خاطرهای از شهید محمدرضا زربیانی؛
ماجرای آینهای که در آن نشانی بهشت نهفته بود
نیمههای شب متوجه شدم که صدای گریهای میآید، صدا را دنبال کردم، وقتی که خوب دقت کردم، دیدم او عکس شهید اصحابی را بر سینه اش دارد و میگرید...[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از بلاغ، دفتر پر خاطرهی دفاعمقدس شامل گلبرگهای شگفت انگیزی است که دل هر انسانی را میلرزاند و روحیه فتوت و ایثار را در جان انسانها میدمد. شمه ای از ایثارگری سرباز کوچک امامزمان(عج)، «شهید محمدرضا زربیانی» که با جان خود، صحنهی زرینی از تاریخ انقلاب اسلامی گشود را از زبان سردار آزاده حاجعلی فردوس از فرماندهان لشکر 25 کربلا در دوران دفاعمقدس میخوانیم.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, بلاغ,
زمانی که برای اولینبار او را در پایگاه شهید بهشتی اهواز به همراه «شهید مهدی نصیرایی» در اطاق اطلاعات و عملیات دیدم، حقیقتاً سنکم و چهرهی بچهگانهای داشت. وقتی به شهید نصیرایی گفتم: «چرا او را با این سن کمش به جبهه آوردی؟» بعد از لحظاتی که او با شهید نصیرایی تنها شده بود، سوال کرد که او در این پایگاه چه سمتی دارم که مرا بچه میخواند.»
بعد از گذشت چند روز با آن سن کمش خود را داوطلب در واحد اطلاعات و عملیات، که اکثر نیروها در این واحد، از نیروهای زبده و باتجربهای بودند، معرفی کرد و توانست خود را به جمع آنان برساند. با توجه به اینکه شهید نصیرایی از نیروهای این واحد بود، روزی «سردار شهید حسین املاکی» از شهید نصیرایی سوال کرد «آیا میتوانیم محمدرضا زربیانی را در مأموریت امشب به عنوان قدمشمار به همراه داشته باشیم؟» شهید نصیرایی هم موافقت کرد.
وقتی حرکت را آغاز کردند، قرار بر این بود که او قدمهای آنها را بشمارد. بعد از طی دوازده هزار قدم به نزدیکی دشمن رسیدند. به محمدرضا گفتند که به عنوان تأمین در همین قسمت بماند. بعد از ساعتها، وقتی که از مأموریت برگشتند، متوجه شدند که محمدرضا از خستگی زیاد، خوابش برده بود. بعد از انجام این مأموریت، شهید املاکی جریان را برایم تعریف کرد و از آن پس او را به عنوان پیکتیپ معرفی کردم.
بعد از گذشت چندماه، مجدداً برای عملیات والفجر 4 به جبهه برگشت. در شب اول عملیات از او خواسته بودم که به همراه «حاجی حسنپور» که یک دستش قطع بود در سنگر تیپ بماند، ولی بعد از حرکت ما، او تصمیم میگیرد که در عملیات شرکت کند و خود را بلافاصله به گردان صاحب الزمان(عج) که فرماندهی آن را «سردار شهید میررمضان اسماعیل پور» به عهده داشت، رساند تا در کنار دوستش «شهید اصحابی» در آن عملیات شرکت کند.
بعد از عملیات متوجه شدم که محمدرضا دیگر عضو گردان صاحب الزمان(عج) شده است. او را دوباره به تیپ آوردم. «اصحابی» در همان عملیات به شهادت رسید. بعد از شهادت اصحابی، یکی از همین شبها که در دهکدهای بنام «قلقله» مستقر بودیم. «برادر اوصیا» میگفت: «نیمههای شب متوجه شدم که صدای گریهای میآید، صدا را دنبال کردم، وقتی که خوب دقت کردم، دیدم محمدرضا، عکس شهید اصحابی را بر سینهاش قرار داده و گریه میکند.
صبح در هنگام خوردن صبحانه، محمدرضا گفت: دیشب شهید اصحابی را در باغی بسیار زیبا دیدم. به او گفتم: اصحابی! من چی کار باید بکنم که پیش تو بیام؟ اصحابی گفت: «آن آیینهای را که در دست داری، کاملاً به سمت خودت بچرخان تا بتوانی پیش من بیایی».
بعد از تعریف کردن خوابش و بیقراریهایی که میکرد، شهادتش دیگر برای ما یقین شده بود. با توجه به اینکه او پیک تیپ بود، دستور دادم: هیچکس امروز او را به خط نفرستد. در همین لحظه «شهید حاجحسین بصیر» داشت به خط میرفت، محمدرضا زیرکانه و به سرعت خودش را در پشت ماشین حاجی جا کرد و به همراه حاجبصیر به خط رفت.
زمان زیادی نگذشته بود که پشت بیسیم، خبر شهادت محمدرضا زربیانی را برایم آوردند. محمدرضا آینه را به سمت خودش چرخانده بود و در اثر گلولهی مستقیم تانک، نیمی از سرش را تقدیم به امام عصر(عج) کرد. او را سرباز کوچک امام زمان(عج) لقب دادند و چه زیباست انسان بتواند قبل از شهادتش، خود را در باغ بهشت ببیند.
,

, ,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
انتهای پیام/
]
ارسال دیدگاه