زندگینامه شهید علیرضا حسنلو:
پاسدار، جانباز ماهنشانی که مدال شهادت را نیز بر گردن انداخته است
شهید علیرضا حسنلو، با پوشیدن لباس سبزقامتان افتخار پاسداری، جانبازی و شهادت را نصیب خود کرد.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از شمیم ماهنشان،فرزند برکت خانه است و آرزوی هر پدر و مادری خوشبختی و سعادت آنان، با تولدش پدر و مادر امید تازه ای در درونشان بوجود می آید با هر خوشحالی دلبندشان روز هایشان معنا و مفهوم تازه ای می یابد به امید روزهای خوب جگر گوشه شان را بزرگ می کنند آری با همین حس خوب مادر با سختی های طاقت فرسا درد و رنج های بی شماری را تحمل می کند تا کودک نازش سالم و سلامت پا به دنیا بگذارد و مادر این فرزند نیز جزو همین مادران شیرزنی است که روز ها را یکی پس از دیگری گذراند و در یکی از روز های به یاد ماندنی علیرغم نبودن هیچ گونه امکانات در درمانگاه، شهر ماهنشان در همان خانه خودش فرزند خویش را به دنیا می آورد و روز تولدش یعنی ۴۴/۰۵/۰۲ شهید با آمدنش دنیا دنیا خوشحالی و مهربانی صفا و صمیمیت را به جمع خانواده به ارمغان می آورد .
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا,پدر و مادر به رسم ادب و فهمی که همواره در زندگیشان بود اسم این فرزند را نیز مثل سایر فرزندانشان با اسم رضا بیمه کردند شهید علیرضا صاحب ۳برادر با اسم های غلامرضا،محمد رضا،خلیل و۳ خواهر با نام های وجیهه،ملیحه،سعادت می باشند که برادرشان خلیل و خواهرشان سعادت کوچکتر از شهید هستند وجیهه روزهای سخت و سوزناکی از شهید را به حافظه اش سپرده است او می گوید برادر،من که همیشه با تو بوده ام کی دیدی تنها بگذارمت مگر نگفتم علیرضا ،جان خواهر هیچوقت بدون من جایی نرو پس چرا بی من رفتی ؟ای کاش من نیز روز رفتنت با تو بودم جبهه تنها ترین و اولین و آخرین سفری بود که مرا نبردی و آثارش را ذره ذره در وجودت نشاندی و آخر سر هم بی من، عازم دیار ابدی شدی.
,وجیهه خواهر مهربان شهید کسی که همواره با برادر همراه بود و پس از ایشان نیز یک لحظه خانواده اش را تنها نگذاشته است. فرزندان شهید این عمه مهربان را عاشقانه دوستش دارند و جز مهر و محبت چیزی از او سراغ ندارند و هر وقت غمی بر روی دلشان تلمبار شود عمه نازشان را خریدار است او صبرش را از بی بی حضرت زینب (س)خواسته و به تاسی از آن بانوی صبور جگر گوشه های برادرش را راهنما و سنگ صبور است و مثل یک خواهر برای همسر و فرزندان شهید می ماند و همیشه حمایتشان می کند.
,در طول مصاحبه به گونه ای از علیرضا حرف می زد که گویی همین دیروز ازهم جدا شدند درد فراق برادر برای هر کس سخت است ولی برادر خریدار ناز خواهر است، برادر تکیه گاه خواهر است حیف و صد حیف علیرضا رفت و نبودنش هر لحظه که فکرش را می کنم آزارم می دهد این خواهر مهربان از دوران تحصیلی شهید در زمان ابتدایی می گوید: ما همین جا یعنی بافت قدیم ماه نشان می نشستیم مدرسه یادبود فاصله چندانی با ما نداشت مثل همه بچه ها می رفت مدرسه پدرم بنایی می کرد وضعیت مالی نسبتا خوبی داشتیم فقط می رفت مدرسه درس می خواند و بعد آمدن به خانه هم به درس و مشقش می رسید و می رفت کوچه تا با بچه ها بازی کنه.
