اخبار داغ
  1. ارتش اسرائیل بدون آمریکا در زمانی کوتاه فرو می‌پاشد
  2. رئیس سازمان انرژی اتمی ایران عازم وین شد
  3. پیروزی‌های انصارالله ثمره سال‌ها ایستادگی در سخت‌ترین میدان‌هاست
  4. از دربار قاجار تا قله اسکار؛ پرده نقره‌ای در جست‌وجوی تماشاگر گمشده
  5. جنگ فرسایشی با ایران کابوس بی پایان آمریکا/ کارت های سوخته ترامپ در نزاع تاب آوری
  6. اعلام قیمت در سکوهای طلا اخلال نیست؛ شفافیت بازار را نباید با محدودسازی پاسخ داد
  7. بندر "المخا" شاهراه کشتیرانی جهان در اختيار انصارالله/ چرا دستاوردهای یمن کانون تحولات بین الملل است؟
  8. در جنگ با ایران پیروز می‌شویم/ ایران در حال فروپاشی است
  9. بشکند قلم و دوربینی که غیرت جنوب را نمی‌بیند!
  10. چرا آمریکا از صید ایران در هرمز نگران است؟ شاه ماهی آمریکایی در دام ایران!
  11. انصارالله دست برتر در تغییر موازنه قدرت دارد/ احتمال استمداد عربستان از پاکستان و ترکیه
  12. روسیه شریک ایران است، نه متحد بی‌قیدوشرط؛ هرمز آزمون واقعی سیاست مسکو
  13. ناوشکن‌های رزمی دشمن حامل موشک‌های کروز و ایجیس هدف‌ حمله قرار گرفت
  14. هشدار فوری نیروی دریایی سپاه در واکنش به حمله آمریکا به نفتکش‌های ایران
  15. برنامه زیردریایی‌های هوشمند آمریکا ناک اوت شد
  16. توصیه سخنگوی سپاه به نظامیان آمریکا؛ به خلیج خوک‌ها بازگردید!
  17. هشدار سرلشکر عبداللهی درباره تهدید حمله به ۳ نفتکش ایرانی از سوی آمریکا
  18. برگزاری جلسه نمایندگان مجلس و نهادهای نظارتی با مسئولان شرکت توسعه برای بازسازی ورزشگاه آزادی/ وزیر ورزش استیضاح می شود؟
  19. «جمعه سیاه» روزی که حافظه تاریخی یک ملت را دگرگون کرد
  20. ثبات ارزی بدون مهار تورم، توهمی شکننده است

خطاب همسر شهید مسافر به شهید قبل از شهادت:

خیلی مهربانی،می دانم تو را یک روز ازدست می دهم

خیلی مهربانی،می دانم تو را یک روز ازدست می دهم
زندگی با سعید سراسر مهربانی، زیبایی و خوبی بود. ایشان بسیار مهربان بودند و همیشه مرا عفت جان یا خانمی صدا می کردند.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از پرنیان گیل ،همسران شهدا، به غیراز به دوش کشیدن بارمسئولیت زندگی در غیاب شوهران خود و همدلی و همراهی با آنان در مسیری که انتخاب می کنند، می بایست رنج فراق و ازدست دادن همسر را نیز تحمل  کنند. همسر شهید مسافر که هنوز دوسال نیز از زمان عقد ایشان با شهید مسافر نگذشته و نوعروس است، همسری مهربان و با محبت را ازدست داده با این حال، همچنان آرامش و وقار را می توان در چهره او دید. خبرنگار پرنیان گیل با ایشان گفتگوی کوتاهی انجام داده است:

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, پرنیان گیل,
  • خودتان را معرفی کنید؟

عفت حسین زاده، ۲۸ ساله و متولد ۶۷ هستم، چهار فرزند در خانواده ایم و من اولین هستم.

  • شهید چند سال داشتند و چندمین فرزند خانواده اند؟ چه مدت ازدواج کردید؟ فرزندی ندارید؟

من ۲۶ ساله بودم که با آقا سعید ازدواج کردم، یعنی تقریبا دوسال قبل عقد کردیم و ۲۱ فروردین سالگرد عقد ماست. ایشان دومین فرزند خانواده و متولد ۶۵ بودند. برنامه بچه دار شدنِ خود را به بعد از این ماموریت موکول کرده بودیم.

  • زندگی با شهید مسافر چطور بود؟

زندگی با سعید سراسر مهربانی، زیبایی و خوبی بود. ایشان بسیار مهربان بودند و همیشه مرا عفت جان یا خانمی صدا می کردند. من به او می گفتم؛ می دانم خیلی مهربانی و مهربانی می کنی و تو را یک روز ازدست می دهم. سعید می گفت «این حرف رونزن و هندوانه زیربغلم نذار»  این دفعه دومین باری بود که به سوریه رفت و شهید برگشت.

  • چرا این حرف رو بهش می زدید؟

چون او درمحبت یک مرد طبیعی و عادی نبود. کدام مرد، موقع صبحانه لقمه را دانه دانه در دهان خانمش می ذاره قبل از اینکه در دهان خودش لقمه ای بذاره و به همسرش اینقدر توجه کنه؟؟

در هنگامی که کارخانه انجام می دادم، یواشکی اسفند بر می داشت و دود می کرد… وقتی می پرسیدم چکار می کنی؟  می گفت دارم اسفند دود می کنم ما خیلی خوشبخت هستیم وبا شوخی ادامه می داد به زندگی ما چشم می زنند.

