گفتوگو تفصیلی با آموزگاری قدیمی
علم بهتر است چون تا بی نهایت است اما ثروت رفتنی است/هیچ وقت عصبانی نشدم
آموزگاری قدیمی در محمودآباد می گوید که علم بهتر از ثروت است زیرا بی نهایت است و همچون ثروت رفتنی نیست.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از آوای شمال، چند روز بررسی کردیم تا به سوژه ای برای مصاحبه برسیم تا اینکه با توصیه یکی از دوستان به بانوی فرهیخته ای رسیدیم که شاید نسل های گذشته بهتر از نسل امروز او را بشناسند.
کسی که جزء اولین آموزگاران شهرم بوده و برگردن همه حق استادی دارد.
وقتی برای هماهنگی تماس گرفتیم، صداش برق می زد. برق توجه نسل جوان به بزرگترهایی که فراموش شدند. از صداش می شد خیلی خوب فهمید که لبخند به لب داره.
ساعت ۳ عصر یک روز بهاری برای مصاحبه هماهنگ کردیم و دوستان خوبی هم به محض شنیدن ابراز علاقه کردند برای حضور در این مصاحبه و همراه ما شدند. با تأخیر رسیدیم جلو درب کوچکی که شاید سالها از جلوی اون گذشتیم و همیشه دوست داشتیم راز آدمهای موفق آن خانه رو بدانیم.
مهندسی خوش سیما و خوش برخورد درب رو برای ما باز کرد. دری رو به حیاط پر از شمعدونی های رنگارنگ باز شد. صفای آدم های منتتظر روی ایوان خانه، فضای حیاط رو با صفا و رنگارنگ کرده بود. باغبان این حیاط روی ایوان منتظر بود تا به میهمان هایش خوش آمد بگوید.
شما هم مثل ما از مصاحبه با خانم ملیحه گنجوی لذت ببرید.
خودتان را معرفی کنید؟
ملیحه گنجوی هستم. متولد شهرستان بابل، در خانواده ای ۱۲ نفره که ۴ برادر و ۶ خواهر بودیم که هر ۶ خواهرم معلم بوده و هستند، زندگی می کردم. بزرگترین فرزند خانواده ای هستم که پدرم صنعت گر ماهری خصوصاً در ساعت سازی بود.
از اسمتان راضی هستید؟
نامم را عمویم انتخاب کرد. با اینکه عربی است اما از آن راضی ام ولی دوست داشتم نامم ایران بود.
چگونه شغل معلمی را انتخاب کردید؟
عاشق معلمی بودم و آرزو می کردم روزی معلم شوم. خواهرم جزء اولین معلمان این شهربود. روزی برای دیدار خواهر به محمودآباد آمدم. آن زمان از من خواسته شد تا به عنوان دبیر به دلیل اینکه دیپلم علمی داشتم، مشغول به کار شوم و با همین اتفاق ساده در سال ۱۳۳۸ استخدام آموزش و پرورش شدم.
دو سال در دبستان دخترانه مشغول به کار شدم. روزی آقای نیک زاد رئیس وقت آموزش و پرورش محمودآباد از من درخواست کرد با توجه به تعامل خوبم با دانش آموزان، برای تدریس به مدرسه پسرانه بروم. برای تدریس به مدرسه ژاله سابق ( آزادی امروز) رفتم. مدیر مدرسه آقای کلارستاقی بود. وقتی توان من را در اداره کلاس دید مرا برای گذراندن دوره مدیریت به فرح آباد ساری فرستاد. ۳۰۰ ساعت کلاس آموزشی فشرده را گذراندم تا موفق به کسب بهترین نمره و مدرک فوق دیپلم آن زمان شدم و مدیر مدرسه شدم. پس از گذشت چند سال از دوره مدیریت در مدرسه راهنمایی، منوچهر گنجی آخرین وزیر آموزش و پرورش قبل از انقلاب، اقدام به اخراج مدیران محمودآباد و چند شهر دیگر مازندران کرد که من هم جزء آن ها بودم و این خبر بازتاب زیادی در روزنامه های فردا داشت.
بعد از آن دوره به چه کاری مشغول شدید؟
در زمان قدیم تمام رشته ها با هم ادغام و مثل امروز تفکیک نشده بود. بعد از این دوره فشرده، به مدت ۲ سال در دبیرستان نصرت بودم. در همین دوران آقای فرنود رئیس آموزش و پروش شدند و از من خواستند نامی را برای مدرسه نخبگان انتخاب کنم. من مدرسه را به نام ” ۱۷ دی” نامگذاری کردم.
کمی از شیوه تدریستان برایمان بگوئید؟
من اعتقاد دارم که معلم باید دوست دانش آموزش باشد. در همان زمان معلمان پرورشی هم در مدرسه بودند اما دانش آموزانم با من در مورد مشکلاتشان حرف می زدند و درد و دل می کردند. در درسها بسیار دقیق بودم و برای کسی تبعیض قائل نمی شدم. روزی علت ضعیف بودن درس یکی از دانش آموزانم را جویا شدم، آنها با من دوست بودند. دلیلش را اختلاف شب گذشته پدر و مادرش بیان کرد. حرفهایش را کامل شنیدم و سپس او را راهنمائی کردم و نقشش را به او یادآوری کردم.
در گذشته برای اینکه فردا در کلاس درس حاضر شویم، از شب قبل مطالعه می کردیم. معلمی خوب است که با مطالعه در کلاس درس حاضر شود.
مخصوصاً برای درس انشاء تأکید ویژه ای می کردم. چون خودم عاشق شعر بودم، همیشه به دانش آموزانم می گفتم انشاء را با دوبیت شعر آغاز کنند. ضمن اینکه در تمامی دوره ها تدریس کردم.
اولین باری که بچه های کلاس را دیدی چه حسی داشتید؟
ذوق کردم چون عاشق بچه ها بودم
معمولاً موضوع انشاء که می دادید چی بود؟
مثلاً می گفتم انشاء بنویسید در مورد این که : “فردا من دوست دارم…”
گفته بودید که از بچه ها می خواستید انشاء را با شعر آغاز کنند. خودتان معمولاً اشعار کدام شاعر را دوست دارید؟
عرض کردم که من عاشق شعر بوده ام. در کلاس به شوخی می گفتم که من فامیل نظامی گنجوی هستم. اما در بین همه شاعران حافظ را هم خیلی دوست دارم. در کنارش کتابهائی از تولستوی و ویکتور هوگو را هم می پسندم و مطالعه کردم.
یک بیت شعر برایمان می خوانید؟
در زمان بودنم یک شاخه گل دستم بده
دستههای گل نهادن بر مزار من چه سود
از ازدواجتان بگوئید؟
جاری(زن برادر شوهر) داشتم که بارها در مورد برادر شوهرش با من حرف زده بود. آن زمان مثل امروز نبود که خانواده ها نقش کمی در ازدواج داشته باشند. به ایشان گفتم من خانواده دارم و باید با آنها صحبت کنید. آمدند خواستگاری و من از پدرم خواستم که باید ابتدا ببینم خواستگارم قدرت بیان خوبی دارد یا خیر. آن زمان ایشان(همسرش) در کارخانه چتایی کار می کرد و من به بهانه ای رفتم آنجا. از ایشان در مورد دستگاه های مختلف آنجا پرسیدم و آقای نیک بخش پاسخم را دادند. وقتی دیدم از قدرت بیان خوبی برخوردار هستند رضایت به این ازدواج دادم و در سال ۱۳۳۹ ازدواج کردیم.
دلیل شکست در ازدواج های امروزی چیست؟
رعایت نکردن نقش خانواده ها در موضوع ازدواج یکی از جدی ترین دلایل است.
حاصل این ازدواجتان چند فرزند است؟
۴ پسر دارم و همسرانشان ۴ دختر من هستند. پس من ۴ پسر و ۴ دختر دارم. امید پسر بزرگم عضو هیئت علمی دانشگاه و کارشناس دادگستری، بهرام دومین پسرم وکیل دادگستری، پسر سومم نوین معاون دانشگاه علوم پزشکی و جراح زبده و معروفیه و آخرین پسرم نوید، عضو هیئت علمی دانشگاه و مهندس الکترونیک است..
پس شما باید مادر شوهر خوبی برای عروسهایتان باشد؟
از کلمه مادر شوهر بسیار بدم میاد. من عاشق دختر بودم و هستم. وقتی پسرانم ازدواج کردند، همسرانشان برای من مثل دخترانم هستند. رابطه ما همیشه اینگونه است.
برای فرزندانتان، مادر سخت گیری بودید؟
با اینکه هر روز مدرسه می رفتم اما کنترل و نگهداری فرزندان بر عهده من بود. وقتی آنها کوچک بودند با خودم آنها را به مدرسه می بردم. گاهی اوقات همزمان که مشغول پخت غذا بودم، مشکلات درسی فرزندانم را نیز برطرف می کردم، با اینکه آنها در سنین متفاوت و دارای نیازهای متفاوت بودند.
از لحاظ مالی خانواده قانعی بودیم و دغدغه ای نداشتیم. با این حال مثل امروزی ها نبودیم که بچه ها از خانواده ها پول می گیرند و هرکاری بخواهند می کنند ، بلکه هفته ای یک بار بچه ها را می بردم کتابفروشی آقای اخوان در آمل و آنجا به تناسب سنشان برایشان کتاب می خریدم. هر کدام کتابخانه ای جداگانه در خانه داشتند.
هفته ای یک بار در اتاقی که در منزلمان به نام اتاق تلویزیون بود می رفتند و کارتون تماشا می کردند.
ارتباط نوه هایتان با مادر بزرگشان چگونه است؟
همه نوه هایم تیز هوش و دوست داشتنی هستند. ضمن اینکه از کلمه مادر بزرگ هم خوشم نمی آید
نوه هایتان به چه نامی شما را صدا می زنند؟
به من می گویند: مامِر. مامِر در زبان فرانسه یعنی مادر
خودتان به چه کارتونی علاقه داشتید؟
کارتون حنا دختری در مزرعه. آن هم به خاطر علاقه بسیار زیادی که به مادرم داشتم.
از مادرتان بگوئید؟ خاطره ای از ایشان دارید؟
من بسیار به ایشان دلبسته بودم. ایشان زن باهوشی بود. یادم است به نجار سفارش داد برای من گهواره بسازند و خودش برای من عروسک درست کرد تا من با آن بازی کنم. امروز تنها دلیلی که شاید به زادگاهم علاقه مند باشم وجود مزار مادرم در آنجاست. وقتی مادرم از دنیا رفت تازه فهمیدم مرگ هم وجود دارد. تا آن زمان برایم قابل درک نبود. اما مادرم برای من همیشه زنده است. “پرواز را به خاطر بسپار؛ پرنده مردنی ست”.
بیشترین نصیحتی پدر و مادر شما چه بود؟
همیشه سفارش می کردند که سعی کنم دوستانم را از کسانی انتخاب کنم که به لحاظ فکری از من بالاتر باشند.
به فرزندانتان چه سفارشی می کنید؟
همیشه سعی کنند یه دوست خوب انتخاب کرده و داشته باشند.
به نظر شما علم بهتر است یا ثروت؟
یقیناً علم بهتر است چون تا بی نهایت است اما ثروت رفتنی است.
اهل بازی در کودکی بودید؟
بله. درکنار مغازه پدرم لاستیک فروشی بود. با لاستیک های تیکه و کهنه توپ درست می کرد تا با آن مشغول بازی شویم.
بهترین معلمی که داشتید ؟
خانم آرین بهترین معلم من بود. ایشان زبان فرانسه تدریس می کرد. همیشه در کلاس در ردیف های عقب می نشستم. روزی قرار بود میهمان بلند پایه ای برای بازدید از کلاس بیاید. ایشان به دلیل اینکه شاگرد ممتازی بودم، مرا در ردیف جلو نشاند تا اگر میهمان سؤالی پرسید، پاسخ دهم.
عصبانی می شوید عکس العملتان چگونه است ؟
به هیچ عنوان عصبانی نمی شوم.
در زمان مشکلات و سختی ها به چه کسی متوسل می شوید ؟
پدرم ما ۱۰ فرزند را بیمه حضرت ابوالفضل(ع) کرده است و من نیز فرزندانم را بیمه حضرت عباس(ع) کرده ام. به ایشان متوسل می شوم. با قرآن هم مأنوس هستم. هر هفته به نیت مادرم صفحاتی از قرآن را می خوانم.
در این سال ها کسی به سراغ شما آمده است ؟
گاهی اوقات که بیرون از منزل برای کاری می روم، شاگردانم با من احوالپرسی می کنند. چند وقت قبل هم به مناسبت روز مادر، هیئت امناء مسجد امام حسین(ع) آهومحله به همت بانوان محل، بنده را دعوت کردند وهدیه ای به من دادند.
چند سال قبل از اداره من را خواستند و گفتند که اگر می توانم برای آموزش شیوه تدریس به معلمان شهر کمک کرده و به کار برگردم، اما امکان این کار برایم فراهم نبود.
بهترین هدیه ای که گرفتید چه بود؟
یادبودی از دست وزیر ارشاد دریافت کردم.
فکر کنید قرار است فیلمی از زندگی شما بسازند. نام آن را چه می گذارید ؟
تلخ و شیرین
تلخ ترین خاطره زندگی تان چیست ؟
فوت مادرم
بهترین وشیرین ترین خاطره زندگیتان؟
ازدواج با همسرم
چه غذایی را بیشتر از همه دوست دارید ؟
به خورشت فسنجان خیلی علاقه مند هستم. خورشت آلو و قورمه سبزی را هم دوست دارم.
چه غذایی را بهتر از همه طبخ می کنید؟
خورشت آلو
چه رنگی را می پسندید؟
رنگ مورد علاقه من قرمز است. از رنگ های تیره بیزارم.
پس باید پرسپولیسی باشید ؟
اصلاً اهل ورزش نیستم. یعنی فرصت ورزش کردن را به واسطه شرایط کاری نداشتم. در دوران تحصیل در ساعت ورزش همه همکلاسی ها مشغول ورزش کردن و من مشغول مطالعه کتاب بودم.
چه فصلی را بیشتر از همه می پسندید ؟
بهار فصل رویش طبیعت است. بهار را خیلی دوست دارم. باید به طبیعت عشق بورزیم.
چه گلی را دوست دارید؟
گل مریم. برای همین یکی از دخترهایم (عروس) با اینکه نامش مریم نیست، اما من او را مریم صدا می کنم.
در زندگی بیشتر از همه مدیون چه کسی هستید؟
مدیون همراهی و محبت همسرم
اولین چیزی که با این کلمات به ذهنان می رسد چیست؟
خدا: آفریدگار
مادر: آهنگ زندگی
پدر: سلطان خانه
ایران: خانه بزرگ من
بابل:آبا و اجداد من
بچه ها: عشق من
معلمی: آرزوی من
عروس: دخترم
صحبت پایانی شما:
از اینکه فرصتی پیش آمد تا خاطرات دوران بچگی و معلمی ام را مرور کنم خیلی خوشحالم و از شما به عنوان پایگاه خبری فعال و اثرگذار سپاسگزارم و امیدوارم روز به روز بر موفقیت های شما افزوده شود و همچنین برای مردم کشورم آرزوی شادی و سلامتی دارم.
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
, خودتان را معرفی کنید؟,
,
,
,
,
,
,
, چگونه شغل معلمی را انتخاب کردید؟,
,
,
,
,
,
, بعد از آن دوره به چه کاری مشغول شدید؟,
,
,
, کمی از شیوه تدریستان برایمان بگوئید؟,
,
,
,
,
,
,
, اولین باری که بچه های کلاس را دیدی چه حسی داشتید؟,
,
,
, معمولاً موضوع انشاء که می دادید چی بود؟,
,
, گفته بودید که از بچه ها می خواستید انشاء را با شعر آغاز کنند. خودتان معمولاً اشعار کدام شاعر را دوست دارید؟,
,
, یک بیت شعر برایمان می خوانید؟,
,
,
, از ازدواجتان بگوئید؟,
,
, دلیل شکست در ازدواج های امروزی چیست؟,
,
, حاصل این ازدواجتان چند فرزند است؟,
,
, پس شما باید مادر شوهر خوبی برای عروسهایتان باشد؟,
,
, برای فرزندانتان، مادر سخت گیری بودید؟,
,
,
,
, ارتباط نوه هایتان با مادر بزرگشان چگونه است؟,
,
, نوه هایتان به چه نامی شما را صدا می زنند؟,
,
, خودتان به چه کارتونی علاقه داشتید؟,
,
, از مادرتان بگوئید؟ خاطره ای از ایشان دارید؟,
,
, بیشترین نصیحتی پدر و مادر شما چه بود؟,
,
, به فرزندانتان چه سفارشی می کنید؟,
,
, به نظر شما علم بهتر است یا ثروت؟,
,
, اهل بازی در کودکی بودید؟,
,
, بهترین معلمی که داشتید ؟,
,
, عصبانی می شوید عکس العملتان چگونه است ؟,
,
, در زمان مشکلات و سختی ها به چه کسی متوسل می شوید ؟,
,
, در این سال ها کسی به سراغ شما آمده است ؟,
,
,
, بهترین هدیه ای که گرفتید چه بود؟,
,
, فکر کنید قرار است فیلمی از زندگی شما بسازند. نام آن را چه می گذارید ؟,
,
, تلخ ترین خاطره زندگی تان چیست ؟,
,
, بهترین وشیرین ترین خاطره زندگیتان؟,
,
, چه غذایی را بیشتر از همه دوست دارید ؟,
,
, چه غذایی را بهتر از همه طبخ می کنید؟,
,
, چه رنگی را می پسندید؟,
,
, پس باید پرسپولیسی باشید ؟,
,
, چه فصلی را بیشتر از همه می پسندید ؟,
,
, چه گلی را دوست دارید؟,
,
, در زندگی بیشتر از همه مدیون چه کسی هستید؟,
,
, اولین چیزی که با این کلمات به ذهنان می رسد چیست؟,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
]
ارسال دیدگاه