,وی اظهار کرد:بچه تو داری بود زیاد حرف نمی زد این خاصیتش تا آخر زندگی باهاش بود این نکته باعث در د بیشترمون می شود هیچ وقت از اون همه درد و رنجی که در دوران جانبازی کشید دم بر نیاورد. خواهرش بمیره شیمیایی درد بی درمونیه نمیدونم چی کشید؟
,اشک اجازه ادامه دادن به خواهر نمیده برادرش غلامرضا پی حرف خواهر رو می گیرد و اظهار می کند: علیرضا مثل همه دوره کودکی هاش رو گذروند راهنمایی روهم خوند در این دوره ده ،دوازده ساله بود خیلی کوچیک بود ولی مسجد جامع که نزدیک خونه ما بود علیرضا به اونجا خیلی رفت و آمد داشت یه پاش تو مسجد بود چیزی که الان آرزوی بسیاری از خانواده هاست بچه هاشون این مکان رو توبرنامه زندگیشون مهمترین مکان بدونند ولی بعضی خانواده ها هم ناآگاهند که اگر کودکی مسجد رو نشناسه خطرات زیادی براش ممکنه پیش بیاد ولی زمونای ما ، بچه ها از مسجد خونه نمیومدن هر کاری رومی کردند تا تو هر کار بزرگی نقشی داشته باشند ولو اون کار جارو کردن و یا شستن سرویس بهداشتی باشه.
,وی اضافه کرد: مسجد جامع هیئتی به اسم انصار الحسین (ع) داشت که بچه هاش فعالیت سیاسی داشتند علیه دولت استبداد پهلوی فعالیت می کردند اعلامیه های امام (ره) رو تهیه و بین مردم پخش می کردند علیرضا پسر شجاعی بود سر نترسی داشت از همون زمونا مشخص بود مادر هم بهش می گفت ، علیرضا جان تو دانش آموزی بشین سر درس و مشقت چرا این همه ورجه وورجه می کنی؟ رفتار سنجیده ای داشت خونه که میومد چه از مسجد چه بعدا که عضو بسیج شد یا بزرگتر که شد هیچ حرفی رو از بیرون نمیاورد خونه.
,*شناخت راه
,برادر شهید گفت: زمان انقلاب تقریبا ۱۳سالش بود انقلاب که پیروز شد بسیج راه اندازی شد رفت عضو بسیج شد چند سال هم اونجا می رفت فعالیت می کرد هرچند ما بهش می گفتیم بچه است ولی راه خودش رو خوب شناخته بود فرق اونام با من نوعی همین شناختن راه بود منم رفتم جبهه ولی اون گلچین شد لیاقتش رو هم داشت همون حوالی ۱۵یا شانزده سالش به اجبار خواهرم وجیهه و مادر مرحومم با یکی از دخترای فامیل ازداوج کرد که حاصل این ازدواجشون چهار فرزند دو دختر و دو پسر به اسم های زهرا،فاطمه،محمد و علی است که علی آقا از لحاظ رفتار شبیه پدرش هست الانم که ایشون میرن مسجد جامع گاهی وقت ها اذان میگن یا مکبر میشن اون زمونا که شهید این کار ها رو انجام می داد پیش چشام مجسم میشه، علی آقا از لحاظ قیافه هم شبیه باباشون هستند .
,وی اظهار کرد: بچه هاشون بعد از سال۶۸ بدنیا آمدند خیلی دوستشون داشت رابطه عاطفی قوی باهاشون برقرار کرده بود یکسال بعد از ازدواج گفت الا وبالله باید برم جبهه دلیل موندنم چیه همه جونشون رو گرفتن کف دستشون دارن تقدیم اسلام می کنن با این که اون وقت من و محدرضا برادر بزرگش جبهه بودیم ولی قبول نمی کرد بمونه پبش خانواده، خانواده می گفتند شما بمون کمک حال ما باش تازه ازداوج کردی خوب نیست همسرت تنها باشه و از این حرفاها و … که قبول نمیکرد.
,این که علیرضا تواین وضعیت بره جبهه برا همه مخصوصا مادر بسیار سخت بود علاوه بر حضور ما ،وضعیت جبهه برای حضور یه نفر ۱۶ ساله برای خانواده بسیار استرس زا و حساس بود ولی چاره ای نبود حرف حرف خودش بود و کار خود را عملی کرد و رفت جبهه. علاقه زیادی به توپ و تفنگ داشت اکثر مسئولیت هاش نیز تیربارچی بود در عملیات های زیادی از قبیل عملیات بیت المقدس در جنوب تو گردان مسئولیتش همون تیر بارچی بود یا عملیات های محرم، والفجر ۴(مریوان)،والفجر۱۰(حلبچه) توتسلیحات بود در هر حال پسر فعال و پویایی بود اسلحه براش جذابیت خاصی داشت توی زندگی همیشه مشغول یه کاری بود هر کاری که با روحیش سازگار باشه هرچند سختی فراوانی براش داشته باشه انجام می داد.
,سه تا برادر جبهه بودیم کمتر هم دیگر رو می دیدیم نشد با هم مرخصی اومده باشیم ایشون گاهی می رفتند غرب گاهی جنوب بودند وضعیتش ثابت نبود هر جا بهش نیاز می شد حاضر می شد اگر نزدیک بودیم نامه نگاری می کردیم یا از طریق بی سیم با هم در ارتباط بودیم به نقل از همسر ، خواهران و خانواده هر وقت می آمد منزل بیشتر وقت ها می رفت بسیج و سپاه ماهام که شناخته بودیمش دیگه اعتراضی نداشتیم چون بدون اونجا جایی آرام و قرار نداشت اونجا حس جبهه رو در کنار دوستاش براش ایجاد می کرد.
,وضعیت جنگ رو از همون جا پیگیر می شد. ایمان بالایی داشت وزنش بالا بود وقتی سجده هاش طولانی می شد سر از سجده که بر می داشت صورتش سرخ سرخ می شد بچه ها سر به سرش میذاشتن خودش شوخ طبع بود با بزرگتر و کوچکتر از خودش سر صحبت رو باز می کرد چه توی جبهه چه اینجا انگار چندین سال است که با اونا آشناست صادقانه به دیگران محبت می کرد بدون هیچ چشم داشتی عشق می ورزید خوش برخورد و مخلص بود.
,تاریخ۶۱/۸/۲۰جنوب که بود از ناحیه مفصل پای راست مجروح شد از اونجا منتقلش می کنند بیمارستان شهید کلانتری اندیمشک، مداواش می کنند. یکبار هم که اومده بود مرخصی توی سپاه آموزش نظامی داشتند که رفته بود باز پای چپش در تاریخ۶۴/۵/۲۸مجروح شد فکر کنم فشنگ از اسلحه آقای جعفری دوست شهید در رفته بود وقتی این اتفاق براش افتاد ایشون گفتند مبادا کوچکترین بی احترامی به آقای جعفری کنید بسیار فرد از خود گذشته ای بود هرگز ندیدم یا نشنیدیم حتی بعد از جنگ علیرضا بگو مگویی هرچند کوتاه با دیگران داشته باشد با این که جراحت داشت ولی عاشقانه جبهه می رفت .
,عملیات بدر تاریخ۶۳/۱۲//۲۶ منطقه شلمچه براثر گاز خردل از ناحیه چشمها و بدنش شیمیایی شده بود خارش شدید چشمها و بدن، درد معده، تنگی نفس تا آخر عمر همراه شهید بود وقتی از جبهه اومد هنوز اثرات شیمیایی شدنشون مشخص نبود رفته رفته مشکلاتش عود کرد ولی با این همه درد،هیچ وقت دست از رفتن و ادامه دادن مسیر بر نداشت جنگ که تموم شد وقتی از جبهه اومد خونه خواست بره سر کار ، سپاه بطور رسمی جذبش کرد با این که اینجا بهش نیاز بود و کارش راحت بود ولی قبول نکرد بمونه می گفت همه آشنا هستن هر کاری بخوام اینجا انجام بدم ریا حساب میشه زنجان راحتم، هر چند رفت و آمد سخت بود مثل الان وسایل نقلیه هر ساعت که بخواهی نبود رفت زنجان طول هفته اونجا می موند اواخر هفته می اومد منزل با این وضعیت درسش رو هم در مدرسه ایثارگران ماهنشان ادامه داد مدرک دیپلمش رو گرفت مسئولیتش توی تیپ زنجان تو قسمت آماد و پشتیبانی بود برای این مسئولیت چند مدتی رفت تبریز پادگان سید الشهدا(س) دوره سرپرستی رو طی کرد .
,مرد قوی و خوش قلبی بود اواخر حالش تعریف چندانی نداشت ولی هر طوری شده بود موقع اومدن باید حال همه دوستان و آشنایان رو جویا می شد به صله ارحام فوق العاده ارزش قائل بود خواهرشهید اینگونه در مورد روزی که حال شهید خراب شدند می گوید: سه روز از عید نوروز سال۸۳ گذشته بود همه جمع شده بودند منزل سعادت خواهر کوچیکمون منم خبر دارشدم رفتم دیدم علیرضا با بچه ها دور هم نشستند کلی با هم نشستیم بعد از ظهر بود که گفتم علی جان بیا بریم خونه ما، شام مهمون ما باش بچه هارو هم خبرشون می کنیم میان پیش ما دورهم می شینیم گفت نه خواهر باید برم همسر و بچه هام تنهان خدا رو خوش نمیاد الان که اومدم پیششون نباشم،باید برم خونه گفتم باشه انشالله یه روز دیگه منتظرتون هستیم گفت انشالله و رفت
,همسر شهید اظهارکرد: وقتی علیرضا اومد خونه با این که عید بود و همه چی تو خونه داشتیم دیدم دستاش پر میوه و وسایل خوراکی است گفتم ما که میوه داشتیم چرا خریدی گفت لازم میشه جای رد نایلون دستی رو دستش افتاده بود ولی قسمت نشد یه دونه از اون همه میوه رو خودش بخوره شب یه لحظه حالش بد شد گفت فکر کنم فشارم رفته بالا قرص داشت دوتاش رو درآورد گذاشت تو دهنش ولی خیلی بدتر شد تنگی نفس اذیتش می کرد دراز کشید دیدم رفته رفته حالش وخیم تر میشه سرفه های مکرر و دردمعده امانش رو بریده بود ترسیدم رفتم فامیل ها رو خبرشون کردم اومدن زود بردیمش دکتر از اونجام منتقلش کردند زنجان بیمارستان ولیعصر (عج) چند روزی بستریش کردن ولی حالش خوب شده بود خیلی از همکاران و دوست و فامیل میومدند عیادتش باهاشون حرف می زد مثل سابق بود هرچند از درون درد می کشید به خواهرش گفت یکی از همسایه ها رو آوردن اینجا بستریش کردند برو بهش سر بزن اونم رفت من و وجیهه شبش برگشتیم ماهنشان ای کاش اون روز می موندیم پیشش که در کمال ناباوری و کاملا ناگهانی برای همیشه دنیا رو با همه خوب وبدش ترک کرد و پس از تحمل درد چندین ساله در تاریخ ۸۳/۱/۱۵ به درجه رفیع شهادت نائل آمد و با حضور دوستان و همکاران و مردم شهید پرور شهرستان با عزت و افتخار در بهشت زهرای ماهنشان در خاک آرمید.
,بخشی از وصیت نامه این شهید بزرگوار اینگونه است: مابسیجیان وپاسداران انقلاب اسلامی با لبیک گفتن به ولی امرمسلمین جهان باید تا آخرین نفس ازاسلام وآرمان های والای اسلام محافظت کنیم وراه شهیدان را ادامه دهیم ونگذاریم حق وخون شهیدان والا مقام پایمال شود وقلب نازنین رهبربزرگ انقلاب رنجیده خاطر گردد.
,روحش شاد و یادش گرامی.
,

,

,

,

, ,

, ,
,
انتهای پیام /
,]
ارسال دیدگاه