. صدای تق تق کردنشان شنیده می شد و عضلات گردن و کمرش گرفته بود. نیم خیز نشست. با چشمان بی فروغ و نیمه بسته اش اطرافش را زیر نظر گرفت. دیگر کسی آنجا بود. همانند کودکی نوپا شده بود که می خواست راه رفتن یاد بگیرد. تمام هیکلش را به بیرون می کشید ولی باز به داخل جوی می غلتید. شمارش از دستش خارج شد. بخاطر نمی آورد چند بار تلاش کرد که توانست از آن مهلکه جان سالم به در ببرد و از آنجا خارج شود.

,

آقاتهرانی copy

, آقاتهرانی copy,

آوای خاموش

, آوای خاموش,

مصطفی به همراه دو پاسدار دیگری که سوار جیپ بودند و از میان تپه ها به سمت مقر در حال حرکت و گرم صحبت بودند ناگهان صدایی همچون ریزش کوه از بالای تپه شنیدند. با صحنه ی عجیب و دردناکی روبرو شدند. منافقین تعداد زیادی سرهای بریده ی رزمنده ها را از بالای تپه روی کاپوت ماشین ریختند. بغض سنگینی راه گلویشان را بست. از ماشین پیاده شدند. سرهای را یکی یکی برداشتند بوییدند و بوسیدند با خود به مقر بردند. مصطفی می گفت: برای تضعیف روحیه ی ما از انجام هیچ جنایتی کوتاهی نمی کنند.

,

آقاتهرانی7 copy

, آقاتهرانی7 copy,

دزد و شریک قافله

, دزد و شریک قافله,

مادر دم در خانه منتظر ایستاده بود در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود تلاش می کرد که تبسم بزند. مصطفی بعد از مدتها به مرخصی آمده بود. هنگام ورود به خانه به مادر گفت: مامان دعا کن قدم از این بلندتر نشه وگرنه باید دولا بشم و بیام تو خونه.

,

مادر او را در آغوش گرفت و بوسید و گفت: قربون قد و بالات برم مادر.

,

مصطفی بعد از احوال پرسی گرم با اهل خانه به سمت قفس رفت. قفسی که اطرافش را با توری فلزی پوشانده بود و تنه ی خشکیده درخت را در وسط آن قرار داده بود و با اسپری طلا آن را رنگ کرده بود. حدوداً پنجاه عدد مرغ عشق داشت. با آنها گرم صحبت شد. انگار که آنها هم از دیدن مصطفی به وجد آمده بودند در قفس بالا و پایین می پریدند و آواز می خواندند.

,

در اولین فرصتی که همه جمع می شدیم او از خاطرات جبهه برایمان تعریف می کرد. او می گفت: وقتی یکی از فرماندهان از بنی صدر تقاضای اسلحه کرده بود او گفته بود ما اسلحه نداریم، برید از دشمن بگیرید.

,

ما حرفهای فرمانده را رد کردیم و او را دروغگو خطاب کردیم اما مصطفی بر حرفهایش پافشاری می کرد و ادامه داد: در حمله ایذایی تعدادی از رزمندگان به فرمان بنی صدر عقب نشینی کردند و به بقیه خبر ندادند و خیلی از بچه ها قیچی شدند و اجساد به دست عراقی ها افتاد و ما هیچوقت نتوانستیم اونها را به عقب برگردونیم. بنی صدر را دزد و شریک قافله می خواند.

,

پدر دلسوز

, پدر دلسوز,

مرخصی مصطفی رو به پایان بود. او یک جعبه مداد رنگی سی و شش تایی برای خواهر خریده بود. او قبل از سفر همچون پدری دلسوز که نگران خانواده اش است به تک تک اعضای خانواده سفارش می کرد که مراقب مرغ عشق هایش باشند. تنها نگرانی او در مورد آب و دانه آنها نبود بلکه تایید می کرد که دمای اتاق را متعادل نگه دارید، مرتب قفسشان را تمیز کنید.

,

گلایه

, گلایه,

مدتی بود که مصطفی به دارخوین اعزام شده بود اما خبر خاصی از درگیری با دشمن نبود. او پیش برادر روحانی رفت که آنجا بود. با گلایه می گفت: من از کردستان به اینجا آمدم به امید اینکه اینجا فعالیت بیشتری بتوانم انجام دهم ولی متاسفانه جبهه آرومه و حمله ای در کار نیست. اگه وضع به همین صورت باقی بمونه کردستان را برای پاسداری و برخورد با منافقین ترجیح میدم.