  • چطور شد شما رو برای همسری انتخاب کردند؟

آقا سعید می گفت: دوسالِ پیش، دو هفته قبل از ازدواج ما، رفتم پیش خانم حضرت معصومه و به ایشان گفتم برای من خواهری کنید و یک دختر خوب قسمت من کنید که همه جوره با من بسازه…….  وقتی شما رو دیدم، یه نوری و یه حسی به من گفت که این همسر زندگی من است.

پیش از رفتن به ماموریت قبلی، به خواستگاری من آمد و من به ایشان جواب مثبت دادم و تنها با یک دست گلی که به خواستگاری من آمده بود و بدون هیچ نشان و مراسمی منتظر ماندم که ازماموریت برگردد و بعد ازبرگشتن، برنامه های ازدواج مان را چیدیم.

انتهای پیام/

,
  • خودتان را معرفی کنید؟
,
  • خودتان را معرفی کنید؟
  • , خودتان را معرفی کنید؟, خودتان را معرفی کنید؟,

    عفت حسین زاده، ۲۸ ساله و متولد ۶۷ هستم، چهار فرزند در خانواده ایم و من اولین هستم.

    ,
    • شهید چند سال داشتند و چندمین فرزند خانواده اند؟ چه مدت ازدواج کردید؟ فرزندی ندارید؟
    ,
  • شهید چند سال داشتند و چندمین فرزند خانواده اند؟ چه مدت ازدواج کردید؟ فرزندی ندارید؟
  • , شهید چند سال داشتند و چندمین فرزند خانواده اند؟ چه مدت ازدواج کردید؟ فرزندی ندارید؟, شهید چند سال داشتند و چندمین فرزند خانواده اند؟ چه مدت ازدواج کردید؟ فرزندی ندارید؟,

    من ۲۶ ساله بودم که با آقا سعید ازدواج کردم، یعنی تقریبا دوسال قبل عقد کردیم و ۲۱ فروردین سالگرد عقد ماست. ایشان دومین فرزند خانواده و متولد ۶۵ بودند. برنامه بچه دار شدنِ خود را به بعد از این ماموریت موکول کرده بودیم.

    ,
    • زندگی با شهید مسافر چطور بود؟
    ,
  • زندگی با شهید مسافر چطور بود؟
  • , زندگی با شهید مسافر چطور بود؟, زندگی با شهید مسافر چطور بود؟,

    زندگی با سعید سراسر مهربانی، زیبایی و خوبی بود. ایشان بسیار مهربان بودند و همیشه مرا عفت جان یا خانمی صدا می کردند. من به او می گفتم؛ می دانم خیلی مهربانی و مهربانی می کنی و تو را یک روز ازدست می دهم. سعید می گفت «این حرف رونزن و هندوانه زیربغلم نذار»  این دفعه دومین باری بود که به سوریه رفت و شهید برگشت.

    ,
    • چرا این حرف رو بهش می زدید؟
    ,
  • چرا این حرف رو بهش می زدید؟
  • , چرا این حرف رو بهش می زدید؟, چرا این حرف رو بهش می زدید؟,

    چون او درمحبت یک مرد طبیعی و عادی نبود. کدام مرد، موقع صبحانه لقمه را دانه دانه در دهان خانمش می ذاره قبل از اینکه در دهان خودش لقمه ای بذاره و به همسرش اینقدر توجه کنه؟؟

    ,

    در هنگامی که کارخانه انجام می دادم، یواشکی اسفند بر می داشت و دود می کرد… وقتی می پرسیدم چکار می کنی؟  می گفت دارم اسفند دود می کنم ما خیلی خوشبخت هستیم وبا شوخی ادامه می داد به زندگی ما چشم می زنند.

    ,
    • چطور شد شما رو برای همسری انتخاب کردند؟
    ,
  • چطور شد شما رو برای همسری انتخاب کردند؟
  • , چطور شد شما رو برای همسری انتخاب کردند؟, چطور شد شما رو برای همسری انتخاب کردند؟,

    آقا سعید می گفت: دوسالِ پیش، دو هفته قبل از ازدواج ما، رفتم پیش خانم حضرت معصومه و به ایشان گفتم برای من خواهری کنید و یک دختر خوب قسمت من کنید که همه جوره با من بسازه…….  وقتی شما رو دیدم، یه نوری و یه حسی به من گفت که این همسر زندگی من است.

    ,

    پیش از رفتن به ماموریت قبلی، به خواستگاری من آمد و من به ایشان جواب مثبت دادم و تنها با یک دست گلی که به خواستگاری من آمده بود و بدون هیچ نشان و مراسمی منتظر ماندم که ازماموریت برگردد و بعد ازبرگشتن، برنامه های ازدواج مان را چیدیم.

    ,

    انتهای پیام/

    ,

     

    ]

    به اشتراک گذاری این مطلب!

    ارسال دیدگاه