گزارشی از وداع باشکوه با یکی از شهدای مدافع حرم در مشهد؛

پیکر مطهر مدافعان حرم با شکوه و جلال در دانشگاه تشییع شد

پیکر مطهر مدافعان حرم با شکوه و جلال در دانشگاه تشییع شد
یکی ازدانشجوها گفت:«در روایتی آمده بود که شهدا در این لحظات به ملاقات سیدالشهدا (ع) می روند. خوش به حال این شهید که الان در این مجلس است». دانشجوی دوم جواب نداد. هنوز اشک می ریخت و پس از چند لحظه، با هق هق به دوستش گفت:«واقعاً چقدر حیف است بمیریم، وقتی می توانیم شهید شویم» ...
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از پایگاه خبری تحلیلی فریادها، مراسم تشییع پیکر شهید سید مهدی موسوی در دانشگاه آزاد مشهد برگزار شد. آنچه می خوانید گزارش تفصیلی این مراسم از زبان یکی از دانشجویان حاضر در این برنامه است:

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, فریادها,

وقتی در راه بودم، مسأله‎ای مدام ذهنم را مشغول کرده بود. چندین سال قبل در دورانی که عده‎ای با تیشه اصلاحات به جان ریشه اعتقادات مردم افتاده بودند، موضوع تشییع شهدا و تدفین آن‎ها در دانشگاه‎ها تبدیل به بحرانی جدی شده‌‎بود و برخی‎ها مدام دانشجویان را تحریک میکردند که دانشگاه، قبرستان نیست و ... . حال مگر چه اتفاقی افتاده‎ است که دانشجویان مراسم استقبال از شهدای مدافع حرم و بزرگداشت آن‎ها را با شکوه و جلالی بی‎مانند برگزار می‎کنند؟ این دانشجویان با دانشجویان دوره اصلاحات تفاوت کردهاند یا این شهدا با شهدای دفاع مقدس فرق دارند؟

, , ,

پشت چراغ قرمز که توقف کردم شیشه پنجره را پایین دادم تا از راننده خودروی کناری آدرس دانشگاه آزاد را بپرسم. مرد راننده مجبور شد صدای موسیقی داخل خودرویش را کم کند تا صدایم را بشنود. پرسیدم:«دانشگاه آزاد از همین طرف است؟» گفت:«میروی تشییع شهدای مدافع؟» بله که گفتم، با دست اشاره کرد که دنبالش بروم. کم کم از چراغ های گردان پلیس راهنمایی و رانندگی و ترافیک سنگین خودروها متوجه شدم که نزدیک دانشگاه هستم. احتمال دادم که پیکر مطهر شهید را آورده اند و توسط دانشجویان در حال تشییع است و به همین خاطر هم، چنین ترافیکی بوجود آمده است. وقتی به ورودی دانشگاه رسیدم، از جمعیت فشرده و عظیمی که از همه اقشار در وسط چهارراه تجمع کرده بودند، به شگفت آمدم. مراسم تبلیغات چندانی نداشت، پس مردم چطور متوجه شده اند که امروز شهیدی از سوریه به دانشگاه آزاد می آید؟

,

در تبلیغات اعلام شده بود که مراسم ساعت هشت شب آغاز می‎شود، اما ساعت هفت و نیم که من در مراسم بودم و البته هنوز خبری از تابوت شهید نبود، چنین جمعیتی ایستاده و منتظر است تا پیکر شهید را تا دانشگاه آزاد تشییع کند. پنجره خانه های اطراف و لبه پشت بام ها، محل تجمع همسایه ها است. دانشجویان بدنه اصلی استقبال کنندگان هستند؛ از همه دانشگاه‎های مشهد آمده اند، عده ای عود می سوزانند، عده ای طبل و سنج را با نوای مداحی بلندگو ها همراه می کنند، گروهی اسپند می سوزانند، عده ای پرچم داران علم های بزرگ مزین به «یا حسین» و«لبیک یا زینب» هستند و عده ای ورودی دانشگاه را آب و جارو می کنند. دوباره به یاد سؤالم افتاده ام؛ این دانشجویان با دانشجویان دوره اصلاحات تفاوت کردهاند یا این شهدا با شهدای دفاع مقدس فرق دارند؟

, ,

لابلای جمعیت، پیرزنی خمیده قاب عکسی را در آغوش گرفته و اشک می ریزد. هنوز شهید نیامده، دلهای مردم به لرزه افتاده، اشکهایشان را جاری کرده است. پیرزن آهسته به گوشه ای رفت و من هم رفتم و کنارش ایستادم. قاب عکسی که آن را در بغل می فشرد، تصویر سیاه و سفید و قدیمی پسرک نوجوانی بود بنام سید سعید یوسف زاده. مشخصاً پسرش بود و البته چقدر غریب بود پسوند پسرک نوجوان برای این قهرمانان ملت که مردانه تر از هر مردی در دوره خود به جبهه ها رفتند و تنها پلاکی از آنها به جا ماند.

,

مدتی غرق در فضای جمعیت شده بودم که دلشوره عجیبی سراسر وجودم را فرا گرفت. ناگهان فریاد یاحسینی از گوشه جمعیت برخواست و همه سرها را به سمت ابتدای خیابان برگرداند. تابوت بر سر دست ها بالا رفت، یا حسینِ مردم، «لبیک یا زینب» شد و سیل خروشانی از دست ها به سمت تابوت شهید جاری شد. حقیقت آن بود که مردم نه چند ساعت، بلکه روزها و ماهها منتظر بودند تا عزیزشان از حرم زینب کبری (س) برگردد و او را در آغوش بگیرند؛ منتهی در این مراسم، انتظار مردم با یک تفاوت برآورده شده بود. آنها آغوششان را برای پیکری بی سر گشوده بودند، پیکری که جان خود را در راه دفاع از حریم اهل بیت (س) با همجواری سیدالشّهدا (ع) در جنه المأوی معامله کرده بود؛ چه معامله پرسودی و چه جان عزیزی!

,

دانشگاه با فریادهای «یا حیدر» و «لبیک یا حسین» مردم و دانشجویان می لرزید. تابوت بر سر دست ها نشسته، با عزت و احترام در حرکت بود. به گمانم تابوت به کلی با اشکهای تشییع کنندگان غسل داده شد. آنهایی که توانسته بودند خود را به این مراسم رسانده و آنها که نتوانسته بودند، پارچه و چفیه فرستاده بودند تا آشنایانشان آنها را به تابوت شهید متبرک کنند. جالب است؛ مدافعان حرم اگرچه پیش از شهادت، بی صدا و غریبانه به جبهه ها می روند، اگرچه هیچکس از اسم و رسمشان خبری ندارد و اگرچه کسی آب پشت پایشان جاری نمی کند، اما پس از شهادت، فریادهای «لبیک یا زینب» تشییع کنندگان پیکرهایشان سر به آسمان می ساید، نام و آوازه شان در تاریخ جاویدان می شود و سیل اشک ها تابوت هایشان را غسل می دهد. این رسم غریب نوازی ملتی شهیدپرور و قدرشناس ایران است.

,

تابوت ـ بر سر دست ها ـ وارد دانشگاه شد. چه بسیار دانشجویانی که گوشه ای ایستاده و زار زار اشک می ریزند، پدرانی که فرزندانشان را بر شانه هایشان نشانده بودند و حال شانه هایشان می لرزید و زنان و دخترانی که چهره های خیس و چشمان اشک بار خود را با چادر و روسری پنهان می کنند. جمعیت تشییع کننده گاهی به صورت خودجوش بر سر و سینه می زند، گاهی «لبیک یا زینب» و «یا حیدر» می گوید و گاه با نوای مداحی بلندگو ها همنوا می شود. این رویه همه شده بود تا زمانی که شهید را به مزار شهدای گمنام دانشگاه آوردند. برادری به دیدار برادران خود آمده بود و همین، حال همه را دگرگون می کرد. مردم از قالب خود خارج شدند و سیل جماعتی که «یازهرا» گویان، بر سر و سینه می کوبیدند، به مزار شهدای گمنام دانشگاه سرازیر شد. حال که میهمانی تکمیل شده و شهدا به روی همه آغوش گشوده اند، من هم کاغذ و قلم کنار گذاشتم و بر سر سفره این جشن نشستم؛ جشنی که میزبانان کریم و آسمانی آن، هر قطره اشک میهمانان را به قیمت استجابت یک دعا خریداری می کنند.

,

تابوت را با عزت و جلال خاصی وارد مسجد کردند. قاری مراسم، به زیبایی هرچه تمام تر قرائت خود را با «وَ لا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فی سَبیلِ اللهِ أَمواتاً بَل أَحیاءٌ عِندَ رَبِّهِم یُرزَقون» آغاز کرد و سکوتی که به احترام قرآن حاکم شده بود، رنگ و بوی حضور روح قدسی شهید مدافع حرم را به خود گرفت. دانشجویان هر زمان که فرصت می کردند، فضای مجلس را با صلواتی برای سلامتی رهبر معظم انقلاب و پیروزی رزمندگان مقاومت عطرآگین می کردند و این وضع تا زمانی هم که حجت الاسلام ارفع و حاج حسین یکتا برای سخنرانی و روایتگری پشت تریبون آمدند، ادامه داشت.

,

سخنران برنامه قبل از قرار گرفتن پشت میکروفون، در کنار تابوت عزیز زانو زد، پیشانی بر آن گذاشت و از شهید رخصت گرفت. می گفت قرآن عبارت خاصی برای مدافع حرم دارد. رِبیّون ـ در آیه 146 سوره آل عمران ـ، مؤمنانی هستند که ارتباط آن ها با خدا بسیار محکم و نزدیک است؛ هیچ فتنه و بلایی از ناحیه دشمنان آن ها را سست نمی کنند، هیچ گاه احساس ضعف نمی کنند و تسلیم نمی شوند. به تابوت اشاره می کند و می گوید:«اینها همان رِبّیون اند و شهدای قهرمان این ملت هستند. حال هرکس هرچه خواست، میتواند بگوید. می توانند ادعا کنند که اینها به خاطر پول از حرم دفاع می کنند. می توانند ادعا کنند که اینها به خاطر تابعیت ایرانی و یا پست و مقام به سوریه و عراق می روند. ما با مشتی حرف خام و ادعای باطل دست از اعتقاداتمان برنمی داریم، هرچند که فراموش هم نمی کنیم. همانطور که توهین یکی از اساتید همین دانشگاه به حضرت زهرا (س)، معاشرت فتنه گران با بهائی های نجس و زخم هایی را که روزگاری بنام اصلاحات به ملت زدند، فراموش نخواهیم کرد.»

,

روایت گر برنامه خود یادگار دفاع مقدس است؛ حاج حسین یکتا هم به سبک حجت الاسلام ارفع دستی به تابوت و بعد به محاسن خود کشید و سخنان خود را بی مقدمه شروع کرد:«بسیاری از ما صبح امروز اصلا قصد حضور در مراسم تشییع شهید را نداشتیم. صبح روز گذشته من در خانه خودم بودم و حتی تصور هم نمی کردم فرداشب در کنار شهید مدافع حرمی در دانشگاه آزاد مشهد باشم. بازهم به این اصل ایمان آوردم که مجلس شهید نه رزق است، نه نعمت و نه قسمت، بلکه فقط و فقط دعوت است؛ دعوتی از ناحیه روح ملکوتی شهید که با موافقت امام حسین (ع) و حضرت زهرا (س) همراه می شود. البته درخصوص شهدای مدافع حرم، حضرت زینب (س) هم امضای اختصاصی پای این دعوت نامه دارد.» با هر جمله ای که راوی می گوید و با هر نامی که بر زبان می آورد، اشک های تازه جمعیت سرازیر می شود. می گوید:«عالم بهم ریخته است، شامات، عراق، یمن، لبنان و قدس در آشوب دست و پا می زند. رهبر انقلاب از یاران خراسانی خود درخواست کمک کرده است. واقعاً در جهان چه خبر است؟ جز این است که ما در دوران ظهور امام زمان (عج) هستیم؛ در زمانی که امام در اوج غربت خود است و مجاهدان راهش گمنام و مظلوم می روند و بی سر بازمی گردند؟» 

,

 مراسم با مرثیه سرایی و مداحی به انتها می رسد. آخر شب است و برنامه رسماً تمام شده اما هنوز هیچکس قصد رفتن ندارد. وقتی خودروی مخصوص حمل تابوت به محل می رسد، مردم می فهمند که زمان وداع فرارسیده است. بار دیگر بغض ها می ترکد و مردم تابوت را بدرقه می کنند. وقتی از دانشگاه خارج می شدم، صحبت های دو دانشجو که تازه از مسجد خارج شده بودند، توجهم را جلب کرد. یکی از آن ها گویا چیزی یادش آمده، گفت:«راستی امشب شب جمعه است؛ شب زیارتی امام حسین. در یک روایت آمده بود که شهدا در این لحظات به مجلس ملاقات با حضرت سیدالشهدا (ع) دعوت می شوند. خوش به حال این شهید که الان در این مجلس است». دانشجوی دوم جواب نداد. هنوز اشک می ریخت و پس از چند لحظه، با هق هق به دوستش گفت:«واقعاً چقدر حیف است بمیریم، وقتی می توانیم شهید شویم» ...

,

در راه برگشت، به یاد سؤالم افتادم. «این دانشجویان با دانشجویان دوره اصلاحات تفاوت کردهاند یا این شهدا با شهدای دفاع مقدس فرق دارند؟» به نظرم این دانشجوها، همان دانشجویان هستند؛ منتها این جوانان دِین خود به خون پاک شهدا را درک کرده و خون بابرکت شهدای مدافع حرم، تا ابد آن ها را از خطر نفوذ افکار التقاطی افراد مغرض بیمه کرده است. دوباره جمله آخر گفتگوی آن دو دانشجو از ذهنم گذشت:«چقدر حیف است بمیریم، وقتی میتوانیم شهید شویم». راست می گویند؛ حقیقتاً همه ما را مدافعان حرم آفریده اند...

, در راه برگشت، به یاد سؤالم افتادم. «این دانشجویان با دانشجویان دوره اصلاحات تفاوت کرده, اند یا این شهدا با شهدای دفاع مقدس فرق دارند؟» به نظرم این دانشجوها، همان دانشجویان هستند؛ منتها این جوانان دِین خود به خون پاک شهدا را درک کرده و خون بابرکت شهدای مدافع حرم، تا ابد آن ها را از خطر نفوذ افکار التقاطی افراد مغرض بیمه کرده است. دوباره جمله آخر گفتگوی آن دو دانشجو از ذهنم گذشت:«چقدر حیف است بمیریم، وقتی میتوانیم شهید شویم». راست می گویند؛ حقیقتاً همه ما را مدافعان حرم آفریده اند...]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه