- خودتان را معرفی کنید؟
عفت حسین زاده، ۲۸ ساله و متولد ۶۷ هستم، چهار فرزند در خانواده ایم و من اولین هستم.
- شهید چند سال داشتند و چندمین فرزند خانواده اند؟ چه مدت ازدواج کردید؟ فرزندی ندارید؟
من ۲۶ ساله بودم که با آقا سعید ازدواج کردم، یعنی تقریبا دوسال قبل عقد کردیم و ۲۱ فروردین سالگرد عقد ماست. ایشان دومین فرزند خانواده و متولد ۶۵ بودند. برنامه بچه دار شدنِ خود را به بعد از این ماموریت موکول کرده بودیم.
- زندگی با شهید مسافر چطور بود؟
زندگی با سعید سراسر مهربانی، زیبایی و خوبی بود. ایشان بسیار مهربان بودند و همیشه مرا عفت جان یا خانمی صدا می کردند. من به او می گفتم؛ می دانم خیلی مهربانی و مهربانی می کنی و تو را یک روز ازدست می دهم. سعید می گفت «این حرف رونزن و هندوانه زیربغلم نذار» این دفعه دومین باری بود که به سوریه رفت و شهید برگشت.
- چرا این حرف رو بهش می زدید؟
چون او درمحبت یک مرد طبیعی و عادی نبود. کدام مرد، موقع صبحانه لقمه را دانه دانه در دهان خانمش می ذاره قبل از اینکه در دهان خودش لقمه ای بذاره و به همسرش اینقدر توجه کنه؟؟
در هنگامی که کارخانه انجام می دادم، یواشکی اسفند بر می داشت و دود می کرد… وقتی می پرسیدم چکار می کنی؟ می گفت دارم اسفند دود می کنم ما خیلی خوشبخت هستیم وبا شوخی ادامه می داد به زندگی ما چشم می زنند.
- چطور شد شما رو برای همسری انتخاب کردند؟
آقا سعید می گفت: دوسالِ پیش، دو هفته قبل از ازدواج ما، رفتم پیش خانم حضرت معصومه و به ایشان گفتم برای من خواهری کنید و یک دختر خوب قسمت من کنید که همه جوره با من بسازه……. وقتی شما رو دیدم، یه نوری و یه حسی به من گفت که این همسر زندگی من است.
پیش از رفتن به ماموریت قبلی، به خواستگاری من آمد و من به ایشان جواب مثبت دادم و تنها با یک دست گلی که به خواستگاری من آمده بود و بدون هیچ نشان و مراسمی منتظر ماندم که ازماموریت برگردد و بعد ازبرگشتن، برنامه های ازدواج مان را چیدیم.
انتهای پیام/
ارسال دیدگاه