,

روحانی تبسمی زد و گفت: آروم باش، چقدر عجولی آقا مصطفی. فرمانده حمله ای را پیش بینی کرده که می خواهیم انجام بدهیم. ان شالله بمان و انجا فعالیت کن.

,

کم کم آرامش در چهره ی مصطفی هویدا شد.

, کم کم آرامش در چهره ی مصطفی هویدا شد.,

شهید مصطفی آقاتهرانی

, شهید مصطفی آقاتهرانی,

آقاتهرانی10 copy

, آقاتهرانی10 copy,

مرغ عشق ها

, مرغ عشق ها,

سر وصدای مرغ عشق ها و بال زدن های مکرر و خود را به دیواره ی قفس آویزان کردن همه را به شک انداخته بود که نکند آب و دانه ندارند یا هوای برایشان بیش از اندازه گرم یا سرد شده. یکدفعه دلشوره ی عجیبی در وجود همه پیچید که نکند اتفاقی برایشان بیفتد و زمانی که مصطفی از جبهه باز می گردد شرمنده اش شوند. پدر مرتب در قفس را باز می کرد و به همه سرکشی می کرد و مادر هم نذر و نیاز می کرد. همه چیز مثل همیشه بود ولی بی قراری مرغ عشق ها غیر عادی بود. نزدیک غروب آفتاب بود که آنها کم کم آرام شدند و همه خیالشان راحت شد. اتفاقی وحشتناک و غیر قابل تصوری افتاد. همه ی مرغ عشق ها بالهایشان کف قفس پهن بود و مُرده بودند. آن روز مصادف بود با بیست و یکم خردادماه سال شصت، اولین روزی که امام فرماندهی کل قوا را از بنی صدر خائن و خود فروخته پس گرفتن و رزمندگان حمله ای به نام “فرمانده ی کل قوا خمینی روح الله” انجام دادند که مصطفی هم در میان آنها بود و گوشه گوشه خاک دارخوین با خون رزمنده ها رنگین شده بود.

,

منتظران

, منتظران,

بعد از پایان عملیات فرمانده ی کل قوا برای خانواده خبر آوردند که مصطفی را مجروح بر تخت بیمارستان دیده اند. پدر به همراه شوهر خواهرم تمام بیمارستانها، سردخانه ها، هرکجا که کسی خبری یا نشانه ای از مصطفی می داد به جستجو پرداختند. آنها به اکثر شهر سرکشی می کردند. هفت ماه از این پیگیری ها و جستجوهای مکرر می گذشت و هیچ خبری دریافت نشد. در روز هجدهم ماه مبارک رمضان بود که از سمت بنیاد خبر دادند که مصطفی شهید شده اما از بدن یا پلاکش خبری در دسترس نیست. روز بیستم ماه رمضان بود که در مسجد شجره مراسمی باشکوه برگزار کردند. جمعیت زیادی به مسجد آمده بود. در میان آنها چهره های نا آشنا زیاد بود که مصطفی به هر نحوی به آنها کمک کرده بود. اما خانواده هیچ اطلاعی نداشتند.

,

آقاتهرانی9 copy

, آقاتهرانی9 copy,

شوق دیدار

, شوق دیدار,

صدای اذان رزمندگان را به بیرون کشید که برای نماز خواندن آماده شوند. چند قدمی جلو نرفته بودند که چشمشان به تکه ی پارچه ی سفیدی افتاد که از زیر خاکها بیرون آمده بود. بی اختیار شروع به کنار زدن خاکها کردند. رزمنده های دیگر هم به کمک آنها آمدند. پارچه سفید را کنار زدند. جسد را بیرون آوردند. همه برایشان عجیب بود که چه کسی این پارچه را بر تن شهید کشیده است. پارچه را هزار تکه کردند و هر رزمنده گوشه ای از آن را به تبرک برداشت. بخاطر پلاکی و دست نوشته هایی که در جبیبش بود او را شناسایی کردند. به پدر خبر دادند. پدر همانند موجهای دریا در تلاطم بود، آرام و قرار نداشت. مادر می گفت بوی مصطفی را می شناسم او  به خانه می آید. پدر وقتی مصطفی را دید پیش پایش زانو زد و گفت: مصطفی سلام منو به امام حسین برسون.

,

آقاتهرانی6 copy

, آقاتهرانی6 copy,

آقاتهرانی11 copy

, آقاتهرانی11 copy,

با تشکر از نفیسه آقاتهرانی خواهر بزرگوار شهید

,

انتهای پیام/

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه