فیل در تاریکی
پستمدرنها شاخص گویایی برای بررسی تحولات پیرامونی ندارند و همین اصل سبب شده است بسیاری پستمدرنیسم را بازی با کلمات و بهکارگیری واژههای دهنپرکن بنامند.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا به نقل از ماهنامه زمانه شماره 7 پستمدرنیسم مفهومی است که امروز در حال تبدیل شدن به فرهنگ است؛ زیرا در همۀ حوزهها رسوخ کرده و بر آنها تاثیر گذاشته است. فلسفه، معماری، سیاست، اقتصاد، حقوق، روابط بینالملل و … از جمله حوزههایی هستند که از پستمدرنیسم تأثیر پذیرفتهاند. پستمدرنیته بیانگر سقوط یا دگرگونی و تحول تند در شیوههای مدرنیتۀ سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی است که از اواسط قرن نوزدهم تا اواسط قرن بیستم در بیشتر کشورهای صنعتی غرب وجه غالب و مسلط را دارا بود. در این یادداشت بر آنیم تا تأثیر پستمدرنیسم را در حوزۀ روابط بینالملل بررسی کنیم. به همین منظور نخست کلیاتی از مفهوم پستمدرنیسم و دیدگاههای نظری مطرح در این باره و نیز رویکردهای غالب در مطالعات روابط بینالملل بیان خواهد شد و سپس پستمدرنیسم در روابط بینالملل بررسی خواهد گردید.
, شبکه اطلاع رسانی دانا,سخن گفتن دربارۀ مفهوم پستمدرنیسم چندان روشن و گویا نیست؛ زیرا این فضا پرابهام، غامض و معماگونه است. کریگ اوئنر، در توصیف پسامدرنیسم، چنین نوشته است: «پستمدرنیسم اتفاقی است که دقیقاً در دوران سقوط و انحطاط سیطرۀ مدرنیته رخ داده است.»[1] پییر بوردیو معتقد است: اگر مدرنیسم به معنای تمایز یافتن میدانها باشد، پستمدرنیسم به معنای ادغام شدن دست کم بخشی از میدانها در میدانهای دیگر است؛ برای مثال میتوان به رخنه کردن میدان زیباشناختی در میدان اجتماعی یا ادغام میدان زیباشناختی در میدان اقتصادی اشاره کرد.[2] پذیرش فرهنگ پستمدرنیستی نه فقط به نوع جدیدی از سرشت مربوط میشود، بلکه به سرشت نامتمرکزی ربط دارد که شاکلۀ طبقهبندیکنندۀ آن سست، و مرزهای آن مبهم میشود. واقعیت این است که در بسیاری از زمینهها، پستمدرنیسم به اسمی بیمسما تبدیل شده است. حتی حامیان این ایده، مانند ریچارد رورتی، نیز به شیوۀ کاربرد این واژه در دورۀ اخیر انتقاد کردهاند. دلایل این تردید را میتوان با توجه به دلالتهای ضمنی گمراهکنندۀ این مفهوم دریافت. فرامدرنیسم برای عدهای به معنای جدایی کامل از ایدههای مدرن مانند عقل، آزادی و استقلال است که با ظهور عصر روشنگری در اروپا گسترش یافتند، اما برای عدهای دیگر، نشاندهندۀ دورهای تاریخی پس از مدرنیته است. باز دیگرانی هستند که فرامدرنیسم را معادل پایان معرفتشناسی (نظریۀ دانش) و در نتیجه نوعی نهیلیسم نسبیگرا میدانند که همۀ ادعاهای دانشی را انکار میکند و تعهدات سیاسی و اخلاقی را زائد میداند. در همۀ این تفسیرها، به تدام میان مدرنیته و فرامدرنیته توجه کافی نشده است. فرامدرنیسم انکار مدرنیته نیست، بلکه آرزوهای فراگیر آن را به طور تدریجی محدود میکند. نظریهپردازان بسیاری همچون میشل فوکو، ژاک دریدا، ژاک لاکان، ژان بودریارد، ویلیام کونولی، ژان فرانسوا لیوتار و ریچارد رورتی دربارۀ فرامدرنیسم نظریهپردازی کردهاند و مفروضات بنیادی و جوهری سنتها و رشتههای مورد مطالعهشان را محل پرسش قرار دادهاند. دربارۀ فراروایتها و روایتهای بزرگ باید گفت: لیوتار جهانشمولی آنها را زیر سؤال برده و بر احترام و تحمل آن روایتهایی که خارج از چهارچوب دانش مدرن هستند تأکید کرده است. بنیادستیزی رورتی سبب شده است که او به تأیید تاریخی و حدوثی بودن خود، زبان و جامعه دست زند. او با خودداری از پذیرش نظریۀ فراتاریخی، چنین استدلال کرده که لوازم ضروری برای یک نسل ضروری ممکن است برای نسل دیگر تصادفی و تجربی باشد. بدینترتیب هر چیز محصول زمان و شناس است و به وسیلۀ اصل یا منطقی فراگیر تعیین نمیشود؛ بنابراین زبانها، جوامع و بشریت همان چیزی هستند که شدهاند و اشیایی ابدی و تغییرناپذیر نیستند. همانگونه که رورتی گفته است، هیچ چیز در مردم وجود ندارد مگر آنچه آنها با آن جامعهپذیر شدهاند؛ یعنی توانایی آنها در استفاده از زبان و در نتیجه مبادلۀ باورها و علایق با مردم دیگر. این آگاهی از فناپذیری بشریمان (یعنی اینکه ما موجوداتی فناپذیر هستیم که در زمان و مکان خاصی زندگی میکنیم)، بدین معناست که اشیا اغلب در مقابل تحول، آسیبپذیرند. این تحول به واسطۀ اعمال و پروژههای ما روی میدهد و ما به وسیلۀ طرحی جهانی که در پشت سرمان تداوم دارد محدود نشدهایم. دریدا در مخالفت با تفکر جوهرگرا، که بر هویت در مقابل ابهام و «بازی تفاوتها» تأکید میکند، چنین استدلال نموده است که هیچگونه انسداد یا تثبیت طبیعی معانی وجود ندارد. هویت فقط میتواند از راه انکار عامدانۀ ابهام و مستثنی نمودن تفاوتها بهدست آید، برای دریدا این انکارها و جداسازیها در هویتها (Identities) درمیآمیزند و از کامل شدن آنها جلوگیری مینمایند و در نتیجه اغلب، تهدیدی برای واژگونسازی آنها هستند. بدینترتیب پستمدرنیسم، که در دهۀ 1980م متولد شد، مفهومی پیچیده، غامض و چند وجهی دارد. هرچند نظریهپردازان این رهیافت، مانند میشل فوکو، فرانسوا لیوتار و ریچارد رورتی، مباحث نظری گستردهای در این باره عرضه کردهاند، موضوع این است که هنوز حدود و ثغور و ماهیت این مفهوم به طور کامل روشن نیست. این ناروشنی در پستمدرنیسم روابط بینالملل (International Relations) هم دیده میشود.
رویکردهای مهم در مطالعات روابط بینالملل و سیاست خارجی
از ابتدای قرن بیستم در مطالعات روابط بینالملل و سیاست خارجی رویکردهای متفاوتی مطرح شد که موارد مهم آن عبارتاند از: رئالیسم، لیبرالیسم، نئورئالیسم، نئولیبرالیسم، فمینیسم، پستمدرنیسم و مطالعات صلح. ازآنجاکه تشریح همۀ این رویکردها در این مجال ممکن نیست، برای رعایت اختصار به تشریح سه رویکرد رئالیسم، لیبرالیسم و فمینیسم بسنده شده و پس از آن رویکرد پستمدرن بررسی گردیده است.
رویکرد رئالیسم
نمایندگان رویکرد رئالیسم (Realist approach) گروه وسیعی از نظریهپردازان کلاسیک و استراتژیستهای جدید را شامل میشوند که توسیدید، کلازویتز، لئوپولدرنک، فردریک ماینک، هانس جی مورگنتا، هنری کسینجر و جرج کنان از جملۀ آنها به شمار میآیند. واقعگرایان دولتها را بازیگران اصلی صحنۀ سیاست بینالملل تلقی میکنند و مدعیاند که بازیگران دیگر، مانند شرکتهای چند ملیتی و سازمانهای غیرحکومتی، فقط در چهارچوب روابط بین دولتها عمل میکنند.[3] این گروه، با تأکید بر قدرت و منافع ملی، معتقدند از بین بردن غریزۀ قدرت فقط نوعی آرمان است و مبارزه بر سر قدرت در محیط فاقد اقتدار مرکزی روی میدهد.
رئالیستها معتقدند از طریق سازمانهای بینالمللی و حقوق بینالملل نمیتوان صلح برقرار کرد و باید از تمهیداتی چون موازنۀ قدرت و بازدارندگی استفاده نمود. نظریهپردازان این رویکرد تا آنجا پیش میروند که جنگ میان کشورها را در سیاست بینالملل نتیجۀ به هم خوردن توازن قدرت میدانند. پس همۀ دولتها برای حفظ ثبات باید در به حداکثر رساندن قدرت خویش تلاش جدی کنند. بر این اساس سه محور دولتسالاری، اصل بقا و خودیاری، محورهای اصلی رئالیستها تلقی میشوند.
رویکرد لیبرالیسم
نظریهپردازان رویکرد لیبرالیسم (Liberal approach) معتقدند در انسان ویژگیهایی وجود دارد که او را به سوی تشریک مساعی و انجام دادن کارهای خیر سوق میدهد و توجه انسان به رفاه سایرین زمینههای پیشرفت و ترقی را در جامعۀ ملی و بینالمللی فراهم میکند.[4] حامیان این رویکرد، که از عصر روشنگری ناشی شده است، مدعیاند وجود انحراف در انسان که خشونت، جنگ و تعارض را سبب میشود از طبیعت او سرچشمه نمیگیرد، بلکه وجود نهادهای نامطلوب و نبود امکانات مناسب برای رشد و شکوفایی افراد، زمینههای لازم را برای تعقیب رفتارهای خودخواهانه و آسیب رساندن به دیگران فراهم میکند. لیبرالها دولتها را اصلیترین بازیگران صحنۀ سیاست بینالملل نمیدانند، بلکه معتقدند افزون بر دولتها، بازیگران فراملی، مانند سازمانهای بینالمللی، شرکتهای چند ملیتی، انجمنها و رژیمهای بینالمللی، سهم مهمی در معادلات روابط بینالملل دارند. لیبرالها منافع ملی دولتها را مجموعۀ یکپارچهای نمیدانند، بلکه آن را محصول چانهزنیها، بحث و اقناع، مصالحه و مذاکره در یک نظام کثرتگرا تلقی میکنند. آنان بر اهمیت مسائل اقتصادی، تکنولوژیک و زیست محیطی بیش از جنبههای نظامی تأکید میکنند. اصلاح وضع موجود و تأکید بر ضرورت تغییرات و دگرگونیهای فزاینده طی فرایندی تکاملی و همچنین توجه به کسب ثروت به صورت مطلق به جای توجه به کسب قدرت از آموزههای مهم لیبرالها به شمار میآید؛ البته باید گفت که رویکرد لیبرالیسم در روابط بینالملل سه نوع انترناسیونالیسم لیبرال، ایدئالیسم و نهادگرایی لیبرال را در بر میگیرد که دارای اشتراکات اساسیاند. تفکرات این رویکرد برگرفته از اندیشههای امانوئل کانت است، بااینحال نظریهپردازانی مانند هابسن و فوکویاما ترویجدهندۀ این رویکردند.
رویکرد فمینیسم
رویکرد فمینیسم (Feminism approach) عکسالعملی است به آموزههای رویکرد رئالیستی که بر نظریهپردازیهای روابط بینالملل تسلط یافته بود. فمینیستها بر این باورند که مفروضات اصلی رئالیسم، بهویژه موضوع نبود اقتدار مرکزی و مسئلۀ حاکمیت، از جمله مواردی است که بیشتر نشاندهندۀ غلبه دیدگاه مردان و سهم آنان در عرصۀ سیاست بینالملل است. پرسش اصلی فمینیستها در مطالعات روابط بینالملل این است که چرا زنان در روابط بینالملل به حاشیه فرستاده شدهاند و چرا بیشتر مفاهیم و مدلسازیهای این رشته با نگاهی مردانه تجزیه و تحلیل میشود؟
فمینیستها خواهان فراهم شدن فرصتهایی هستند که تاکنون در اختیار مردان بوده است. آنان معتقدند فقط با به کارگیری این اصل است که مطالعات روابط بینالملل شکل انسانیتری به خود میگیرد. فمینیستها بررسیهای مفاهیم سنتی جنسیتی را رد میکنند و این قضیه را که زنان فاقد قابلیتها و تواناییهای لازم نسبت به مردان هستند زیر سؤال میبرند. آنان بر این باورند که در دنیای معاصر تأمین منافع ملی مستلزم همکاری گستردۀ بینالمللی است و به دلیل وابستگی متقابل، بسیاری از مسائل جهانی از جمله جنگ هستهای، رفاه اقتصادی و نابودی محیط زیست را نمیتوان با قواعد بازی با حاصل جمع صفر حل کرد. البته باید یادآوری کرد که فمینیستها گروه گستردهای را در بر میگیرند که فمینیستهای لیبرال، سوسیالیستها و فرامدرنها از نمونههای مهم آنها هستند.
رویکرد پستمدرنیسم
در اواسط دهۀ 1980م بیشتر پژوهشگرانی که نظریۀ بینالمللی فرا اثبات گرایی را گسترش میدادند به تفسیرگرایی افراطی متأثر از فوکو و دریدا روی آوردند. موضوعهایی که در این رهیافت مطرح میشد از نظر دامنه به نوعی محدود بود؛ بنابراین نویسندگان موضوعهایی در حوزۀ مسائل استراتژیک و دفاعی، جنگ، خشونت، تروریسم و مفاهیم صلح را بررسی میکردند.[5] تعدادی نیز به حوزههای تحلیل سیاست خارجی یا سازمانهای بین المللی توجه مینمودند.
یکی از پیامدهای رویکرد پستمدرنیسم (Postmodernism Approach) کشف دوبارۀ کثرتگرایی است. بسیاری از پسامدرنیسمها عقیدۀ مارکسیسم به واقعیت واحد یا توضیح واحد و تمایل آن به در نظر گرفتن ویژگیهای ذاتی برای طبقات را رد میکنند. ایدههای آنها بیشتر منعکسکنندۀ دلمشغولیهای کثرتگرایی است.
پست مدرن ها معتقدند دانش، ساخت اجتماعی دارد؛ بدین معنا که هیچ فرد یا گروه و حزب واحدی نمیتواند همه چیز را بداند و علم را میتوان به شیوههای گوناگون سازماندهی کرد؛ بنابراین آنان معتقدند مطلوب آن است که از دانش خرافهزدایی گردد و به وسیلۀ گسترهای از ذهنیتهای اجتماعی به آن توسعۀ تکثرگرا (Pluralist) داده شود.
پستمدرنیسم درصدد است ساختارهایی مانند دولت و نظام بینالملل را، که رئالیستها آن را ماهیت (Nature) بینالملل میدانند، در هم شکند. همچنین پستمدرنها بر این باورند که دیدگاه محدود و جزئی رئالیسم نسبت به روابط بینالملل، سبب میگردد مفهوم آن در حد مدلی ساده (Simple model) و یکپارچه تقلیل داده شود. آنچه پستمدرنیسم را از رهیافتهای دیگر متمایز میکند این است که روایتگران آن از روشهای گوناگون در مطالعۀ روابط بینالملل استقبال میکنند، اما با توضیح رفتارهای بینالملل به شکل ساده و تقلیلیافتۀ آن مخالفت میورزند. همین رویکرد سبب شده است عدهای به این باور برسند که رهیافت پستمدرن به کثرتگرایی بیش از حد دیدگاهها در گفتوگو منجر خواهد شد و البته این امر خالی از اشکال نیست. این رهیافت (Approach) پرسشهایی را مطرح میکند دربارۀ اینکه چه کسانی میتوانند در حوزۀ روابط بینالملل شرکت کنند، آیا همۀ دیدگاهها در گفتوگو موقعیتی برابر دارند و آیا اساساً هر گفتوگویی مجاز است. پیامد این دلمشغولیها این است که این تعدد گفتوگوها نمیتواند بیوقفه به خود بازگردد. هدف گفتوگو نمیتواند فقط نقد گفتمانهای مسلط باشد؛ زیرا این امر سبب تحدید و فروبستگی امکانات و انجام دادن گفتوگویی عینیتیافته میشود.
همچنین پستمدرنیسم در روابط بینالملل به معنای آغاز گفتوگویی است براساس پذیرش این فرض که جهان چندپاره است و کنار گذاشتن این اعتقاد که یک روش ثابت علمی و متقن ما را در فهم جهان یاری میدهد یا دستهای از مسائل کلیدی و ممتاز وجود دارد که روابط بینالملل را شکل میدهند. اگر این دو فرض مدنظر باشد، در آن صورت نظریۀ انتقادی و جریان فکری غالب حداقل از نظر شکل، اگر نه همیشه از نظر محتوا، به هم نزدیک خواهند شد و این شاید اولین نشانۀ آن باشد که دوران پستمدرن در حقیقت فرا رسیده است. نبود واقعیت منحصربهفرد و عینی مهمترین محور فرامدرنیسم در روابط بینالملل است. به این معنا که قائلان به این رویکرد معتقدند چندگانگی و کثرت تجربهها و برداشت در حوزۀ سیاست خارجی ویژگی عصر فرامدرن است تا جایی که متون و معانی مخفی و گفتمانهای متنوع در این عصر گسترش چشمگیری یافته است. فرامدرنیسم بر این اعتقاد است که هیچ داور نهایی برای تشخیص حقیقت وجود ندارد و آمیزش زبان و قدرت سبب میشود تفسیر جدیدی از روابط بینالملل عرضه شود.
در واقع رویکرد فرامدرنیسم در روابط بینالملل در پاسخ به رویکردهای رئالیسم و ایدئالیسم مطرح شد. به این ترتیب ارکان اصلی این دو رویکرد در رهیافت فرامدرنیسم به نقد کشیده شد. انتقاد اصلی فرامدرنیسم به رئالیستها این است که آنان ادعاهای خود را به سادگی توجیه میکنند. بااینحال بین ارکان پستمدرنیسم و فمینیسم اشتراکاتی وجود دارد که بر محور استفاده از همۀ ایدهها و ظرفیتها برای برقراری صلح در روابط بینالملل میچرخد.
نتیجه
مفهوم پستمدرن در حوزۀ روابط بینالملل کاملاً گویا نیست و به عبارت دیگر برای بیان تحولات نظام بینالملل در دوران بعد از جنگ سرد نتوانسته است الگویی (Pattern) مناسب عرضه کند. اگر در قرن بیستم رویکردهای رئالیسم و لیبرالیسم با نظریهپردازان صاحبنامی، در تحلیل رخدادهای این قرن تا حدودی موفق عمل کرد، اما این وضع در رویکرد پستمدرن آشکارا دیده نشد و نظریهپردازان آن بیشتر با نقد نظریههای دوران مدرن و عصر روشنگری کوشیدند خود را اثبات کنند. این در حالی است که یک نظریه باید دارای چهارچوب مشخص فکری و نظری باشد و با استفاده از آن بکوشد رویدادها را تحلیل کند؛ حال آنکه بسیاری از اندیشمندان معتقدند پستمدرنها دارای این ویژگی نیستند؛ برای مثال شاخصهای رویکرد رئالیسم که بیشتر آنها بر مدار قدرت (Power)، منافع ملی (National interests) و موازنۀ قدرت (Balance of power) تعریف شدهاند، گویاست. همچنین شاخصهای رویکرد لیبرالیسم، مانند تأکید بر مشارکت به وسیلۀ سازمانها و نهادهای بینالمللی، تأکید بر اقتصاد سیاسی و خوشبینی به ذات انسانها، هم گویا و فهمشدنی است. اما این وضعیت برای پستمدرنها حکایت دیگری دارد. پستمدرنها شاخص گویایی برای بررسی تحولات پیرامونی (surrounding Developments) ندارند و همین اصل سبب شده است بسیاری پستمدرنیسم را بازی با کلمات و بهکارگیری واژههای دهنپرکن بنامند.
پینوشتها
[1]. اسیتون کانر، مجموعه مقالات پستمدرنیته و پستمدرنیسم، «نفی فراروایتها»، 1385
[2]. اسکات لش، جامعهشناسی پستمدرن، ترجمۀ حسن چاوشیان، تهران: نشر مرکز، چ 2، 1384، ص 361
[3]. عبدالعلی قوام، اصول سیاست خارجی و سیاست بینالملل، تهران: سمت، چ 7، 1380، ص 357
[4]. همان، ص 340
[5]. فردریک جیمسون و دیگران، پستمدرنیسم، ترجمۀ مجید محمدی، فرهنگ رجایی و فاطمه گیوهچیان، تهران: نشر هرمس، چ 2، 1384، ص 181
عبدالشریف ولدبیگی
انتهای پیام/
سخن گفتن دربارۀ مفهوم پستمدرنیسم چندان روشن و گویا نیست؛ زیرا این فضا پرابهام، غامض و معماگونه است. کریگ اوئنر، در توصیف پسامدرنیسم، چنین نوشته است: «پستمدرنیسم اتفاقی است که دقیقاً در دوران سقوط و انحطاط سیطرۀ مدرنیته رخ داده است.»[1] پییر بوردیو معتقد است: اگر مدرنیسم به معنای تمایز یافتن میدانها باشد، پستمدرنیسم به معنای ادغام شدن دست کم بخشی از میدانها در میدانهای دیگر است؛ برای مثال میتوان به رخنه کردن میدان زیباشناختی در میدان اجتماعی یا ادغام میدان زیباشناختی در میدان اقتصادی اشاره کرد.[2] پذیرش فرهنگ پستمدرنیستی نه فقط به نوع جدیدی از سرشت مربوط میشود، بلکه به سرشت نامتمرکزی ربط دارد که شاکلۀ طبقهبندیکنندۀ آن سست، و مرزهای آن مبهم میشود. واقعیت این است که در بسیاری از زمینهها، پستمدرنیسم به اسمی بیمسما تبدیل شده است. حتی حامیان این ایده، مانند ریچارد رورتی، نیز به شیوۀ کاربرد این واژه در دورۀ اخیر انتقاد کردهاند. دلایل این تردید را میتوان با توجه به دلالتهای ضمنی گمراهکنندۀ این مفهوم دریافت. فرامدرنیسم برای عدهای به معنای جدایی کامل از ایدههای مدرن مانند عقل، آزادی و استقلال است که با ظهور عصر روشنگری در اروپا گسترش یافتند، اما برای عدهای دیگر، نشاندهندۀ دورهای تاریخی پس از مدرنیته است. باز دیگرانی هستند که فرامدرنیسم را معادل پایان معرفتشناسی (نظریۀ دانش) و در نتیجه نوعی نهیلیسم نسبیگرا میدانند که همۀ ادعاهای دانشی را انکار میکند و تعهدات سیاسی و اخلاقی را زائد میداند. در همۀ این تفسیرها، به تدام میان مدرنیته و فرامدرنیته توجه کافی نشده است. فرامدرنیسم انکار مدرنیته نیست، بلکه آرزوهای فراگیر آن را به طور تدریجی محدود میکند. نظریهپردازان بسیاری همچون میشل فوکو، ژاک دریدا، ژاک لاکان، ژان بودریارد، ویلیام کونولی، ژان فرانسوا لیوتار و ریچارد رورتی دربارۀ فرامدرنیسم نظریهپردازی کردهاند و مفروضات بنیادی و جوهری سنتها و رشتههای مورد مطالعهشان را محل پرسش قرار دادهاند. دربارۀ فراروایتها و روایتهای بزرگ باید گفت: لیوتار جهانشمولی آنها را زیر سؤال برده و بر احترام و تحمل آن روایتهایی که خارج از چهارچوب دانش مدرن هستند تأکید کرده است. بنیادستیزی رورتی سبب شده است که او به تأیید تاریخی و حدوثی بودن خود، زبان و جامعه دست زند. او با خودداری از پذیرش نظریۀ فراتاریخی، چنین استدلال کرده که لوازم ضروری برای یک نسل ضروری ممکن است برای نسل دیگر تصادفی و تجربی باشد. بدینترتیب هر چیز محصول زمان و شناس است و به وسیلۀ اصل یا منطقی فراگیر تعیین نمیشود؛ بنابراین زبانها، جوامع و بشریت همان چیزی هستند که شدهاند و اشیایی ابدی و تغییرناپذیر نیستند. همانگونه که رورتی گفته است، هیچ چیز در مردم وجود ندارد مگر آنچه آنها با آن جامعهپذیر شدهاند؛ یعنی توانایی آنها در استفاده از زبان و در نتیجه مبادلۀ باورها و علایق با مردم دیگر. این آگاهی از فناپذیری بشریمان (یعنی اینکه ما موجوداتی فناپذیر هستیم که در زمان و مکان خاصی زندگی میکنیم)، بدین معناست که اشیا اغلب در مقابل تحول، آسیبپذیرند. این تحول به واسطۀ اعمال و پروژههای ما روی میدهد و ما به وسیلۀ طرحی جهانی که در پشت سرمان تداوم دارد محدود نشدهایم. دریدا در مخالفت با تفکر جوهرگرا، که بر هویت در مقابل ابهام و «بازی تفاوتها» تأکید میکند، چنین استدلال نموده است که هیچگونه انسداد یا تثبیت طبیعی معانی وجود ندارد. هویت فقط میتواند از راه انکار عامدانۀ ابهام و مستثنی نمودن تفاوتها بهدست آید، برای دریدا این انکارها و جداسازیها در هویتها (Identities) درمیآمیزند و از کامل شدن آنها جلوگیری مینمایند و در نتیجه اغلب، تهدیدی برای واژگونسازی آنها هستند. بدینترتیب پستمدرنیسم، که در دهۀ 1980م متولد شد، مفهومی پیچیده، غامض و چند وجهی دارد. هرچند نظریهپردازان این رهیافت، مانند میشل فوکو، فرانسوا لیوتار و ریچارد رورتی، مباحث نظری گستردهای در این باره عرضه کردهاند، موضوع این است که هنوز حدود و ثغور و ماهیت این مفهوم به طور کامل روشن نیست. این ناروشنی در پستمدرنیسم روابط بینالملل (International Relations) هم دیده میشود.
,رویکردهای مهم در مطالعات روابط بینالملل و سیاست خارجی
,از ابتدای قرن بیستم در مطالعات روابط بینالملل و سیاست خارجی رویکردهای متفاوتی مطرح شد که موارد مهم آن عبارتاند از: رئالیسم، لیبرالیسم، نئورئالیسم، نئولیبرالیسم، فمینیسم، پستمدرنیسم و مطالعات صلح. ازآنجاکه تشریح همۀ این رویکردها در این مجال ممکن نیست، برای رعایت اختصار به تشریح سه رویکرد رئالیسم، لیبرالیسم و فمینیسم بسنده شده و پس از آن رویکرد پستمدرن بررسی گردیده است.
,رویکرد رئالیسم
,نمایندگان رویکرد رئالیسم (Realist approach) گروه وسیعی از نظریهپردازان کلاسیک و استراتژیستهای جدید را شامل میشوند که توسیدید، کلازویتز، لئوپولدرنک، فردریک ماینک، هانس جی مورگنتا، هنری کسینجر و جرج کنان از جملۀ آنها به شمار میآیند. واقعگرایان دولتها را بازیگران اصلی صحنۀ سیاست بینالملل تلقی میکنند و مدعیاند که بازیگران دیگر، مانند شرکتهای چند ملیتی و سازمانهای غیرحکومتی، فقط در چهارچوب روابط بین دولتها عمل میکنند.[3] این گروه، با تأکید بر قدرت و منافع ملی، معتقدند از بین بردن غریزۀ قدرت فقط نوعی آرمان است و مبارزه بر سر قدرت در محیط فاقد اقتدار مرکزی روی میدهد.
,رئالیستها معتقدند از طریق سازمانهای بینالمللی و حقوق بینالملل نمیتوان صلح برقرار کرد و باید از تمهیداتی چون موازنۀ قدرت و بازدارندگی استفاده نمود. نظریهپردازان این رویکرد تا آنجا پیش میروند که جنگ میان کشورها را در سیاست بینالملل نتیجۀ به هم خوردن توازن قدرت میدانند. پس همۀ دولتها برای حفظ ثبات باید در به حداکثر رساندن قدرت خویش تلاش جدی کنند. بر این اساس سه محور دولتسالاری، اصل بقا و خودیاری، محورهای اصلی رئالیستها تلقی میشوند.
,رویکرد لیبرالیسم
,نظریهپردازان رویکرد لیبرالیسم (Liberal approach) معتقدند در انسان ویژگیهایی وجود دارد که او را به سوی تشریک مساعی و انجام دادن کارهای خیر سوق میدهد و توجه انسان به رفاه سایرین زمینههای پیشرفت و ترقی را در جامعۀ ملی و بینالمللی فراهم میکند.[4] حامیان این رویکرد، که از عصر روشنگری ناشی شده است، مدعیاند وجود انحراف در انسان که خشونت، جنگ و تعارض را سبب میشود از طبیعت او سرچشمه نمیگیرد، بلکه وجود نهادهای نامطلوب و نبود امکانات مناسب برای رشد و شکوفایی افراد، زمینههای لازم را برای تعقیب رفتارهای خودخواهانه و آسیب رساندن به دیگران فراهم میکند. لیبرالها دولتها را اصلیترین بازیگران صحنۀ سیاست بینالملل نمیدانند، بلکه معتقدند افزون بر دولتها، بازیگران فراملی، مانند سازمانهای بینالمللی، شرکتهای چند ملیتی، انجمنها و رژیمهای بینالمللی، سهم مهمی در معادلات روابط بینالملل دارند. لیبرالها منافع ملی دولتها را مجموعۀ یکپارچهای نمیدانند، بلکه آن را محصول چانهزنیها، بحث و اقناع، مصالحه و مذاکره در یک نظام کثرتگرا تلقی میکنند. آنان بر اهمیت مسائل اقتصادی، تکنولوژیک و زیست محیطی بیش از جنبههای نظامی تأکید میکنند. اصلاح وضع موجود و تأکید بر ضرورت تغییرات و دگرگونیهای فزاینده طی فرایندی تکاملی و همچنین توجه به کسب ثروت به صورت مطلق به جای توجه به کسب قدرت از آموزههای مهم لیبرالها به شمار میآید؛ البته باید گفت که رویکرد لیبرالیسم در روابط بینالملل سه نوع انترناسیونالیسم لیبرال، ایدئالیسم و نهادگرایی لیبرال را در بر میگیرد که دارای اشتراکات اساسیاند. تفکرات این رویکرد برگرفته از اندیشههای امانوئل کانت است، بااینحال نظریهپردازانی مانند هابسن و فوکویاما ترویجدهندۀ این رویکردند.
,رویکرد فمینیسم
,رویکرد فمینیسم (Feminism approach) عکسالعملی است به آموزههای رویکرد رئالیستی که بر نظریهپردازیهای روابط بینالملل تسلط یافته بود. فمینیستها بر این باورند که مفروضات اصلی رئالیسم، بهویژه موضوع نبود اقتدار مرکزی و مسئلۀ حاکمیت، از جمله مواردی است که بیشتر نشاندهندۀ غلبه دیدگاه مردان و سهم آنان در عرصۀ سیاست بینالملل است. پرسش اصلی فمینیستها در مطالعات روابط بینالملل این است که چرا زنان در روابط بینالملل به حاشیه فرستاده شدهاند و چرا بیشتر مفاهیم و مدلسازیهای این رشته با نگاهی مردانه تجزیه و تحلیل میشود؟
,فمینیستها خواهان فراهم شدن فرصتهایی هستند که تاکنون در اختیار مردان بوده است. آنان معتقدند فقط با به کارگیری این اصل است که مطالعات روابط بینالملل شکل انسانیتری به خود میگیرد. فمینیستها بررسیهای مفاهیم سنتی جنسیتی را رد میکنند و این قضیه را که زنان فاقد قابلیتها و تواناییهای لازم نسبت به مردان هستند زیر سؤال میبرند. آنان بر این باورند که در دنیای معاصر تأمین منافع ملی مستلزم همکاری گستردۀ بینالمللی است و به دلیل وابستگی متقابل، بسیاری از مسائل جهانی از جمله جنگ هستهای، رفاه اقتصادی و نابودی محیط زیست را نمیتوان با قواعد بازی با حاصل جمع صفر حل کرد. البته باید یادآوری کرد که فمینیستها گروه گستردهای را در بر میگیرند که فمینیستهای لیبرال، سوسیالیستها و فرامدرنها از نمونههای مهم آنها هستند.
,رویکرد پستمدرنیسم
,در اواسط دهۀ 1980م بیشتر پژوهشگرانی که نظریۀ بینالمللی فرا اثبات گرایی را گسترش میدادند به تفسیرگرایی افراطی متأثر از فوکو و دریدا روی آوردند. موضوعهایی که در این رهیافت مطرح میشد از نظر دامنه به نوعی محدود بود؛ بنابراین نویسندگان موضوعهایی در حوزۀ مسائل استراتژیک و دفاعی، جنگ، خشونت، تروریسم و مفاهیم صلح را بررسی میکردند.[5] تعدادی نیز به حوزههای تحلیل سیاست خارجی یا سازمانهای بین المللی توجه مینمودند.
,یکی از پیامدهای رویکرد پستمدرنیسم (Postmodernism Approach) کشف دوبارۀ کثرتگرایی است. بسیاری از پسامدرنیسمها عقیدۀ مارکسیسم به واقعیت واحد یا توضیح واحد و تمایل آن به در نظر گرفتن ویژگیهای ذاتی برای طبقات را رد میکنند. ایدههای آنها بیشتر منعکسکنندۀ دلمشغولیهای کثرتگرایی است.
,پست مدرن ها معتقدند دانش، ساخت اجتماعی دارد؛ بدین معنا که هیچ فرد یا گروه و حزب واحدی نمیتواند همه چیز را بداند و علم را میتوان به شیوههای گوناگون سازماندهی کرد؛ بنابراین آنان معتقدند مطلوب آن است که از دانش خرافهزدایی گردد و به وسیلۀ گسترهای از ذهنیتهای اجتماعی به آن توسعۀ تکثرگرا (Pluralist) داده شود.
,پستمدرنیسم درصدد است ساختارهایی مانند دولت و نظام بینالملل را، که رئالیستها آن را ماهیت (Nature) بینالملل میدانند، در هم شکند. همچنین پستمدرنها بر این باورند که دیدگاه محدود و جزئی رئالیسم نسبت به روابط بینالملل، سبب میگردد مفهوم آن در حد مدلی ساده (Simple model) و یکپارچه تقلیل داده شود. آنچه پستمدرنیسم را از رهیافتهای دیگر متمایز میکند این است که روایتگران آن از روشهای گوناگون در مطالعۀ روابط بینالملل استقبال میکنند، اما با توضیح رفتارهای بینالملل به شکل ساده و تقلیلیافتۀ آن مخالفت میورزند. همین رویکرد سبب شده است عدهای به این باور برسند که رهیافت پستمدرن به کثرتگرایی بیش از حد دیدگاهها در گفتوگو منجر خواهد شد و البته این امر خالی از اشکال نیست. این رهیافت (Approach) پرسشهایی را مطرح میکند دربارۀ اینکه چه کسانی میتوانند در حوزۀ روابط بینالملل شرکت کنند، آیا همۀ دیدگاهها در گفتوگو موقعیتی برابر دارند و آیا اساساً هر گفتوگویی مجاز است. پیامد این دلمشغولیها این است که این تعدد گفتوگوها نمیتواند بیوقفه به خود بازگردد. هدف گفتوگو نمیتواند فقط نقد گفتمانهای مسلط باشد؛ زیرا این امر سبب تحدید و فروبستگی امکانات و انجام دادن گفتوگویی عینیتیافته میشود.
,همچنین پستمدرنیسم در روابط بینالملل به معنای آغاز گفتوگویی است براساس پذیرش این فرض که جهان چندپاره است و کنار گذاشتن این اعتقاد که یک روش ثابت علمی و متقن ما را در فهم جهان یاری میدهد یا دستهای از مسائل کلیدی و ممتاز وجود دارد که روابط بینالملل را شکل میدهند. اگر این دو فرض مدنظر باشد، در آن صورت نظریۀ انتقادی و جریان فکری غالب حداقل از نظر شکل، اگر نه همیشه از نظر محتوا، به هم نزدیک خواهند شد و این شاید اولین نشانۀ آن باشد که دوران پستمدرن در حقیقت فرا رسیده است. نبود واقعیت منحصربهفرد و عینی مهمترین محور فرامدرنیسم در روابط بینالملل است. به این معنا که قائلان به این رویکرد معتقدند چندگانگی و کثرت تجربهها و برداشت در حوزۀ سیاست خارجی ویژگی عصر فرامدرن است تا جایی که متون و معانی مخفی و گفتمانهای متنوع در این عصر گسترش چشمگیری یافته است. فرامدرنیسم بر این اعتقاد است که هیچ داور نهایی برای تشخیص حقیقت وجود ندارد و آمیزش زبان و قدرت سبب میشود تفسیر جدیدی از روابط بینالملل عرضه شود.
,در واقع رویکرد فرامدرنیسم در روابط بینالملل در پاسخ به رویکردهای رئالیسم و ایدئالیسم مطرح شد. به این ترتیب ارکان اصلی این دو رویکرد در رهیافت فرامدرنیسم به نقد کشیده شد. انتقاد اصلی فرامدرنیسم به رئالیستها این است که آنان ادعاهای خود را به سادگی توجیه میکنند. بااینحال بین ارکان پستمدرنیسم و فمینیسم اشتراکاتی وجود دارد که بر محور استفاده از همۀ ایدهها و ظرفیتها برای برقراری صلح در روابط بینالملل میچرخد.
,نتیجه
,مفهوم پستمدرن در حوزۀ روابط بینالملل کاملاً گویا نیست و به عبارت دیگر برای بیان تحولات نظام بینالملل در دوران بعد از جنگ سرد نتوانسته است الگویی (Pattern) مناسب عرضه کند. اگر در قرن بیستم رویکردهای رئالیسم و لیبرالیسم با نظریهپردازان صاحبنامی، در تحلیل رخدادهای این قرن تا حدودی موفق عمل کرد، اما این وضع در رویکرد پستمدرن آشکارا دیده نشد و نظریهپردازان آن بیشتر با نقد نظریههای دوران مدرن و عصر روشنگری کوشیدند خود را اثبات کنند. این در حالی است که یک نظریه باید دارای چهارچوب مشخص فکری و نظری باشد و با استفاده از آن بکوشد رویدادها را تحلیل کند؛ حال آنکه بسیاری از اندیشمندان معتقدند پستمدرنها دارای این ویژگی نیستند؛ برای مثال شاخصهای رویکرد رئالیسم که بیشتر آنها بر مدار قدرت (Power)، منافع ملی (National interests) و موازنۀ قدرت (Balance of power) تعریف شدهاند، گویاست. همچنین شاخصهای رویکرد لیبرالیسم، مانند تأکید بر مشارکت به وسیلۀ سازمانها و نهادهای بینالمللی، تأکید بر اقتصاد سیاسی و خوشبینی به ذات انسانها، هم گویا و فهمشدنی است. اما این وضعیت برای پستمدرنها حکایت دیگری دارد. پستمدرنها شاخص گویایی برای بررسی تحولات پیرامونی (surrounding Developments) ندارند و همین اصل سبب شده است بسیاری پستمدرنیسم را بازی با کلمات و بهکارگیری واژههای دهنپرکن بنامند.
,پینوشتها
,[1]. اسیتون کانر، مجموعه مقالات پستمدرنیته و پستمدرنیسم، «نفی فراروایتها»، 1385
,[2]. اسکات لش، جامعهشناسی پستمدرن، ترجمۀ حسن چاوشیان، تهران: نشر مرکز، چ 2، 1384، ص 361
,[3]. عبدالعلی قوام، اصول سیاست خارجی و سیاست بینالملل، تهران: سمت، چ 7، 1380، ص 357
,[4]. همان، ص 340
,[5]. فردریک جیمسون و دیگران، پستمدرنیسم، ترجمۀ مجید محمدی، فرهنگ رجایی و فاطمه گیوهچیان، تهران: نشر هرمس، چ 2، 1384، ص 181
,عبدالشریف ولدبیگی
,انتهای پیام/
,]
ارسال دیدگاه